Comments: من ِ گذشته امضا

andohi dar delat neshast rahroe nazk del?
miyane ma faseleh ey nist
larzeshe yek BARG!

Posted by mamosh at janvier 14, 2007 3:45 PM

سلام با تقديم احترام استاد رويايي عزيز :
بي گمان بيشتر از همه آنهائي كه شمارا دوست دارند همشهريان شما به وجود تان افتخار مي كنند . مدتي است كه وبلاگ انجمن شعرو ادب شهرستان دامغان را راه انداخته ايم . توفيق لحظه اي عنايت را به ما هديه كنيد . با سپاس فراوان

Posted by انجمن شعروادب دامغان at janvier 13, 2007 6:36 PM

لذت می برم در مواجهه با این ریتم سیال
افتخار بدهید بیایید وب مرا بخوانید
راهنمایی بفرمایید اگر قابل بود
: (سفیدی ی ِ امشب از رشک ِ شب...)

Posted by ابوسعید مرضایی at janvier 13, 2007 12:01 PM

آقاي رويايي عزيز
به سوال آقا يا خانم سر فراز حوابي نداديد . نميديد؟
اين سوال من هم هست .
دوستدار شما

- سئوال ِ درستی است .

Posted by doustdar at janvier 12, 2007 5:43 PM

يادم هست حدودن 2 سال پيش منتقدي احمق در مجله ادبيات و فلسفه كتاب من گذشته امضا را بازي با كلمات و غير و ... خوانده بود . جوابيه اي براي او نوشتم كه قاعدتن آن مجله بايد آن را چاپ مي كرد و نكرد ... و اين جالب بود كه خيلي ها هيچ وقت درك درستي از طبيعت اين متن ها و يا بسيار متن هاي ديگر نداشتند ندارند.
حجم كاملن درست بوده است روياي عزيز . مدت هاست كه متاسفانه از شما بي خبرم . اميدوارم همچنان خوب باشي .

Posted by روزبه امین at janvier 12, 2007 11:09 AM

نميدونم...يا من ما ديوونه شديم يا مردم عاقلن...........

Posted by ایوب at janvier 11, 2007 8:01 AM

سلام استاد
خيلي دوست دارم در مورد كارم نظر بدهيد
منتظر مي مانم

Posted by بیرون تر از نگاه at janvier 10, 2007 4:23 AM

سلام
اقاي رويايي استاد عزيز
افتخار اين رو داشته ام كه كتاباتون رو بخونم از برجاده هاي تهي ...دلتنگي ها... از سكوي سرخ... دريايي ها...دوست دارم از دوستت دارم...هلاك عقل(از نيما تا شعر حجم)...لبريخته ها...هفتاد سنگ قبر را خوندم ايا اثري داريد كه من نديده باشم؟
اگه محبت كنيد ممنون ميشم توي وبم برام بنويسيد

- من ِ گذشته امضا ، انتشارات کاروان

Posted by anima at janvier 9, 2007 7:41 AM

سلام
تا کنون این گونه در باره ی طبیعت نخوانده بودم.

Posted by پروانه اسماعیل زاده at janvier 9, 2007 5:51 AM

و طبيعت از ارتباط با من بطور عحيبي بر قرار نمي كند.
اين حمله به نظر من از لحاظ دستوري مي لنگد.
و شايد هم عمدا مي لنگد ؟

Posted by SAR FARAZ at janvier 8, 2007 6:10 PM

با سلام وادب ....بزرگواري نبود بلكه شايد ارتباطي انساني بود كه لينكتان را اضافه كردم خواهش مي كنم جهت درج نيست جهت اطلاع شماست ....مي دانم به بزرگان سلام مي كنند انها سلام كه نمي كنند بماند گاه جواب هم نمي دهند وبه حساب بزرگي خود مي گذارند اين چه حكمتيست ......!!(پيري به خانه كه واردمي شدسلام مي داد گفتند در خانه كس نيست باز سلام مي دهي پير گفت اولاسلام ادب است دوما شايد من نبينم اما ديگري باشد وببيند وبشنود وسوما هيچ كس كه نباشد خدا كه هست ....بايد قلم را كه مسئوليتي عظيم دارد مديون خيلي چيز ها نكنيم.....من كه لينك مي كنم و.....سلام

- ?

Posted by حسین دیلم کتولی at janvier 8, 2007 5:41 PM

سلام. ممنون مي شوم به مقاله ها و شعر هايم سر بزنيد . منتظر نظرتان هستم. سپاس

Posted by جواد اکبری at janvier 8, 2007 4:59 PM

گفتم شما شايد نرسيد بخوانيد ما خودمان بياوريم براي خوانش:

"سه تار بانو در سنگسار"

((گیس بریده ات را


بسته اند به دمب اسب

تا باد

به هِی

بنوازد

تار

به

تار))

Posted by احمد at janvier 8, 2007 1:33 PM

سلام
در هر صو رت وظیفه بود استاد

Posted by سارا at janvier 8, 2007 6:56 AM

گويا اينجا همه شاعرند.

Posted by ali at janvier 8, 2007 5:09 AM

آره اين پرنده افكار شما رو داره هي به پرواز در مياره.و افكارتون هي پرواز ميكنه كه كدام طبيعت چشمهايم را ميخواند.
چه دور چه نزديك.هر دو از آن ماست.ولي ترتيبش باز دارد افكارتان را به پرواز در مي آورد.
من هم درگيرم.اول كدام؟؟؟ولي پرنده ام تنها نيست.

Posted by غزال at janvier 8, 2007 12:00 AM

پنجره را مي بندي پس حكم مي كني طبيعت دور و نزديك قرباني عدل شوند

علت حكمت مرهم است!؟

Posted by mohsen at janvier 7, 2007 10:21 PM

...باد اگر که مرگ
هر زشتی ، خرچنگ است - چشمانم
هر چه خاک است -چشمانم و روز گار
باد های ِ سفت ، شاخه های مژه هایم را شکسته اند
بد
دلم برای خودم
من

باد تنگ شده است

Posted by سینا مشایخی at janvier 7, 2007 8:55 PM

س

Posted by s at janvier 7, 2007 7:36 PM

استاد رويايي عزيز
اين نوشته ها منحصر به فردند. كلماتي كه به رقص در آمده اند ...
ممكن است خواهش كنم نگاهي به شعرهاي من بيندازيد؟ خوشحال مي شوم از نظرتان استفاده كنم.
زنده باشيد

Posted by Toktam at janvier 7, 2007 4:16 PM

آقاي رويايي !
خيلي مخلصيم !
يه امضا’ هم به ما ميديد ؟!
منتظريما !
يادتون نره مارو !

Posted by amin at janvier 7, 2007 12:24 PM

هر زمان نام پدر می آمد در امتداد خطی کوتاه,در تقطی دو هجا بی مکث نام شما بود بعد از نقد شعرهایش.آنقدر کودکانه قضیه را
می دیدم که همیشه بازگشتی به دنبالش بود.حالا سه سال است که بعد از هفت سال غبطه ی بودنش را میخورم.کارتن پلاسیده و نامه هایش در اتاق سرد همیشه قفل خواهرم بالای کمد نامه های شما را نشان میداد از لب ریخته ها و شاپور سونات نیلوفر از خطی که بیسوادی مرا رسوا کرد نشان میداد.حدود چهل دقیقه کنار کاغذها و سردی انگشتهای پایم مسخ شدم.هیچ چیز از پدر کودکی ام نمیدانم.فقط هر روز شعرهایش را میخوانم تا ارتباط رشته ی باریکی باشد و بتم شکسته نشود.امروز در ولگردی های همیشه مجازی ام نام شما را type کردم.صفحه که باز شد بند آمدن نفس مثل شیرجه در آب سرد نخاعم را قطع کرد.انگار پدر اینجا بود و شاید برایم از شما و از شعر میگفت.نمیدانم ! فقط شادم از سلامم به شما.
تیبا دخت شاپور

- دختر من بمان .

Posted by تیبا بنیاد at janvier 6, 2007 8:35 PM

سلام
اين متنها بدجوري شعر نمي شوند گاهي از كلافگي جفت وجور مي آيند و زود.... حالا تو بگو وردي كه زبان را آ بستن زيبايي مي كند

Posted by aliakbar rezvani at janvier 6, 2007 7:06 PM

تا تو مي نويسي والله نوشتن دشوارتر از ناممگن است- براي من که اينطوري
بوده. بقيه را با شرفشان تنها ميگذارم. باش لطفا

Posted by sohrab mazandarani at janvier 6, 2007 3:45 PM

سلام به رویایی !

که در این متن ساده تر از رویایی است .

«

کدام یک دیوانه است

وقتی بیابان های ماه

در بیابان های زمین

منعکس می شود ؟

»

با ارادت ؛ کیوان قنبری

Posted by کیوان قنبری at janvier 6, 2007 6:01 AM

سلام
اين امضا با ديگر امضا ها كمي متفاوت است
چرا كه در گير ان روايت فعل محور نيست و به دنبال سير علت ها وحركت ان ها نيست وبه نوعي توصيف وقت است
واين يعني رويا بدون پانويس رويا

Posted by احمد at janvier 4, 2007 10:16 AM

و من به شكل عجيبي مي نويسم از طبيعت.

Posted by ماهی سیاه کوچولو at janvier 4, 2007 9:15 AM

رویایی رویایی
تا کی می خواهی یک رویا باقی بمانی
چرا که ماندگاری؟
مانایی خود دردسر بزرگیست
با ارادت
مانی

Posted by ارتش دریدا at janvier 3, 2007 5:32 PM

سلام ....ساديسم چيز ديگريست ...من کشف تازه ی زمينم ....به روزم سربزن ...ممنون

Posted by حسین دیلم کتولی at janvier 3, 2007 4:26 PM

راستی من در «منِ گذشته امضا» «شلاق» رو خیلی دوست تر داشتم..

Posted by صالح دُروند at janvier 3, 2007 10:12 AM

سلام به روياي بزرگ!
خوبيد استاد؟ ما هميشه به ياد شما و در كنار دلبري هاي واژه واژه هاتون هستيم. همين كه دلخوشيم كه نيستيد اما خوانده مي شويد از هر كجا كه بايد خوب نيست؟ خوب نيست! كاش نزديك تر بودي رويا!

Posted by صالح دُروند at janvier 3, 2007 10:11 AM

آقاي رويايي شهرت افراد به اندازه كافي من را از آنها مي ترساند. كمتر از حرفهاي بزرگشان. اينكه همه شمارا مي شناسند كه نبايد باعث شود كلمه هاي شما به من سخت بگيرند ؟ اينطور نيست؟ آخرين نوشته تان را خواندم. همه چيز از بازي با مفهوم كلمه طبيعت شروع مي شود. اين محتوا را اگر كسي توانايي نداشت به شيوه شما بنويسد ، سرراستش مي شد آدمي كه از خودش دور افتاده. امروزش با او سر آشتي ندارد و فردايش هم قرباني امروزش ميشود. اما شما با دور و نزديك كردن مفاهيم و ريختن آن در فرمي پيچيده و راز گونه ، آن را شبيه رقص نرم پاهاي رقصنده اي كرديد كه آدم با نگاه كردن به او مي گويد ( اينهمه زيبايي و معجزه داخل اين دست و پا كجا بود كه ما نمي ديديم ).

Posted by خانم ثابتی at janvier 2, 2007 12:51 PM

پرنده با شما تنها نیست
حتما

Posted by سارا at janvier 2, 2007 7:16 AM

سلام
بسیار زیبا
استاد برای بازی شب یلدا رسما دعوتتان کردم اگر افتخار دهیدخوشحال
می شوم.

مرسی سارا، یلدای دیگر، اگر بودیم!

Posted by سارا at janvier 1, 2007 12:07 PM

به چند لايه رضايت مي دهد اين متن در بطن خودش كه خيس خيس است براي خوردن / براي خوراندن ... براي م ع ن ا ...

Posted by پیپ قرمز at janvier 1, 2007 11:10 AM

اشکال از طبیعت نیست. چشم ما عادت کرده در گستره زمان یا مکان اسیر آنچه در دست است باشد. نگاه به طبیعت دور هم از میان پنجره نزدیک می گذرد. مثلا اگر طبیعت دور ، گذشته شما باشد شما از چشم دید امروز نگاهش می کنی. وگر نه خیلی چیزها جوری بود که الان نمی توانیم تصورش را بکنیم!!!

Posted by علی سهرابی at janvier 1, 2007 10:46 AM

پنجره را نبند من طبیعت اینجا را مجاب خواهم کرد که در ارتباط با ما بماند . پرنده تنها خواندنش نمی اید

Posted by پویاهه at décembre 31, 2006 8:14 PM

هر کس امضا ها رو نخونده واسه به دام انداختنش اول این قطعه رو بهش تعارف میکنم بعد که شقیقه اش گرم شد دیگه خرابش می کنم
امضا خراب کردن نیست ؟

Posted by محسن اكبرزاده at décembre 30, 2006 10:54 PM

هیچ!
می ترسم چیزی بنویسم...
و اینکه پرنده شاید از تنهایی می ترسه
وبخاطر همین آواز می خونه...

Posted by گرگ صابونی at décembre 30, 2006 10:06 PM

طبیعت از ارتباط با من بطور عجیبی برقرار نمی کند...و طبیعت مجبور نیست برای این کارش دلیلی ارائه کند...
و طبیعت دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده دورتر از آنچه هست برود...
و یا که آواز پرنده او را دور دست کند
...
عادلانه نیست طبیعت نزدیک را فدای طبیعت دور کردن...
و پرنده بطور عجیبی تنها می ماند
...
پرنده اگر عجیب نشود/پرنده اگر تنها نباشد/اصلا نمی خواند
و طبیعت هیچ بهانه ای ندارد/پشت پنجره صدای طبیعت دور می آید

Posted by at décembre 30, 2006 6:39 PM