Comments: یا خدائی، یا انسانی

http://royaee.malakut.org/archives/2007/04/post_63.html
لطفابه ادرس مراجعه كنيد

Posted by maziar fallahpour at mai 20, 2007 6:22 PM


i
هو اللهسلام
امروز میخوام باهات راجع به امر به معروف ونهی ازمنکر حرف بزنم نمیدونم حوصله داری یا نه اما خوشحال میشم که بشنوی.اصل امر به معروف اصل مسئولیت انسان ها در قبال همه اصل برابری و برادری که با توجه به اون ادم ها به هم کمک میکنن چون همدیگه رو دوست دارن وعاشق هم اند چون تکامل خودشون رو در راستای تکامل جامعه می بینند در این اصل کسی از همنوعش نا امید نمیشه چون( الله) به اون امیدواره و میگه: به خاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمين، جانشينى ( نماينده‏اى) قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا! »آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه فساد و خونريزى كند؟! (زيرا موجودات زمينى ديگر، كه قبل از اين آدم وجود داشتند نيز، به فساد و خونريزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرينش اين انسان، عبادت است،) ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم.» پروردگار فرمود: «من حقايقى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.» ( 30)

سپس علم اسماء ( علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات) را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد! س‏ذللّه (31)
فرشتگان عرض كردند: «منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم; تو دانا و حكيمى.» (32)
فرمود: «اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) اين موجودات آگاه كن.» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را ميدانم؟! و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار ميكنيد، و آنچه را پنهان ميداشتيد!» (33)بقره
در یه جمله بهتون بگم ما همه باهم بدنبال یه معما هستیم و اون انسان؟؟؟
مطمئن باش اگه با هم نتونیم حلش کنیم تنهایی محال.

Posted by علیرضا at mai 8, 2007 10:09 PM

...

سَر در مرز ِ عقوبت

مرز ِ ابری ِ هات

هاش

هام از قلب ِ منفعل ِ ضربه ی مضطرب

ضربات ِ ها

در ها

در سَر ِ صدا

بین ِ بالا

ابروی بالا

و هوار ِ پیشانی را

هار ِ را بدرد جمع ِ ضمایر

به ، از ، را ، در ، که ، تا

بترکانَد حرف

جمع ِ کلمه های نامعلوم

کنج ِ لب و کلمه

و کلمه ی کنج ِ لب

از عقوبت ِ سر

قلب ِ اعماق

ترک ِ هاتان کـُنـَد

با همه ی هام .

...

با احترام ؛ کیوان قنبری

...

Posted by کیوان قنبری at avril 29, 2007 10:21 AM

سلام ...آقا ورق نمی زنید....

Posted by حسین دیلم کتولی at avril 28, 2007 1:06 AM

جز دو ردپاي دوسكوت....جز دل پر تَرَك دو نبود...دو كبود، دو پرنده،دو..دو ...د.د.د...د...مرد و خدايي .....د
تو بگو بود يا نبود؟....د

Posted by رهایی at avril 26, 2007 11:13 PM

تنهاييم را قابی کردم
برای تصوير گذشته
از تصوير گذشتم
گذشته شدم
قابی شدم برای تنهاييم

اينجا از خيال تصوير می بافم
و به تن ميکنم
کو حرامزاده ای که مرا برهنه ببيند؟

Posted by hossein zamen zarrabi at avril 26, 2007 10:05 PM

رويايي عزيز از شما بعيد است كه سانسور كنيد.من كه حرفي نزدم فقط گفتم مرا هم در حماقت ات شريك كن. حتي خواهش كردم.

Posted by ایوب at avril 26, 2007 6:29 PM

سلام به رویا ! / با شعری به روزم / حضورتان افتخاری خواهد بود / در پناه دریا / دریایی !

Posted by میثم ریاحی at avril 26, 2007 2:13 PM

اینکه دوخط موازی قرار نیست بهم برسند حکایت من است وارامش
من با یه دنیا مریضی اومدم هرچند دیگه واقعن با زور می خندم ولی همین زورشم زور می خواد یه کار تازه دارم
وقتی ورود مرد به زن ها مجاز نیست کیفیت زناه مشخص نمی شود
مرسی از اینکه زحمت خوندن این کامتو به خودت دادی مستر رويايي
بیا و نظرتو بگو البته به خودت بستگی داره
با نهیت احترام وزیرکی - عالین

Posted by alin at avril 25, 2007 2:14 PM

استاد عزيز قبول كن همه ما احمق هستيم.و آنكه بيشتر ميفهمد حماقت اش بيشتر است.......

Posted by ایوب at avril 25, 2007 9:02 AM

كلمه قرباني مي شود به پاي ما يا ما به پاي كلمه
يا به جاي پا به پا... دست به دست
به هر حال خدا اشتباهِ كلمه بود... به ما دخلي ندارد
.

Posted by raha at avril 23, 2007 4:41 PM

روياي عباس عزيز !!!!!!
چقدر تعبير مرگ به خدا سخت است .... و چقدر سخت تر نوشتن براي شما

Posted by ahoora at avril 22, 2007 9:47 AM

سلام بر استاد رويايي !
شاعر همشهري !
از خواندن اين متن واقعا دلم گرفت.
راستش را بخواهيد سال 78 وقتي كه پا به دانشگاه تهران گذاشتم از شنيدن مرگ دو تن از اساتيد دلم گرفت. اول استاد صفا ( كه به نوعي احساس افتخار از همشهري بودنش)
و استاد قاضي ، كه استاد حقوق بود در همان دانشكده خودمان.
سال قبل با رفتن به قطعه هنرمندان بر سر قبر استاد قاضي حاضر شدم و فاتحه اي خواندم براي شادي روحش
اما واقعيت آنكه نمي دانستم قبر استاد صفا در كجاست ؟
روحشان شاد.
پايدار و برقرار باشيد

Posted by مسيح at avril 22, 2007 7:07 AM

درود بر استاد
آن كه ميكشد , مي مي رد
و اگر اين درست باشد تكليف خدا چه ميشود؟
و ديگر اينكه استاد غربت در دل ماست ما هم غريبيم و فكر ميكنيم توي وطن هستيم
استاد غريبه ها چطور به آشنايي مي رسند؟
شاد باشيد و بدرود

Posted by mohamad reza ahmadi at avril 21, 2007 10:58 PM

همانی که بودی، آشنا! شادمانم که اینجایم. شعر پر تصویرت، بی منتهاست!

Posted by تیام at avril 20, 2007 10:08 PM

با سلام
زندگي زيباست اي زيبا پسند
ساده انديشان به اين زيبا رسند
انقدر زيباست اين بي باز كشت
كز برايش مي توان از جان گذشت
مرگ هيچ گاه زيبا نيست عزراييل بااين كه يك فرشته است در افكار عامه
كريه المنظر مينمايد
اگرمرا از نظزات خود بهره مند نماييد منت ميگذاريد

Posted by گلی دیلم کتولی at avril 20, 2007 9:07 PM

سلام
خيلي خوشحالم از اينكه وبلاگ شما رو پيدا كردم. من قصد دارم به مناسبت روز تولد شما يك نكوداشت برگزار كنم.(17 ارديبهشت 86)

اما ميخواستم حتما با خود شما صحبتي داشته باشم. چه جوري ميتونم اين ارتباط رو برقرار كنم؟

Posted by Mehraz Beikmohammadi at avril 20, 2007 11:15 AM

تمام آنهائي که به خدا نزديک شدند از ما دور شدند

متشکرم
ازشما

Posted by ساقي at avril 20, 2007 1:11 AM

شعر من ومرگ فقرا ،ننگ بزرگان ....این هرسه صدائیست که آوازه ندارد...
وقتی میشنوم که عمر زمین مثلا پانصد میلیون سال است ودر این مدت چه آدم ها که آمدند ومردند از خودم ...از زمین ...از زندگی بدم می آید فکر می کنم اینقدر پچ ....چه فرقی بین مردن بزرگی است با یک مر بووآیا یک مورچه ...این ساعت ها چقدر کوتاهند...شما ...من ...او....پاک می شویم مثل سنگ نوشته های باستان ...در مدتی کوتاه ...ه...ه...به مرگ بیندیش نه به زندگی...

Posted by حسین دیلم کتولی at avril 18, 2007 9:06 PM

رويايي
اين آقايان و اين مرحومان كه نام برده اي هيحكدام سهمي در ادبيات فارسي نداشته و ندارند خودت ميداني .غيراز همين ذبيح اله صفا كه آنهم تازه بايد يك آدم باذوق بنشيند و تاريخش را دوباره نويسي كند و از حشو و زوايد ببيرايد .و گرنه يارشاطرها هميشه ادبيات فارسي را دكان كرده اند. نمونه اش همين ’’دانشنامه ايرانيكا ’’ كه در آمريكا راه افتاده و مقاله هاي بي مصرف دست دوم را به عنوان ’’ انسيكلوبدي’’ در دفتر هاي بيشمار انبار مي كند. از محققان مدرن يك نفر كه سرش به تنش بيارزد در آن نيست. يعني آنهم كاري مي شود مثل آنتولوزي هزار سال شعر فارسي ى ذبيح اله صفا كه ار ’’ بهار ’’ به اينطرف نيامد. درود بر شما

Posted by G. Chirazi at avril 18, 2007 8:47 PM

الهيات انسانيات نيست !
عحب حرفي!

Posted by Hamedi at avril 18, 2007 8:05 PM

رويا ي عزيز

خيلي خوب نوشته اي با ريتمي جذاب و دوست داشتني مثل همیشه ی بیشتر شما مثل کلماتت .

Posted by روزبه امین at avril 18, 2007 1:47 PM

...

کشته ی کلمه اصل است . آنچه در کلمه نیست . و کلمه که استمرار ِآغاز می کند ، اصل استمرار ِ کشته می شود . این یکی که متولد می شود ، آن یکی می میرد . آغاز این یکی ، پایان ِ آن یکی ست . هویت این در لاییت ِ آن است . حلاج و شبلی اند که روی کاغذ می گذاریم .

...

همه ی آن صورت های عزیز

پشتِ پنجره ها

در زمینه های عزیز

همه ی رنگ ها

شهواتِ پاک

در تورّم ِ باد

و لهجه های هوایی ِ کلمات

در راههای در راه

آن لحظه ها

و ثانیه های لحظه ها

و خنده های رها

و گریه های بلند

و ترتیبِ تیغ در گوشت

و شانه های باران

در باور

همه ی یادها ، میراثها و دعاها

همه ی حرکت های عزیز

همه ی واژه های لغزان در فکّ ِ مرگ . . .

...

با احترام به افتاده ی شما در سن ِ شما ؛

کیوان قنبری

...

Posted by کیوان قنبری at avril 17, 2007 6:44 PM

استاد
کاش گذاشته بود شما حرف بزنید
:(

Posted by مریم at avril 17, 2007 6:19 PM