Comments: اروتیسم و آزادی بیان

عوام زدگی درد ما ایرانیان است و با مرگ از ما جدا می شود. گویا همه باید عوامانه به یک دید به اطراف خود بنگرند. اگر کسی خلاف عوام رفتار کرد او را متهم به هزاران اتهام میکنند. وجه تمایز ما با فرهنگ غرب در این است و رمز پیشرفت غرب نیز همین.

Posted by فرامرز at mars 7, 2008 1:25 PM

سلام
اين هم فلسفه شعر و شاعري
الا یا ایهاالساقی دگر بس کن...
همه کارم ز نومیدی به شعر و شاعری افتـاد
ســـروده کی شود شعری کزو سازند درمانی
بقیه این شاید شعر را می توانید از طریق لینک آن ملاحظه فرمائید.
،
تفاسير شمادرست ،اما فلسفه شعر و شاعری و پیدایش آن چیزی نبوده جز:
انفعال،نومیدی ،بیکاری و نتیجتاً زدن به بیراهه شعر و شاعری که از این گذار رضایتی حاصل شود که آری ، ما هم به تکلیف انسانی اجتماعی خود عمل کردیم.
ما هر چیز را نفهمیم یا به تفسیر هپروتی از آن می پردازیم،یا اینکه کلاً آنرا رد می کنیم.فارغ از اینکه آن چیز دارای ارزشی باشد یا نه.
از آنجاکه بشر انسان شد و از بهشت حیوانی بیرون افتاد،خود را پوشاند و وقتی خدا آدم را صدا زد که کجایئد،آدم و حوا خود را در پشت درختان و... پنهان کردند و نهایتاً خود را با برگ باش درختان پوشانیدند و بر خدا ظاهر شدند.یعنی خدا آنانرا از لابلای شاخ برگ درختان نمی دید!؟
این داستان فلسفه انسان شدن بشر(آدم) و وجه تمایز او با حیوانات را بیان می کند،و الا نه بهشتی در کار بوده و نه ابلیس و نه ماری.
ما شهامت و جسارت فهم و ابراز نداریم والا حافظ و مولوی منشاء هیچ اثری در نجات جامعه از زیر بار فقر و جهل و ظلم نبوده اند . بقول همکلاسی های دوران دبیرستان از قول ناصر خسرو می گفتند که به کسی گفته بود:گلستان سعدی برای دبیرستانیها خوب است ، دیوان حافظ هم برای شجریان و دیوان شمس برای شهرام ناظری.
دست هر سه شان درد نکند .اما هیچ کس از فردوسی نه حرفی می زند و نه اشعارش را با آواز می خوانند.زیرا فردوسی اشعارش هدفمند بود و به هدف خود ش که نجات زبان فارسی بود رسید و زبان فارسی را از ورطه نابودی نجات داد.
حالا مانده که نوعی بیماری روانی داشته باشیم تا با عقب و جلو کردن کلمات و با نا مأنوس بیان کردن مفاهیم، تنها از آلات و ابزار تناسلی برای ارشاد و پند و اندرز کمک بگیریم و برای نجات جامعه از یوغ ظلم ستم محمود غزنوی و کفر شرک اسلام پناهان، تنها به شعر های کـــ... کدوئی بسنده کنیم و حتی یک برگ درخت هم در پس و پیش خود نگیریم.
آری شعر زیباست و مخصوصاً اشعار حافظ و ... اما شعر زیبای بی هدف مانند همسر زیبائی است که فاحشگی نیز می کند.
شعر باید از شعور بر خیزد ،و شعور نجات و رستگاری انسان را هدف میگیرد، نه «بوی نافه و طره گیسوی یار »را.نجات و رستگاری انسان نیز میسر نیست مگر با رسیدن به «آزادی ،برابری و برادری» و این سه با جنگ مبارزه آگاهانه دست یافتنی میباشند نه با شعر های بی شعور خلوت و خانقاه.
این مطلب در لینک وبلاگ کشکول دنبال می شود.http://cashkul.blogspot.com/
خدا حافظ و عزت زیاد

Posted by ح.درویش at janvier 19, 2008 2:21 AM

......
مثنوي نيست از براي واعظان
چون مردم دست دارندش مي خوانندشان
از شگفتيست كه تو در مثنوي
جر يكي كير و دوخايه هيچ ننگري
...
حال اين جنين است شعر ما
كس هست فقط اوراد ما

Posted by i,lk at janvier 11, 2008 1:08 AM

انجا كه نشسته اي
نشسته اي اينجا
اينجا انجاست


استاد رويايي در ذهن من چند ساليیست که یک ریز جا داريد

Posted by جوات at novembre 14, 2007 1:06 PM

رویایی محترم

کاش شما "شاعران" خوبست درس انساندوستی و وطندوستی را در مکتب با عظمت شاملو و گلسرخی و سعید سلطانپور و نعمت آزرم و هوشنگ ابتهاج و سایر شاعران گرانقدر و عظیم ایران فرا گیرید و بعد کمی هم به سرگذشت و شعر و کار خود شرم و عرق سرد بریزید.

ایران در آتش ارتجاع و سیاهی فاشیست های مذهبی میسوزد، اما شما به اصطلاح شاعران "روشنفکر" در فکر اندام های جنسی و آب و هوا و مسایل مبتذل و بی‌ارزشی هستید که با درد های ملت ایران هیچ ارتباطی ندارد.

هر وقت به گفت شاملو شعر تانرا دار ساخته علیه رژیم خون آشام به جنگ رفتید، آنگاه آثار و کار تان جاویدان و ماندنی خواهد بود ورنه این شعر های بیگانه به درد ملت ایران با مرگ خود تان به زباله دانها سپرده خواهد شد.

تنها شاملوها و گلسرخی ها و ... جاویدان اند چون مظهر مقاومت و استواری در مقابل ستم و ارتجاع و ایستادگی بخاطر مردم و کشور خود بودند.

Posted by Rastakhez at novembre 8, 2007 11:28 PM

سلام
بسيار عالي بود لطفا بيشتر از خودتون بگيد
ممنون .

Posted by javad at juin 24, 2007 11:42 AM

سلام
خیلی خوب بود
لطفا کمکم کنید من معنی ابیات 590 تا 615 مثنوی معنوی را می خواهم
و کمی هم صنعت های مختلف در این تفسیر
ممنونم
بای

Posted by hamide at mai 24, 2007 8:29 PM

سلام جناب رویایی خواندم و استفاده کردم از ین دستنوشته های خواندنی ماندگار باشید

Posted by یاسر اله بخشی at avril 17, 2007 1:46 PM

راستی جناب آقای رویایی من خیلی دلم می خواست به نوشته های من سری بزنید
هر جند مثل چیزی که کامنت گذاشتم نیستند چون فیلتر می شوم خوب اما اینگونه هم می نویسم - نظرتان راجع به کارهایم خیلی برایم مهم خواهد بود اگر به یک قسمتی از سمت چپ نگیرید البته . اگر سری به بلاگم بزنید سپاسگذار می شم .
در ضمن نظرم راجع به نوشته های شما : خب شبیه به چیزی است که کامنت گذاشتم
فراموش شده در ظاهر و در باطن بزرگترین مساله اما ایا می توان به سادگی با این مساله رو به رو شد طوری که شاید من شدم؟آیا هجو این گونه مسائل چیزی را در این بین خدشه دار نمی کند لازم به یاد آوری است که ما در فرافکنی همه ی مسائل به چنین چیز هایی ید طولایی داریم -خسته نباشید -اگر بدانید چقدر ...

Posted by پدرام at février 28, 2007 5:56 PM

ممنون .استفاده كردم.

Posted by سوده نگین تاج at février 25, 2007 7:58 AM

از اطلاعات داده شده متشكرم

Posted by mehdi at février 25, 2007 12:44 AM

كس نگو مومن به عرفان ×××كز به مولانا سلطانه عرفان

Posted by atasho dood at février 22, 2007 8:37 PM

سلام
اينو كه نوشتيد نثر خوب آدم رو تا مرز انزال پيش مي بره نمي فهمم. يه چيزايي شنيده ام راجع به اين نظريه كه احساس لذت از ادبيات و به طور كلي هنر به احساس لذت جنسي نزديكه ولي نمي دونم كي و كجا اين نظريه رو مطرح كرده. اگه بهم بگين از چه منابعي بايد بخونمش ممنون مي شم.

- واقعا نمی دونم، شما هم اگر پیدا کردین به من بگین .

Posted by mahtaab at février 17, 2007 11:27 AM

جناب رويايي عزيز 70 سال با 70 سنگ قبرتان زندگي كردم درود بي پايان بر شما و قلمتان.

Posted by payam at février 13, 2007 8:34 AM

حادثه در خود
كمي ملال عمود مي شود
تا انحصار الف را در خود
باقي كند
ودال ها را بوم رنگ هايي كه برنمي گردند
مزاحم انزال انحصار
باقي گذارد

Posted by aaaaaa at février 8, 2007 9:48 AM

باهاتون در مورد سانسور موافقم ولی نه در نظام آموزشی و صرفا برای روایت
از ایران.

Posted by آدم at février 7, 2007 11:38 PM

سلام ..نمی دانم چرا برای تو (شما) می نویسم ...امروز فیلم با بل را دیدم ...نگاهی به سه فرهنگ سه مذهب وجامعه واقعا متفاوت نگاهی که گاهی به عمد تکیه بر سستی ها وضعف ها می گذارد خلاقیت داستان بیشتر از بازی گری وگم شدن آنسان در جهان لابلای شاخه ها وخار ها ...دود ها وازدحام ...سکس وبی دانشی ومحرومیت ولی هر چند کارگردان یک سوی نگری های خاصی هم دارد ...گاهی فوار ه ها وتاب بازی بیشتر از جمله ها ونماد های دیگر وحتا سریع تر نشانگر هستند ...چرا نوشتم نمی دانم فقط نوشتم چون به قول هدایت عجالتا احتیاج به نوشتن دارم ووو...فدایت

Posted by حسین دیلم کتولی at février 7, 2007 8:02 PM

سلام ...بی مزد بود این که جوابم نمی دهید ......با یک غزل وسپید به روزم ...ممنون

Posted by حسین دیلم کتولی at février 4, 2007 6:36 PM

جناب رویایی سلام.پیرو صحبت هایم با شما و اجازه ای که شما دادید فایل صوتی شعر خوانی شما را در سایت گذاشتم لینک آن را در قسمت وب سایت این پیام می‌گذارم تا دوستانی که تمایل دارند گوش کنند. بازهم از شما بخاطر اجازه ای که دادید سپاسگذارم

Posted by رضا حيراني at février 2, 2007 8:59 PM

سلام
فكر كنم ذات اثر (از هر نوعش) براي بروز همگاني اين قصه ي دراز خلق مي شود نوعي بد مستي متعارف و متمايز از غير

Posted by مهرداد امین هراتی at février 1, 2007 6:57 PM

برآمدگی ها - حقیقتِ برامدگی ها
باید

که باشدش

وقتی دست بدست هم بدهند

که محصورت کنند .....

Posted by سینا at janvier 31, 2007 6:37 PM

خسته نباشيد نازنين !
با اجازه ، به اين نوشته ....

....
که یعنی چی ؟!
آمده ای که به رخ بکشی که به نوشته لینک داده ای ؟
آخر مگر رویایی به این لینک دادن ها نیازی دارد ؟

......
باز هم خسته نباشید و خویشکام بوید !

Posted by mehdi sohrabi at janvier 31, 2007 4:02 AM

آقاي رويايي
سلام
داستان تازه اي از من به نام عطر سيگار از خزه منتشر شده است.
ممنونتان مي شوم اگر بخوانيد.

متشكرم

Posted by محمد رضایی روشن at janvier 30, 2007 4:00 AM

ميانش يكي دره ي ژرف بود
سم آهويي مانده بر برف بود

نظامي

Posted by محسن اكبرزاده at janvier 28, 2007 7:03 AM

سلام رویایی عزیز ! با شعری و خبر نخستین دوره ی جایزه ادبی دریا به روزم .
با حضور :
علی مسعود هزارجریبی
مظفر رویایی
پگاه احمدی
و ...

بهترین آرزوها را برایتان دارم استاد
در پناه دریا !

Posted by میثم ریاحی at janvier 28, 2007 6:49 AM

زمان ما فيلم پورنو نبود. ما با همين داستان كنيز و خر و خصوصا حضور استثنايي كدو سرگرم بوديم.
جدا از شوخي لذت بزرگي بود اين ابيات مولانا را در خفا خواندن و به ريش مولفين محترم كتب درسي خنديدن.

Posted by reza at janvier 27, 2007 10:36 PM

بسيار لذت برم جناب استادرويايي عزيز /يك شعري داشتم به همين مضمون كه رويم نمي شد در سايت بزنم اما حالا كه متتنتان را خواندم رويم باز شد!و حتما مي زنم و برايتان مي فرستم.
شاد باشيد و كيرتان هميشه سر بلند باد......(ببخشيد ها!چه شاگرد بي ادب و زود چيز ياد بگيري !)

Posted by arezoo at janvier 27, 2007 6:51 PM

سلام
برای نوشتن این کامنت دو دل بودم ولی گفتم شاید جوابی بیاید از آنسویی که زمانی خود شاید مثل من و من ها بوده است
با هزاران بدبختی در انتشاراتی گمنام (نگیما) و با جرح و تعدیل زیاد ارشاد، کتاب شعرم با عنوان " گاهی مرا به نام کوچکم بخوان" چاپ شد .
برای پخش به مشکل برخوردم و هیچ موسسه پخش و هیچ کتابفروشی حاضر به حتی امانی گرفتن کتابها نشد
.........

Posted by علی صالحی بافقی at janvier 27, 2007 5:31 AM

سلام واقعا جالب بودن استاد بازم متشکرم

Posted by ایدین at janvier 27, 2007 12:35 AM

گفته بودید قصه هم می تواند در حجم گرایی همان کار قصه را بکند . این نمونه را می فرستم برایتان محصول نتوانستن های 18 سالگی است . نوشتنش یک نفس و بی اندیشه بود چنانچه از چند سطر بعد بی خبر بودم !


(( هيبريداسيون ))

هنوز زياد نبودند دايره های سرگردان . چند تايی به ديوارها و چندتايی آويخته به دروازه ها، ولی به دار شبيه نبودند تنها دايره بودند. دايره ها گردو نبودند، خورشيد هم ، صفحه ی ساعت هم ، مردمک چشم هم دايره ها فقط دايره بودند . شیشه ای رنگ به ضخامت حباب. حتی نازک تر، به ضخامت دایره .
وقتی همه با حيرت نگاه می کردند به چرايی دايره ها، من از پشت عينک نم گرفته ام فکر می کردم نه خيال می کردم گر چه هيچگاه ميان اين دو برايم جمع نشد همان گونه که تمايزشان را نفهمیدم شايد يادم می آمد اين سؤال هميشگی را که اقطار دايره خيلی زيادند يابی نهايت. خانم زنديان هميشه می گفت: خيلی زياد چون اگر زياد بکشی دايره سياه می شود و ديگر جا ندارد.فکر نمی کردکه ما خيلی بچه ايم آنچه باور داشت می گفت و من می خنديدم ومی گفتم اگر خط ها را باريکتر بکشيم قطرها زيادتر می شوند وهر چه باريکتر خط ها زيادتر. اما در آن زمان هم در ذهنم به بی نهايت باور نداشتم چون می دانستم خط اگر خيلی نازک شود ديگر نيست.
□□□
به دايره ی ساعت نگاه می کنم که دايره ای از توی سرم رد می شود. ساعت هيچ عددی را نشان نمی دهد. عقربه ها هستند ثابت هستند، اعداد هستند ولی من هيچ زمانی را ادراک نمی کنم . مثل تصويری از يک درخت که تعداد برگهايش در انبوه بی نهايت يا شايد بهتر باشد بگويم خيلی زياد آن برای تو محو می شود، فرو می رود. حل می شود. حالا اعداد در 12 شماره حل می شوند. 12 عدد بزرگی است که توانسته تمام اعداد را برايم حل کند. توی يک دايره قدم مي زنم. می ايستم پشت پنجره ی رو به شهر و نگاه می کنم. دايره ها توی هوای ابری می رقصند گاه گاه در ابرها فرو مي روند بعد با سرعت مثل يک شهاب، اما نه شهاب ناپديد می شود مثل يک قطره می چکند تا روی زمين و بعد فرو می روند. همه ی دايره ها اينطور نيستند بعضی هايشان به زمين نمی رسند، به هم می چسبند و بعد کنار يک بلندی ساختمان درخت يا حتی يک تابلوی راهنمايی می ايستند. انگار پچ پچ می کنند بعد آرام آرام بزرگ می شوند وقهقهه می زنند و بعد به نزديکترين نفر حمله می کنند و از توی سرش رد می شوند.

□□□
ديروز يکی می گفت چند دايره يک نفر را کشته اند. بعد از آن هم از چند نفر ديگر شنيدم. امروز صبح هم همسايه ام همان پيرمرد و دخترش که تازه آمده اند احمدی نامی است گويا برای اولين بار توی راه پله ها به من سلام کرد بعد دستش را گذاشت روی شانه ام وگفت:توکه باور نمی کنی ،کار خود دايره ها نيست، با دايره ها کشته اند اما دايره ها نکشته اند. بعد دايره شد روی پله ها غلتيد و رفت پايين. دنبالش دويدم.
باراول بودکه تبديل آدم به دايره را ديده بودم حتی نشنيده بودم، فقط حدس می زدم يا شايد هم خيال می کردم دايره ها هم مثل آدم ها هستند چون روی پشت بام که قدم می زدم يکی شان را روی لبه ی بام گير آورده بودم که داشت شعر می گفت گريه نمی کرد ولی توی شعرش اشک زياد بود.کاش صدايش را موقع خواندن می شنيدم و يا خطش را می خواندم . اگر چه می دانم دايره ها شعر نمی گويند. احمدی، نه، دايره از درب ساختمان بيرون رفت. پی اش دويدم. توی کوچه که رسيدم وسط کو چه ايستاده بود و با سرعت می چرخيد. ولی جايی نمی رفت، در جا می زد. همه ی مردم دورش جمع شده بودند. يکی گريه اش گرفت و رفت آنسو تر ايستاد، ميانه ی کوچه، باد نمی آمد اما هوا مثل هميشه ابری بود. بعد همه آرام آرام پشت سرش جمع شدند پشت سر همان که گريه اش گرفته بود. چند نفری را با اکراه و يک نفر را هم انگار به زور بردند انگار خجالت می کشيد يا اينکه مطمئن نبـــود ولی نمی ترسيد. مطمئنم که نمی ترسيد.احمدی، همان دايره، به سمت آنان رفت. جهيد ، پريد ، خودش را شليک کرد و از توی سر همه ی آنها رد شد. بعد همه جا ساکت شد احمدی نبودآنها همانطور وسط کوچه ايستاده بودند، ماتشان برده بود. يک لحضه گمان کردم نکند به من زل زده اند به دستهايم نگاه کردم ، نه شبيه دايره نبودم . بعد آرام با وحشتی که کم کم درونم جان می گرفت پشت سرم را نگاه کردم. احمدی روی زمين خوابيده بود ولی احمدی نبود دايره هم نبود، شبيه برفک تلويزيون بود، رنگش نه، شکلش هم نه. اجزای بدنش، دهنش چشمهايش،همه اش به ظرافت دايره از هم جدا شده بودند.ولی بدن از هم نپاشيده بود مثل يک پازل تمام شده که خوابش برده باشد، وسط خيابان مرده بود. اينکه مرده بود را بعداً فهميدم، خيلی بعدتر.

□□□
ساعت که هيچ ، تلويزيون و روزنامه ها هم که هيچ. از هيچ کدام هيچ نمی فهمم. حتی آينه را وقتی روبرويش می ايستم احساس نمی کنم. اين بار آخر شک کردم اين آينه است يا در کمد. ابعاد ديوار ها تغيير کرده، هم اندازه شده. فاصله ی همه ی ديوارها با هم برابر است. حمام، آشپز خانه، اتاق خوابم، همه مثل هم با يک فاصله ايستاده اند. اينجا تنها موجود نا منظم که شبيه هيچ چيز نيست منم. تنها چيزی که به من قدرت و ايمان می دهداين است که به دستهايم که نگاه می کنم، هستند. پاهايم نه،چون خيلی وقت است پايم به چيزی نگرفته. از خانه که بيرون بزنم اميد چندانی ندارم که کسی را ببينم همانقدر که اميد چندانی ندارم دايره نبينم. امروز خورشيد وسط آسمان خوابش برده بود. خسوف نبود، خورشيد بود، روشن هم بود، نور هم داشت، ولی مثل هميشه بی نهايت نبود. خيلی زياد بود ولی بی نهايت نبود.

□□□
ارتفاعم که کم می شود تصميم می گيرم توی چيزی فرو بروم. حوصله ی لطيفه های مسخره ی بقيه را ندارم. به گمانم بقيه وقتی آن بالا می رسند تصميم می گيرند که وقتی پايين رسيدند چه کارکنند يا اينکه اصلاًَ پايين بيايند يا نه. راستش من هم چندان راغب نيستم.ترجيح می دهم روی هوا ليز بخورم، برقصم و لب بام آن آپارتمان چرت بزنم، شعر بخوانم و اگر هم شد کمی گريه کنم. البته توی پشت بام فرو نمی روم فقط روی آن چرت می زنم. گاه احساس می کنم بر خلاف بقيه ی دايره ها اصلاً استعداد فرو رفتن و حل شدن را ندارم. وقتی حل می شوی اينکه بعداً از کجا و به چه شکل دوباره بروزکنی معلوم نيست . شايد اصلاً شبيه آدميزاد شــــدی . شايد آدم ها اول دايره هايی بودند که فرو رفتن و حل شدن موفقييت آميزی نداشته اند. ديروز يکی می گفت دايره ها يی که حل می شوند عاشق شده اند ولی من که عاشقم يا اينکه فکر می کنم يا شايد هم خيال. اما تنها چيزی که به آن اعتقاد کامل دارم اين است که قطرهای من بر خلاف بقيه بی نهايت نيستند، تنها خيلی زيادند، نازک و زياد.

محسن اکبرزاده

Posted by محسن اكبرزاده at janvier 26, 2007 10:22 PM

سلام

گریه کن
بگذار دریایی نباشد
شوره‌زارکویر
و سفیدی چشمان مرا
هراسی نیست

Posted by مهتاب at janvier 26, 2007 8:51 PM

درود به شما استاد رويايي عزيز
از همراهي تان با مجازي ها و نوشته هاي خوبتان سپاسگذارم
به ويژه از بابت اين پستتان ممنون

Posted by anna at janvier 25, 2007 5:00 PM

استاد رویایی درود بر شما!
میخواستم بپرسم مجموعه شعر شما را از کجا می‌توانم پیدا کنم؟ در ضمن به مطلب آخر تان لینک کردم. از یاد مبرید که دوستدار زیادی در میان دری زبانان افغانستان دارید. در هر محافل شعر و ادب حد اقل یک بار نامی از شما برده می‌شود. گاهی هم من شعرهای شما را چاپ می‌کنم و به شاعران هم‌وطنم که شما را زیاد دوست دارند می‌رسانم. نمیدانم شما با شاعران افغانستان آشنایی دارید یا خیر؟

شاد باشید

سهراب کابلی

Posted by سهراب کابلی - از افغانستان at janvier 25, 2007 2:52 PM

ديدگاه جديدي را عرضه نموديد بسيار ملموس بود سخنانتان/ با شما موافقم

Posted by معصومه at janvier 25, 2007 7:22 AM

رويايي خوب
يكي از اغراض اين بود كه آن كاست يك ساعتي با نام
(يداله رويايي با صداي يداله رويايي) كه به گمان سال 56 تهيه شد را
مي شود جايي گير آورد و يا آثاري از اين دست از شما را از جايي ديگر؟
"پيمان صبور"

- پیمان عزیز
ناشر آن کاست "کانون گرورش فکری کودکان و نوجوانان" بود. در همان ،سالها " استودیو کاسپین" هم یک ساعت صدا از من، ونیراز چند شاعر دیگر ضبط کرد(به مدیریت طبیبیان)که نفهمیدم ببازار آمد یا نه، چون من موسیقی آن کاست را دوست نداشتم..از آن پس دیگر یک ضبط حرفه ای از صدای من منتشر نشده است. حالا هم که، بعد سی سال، دیگر من به صدای خودم نمی مانم. چندان مغبون نباشید.

Posted by PLA at janvier 23, 2007 6:39 PM

دیروز متن رو دیدم
ولی امروز خواندم...

ممنون استاد.


Posted by گرگ صابونی at janvier 23, 2007 11:15 AM

سلام رويايي خوب
استخوان و ماهيچه و گاهي عصب هاي ات را از اينجا و آنجا به شيوه ي خودم شناخته ام
اگر مي شود بگو صداي تو (و يا احياناً تصوير تو) را از كجا و يا اصلاً از جايي مي شود پيدا كرد؟ دوست دارم زاويه ي حركت چهره ات را از اين ديد نيز محاسبه كنم .
بدن من در ايران است .

Posted by PLA at janvier 22, 2007 9:35 PM

چقدر دراز استاد!
فکر کنم با عنوان مطلب تناسب فرمیک داشته باشد :)

Posted by مهتاب at janvier 22, 2007 8:02 PM

سلام استاد
بعد از يك سال و خورده اي مجموعه شعر ((اشراق در بي شمسي)) بعد از دوبار سانسور مجوز گرفت.مي خواستم يك ادرسي به بنده بديد كه كتاب رو براتون بفرستم.
از خوانش شما مثل هميشه خوشحال مي شم

Posted by احمد بيرانوند at janvier 22, 2007 4:07 PM

سلام
ممنون از زحماتي كه ميكشيد
با يك شعر منتظر نظرتم
موفق تر باشي

Posted by ع.ر at janvier 22, 2007 11:26 AM

روياي عزيز دروغ چرا نتوانستم اينجا بخوانم سيو كردم/وبلاگ مكتوب هاي خشتي با مقاله اي تحت عنوان تمناي ديدن و ديده شدن حول جنسيت منتظر بدنيا آمدن است با خوانده شدن ها/دورد

Posted by فریاد ناصری at janvier 21, 2007 6:29 PM

تشکر / جناب رویا !

Posted by میثم ریاحی at janvier 21, 2007 3:30 PM

متن هاي شما غير از اشارتي كه به خود كانتكست دارد مستقيمن داراي ارزش هاي ديگر هم در آناليز شعر مي شود ... اين نبشته ي شما واجب الوجود بود ...

Posted by پیپ قرمز at janvier 21, 2007 8:53 AM