Comments: دو روز شيرين با رضا علامه زاده

Querido Reza
me gosta hablar de cine y de Cuba y de litratura, especialmente de Gabriel Garcia Marquez. hija de TETE ( Ernesto Che Gevara ) esta aqui , en Sydney.
hast loego,Mahmoud Dehgani

Posted by Mahmoud Dehgani at August 30, 2003 5:14 AM

سلامی دوباره..

Posted by علی قانع at August 29, 2003 6:19 AM

سلام آقای معروفی . هر چه منتظر ماندم نیامدید. دوباره مزاحم شدم.

Posted by علی قانع at August 29, 2003 6:17 AM

سلام عباس معروفي
هنوز كتاب هايت را نخوانده ام. راستش را بخواهي اصلا وقت خواند ندارم. نمي دانم چيست اين حسي كه مرا گاهي اينجا پاي حرف هاي تو مي كشاند. راستي اينجا هنوز بر همان مدار مي چرخد كه مي گشت. هنوز انسان را ارج نمي نهند و...

Posted by عمو رضا at August 28, 2003 9:46 PM

سعيد خان
مهديس و هفت جد ّّ آباد تو ، به قول معروفی : چند شماره کوچکند ، که بخواهند ، عظمت وی را زير سئوال ببرند . سعيد جان کتاب بخوان ، از کتابهای معروفی و يا هر کس ديگری بخوان ، فقط ياد بگير که انسان باشی و وجود بی وجودی چون تو ، هنوز کوچکيد ، چشم به راه بازگشت معروفی بمان !

Posted by پيام at August 28, 2003 9:25 PM

خبر اينكه با دوستت در وزارت اطلاعات ايران تماس گرفته اي و درخواست برگشت به وطن را دادي در سايت مهديس خواندم . آخرش معلوم شد تو هم از خودشوني !

Posted by saeid at August 28, 2003 3:13 PM

نوشته دو رزو شيرين با رضا علامه زاده شباهتي فاحشي به دنياي ذهني عين الله باقر زاده خودمان دارد

Posted by رهگذر at August 28, 2003 10:44 AM

عزيزم،
همه ي اين تصاويري که دادي برايم آشناست. همه ي اين آدم ها دست در دست همديگر دارند مملکت را با آدم هاش شخم مي زنند. کمي صبور باش و کار فرهنگي بکن. بخوان، بخوان، بخوان، و گاهي بنويس. در سال بلوا يادت هست؟ آتش زدن کتابخانه ي گل هاي جاويدان يادت هست؟ برپا کردن دار و...
دار سايه ي درازي داشت، وحشتناک و عجيب...
قربانت - تا بعد.
عباس معروفي

Posted by عباس معروفي at August 26, 2003 11:53 PM

چه کسی یکتا مرکز نیمچه فرهنگی سنگسر را به تعطیلی کشانده است.؟ فرزندان خان بزرگ!!!!!!!! عجبا قصاب و جلاد سیاه دره، هم دست خون آشام رژیم پهلوی، چماقدار شاه ، غارتگر اموال رعیت سنگسری و....... اموالش چه حرمت و وجاهت قانونی یافته که وراثش در پناه قانون! تنها کتابخانه شهر را می بندند. به کجا باید شکایت برد؟ با کی باید درد دل کرد؟

Posted by چوپان فرهنگ از کف داده سنگسری at August 26, 2003 7:50 PM

سلام
عباس من مي خواهم بهت لينك بدم اجازه هست.........
در ضمن بعدم هم سوالي ازت دارم .... شايد ناراحت شوي اما بهتر است جواب بدهي ...... آن هم كامل كامل...
فعلا.......

Posted by ali at August 26, 2003 4:57 AM

سلام بر عباس معروفي! اميدوارم كه حالت خوب باشد.اگر چه كه اين اولين بار است كه من وبلاگت را مي بينم اما به هر حال خوشحال هستم كه مي بينم هنوز فعالي.تو را كه نديده ام اما پدرم هنوز دوستت دارد و من خودت را و سمفوني ات براي مردگان را. اميدوارم كه باز هم شاهد كارهايي قوي و در خور نام تو باشيم.اما بگويم كه از رمان فريدون سه پسر داشت اصلآ خوشم نيامد و تا حدودي نااميدم كردي.به نظر مي رسد در اين رمان هيجانات خصوصي و شخصي خودت بر همه چيز سايه انداخته و به همين خاطر هم دست و پاي خودت را كاملآ بستي.هر چيزي را اجازه دادي كه وارد فضاي رمان بشود.به هر حال براي اين كار هنوز جاي بحث هست.خوشحال مي شوم كه با هم در تماس باشيم.در ضمن نمي دانم شماره اي از نشريه ما را ديده اي يا نه؟( هنگام).به اميد ديدار...

Posted by peyman keshavarz at August 25, 2003 10:26 PM

سلام آقاي معروفي
اميد که خوب باشيد

Posted by afshin karimi fard at August 25, 2003 9:36 PM