Comments: زبان ِ تن

بانوی سربه زيرِ غزل های گاه گاه

زيباترين بهانه ی تکرارِ يک گناه

وقتی سکوتِ نابِ تو تصوير می شود

يوسف پناه می برد از چشمِ تو به چاه

احساس می کنم به نگاهِ تو خيره بود

دیشب خراب و خيس و پريشان و مست ، ماه

من فکر می کنم که تو هم مثلِ من ... ولی

تو فکر می کنی که سرت مانده بی کلاه

شايد من اَم که باز به بی راهه می روم

شايد نگاهِ توست که جامانده روی راه

لب خندِ دست های تو با من غريبه نيست

با من غريبه نيست دل اَت ... آی تکيه گاه !

Posted by سحوري at septembre 9, 2007 6:37 AM

salam

ashaaretoon divanam kard faghat hamin...ey kash....

Posted by gilaas at août 22, 2007 10:12 PM

مثل كودكان در اولين روز سال تحصيلي با ترس به تو سلام مي كنم به دل نگير هنوز قدم آنقدر بلند نيست كه به تو بگويم شما.
كوچك تر از كوچكي ي حالايم كه بودم بزرگترين حسرت زندگيم اين بود كه چرا
پنجاه سال پيش دنيا را در اغوش نكشيده ام تا شبي را پيش پاي فروغ سر كرده باشم و حالا آرزومندِ اينم كه شبي در صداي ِ تو تمامِ سيگارهايِ جهان را دود كنم.

Posted by محمود at mars 25, 2007 12:03 AM

رويايي عزيزم اين شعر را يكي از دوستانم به فرانسه و انگليسي ترجمه كرده
ترجمه فرانسوي آن را در وبلاگ خودم مي زنم و براي شما هم مي فرستم
"دو ديوانه وحشي"

خيلي وقتها
ادب
به ادبم حكم مي كند
كه مودب نباشم!
خيلي وقتها
پيش مي آيد
كه عينهو
سگ تاتوره خورده
ليس ميزنيد
پايين ...
پايين...
كسم را
كه من پيش بيايد
و به شما بگويد :
كونتان به ماه پهلو مي زند!
اين كون,
يادگار يبوست يلداست
دردستهاي سرد و بزرگ زمستان
و من
كه ادب حكم نمي كند م
دو پستانم را
دو ديوانه وحشي
مي خوانم
كه بر شاخه ها
آويزان مي شوند
و تارزان را
شير مي دهند ...
و به خدا كه شيطان
با مكيدن سينه هاي حوا
آدم مي شد!
كاش مي شد
كه بي ادب تر بودم
تر ...
تر ....
آنگاه لبي تر مي كردم
و قصه انحناي كشاله هايم را
غور غور
براي قور باغه ها
بلغور مي كردم!

آهاي نيلوفر مردابي!
آن وزغ قهوه اي زيبا
با چشمهاي از هم دريده تلخش
روزگاري
غصه
تن
خرمگسي را
مي خورد
كه بودن را
پرواز به سوي نبودن
مي ناميد...

ادب حكم مي كندم
اي قورباغه ها !
كه چيزي بلغور نكنم
بگذاريد در اين مرداب
تنم
روي دستانم
باد كند
آب كه
از سرم
بگذرد
دلم
آتش مي گيرد
و خاك
براي جاي پايم
مدفني ابدي خواهد بود ..

25 مهر 85


Posted by AREZOO at février 18, 2007 7:13 AM

نه اينجافين كاشان است
نه من اميركبير
حالا كه خودت اينجايي
ببين كه چگونه دارم نعش عزيزانم را
از روي سراميك هاي سرد پاك مي كنم
مثل هربار....

استاد،مارا درياب.

Posted by مهدي at février 17, 2007 1:00 AM

سلام استاد
وقتی گذشته ی این دست شعر ها را در میان کار هایتان دنبال می گیرم
می بینم تجربه ی قالب تن است وقتی که شعر تجربه ی تن می کند
وهمین طور شعر های گذشته که با فروغ بود...
البته بعضی وقتاز کثرت حس امیزی وتشبیه (با مشبه اعضا ی بدن )نمی توانستم لذت فرم خلاقه را درک کنم

Posted by احمد at février 15, 2007 6:26 PM

باور كنيد مي دانم تكراري است هزار بار هم تكراري است اما ما هم تشنه ايم
و فقط يك قطره آب به جا گذاشته ايد.خواهش مي كنم براي تصاوير حجمي (سه بعدي) و تشخيص آن و خوانش اثري اسپاسمانتاليستي نمونه اي ذكر كنيد.

Posted by farzad ghanaat poor at février 14, 2007 12:27 PM

راستی رویایی عزیز !

سالگرد یادبود تمام شدن بدن فروغ فرخزاد گرامی و یادش زنده !

به یاد « از ترس بودم » افتادم و آن ماه ِ برهنه که در حاشیه ی شن گریست . آنجا اروتیک زیبایی را رقم زده شده بودی . کاش من هم مثل چشمان تو فروغ را دیده بودم . . .

ولنتاین هم همین روزهاست . و تمام جهان غرق اروتیسم و مستغرق شهوت در سکس . آنچه دلیل خیلی اتفاقات بی دلیل است !!! و جهان ِ متاسف پشت آنها پنهان . کاش افراد دلایل را روشن کنند !

قربانت ؛ کیوان

Posted by کیوان قنبری at février 13, 2007 7:12 PM

سلام رویایی !

...

بدن تمام شد
و احتیاج ِ بال
به گودال

.. یدالله رویایی ..

...

لذّت ِ ساق ِ گُل ِ کوهی را
در شهوت ِ سکوت
عُزلت ِ غروب
شهوت ِ آرامش
چه کسی دیده است ؟
چه کسی چیده است ؟
چه کسی چشیده است ؟
با او سکوت کرده ام
در دست ِ رد بر دامن ِ خیال
و پای رد در هنگام
کمر ِ هنگام
ران و سینه ی مُشتاق

...

وقتی که می کُشَمم
شعر ِ مُتَن تَنَم
سبز ِ درختی گریان
در جنگل ِ دور که می خواند
عِسرت ِ موسیقی
آسمان ِ رقّاصه در برگ
که می نشینَمَم

...

سنگ ،
ثـُبات ِ اسطوره را به زمین ریخت
و رشد ِ خیابان را
در هیجان ِ شهر
به تقدّس برد
سنگ ِ شفا
آرامش ِ جهان شد
شفاعت شد

...

نبضه ام آی !
آتش شناس باشد باید
معنی ِ آب آنکه در حلقومم بریزد
و دیواره ی این ردیفِ قبضه را
در مسلخ ِفوّاره ایش محیطی بشکافد
این تلّ ِجذبه تا لب دویده است
در آب و
تشنه همیشه پهلوی مماس
با سُرخی و بی رنگ
ارتفاع ِشکفته آی !
دیواری از خود مُحاطم کن !

...
خودم
...

طبیعی ست که هرچیزی همیشه همان چیز نیست

با احترام ؛ کیوان قنبری

Posted by کیوان قنبری at février 13, 2007 6:33 PM

بعد از آن مقاله عجيب شاهدي بود ... پيپ قرمز

Posted by پیپ قرمز at février 12, 2007 11:16 AM

منويات انسان با سن و سالش پيوندي عميق وناگذير دارد كه دغدغه هايش را مي افريند مي توانيد منويات ودغدغه هاي شاعر اين پست را با شاعر
وسرنوشت آب در سفره هاي زير زميني تقطير آسمان را از ياد برده است (رويائي) مشاهده كنيد
اگر تاكنون در جمع پيرمرد ها حضور داشتيد حتما مشاهده كرديد هايد كه چه شوخي هاي گزنده اي باهم ميكنند روانشناسي اين قضيه اينكه هرچه قدر توان تن مي كاهد تخيل اروتيسم بيشتر مي شود .
به حجم وآثار گذشته ي رويائي مباهات مي كنم وفكر ميكنم نبايد بعضي از اثار اين شاعر بزرگ راجدي گرفت
با اميد به اينكه به آرامش صلح برسيد .

Posted by تولتک at février 11, 2007 4:04 PM

سلام مهربان
اگر چه سال ها تشنه ي رويارويي نه در رويا بل با رويايي كه تو باشي بودم اما حالا بسيار خوشحال شدم كه نا گاه به تو رسيدم خدا بيامرزد پدر پل باران نويسنده خيالپرداز آمريكايي كه كتاب شبكه ي گسترده ي اطلاعات را نوشت و وزارت دفاع آمريكا را به اين سمت و سو هدايت كرد تا امروز من از اين سوي زمين براي دوستم كه تو باشي نامه بنويسم
هرجا هستي خوب باشي و سرفراز و ايران زمين منتظر گام هاي استوار تو خواهد بود
تا بعد بدرود

Posted by علي at février 11, 2007 2:10 PM

رویایی عزیز

حجم کامل نبود . شعر دیگری باید .از زبان گُسترۀ قلّه‌ها نیز .

باز هم خواهم خواند.

Posted by فیروز at février 10, 2007 8:30 PM

سلام
شعر زيبايي بود
و قدرتمند
در نگاه اول شايد اروتيسم را نشود به اين شعر نسبت داد و فقط ان را سكس محض خواند اما وقتي وارد كار مي شوي ميبيني كه اصلا هدف شعر سكس نيست بلكه تنها ابزاريست كه ما را به نگاه پشت ان مي برد.در واقع بك گراندي كه در اين شعر وجود دارد و نگاه انتقادي نسبت به اناتومي اندام انسان ها كاملا بي نظير است . البته فضاهاييست كه ما را كاملا از حجم دور مي برد و تنها ما را دچار سردرگمي زباني مييكند گرچه اين كه بازي هاي زباني هميشه در كارهاي شما وجود دارد و نمي شود ان را انكار كرد اما به نظر شخص اين جانب اين شعر با اين بازي ها در ميانه كار از نفس مي افتد و از مركزيت و هستش دور مي شود. بطوريكه احساس مي شود نوشته بعد از مدتي طولاني دستخوش تغييرات شده است. اما انچه كه كاملا مشهود است قدرت شاعراست كه چنان از مشغوليات فكر انسان امروز ايران ( سكس ) استفاده مي كند كه گاهي مخاطب نوشته را چند منظوره مي پندارد و به صورت هاي مختلف از ان لذت مي برد
موفق و پيروز و سربلند بمانيد .

Posted by hamed at février 10, 2007 6:03 PM

سلام استاد..

لذت بردم...كيرم بلند شد...

Posted by ایوب at février 10, 2007 8:45 AM

هوشنگ گلشیری را من پیش از اینها شناخته بودم. خیلی زودتر از اینکه قرار شود موضوع پایان نامه ام او باشد... با سری به من می زنيد استاد عزيز؟

Posted by شباهنگ at février 10, 2007 12:22 AM

معبد من
لاي پاي توست
با بوي عود تند و
سوسن كوهي
....
(علي اخوان ) به نقل از: 4040e.com

Posted by reza at février 9, 2007 10:37 PM

سلام
غزل نمی خوانید استاد!

Posted by میرزایی at février 9, 2007 6:38 PM

جناب رویایی!از دو نکته تان در باب سنگسار و ترجمه ناپذیری حافظ بهره مند شدم.ممنون.

Posted by یک at février 9, 2007 6:52 AM

آقای رویایی عزیز !

رسم عجیبی است تن . تن که شعر است . همین که شما می گویید . تن شما. و ما . که حذف جا من است .و چهره ی من که هزار و یک واژه ی مجهول است .

راستی برایتان گفتم که نازنین و عزیز و بزرگترین شاعر معاصر ایران هستید ؟

و هم آنجا که به آخر می رسید همان جا سر بگذارید و به عطر و طراوت و طعم ان

عادت کنید . مردان به سال و به ماه از زنان و دخترانشان رسم عشق می طلبند .

به مهر و به عادت یادتان . سوسن .

Posted by سوسن at février 8, 2007 10:31 PM

« رویایی عزیز
این جا ( جا، این جا، توست که شعر توست ) ، در حجم شدن و در حجم ماندن و با حجم بودن و کلمه، شاعر را نوشتن و سپیدی، اندیشه را به اندیشیدن خواندن دیدم . زبردستی در دوستی با کلمه و کلمه را عاشق ِ طوری شاعر کردن که عاشق سپیدی شود و سیاهی نباشد : این ها بود که در تو – شعر – شاعر دیدم .
این هدیه ای است از تو به تو چون که در شعر تو ترکیب پررنگ سپیدی – سیاهی ، شعرت مرا و این متن را خواند . با من به این هدیه ای از خودت به خودت میهمان شو .ارادت بسيار . شهرام بشرا
شهرام عزیز،
- خوانش شما از این شعر برایم جالب بود، مرسی:
رویائی

Posted by shahram Boshra at février 8, 2007 1:13 PM

سلام
بخشي از اين شعر يا همه اش را قبلا خوانده بودم. از دوات.. بايد عميقا اعتراف كنم نظير ندارد . پوسته ي منجمد كلمه فاقد تحير است و شما به راحتي ژست كلمه را شخصي كرده ايد.

Posted by مهرداد امین هراتی at février 8, 2007 12:30 PM

من
تن هایم
تنها

Posted by مهتاب at février 8, 2007 12:26 PM