Comments: نویسش ۵

Hello! Good website, check my at

Posted by effects of xanax at mars 11, 2008 4:46 PM

يك رباعي تركمني تقديم استاد رويايي


اوتيرس غام بيــــــلن يــنه ديز مه ديز

بو ميخمان آلانيار بيـزا تيز مه تيــــــز


يوزي يرتقينگ يوز گون بولدي گلندا

ايدي ايچدي بيزدن دوياناق هنيــــــــز

دوباره زانو به زانو با غم نشسته ايم

اين همان مهماني است كه زود به زود به خانه ي ما سر مي زند

پر رو، صد روزاست كه آمده

هر چي بودازما خورد ونوشيد اما هنوز دست از ما بر نداشته.

Posted by yadolla sahne at juillet 24, 2007 6:06 PM

معذرت خواهي:
روي كاغذ پرم از مازوخيسم،از دفتر خاطرات كتابها،پرم از شلوغي گيج گاهي،پرم از چيزي كه نه مي آيد نه مي رود؛روي كاغذ پرم از بي حسي آن همه دز احساس،آن همه شلوغي و همهمه،پرم از شلوغي اين همه همهمه ي خفه گي،اين همه همهمه ي حقيري اين همه... ،روي كاغذ شلوغم از اين همه دود لق و آن همه لق لق دودي،دود كلمه هاي دودي،كلمه هاي پر دود كاغذي لاي كاغذ كلمه اي،كاغذ تخت و سفيد و سخت ،و سخت سفيد و تك بعدي و تخت؛سخت غير انساني،سخت زيادي انساني و سخت سخت.

Posted by هارتلي at juillet 18, 2007 4:58 PM

آقای رویایی هر روز عزیزتر؛من می خواهم گاهی در زبان و با زبان،با سر و گردن به سوی هسته ای _حتی خیالی_از خودم بشتابم،می خواهم مثل عقرب زهرم را در وجود خود بیازمایم و با "زبان"از مرگ بگریزم،می خواهم در زبان و با زبان، خودم باشم یا دست کم در فضای خودم؛پس مشخص است که از شما چیزی می خواهم که درست نمی دانم چیست.
نمی دانم چقدر می دانید که می دانم دانستگی و زندگی تان را برای پاسخم نمی خواهم چه در زبان چه بی زبان؛و می دانم که شاید بدانید که "لا"یتان اگر جواب این پرسش ابوالهول وار از خودم و از رویایی خودم باشد تنها رشته مویی بر پیشانی ام می افشاند نه بیشتر.
اگر بخواهم دانایی توانایی هایم را یکسره منقبض کنم و پرسش له و لورده شده زیر دست و پای واژه و کی بورد و وبلاگ و ... خودم را جمع و جور کنم ،احتمالا اینگونه میشود:با چگونه خوانشی می توانم از زبانم بتی بسازم تا آنچنان مجذوبش شوم که یکسره ویرانش کنم و تک تک تکه هایش را به رسم یاد بود"واقعیت"پیش خود نگه دارم؟
تکرار میکنم که نمی خواهم نانوشته هایم را برایم بخوانید ،می خواهم تا آنجا که می توانید به من بیاموزید به نانوشته هایم رنگی از واقعیت بدهم و تا جایی که می شود خالی از خدا،اگ مقدور است.

- همین شور شما خوانش ِشمارا به جائی که می خواهید می برد
با شما : رویائی

Posted by هارتلی at juillet 9, 2007 1:30 PM

به نام خدا.
سلام استاد
با نومینالیسم، رئالیسم و فیزیکالیسم در ادبیات به روزم و منتظر نظرات سازنده ی شما.
در پناه حق.
یا مولا علی

Posted by ناصر آسیابانی at juin 30, 2007 10:22 AM

سلام
فكر مي كنم ديالگ هاتون با آقاي معروفي يه جاهايي مثل كَل كَليه كه دانش آموز عاصي با معلم قرآن دبيرستانشون مي كنه شبيه مي شند
دانش آموز مخالفت مي كنه اگر معلم راست بگه و دانش آموز بازم مخالفت مي كنه معلم ميگه :گر خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو ... حافظ اينجا فقط شعر گفته هميشه اين درست نيست تو جمع دروغ گو ها نبايد دروغ گفت.
شاگرد:(مي دونه كه حرف معلم شايد درست باشه)نه اگه دروغ نگي دروغ گو ها پشت سرت دروغ مي گن.
البته منظورم اين نيست كه رابطه شما با ايشان مثل معلم و شاگرده .صحبت هاي شما من را به ياد رابطه "دالي" و" لوركا" و "بونوئل" مي اندازه شما "دالي "هستيد عباس , "لوركا" است.بونوئل تو بازي نيست.

دشنام دشنه

تن دشمن

مرگٍ رگ

درد در دار

سر بر تن

سر بي سر

روياي در پي پايي
....

Posted by بابک at juin 28, 2007 11:21 PM

سلام.
(با شرمنده گي)
دوست دارم
چنان محكم بزنم زير ِ گوشت كه برگردي و مرا نگاه كني
آنوقت دو قدم فرار كنم و
از دوستت دارم
> را بخوانمت.
دوست دارم
چنان محكم بزنم زير ِ گوشت كه برگردي و
مرا نگاه كني
فقط نگاه كني.

Posted by محمود at juin 24, 2007 11:49 PM

beine mano donya harfhaee hast ke hanozam beine mano donya mimanad...
chand vaght pish ke dashtam dar kargahe adabiate shahremon yeki az sher haye shoma ro tahlil mikardam(sokot daste goli bod .... yeho hes kardam baiad bahaton harf bezanam
omadam khone shoro kardam be neveshtan bi inke fek konam daram vase dr royaee minevisam..ama neveshtano edame nadadam
nemidonam koja hastin ,farance ,normandi ama harja ke bashin kheli moshtagham bahaton harf bezanam....
shayad kheili garib bashe ke ye nafar to shahre khodesh onghad garib beshe ke bekhad ba shaere lahzehaee harf bezane ke khodesh ham dar hale tajrobe kardaneshon
be neveshtan eshgh mivrzami .joda nashodanitarin
derakhyte zendegime kalame
rasti inja ye shaere movafagho hoshyar has be name dr mohamadhasani....kheili be roham nazdike,,ba kalamatesh zendegi mikonam chenan ke dor az on...
...
dr jan؟
50sal zendegi kardam ama ba 23 sal sen..
ba hormat be kalamate shoma: shaere gharibe in shahr..fereshte.

Posted by fereshte.eghbali at juin 24, 2007 8:58 PM

اگر بخواهیم به یک مطلب خاص و نه کل صفحه لینک بدهیم باید چکار کنیم؟

Posted by saliminejad at juin 24, 2007 8:02 AM

درود!
بسیار خوشحال ام استاد رویایی که وبلاگ ِ شما رو پیدا کردم.
به من سری بزنید در صورت امکان.
به چشم انتظاری یِ نقدهای تان نشسته ام!

Posted by ایرج آذرفزا at juin 23, 2007 11:22 PM

انسان غیر طبیعی= زبان غیرطبیعی

Posted by سجاد at juin 21, 2007 8:56 PM

سلام استاد رويايي عزيز

چند سال پيش كه نزد استاد بهمني در چاپخانه ي نقش جهان درباره جهان شعري ايشان شاگردي مي كردم از شما بسيار شنيدم و از خاطرات حتا.

" خود را نمي بينم
تو آيينه نيستي
يامن
و جود ندارم."

استاد هنوز هم از آب مي ترسيد؟
منتظرتان مي مانم بسيار خوشحال ام مي كنيد. mastelat.blogfa.com

Posted by hamid at juin 21, 2007 6:15 PM

شعر متفاوت را انسان متفاوت مينويسد.

Posted by رضا at juin 21, 2007 10:08 AM

سلام رويايي عزيز/ متن زيبايي رو خوندم/ من تفاوت هاي كمي رو بين انسان غارنشين و انسان امروزي مي بينم و اين موضوع چند روزيه كه فكرم رو مشغول كرده به نوشته ت كه برخوردم خودم رو مرور كردم/ با احترام

Posted by لرگاني at juin 20, 2007 6:31 PM

سلام شما دوشنبه شب ماه رو دیدین؟
منظورم مورخ 28/3/86 است.....

Posted by شری at juin 20, 2007 11:27 AM

با درود

وبلاگ پدر كسشعر ايران به روز است با:
مه فشاند نور و سگ عوعو کند


پيروز باشيد

Posted by keykhosro kokhsol at juin 20, 2007 11:05 AM

در كودكي هاي من
كودكي گم شد
كه بلوغ لحظه مي ترساندش
در كودكي هاي من
كودكي جا ماند
كه دستهايش هميشه خوني بود
جوهر خودكارهاش را مي خنديد
در كودكي هاي من...
خدا
در انگشتانم مي رقصد

موفق باشيد استاد

Posted by ... at juin 20, 2007 6:46 AM

سلام

آقاي رويايي كم كم با خوندن شعر هاتون دارين مي شين بت من

دوستتون دارم

هنوز اين دوست داشتن به كمال خودش نرسيده نمي دونم مي رسه يا نه

من يه مدت ديونه سهراب بودم

هنوزم دوستش دارم

اما ماشاالله حرف پشتش زياد زدن

و همه شما رو به من معرفي كردن

من همون علي حاجيان زاده هستم

همون شاگرد گستاخ كامنت هاتون

يادتونه !!!!!!!!

حالا كمتر بي ادبي مي كنه

دوستتون دارم

خيلي دوست دارم از شما يه ايميل يا حتي يه كامنت خشك و خالي داشته باشم

دوست داشتنش كه عيب نيست ؟

هست ؟


باشه


پس اين هم تقديم به استاد عزيزم


جاده ها چه آسان ورق مي خورند

در پيش چشمانم

براي رسيدن به تو

....

اين شعر مسافرمه


دوست دارم شعرامو بخونين


البته اين بيشتر تهديد بود ( خنده )

دوستتون دارم

به اميد ديدار

Posted by دياكو at juin 20, 2007 12:55 AM

آيا گات ها و دعا هاي اوستايي را هم در همين رديف مي گذاريد ؟ زبان حهل ؟

- به پاسخ من به آقای یاسر مراجعه کنید

Posted by elham at juin 19, 2007 8:22 PM

شايدمنطورتان از تقيير زبان تغيير لحن است ؟ چون خواندن دعا و ادعيه ي آسماني در انسان غار نشين، از ترس يا احترام، باعث تغيير لحن مي شود نه تغيير زبان

- اگر منظور من را از زبان، کاربرد زبان ( لانگاژ) بگیرید نه زبان رسمی ( لانگ ) ، اختلاف چندانی با هم نداریم .

Posted by yasser at juin 19, 2007 8:16 PM

secound version
در موقع نوشتن طبيعي هستم. خودم. آنچه بايد باشم. مي نويسم تا از زندگي غيرطبيعي در كنار آدم هاي غير طبيعي فاصله بگيرم و در دنياي طبيعي خودم به هر چه كه دلم مي خواهد،
دلم مي خواهد نوشته شود.
نوشته مي خواهد من شود.
من را بايد خواند.
نخواندن آدم هاي غير طبيعي كاملا طبيعي است.
از خواندنتان لذت بردم.
شاد باشيد.

Posted by leila at juin 19, 2007 6:16 PM

شعر که می رسد آب می شود شاعر
..........................................
يک مشت واژه توی کاسه ريخته ام برايت...
من خودمم
خودم منم
..
..
..
من نه منم ؟

Posted by مهرداد فلاح at juin 19, 2007 11:57 AM

شعر که می رسد آب می شود شاعر
..........................................
يک مشت واژه توی کاسه ريخته ام برايت...
من خودمم
خودم منم
..
..
..
من نه منم ؟

Posted by مهرداد فلاح at juin 19, 2007 11:56 AM

سلام رویا جان !

چقدر در وقت نوشتن این متن ، طبیعی بودی . خودت و زبانت .
برای چی طبیعی شدی ؟ برای کی ؟

انسانهای عهد عتیق کار خود را کردند . خدای خود را آفریدند . و انسانهای عهد جدید آن را ادامه دادند . همه در آن تخیل از ترس کردند .

وقتی آب به جنگ ترس می رود از مرگ ، حیات می آورد . شجاعت می آورد .
باید بیشتر آب بنوشیم رویا جان ! ای جاری ! ای مهاجر !

چقدر رنج آور است که شاعر لازم ببیند از نوشتن بگوید . شاعر از نوشتن بگوید . چقدر رنج آور است وقتی کسی از شاعر نگوید . شاعر را کسی ننوشد ، نگوید . چرا شاعر از نوشتن بگوید . چقدر جاهل در برابر نوشتن ، قدر جهل را می ریزد .

آیا نوشتن همانی نبود که ننوشتی ؟ به من بگو هفتاد و اندی سالگی ات را کجا ملاقات کنم ، وقتی آن را از چه وقت می گیری ؟ به من نوشتن بنوشان رویا جان !

باقی را به باقی شان بسپار . بگذار علم ببافند ، شایعه ببافند ، ترس ببافند . آنها که می بافند .

من فکر می کنم میان حجم های عجیبی هستی . و در میان عجایب تو فکر می کنم . میان عجایب خودم . و این عجایب در هم بُعدهای بَعدی می گیرند . و بعید می شوند .

من می خواهم بنویسم . اما نمی توانم . و این نتوانستن سبب نوشتن من است . سبب نوشته ی من .

منتظر اینم که غیر طبیعی باشی !

قربانت ؛ کیوان ( اگرچه 28 سال بیشتر چاق نشده است باشد )

Posted by کیوان قنبری at juin 18, 2007 12:22 AM

كسي كه در موقع نوشتن طبيعي است نويسنده نيست ميرزا بنويس است. اما نويسش هميشه در اين راستا نيست. وقتي نويسش به قصد روشن كردن است به طور بدي طبيعي و سلطه گر مي شود. همه اش مي شود نصيحت يا فريب يا تحميق. اما وقتي نويسنده به طور خوبي طبيعي مي شود غير طبيعي مي شود. آن وقت انگار نوسنده قصد داشته چيزي را تيره كند. يا اينكه بعضي ها فكر مي كنند نوسنده عمد دارد حرف عجيب و غريب بزند. آن وقت اگر نويسنده نويسنده باشد نوشته ديگر روي كاغذ تمام نمي شود و با ادامه در جان خواننده يك جور انگار آبستني ديگري است كه بلوغ نويسنده را ارضا مي كند.

Posted by ع.س at juin 17, 2007 8:50 AM

زیرا که شاعری نمانده است

***
به روز است

Posted by قائمی at juin 17, 2007 8:34 AM

سلام استاد
اما كلمه سنگيني است
اما دعا...

Posted by هما at juin 16, 2007 3:10 PM

شعر غم نان مي گذرددرقسمت(يداله رؤيايی: نویسش (5
از: « يدالله صحنه ». Posted by: yadolla sahne at June 9, 2007 03:45 PM. هميشه باران نگاهت روياست و باران نوشتنت ...
ناقص افتاده)به همين خاطر آوار غم را به يدالله رويايي عزيز تقديم مي دارم

آوارغم
يك نفر در خانه ي ويرانــــه تنـــــــها مانده اســـت
يك نفر در زير آوار ستـــــــــــــــم جا مانده اســـت

ميل ونفرت،عشق واحساسي كه درمن ريشه داشت
دردهان مرگ و وحشت بي محـــــــــابا مانده است
...
يك نفر با آفـــتاب يخ زده تحلــــــــــــــــــــيل رفت
آن منم ،با لحــــظه ها يي خسته، سرپا مانده اســت

تك درخت روبرويم شــــــــــــــــاهد اين ماجراست
تا طلوع سايه او هم در تمــــــــــــــــاشا مانده است

عشق را پژمرده كرد وشــــــــــــــعر را پژمرده تر
زخم ديريني كه در قلـــــــــــــــبم شكوفا مانده است


Posted by yadolla at juin 15, 2007 12:59 PM

باور كنم؟ اين يدا... رويايي است كه وبلاگ مينويسد؟
ما شما را هميشه از دور ديده ايم... از خيلي دور

Posted by marjan at juin 15, 2007 10:56 AM

آقاي رويايي به سوآل هاي آقاي داوري در اين باره جوابي نميديد ؟
سوآل دوم ايشان سوآل من هم هست .

با سلام و تشكر
معز

- چه جوابی ؟ شاید حق دارند !

Posted by Moez at juin 14, 2007 7:46 PM

روياي عزيز بعد از مدتي آمدم و تمام نوشته ها را خواندم ... درست مي گويي نويسش هميشه غير طبيعي است ...و چه تشبيه خوبي است اين كه بلوغ نويسش درست شبيه آن حس عجيبي است كه اولين بار د ركودكي ناگهان مي شناسيمش - با احترام

Posted by اهورا at juin 13, 2007 3:30 PM

سلام جناب آقاي رويايي
اهل مقدمه چيني نيستم
يك سئوال دارم كه هميشه توي ذهنم هست
اينكه زبان حجم چقدر توي كار فروغ تاثير داشت

ايا تولدي ديگر و ايمان بياوريم فروغ به صورت مستقيم تحت تاثير شما هست يا نه اگه هست ميخام نحوه ي اين تاثير رو از خودتون بپرسم


ارادتمند ...اصلا هيچ كس

Posted by اصلا هیچ کس... at juin 13, 2007 2:45 PM

رويايي استخوان هاي سينه ام داره مي سوزه . سينه ام داره منفجر ميشه ..... فقط تو ميفهمي و امثال تو...

Posted by ایوب at juin 13, 2007 8:44 AM

استاد خيلي دوست دارم

Posted by alireza at juin 12, 2007 8:18 PM

خواهش ميكنم در مورد كارهاي من هم وقتي بگذاريد استاد
مرسي

Posted by بیرون تر از نگاه at juin 12, 2007 12:25 PM

سلام استاد محترم جناب آقای رویایی

با مجموعه ( عصر ظهر شب ) شامل دو قسمت ، بخش اول مقاله ( رآکسیون ) و بخش دوم اشعار ( فراکتال ) جهت اهدا به جنابعلی در خدمتیم .
دستور فرمائید از چه طریق و به کجا ارسال نمایم .
با تشکر

Posted by jksahel at juin 12, 2007 11:35 AM

اولا زبان دعا زبان جهل نيست چون همه كه بي سواد نيستند . همه ى دعا ها هم دعاي كميل و دعاي ميت نيست كه نفهمند . يك بيرزن دهاتي هم به زبان خودش دعا مي كند و مي فهمد چه مي گويد.
ثانيا نوشتن اگر بلوغ فكري مي آورد بله ولي اينكه اين چه ربطي به اولين تجربه ها در بلوغ كودكي دارد را نفهميدم.
آقاي رويايي مثل اينكه عمدي داريد كه حرف هاي عحيب و غريب برنيد ؟

Posted by davari at juin 11, 2007 8:16 PM

از كوير به دريا رسيدن
يعني معكوس تو در خود
كه حالا رو به روي من - خود نشسته اي
و مدام مي خواهي به خود در روي
اما نمي تواني
رويايي هستي
كه خيال مي كند يدا... است
و به همين سادگي
غروب مي شود
و سايه ها
خود را اشتباهي مي گيرند .

سلام بر رويايي عزيز

Posted by خواجات at juin 11, 2007 11:50 AM

سلام خدمت شاعر و خالق زیبایی های بزرگ

دوست دار شما و شعر شما همیشه بوده ام و هستم
ارادتمند شما
مسعود راسخی

Posted by مسعود راسخی at juin 10, 2007 6:27 PM

سلام جناب رويايي رويا...اميدوارم حالتان خوب باشد.خوشحالم تارنماي شمارامی بینم......نشسته ام کنارگوش ماهی ها/ کور شوم / دریا
به پیرزن ها نگاه می کنم به پیرمردها/
به حافظه سردم که نهنگ است/
به خواب های دختری که دیروز برایش ودکا آورده ام/به امیددیداری دوباره

Posted by ناما جعفری at juin 10, 2007 5:33 PM

با سلام...
متن زير را که «پيشنويس منشور آزاديخواهی» و مرتبط با طرحی به نام «طرح اعتراض» می باشد بخوانيد و با همفکری و نظرات خود به تکميل و تصحيح این پيشنويس کمک کنيد...اين طرح برای رسیدن به مرحله ی اجرا به همفکری و همراهی و حمایت همه شما نياز دارد...پس بیاییم با کمک یکدیگر نقاط ضعف چنین طرحی را مرتفع کرده و نقاط قوت آن را تقویت کنیم و با حمايت از اين طرح و معرفی آن قدمی کوچک اما تاثیر گذار در همراهی با تمامی جنبش هايی که داعيه ي آزادیخواهی و برابری دارند برداريم.
(نظرات و پيشنهادات خود را در مورد اين طرح و پيشنويس تهيه شده در وبلاگ شراگيم (www.sharagim.net) و در صورت فیلتر بودن در وبلاگ (www.sharagimzand.blogfa.com) مطرح فرمائید.)

پیشنویس منشور آزادیخواهی:

از آنجا که بر طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر که به تصویب تمامی کشورهای عضو سازمان ملل رسیده است، هیچ حکومت و یا دولتی نمیتواند و نباید در قلمرو حاکمیت خود قوانین و مقرراتی را به تصویب برساند و یا به اجرا بگذارد که با اصول سی گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز میثاق نامه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مصوب در مجمع عمومی سازمان ملل متحد تعارض و تقابل داشته باشد و نظر به اینکه بر طبق اصل بیست و هشتم از اعلامیه جهانی حقوق بشر هرکسی حق دارد خواستار برقراری نظمی مدنی و بین المللی باشد که تحقق کلیه حقوق و آزادیهای مقرر در اعلامیه جهانی حقوق بشر به طور کامل در آن میسر شود؛ بنابراین ما جمعی از شهروندان ایران که قوانین، برخوردها و رفتارهای نظام حاکم را مغایر با منشور جهانی حقوق بشر و توهین و تعرض به شان، کرامت، شعور و حیثیت انسانی خود میدانیم، ضمن اعتراض به قوانین و برخوردهای موجود، خواهان به رسمیت شناخته شدن تمامی حقوق انسانی خود به طور کامل (مطابق اعلامبه جهانی حقوق بشر) به عنوان یک انسان آزاد و صاحب کرامت و اندیشه هستیم.

ما اعتقاد داریم که هیچ نوع حکومت و یا نهاد و یا فردی مطلقا و تحت هیچ عنوانی حق ندارد با دستاویز قرار دادن پاره ای مسائل مانند مذهب و سنن و یا باورها و اعتقادات، حقوق جهانشمول انسانهای تحت حاکمیت خود را تضییع و یا محدود نماید.

ما معتقدیم انسانها همگی آزاد و برابر هستند و قومیت، نژاد، جنسیت، عقیده و مذهب آنها نباید باعث محروم شدن آنها از حقوقی شود که مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر باید از آن برخوردار باشند.

ما به عنوان شهروندان جامعه ایران معتقدیم هرگونه فعالیت و مشارکت سیاسی در سیستم حکومتی فعلی ایران و در چهارچوب قوانین موجود قادر به
بازگرداندن حقوق تضییع شده ی ما به عنوان یک انسان آزاد نخواهد بود و تنها راهی که ممکن است ما را به حقوقی شایسته مقام انسانی برساند برگزاری همه پرسی برای تدوین و جایگزینی قوانینی مترقی و منطبق بر معیارها و ارزش های انسان مدرن و متمدن امروزیست.

از آنجا که هر حکومتی مشروعیت خود را از مردم می گیرد و نظر به اینکه نسل جوان و میانسال امروز ایران در همه پرسی جمهوری اسلامی در سال 1358 نقشی نداشته است،ما انتظار داریم که شرایط برگزاری یک رفراندوم آزاد و سالم برای همه مردم ایران فراهم شود تا مشخص شود که بعد از 28 سال تجربه ی امتزاج دین با سیاست آیا ملت ایران هنوز خواستار حکومتی دینی و اسلامی ست یا حکومتی سکولار و انسانی را انتخاب خواهد کرد.

از آنجا که امکان شرکت هیچ گروه و یا فرد و یا طیف فکری مخالف جریان حاکم در هیچکدام از دوره های برگزاری انتخابات وجود نداشته و ندارد و از آنجا که در دوره هشت ساله حاکمیت اصلاح طلبان نیز حقوق انسانی ما مطابق منشور جهانی حقوق بشر تامین و تضمین نگردید، و نیز با در نظر گرفتن اینکه جنبش اصلاحات حتی در مقام شعار هم فراتر از قوانین موجود نمی رود و داعیه تغییر دادن این قوانین را نیز ندارد ؛ ما معتقدیم دوران دل بستن به اصلاحات به عنوان راهی برای تحقق حقوق انسانیمان به سر رسیده است.

ما معتقدیم که موارد زیر از مصادیق نقض آشکار حقوق بشر در ایران و توهین به حیثیت و شعور انسانی افراد می باشد و باید با وضع قوانین جدید و مترقی جلوی آن بدون قید و شرط و فورا گرفته شود:
1- سانسور و قیم مآبی چه در حوزه نشر و رسانه و اینترنت و چه در سایر حوزه های فرهنگی،هنری، عقیدتی و یا اطلاع رسانی.
2- نبودن آزادی بیان و تحت تعقیب قرار دادن و زندانی کردن افراد به جرم نشر افکار سیاسی و یا عقیدتی غیر همسو با منافع و سلائق نظام حاکم.
3- دخالت و تفتیش در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان(چه تحت عنوان مبارزه با منکرات و مفاسد و چه در قالب طرح هایی مانند جمع آوری ماهواره ها و مانند آن)
4- اجباری بودن حجاب اسلامی برای بانوان و برخورد و بازداشت زنان و دختران تحت عنوان مبارزه با بدحجابی.
5- غیر عادلانه و تبعیض آمیز بودن قوانین مربوط به زنان (قوانین مربوط به ارث، دیه، شهادت، ازدواج و طلاق، حضانت فرزندان و مانند آن)
6- وجود قوانین جزایی غیر انسانی و غیر متناسب با جرم انجام گرفته مانند اجرای احکام اعدام برای جرائم غیر جنایی و یا قطع عضو و شلاق و مانند آن.

نظر به اینکه حق اعتراض جزء حقوق اولیه شهروندی ماست ، برآنیم تا برای نشان دادن اعتراض خود و تا زمان احقاق حقوق انسانی خویش، نوار زرد رنگی را به نشانه اعتراض و همدلی و همراهی با دیگر معترضین به بازوهای چپ خود ببندیم. بدیهی ست تمام کسانی که با موارد مطروحه در این منشور موافقت دارند میتوانند به نشانه اعتراض و در اعلام همبستگی با سایر معترضین به این حرکت نمادین بپیوندند.
این حرکت یک حرکت کاملا مردمی ست و به هیچ حزب و گروه و فرقه ای مرتبط نیست و ما معتقدیم که در شرایط فعلی تنها راهیست که بتوانیم خواسته های خود را که امکان طرح کردنش در پای صندوقهای رای وجود ندارد مطرح کنیم و اعتراض خود را از طریق مسالمت آمیز و به دور از هرگونه اغتشاش و بی نظمی و خشونت به دستگاه حاکم و جهانیان نشان بدهیم تا شاید روزی همین اعتراض ها زمینه ساز استقرار دموکراسی در ایرانی شود که همواره در طول تاریخ مهد فرهنگ و تمدن و آزادیخواهی و عدالت طلبی بوده است .


Posted by طرح اعتراض at juin 10, 2007 5:20 PM

سلام . به روزم با یک روزی بخور و نمیر با نوشته هایی که صورتم را سرخ نگه دارد .

Posted by hosein kamali at juin 10, 2007 3:17 PM

((تو می دانی که دریا خیلی عمیق است ؟
دوستتت دارم پس
به عمق دور تمام دریاها))
سلام عزیز :
نیما ، کوبیسم ،
علی میر شکاک ، رودکی ،
نازی معروفی ، مدرنیسم ادبی ،
حافظ ، شاملو ، لیلا و خودم ...
همراه شعری به اسم : (( لیلا کمی بزخم لبم را که خونی ام ))
به روزم و منتظرم که از نقد و نظر ادیبانه ات خوشحال شوم .

Posted by Sardar Shams Awary at juin 10, 2007 10:39 AM

لطفن اين كامنت منو تاييد نكنيد بعد از خواندن حذف شود شما مي توانيد با من در ارتباط باشيد من هم اكنون در ايران هستم و مي دانم اقاي رويايي به اين وب سايت نظارت مي كنند من با مجله اي در كشور باكو همكاري مي كنم البته فارسي زبان هست و بيشتر داخلي ست و مي خواستم اگر جناب رويايي مايل باشند يك گفتگوي اختصاصي با ايشان داشته باشم اگر ايشان موافق بودند مرا خبر كنيد
با احترام و مهر حامد رحمتي

Posted by حامد رحمتي at juin 10, 2007 9:19 AM

سلام
من هميشه به شما سر مي زنم تا حداقل بوي شما رو احساس كنيم اقاي رويايي موفق باشيد در كمال تندرستي

Posted by حامد رحمتي at juin 10, 2007 9:09 AM

سلام ...قبلا نيز عرض كردم كه نوشتن را مي خواهم اما جه بنويسم بين من وحركت بين من ونوشتن جاري مي شود وگاهي گم...جرا فرار مي كند ...سرعت مي گيرد يا خيلي وقت ها از سرعت ورنگها كاسته مي شود ..در دعا كلمات عجزند خود بيان نيستند خود خواسته نيستند گم مي شوند مثل آبي كه در عطش خاك وشن فرو مي روند...من فقط مي نويسم ولي هرگز به خواسته نمي رسم ....ممنون

Posted by حسین دیلم کتولی at juin 10, 2007 8:44 AM

يد الله رويايي عزيزم سلام وصد درود!
چند وقتي نبودم دلم تنگتان شده بود.(راست ميگويم !شايد به ايراني ها نرفته باشم!)
يك وارياسيون ديگر نوشتم كه آن را تقديم خودتان مي كنم
وارياسيون ظهر بردار

تقديم به يد الله رويايي


و)
زود است
حالا زود است
تكه ها را جدا بچين
آستين بالا بزن
كمي ظهر بردار
به خانه برسيم شب مي شود
ا)
هر گز نديدنت را
آرزو نداشتم
صندلي كافي شاپ
فنجان قهوه
طنابي كه در آن افتاده
مي كشي ام به روي ميز
داغ داغ
حوصله ام
سر مي رود
ر)
پرانتزهايت
باز مي شوند
من مانند علامت تعجب
بين آنها
ديوار ؟
سقف؟
به كجا چسبيده ام؟
ي)
سرزمين گلادياتورها
شبيه سرزمين رادياتور هاست
طناب كهنه مي شود
گيوتين سپر مي اندازد
روي اسمان ورجه ورجه مي كنم
باور كنيد
در فنجان من يك فيل افتاده است!
ا)
دستمال آبي بردار
عصابردار
ظهر بردار
كوه اسپانيولي مي رقصد
به هوشم بياوريد اگر مي توانيد
س)
معنا هيچ معنايي ندارد
نه .......دارد؟
چه تفنگ قشنگي داشت
شكارچي زشت!!!
ي)
قحبه ها زير ميز
قهوه مي خورند
انگشتانم را دايره مي كنم
انگشتم باد مي دهد
انگشتم باد مي رود
و)
سر بخور روي هوا
داركوب ها
گفته اند
نمي دانند درخت را
چه كسي داركرده است؟
ن)
فقط فقط فقط
سر به سرم بگذاري بر داري
مربوط است به چيزي نا مر بوط
ظ)
جمع اعداد فرد
جمع اعداد زوج
فرد به زوج,در به ديوار,چوب به چماق
روي كلماتم
رژه مي روند مورچه ها
ه)
برداشتيد؟
برداشتم؟
برداشتند؟
بر داريد!
بردارم!
بردارند!
ر)
بردار!
شب....صبح.......بعد از ظهر
ابرها
شاشيدند روي داشته هايم
سر ظهر بود!
ب)
ديوانه ديوان دارد
ايوان هم داشت
و يك ليوان
موجها به صخره مي كوبندش
مرغ دريايي
صدفها
ديوانه ُ من
توي ليوان
نمي گنجيد!
ر)
دست خدا با من است
رويا ييست؟
رويا نيست!
د)
زوي هوا چرخ مي خورم
ظهر روي تنم آويزان بود
من روي دست خدا
داريه,دامنه
داس دار را درو مي كند
ا)
يك الف جا مي ماند در من
دار در مي شود
بر بار مي گيرد
در.. دار.... بر..... بار
فكر ميكنم خار هم
خر مي شود
ر)
بچسبان همه تكه ها را
دير است
تا با سر نرفته ام
لاي پرانتز ها
قحبه هاي قشنگ
قهوه هاي زشت
ظهرو من ومورچه بردار
ابرهاي شاشو
ديوانه انها هستند
كه ديوانه نيستند...

دست خدا
روياي من مي شود

Posted by آرزو at juin 10, 2007 7:31 AM

les incomprehnsible que tout le mond peut comprendre.

Posted by firouami at juin 9, 2007 5:33 PM

"غم نان مي گذرد"
پدري دارم پير
كلبه اي دارد
كه در آن عاطفه خاموش شده است
ودراين تاريكي
بام ترك خورده ي ما نيز به ما مي گريد
ما همه خيس خجالت هستيم
و چه نا موزون است
رقص دندان ها مان
گوش انديشه چركين من از آن پر گشت
....
سرپناهي داريم
هاله اي از سيگار
در پناه الكل
به مداوا شدن زخم كهن مي رقصيم
....
گاهگاهي پدرم پنجره مي شويد
تا ببيند
وسعت عشق وخدا را
ولي افسوس نمي بيندجز
ابرهاي تيره
و نمي بيند جز
آسماني خيره
كه به ما ديو صفت مي نگرد
....
صبح وشام پدرم خون جگر
پدرم خونخوار است
پدرم خونخوار است
خسته كرده پدرم را
صرف افعال گذشته
حال وآينده ما ماضي سوم شخص است
بخصوص
مصدر خوردن ومردن
وكمي آزردن
چشمه ي حال در انديشه ي ما يخ بسته
فصل آينده ازآن دور به ما مي نگرد
جاي شكر است بسي
كور به ما مي نگرد!
پدرم باز به لبخند ما مي گويد:
غم نان مي گذرد
غم نان مي گذرد
...
پدرم نقاش است
پدرم كفاش است
پدرم كارگر خوب وجين
تيشه بر ريشه ي هرزه علفي مي كوبد
امّا
علف هرز دگر مي رويد
...
پدر من موج است
پدر من باد است
پدرم فرياد است
مرگ او
آرزوي همه نيست
فكر آشفته ي ما نيز
در اين دشت سكونت دارد!
...
پدرم بر سفر چلچله ها خوب نظر دوخته است
فكراو بيهوده است
مرگ را
رايگان مي خواهد
زير انديشه ي نمناك وكبود
روي بالشت پراز خاطره ي چلچله ها
او چنان مي خوابد
خواب خوشمزه ي مرگش را
صبح هنگام به لبخند به ما مي گويد
مادرم مي خندد
راستي
مادري دارم
كه سر سايه دعا مي خواند
به مداواي دو بال مرغ همسايه دعا مي خواند
و به خود مي گويد:
غم نان مي گذرد
غم نان مي گذرد
پدرم در عمرش
سجده ننمود به سجاده ي عشق
پدرم حاضر نيست
كه چراغ خانه اش را به مساجد بخشد
پدرم كافر هست
مادرم كافر هست
وخدا مي داند
چه بلايي به سر آن دو وماآخر هست
فكر ما لاغر هست
راه پر نور خدا را چه كسي مي بندد؟
منطق دهر به انديشه ي ما مي خندد
....
بچه هايي دارد
خنده هاشان زخمي
عشق آنان همه درد
خواب آنان همه مرگ
....
فقر ارثي است نمي دانم من
از كجا مانده به جا
دفتركاهي فقر
توي صندوقچه ي مادرمان نو مانده است
....
شايد از تدبير است
شايد از تقدير است
كه حصير خانه هامان
نقش بر پشت وبه پهلوي همه دوخته است
عشق مان سوخته است
باز با اين همه درد
ما به خود مي گوييم:
غم نان مي گذرد
غم نان مي گذرد

اين هم يك شعر ديگر از: « يدالله صحنه »

Posted by yadolla sahne at juin 9, 2007 3:46 PM

...
مادري دارم
كه سر سايه دعا مي خواند
به مداواي دو بال مرغ همسايه دعا مي خواند
و به خود مي گويد:
غم نان مي گذرد
غم نان مي گذرد
پدرم در عمرش
سجده ننمود به سجاده ي عشق
پدرم حاضر نيست
كه چراغ خانه اش را به مساجد بخشد
پدرم كافر هست
مادرم كافر هست
وخدا مي داند
چه بلايي به سر آن دو وماآخر هست
فكر ما لاغر هست
راه پر نور خدا را چه كسي مي بندد؟
منطق دهر به انديشه ي ما مي خندد
....
بچه هايي دارد
خنده هاشان زخمي
عشق آنان همه درد
خواب آنان همه مرگ
.... از: « يدالله صحنه »

Posted by yadolla sahne at juin 9, 2007 3:45 PM

هميشه باران نگاهت روياست و باران نوشتنت دريا /كي مي شود كه هر دو در ما بريزند از شما.

Posted by hoseen at juin 9, 2007 9:41 AM

سلام دوست دارم وبلاگ مرا ببينيد .

Posted by arezo at juin 7, 2007 9:18 PM

سلام
گاهي نويسش اگر انكار جهل نباشد
فراموشي يا به تعويق انداختن ان است
البته گاهي
و گاهي مي شود خود نويسي وقتي كه خودي در كار نيست /خداست
سبز باشيد

Posted by احمدبيرانوند at juin 7, 2007 7:31 PM

دوست دارم اين را هي بخوانم
و قكر هم نكنم نظري دارم يا نه

هر كسي تخصصي دارد !

Posted by سارا اردهالی at juin 7, 2007 5:44 PM

با سلام ..علاقمندم كه داستان برج را در وبلاگ من بخوانيد و ممكن اگر باشدحس ونظرتان را بنويسيد و دريغ مكنيد.. نظر دوستانتان گرانقدرتان هم ارجمند و پربهاست..با احترامات تام ..آستانه...http://2paralel.blogfa.com/

Posted by astaneh at juin 7, 2007 2:54 PM

آقای رویایی بزرگ !

حق با شماست . از بیگانه نوشتن همان به خود آمدن است ؛ و گاهی هم که ادعا می کنیم راست هستیم ، از همان کج راهه هاست که می آییم . تمام راز و رمز ادبیات و هنر هم در همین دیگرشدن و دیگربودن است .هنرمندان غریبه هایی هستند که منت بودن شان را بر سر آشنا می گذارند و اگر هم از کوچه و راسته یی می گذرند که بوی غربت می دهد کلاهشان را بر می دارند و در همان گرد و خاک گم می شوند . مگر هدایت و نیما و شاملو و فروغ و سهراب و زبانم لال روزی روزگاری شما هم بیگانه نخواهید شد تا باز یابید دیدار آشنا را ؟

زبان عوض نمی شود . مخاطب جابه جا می شود ؛ و من که پشت سر شما راه می روم از رو به رو به شما تنه می زنم . طعنه می زنم ؟

به یاد و به آه شما . سوسن .

Posted by سوسن at juin 7, 2007 2:23 PM

سلام دوست خوبم

====
====

برکه ی مهتاب به روز شده است

مشتاقانه منتظر نظر ارزشمند شما خواهم ماند
شاد و در پناه حق بمانید...

Posted by mahdi maaref at juin 7, 2007 10:18 AM

رويايي من فكر ميكنم وقتي احتياج به نوشتن دارم بايد بنويسم و چاره اي جز اين ندارم اصلا اين من نيستم كه اينطور فكر مي كنم . من اينطور فكر مي شوم. من نیستم که می نویم. من نوشته می شوم.

Posted by ایوب at juin 7, 2007 9:42 AM

سلام


شماهم فقط يك يدالله رويايي هستي ...همين

Posted by ehsan mahdian at juin 7, 2007 4:51 AM