Comments: عدالت شبانه! و سقوط

عباس جان سلام .
بعد از ایمیل چند ماه پیشت هیچ خبری از تو ندارم و نه تماسی می گیری و نه تلفن هایت جواب می دهند . در هر حال فکر می کنم سرگرم کتابفروشی و کار هایت هستی
برای تو و بر و بچه هایت آرزوی شادی و سلامتی دارم .
قربانت / شاهرخ

Posted by SHAHROKH at October 12, 2004 1:07 AM

سلام اين اولين يادداشت من به شماست و چون هنوز چيز زيادي از شما نميدونم بيشتر از اين وقتتون را نميگيرم تا بعد....

Posted by venus at May 30, 2004 6:18 AM

استاد بزرگوار همدرد عزيز
اقاي معروفي باور كن زندگي ماها در اين مملكت شده مرگ تدريجي باور كن از آن زمان كه شما رفته ايد فشارها و دردها صد برابر شده است .....
دردهاي طبقات پائين جامعه آن چنان مضاغف شده كه هر كمري را خم كرده و محكوم به فنا مي كند واقعا ديگر خسته شده ايم و زندگي مجموعه اي از محملاتي شده كه اين اخوندهاي به همه چيز تحويلمان مي دهند ديگر هيچ بارقه اميدي نيست حداقل من به اين نتيجه رسيده ام ..


ارادتمندتان امير

Posted by امیر ارمین at March 28, 2004 2:56 PM

سلام من مهلا هستم .دوست مهرگان .منو يادتون هست؟!. خيلي دلم براش تنگ شده .ميشه يه خبري ازش بهم بديد.بگيد به من ايميل بزنه.و اميدوارم مثل هميشه موفق باشيد

Posted by mahla at February 7, 2004 11:30 AM

هر بار نوشته های شما را می خوانم دچار حس سر در گمی میشوم... دچار احساس متضاد...خوب و بد... سفید و سیاه... و تنها می خواستم بگویم که خواننده مطالب شما هستم... اگر شهمت خوندنشان را داشته باشم............

Posted by آبی at January 19, 2004 4:37 PM

سلام بر نويسنده ارجمندي كه هميشه خوب مي نويسد برقرار باشيد

Posted by saeed at January 16, 2004 3:30 PM

سلام لینکتو در بلاگم گذاشتم مقاله ی جدیدم رو بخون با عنوان بیدهای نگهبان بادهای اصلاحات . http://alinonline.blogspot.com

Posted by هزار حرف نگفته at January 15, 2004 4:32 PM

آقاي معروفي : ما دلمون تنگ شده . هم براي نوشته هاتون و هم تصوير و صداتون. پراگ سرده و گاه باراني. کاش مي آمديد. به هر حال ما چشم انتظاريم.

Posted by فرين at January 15, 2004 11:19 AM

سلام.....وقتی خبرم کردند که بيا بندرعباس، گفتم که بی خيال من بشوند که چند سالی است خودم را غدغن کرده ام که جايی بروم و کسان ديگری را با انگشت نشان دادم که اين ها می توانند نماينده اين نسل باشند و بيايند و خوب حرف بزنند، اما و اگر که آوردند گمانم برد که با يک تير ، دارند دو نشان می زنند: حسن محمودی، داستان نويس و خبرنگار شرق، هوشيار انصاری فر، منتقد و سردبير کتاب سه هفته و يوسف عليخانی، داستان نويس و خبرنگار روزنامه جام جم.

می خواستند کسانی باشند که بعد هم خبررسانی بکنند.

در هرحال ميزگرد انصاری فر و محمودی و من و بعد که محمدحسن مرتجا هم به ما اضافه شد، درباره نسل جديد نويسندگان بود. بحث حسن محمودی را با عنوان گريز احتمالا در آدم و حوا بايد خوانده باشيد، صحبت هوشيار انصاری فر را هم من به زودی تایپ ميکنم و در همين وبلاگ خواهيد خواندش. حرف های من هم که خيلی طولانی شد، گزارشی است از فعاليت های جانبی اين نسل در کنار نوشتن به منظور معرفی خود. پس بخوانيد:


گزارشی از نسل جديد نويسندگان-

نسل افسار گسيخته
........

Posted by یوسف علیخانی at January 15, 2004 5:49 AM

عباس عزيز
پاريس بوي تو دارد و من آرام قدم برمي دارم.

Posted by masiha at January 14, 2004 12:14 PM

سلام آقاي معروفي عزيز.....
اين ها را برای بروبچه های داستان نويس بندرعباس و قزوين و ... نوشته ام...

Posted by یوسف علیخانی at January 14, 2004 8:28 AM

دوست عزيز سلام سالها پيش وقتي سال بلوا را نوشته بودي با برادرم به منزل شما آمدم وشما دوستان صميمي بوديد بگذريم ...من سالها پيش از خفقان موجود فرار كردم و تو بعد ها وفرقي هم نمي كند همه آويزان بوديم وهمه خسته .من هم با گفته تو كه براي مبارزه نبايد حتما اسلحه برداشت موافقم وبه سايتم برو وكما اينكه مرا شايد بشنا سي

faribaahmadi.artolive.com

Posted by fariba at January 13, 2004 6:54 PM

من یه بلاگ اجتماعی ادبی هنری دارم خاطراتم رو در بم در بلاگم خواهم گذاشت به من سر بزنید بهتون لینک دادم دوست داشتید لینک بدهید: http://alinonline.blogspot.com

Posted by هزار حرف نگفته at January 13, 2004 5:55 PM

((نامه اي به عباس معروفي))

سلام عباس معروفي....بادا كه سالمان بلوا نبا شد كه شد...وقتي از ادبيا ت مي نويسم آن هم در ايران چگونه باشم خوب است؟ وقتي نهادهاي ظاهرا خصوصيمان را در دست مي گيرند چگونه باشم خوب است؟... وقتي با يك تغير رويه ساده به جاي كشتن جريان ادبيات رسانه اي را در دست مي گيرند چگونه باشم خوب است؟ ... وقتي ساختار قدرت مي داند كه جوانش كمپلكس جنسي دارد و ادبيا ت را به سمت باز گشايي واگشايي اين كمپلكسها در متن مي كشاند , ادبيا ت را به سمت يك بي دليلي و يك خوشامد ناشي از يك آنارشي ظاهري در متن مي كشاند...وقتي در راستاي اهداف سرمايه داري تمام كنشهاي ارزش مدارانه را غلط,قديمي , دهاتي و از همه جا عقب افتاده مي نماياند چگونه باشم خوب است؟ تو كه مي داني از زير دارند چه بر سر ادبيات مي آورند؟تو كه مي داني دارند چگونه فلسفه هاي خوش تراش را(كه براي ما جوانان از دنياي سر مايه داري عقب افتاده تنها زيباست وبيانش برايما ن انگار عقده گشايي از اين چند ساله است )مثل پتك بر سرمان مي كوبند...تو كه ميداني چگونه جريانهاي به اسم روشن را استحاله مي كنند....حالا بگو بدانم چگونه باشم خوب است؟

Posted by soheil ghafelzadeh at January 13, 2004 1:57 AM

سر زدم

Posted by سیاهکل at January 12, 2004 7:42 PM

newisandeiy salha pish as neshanhaye soghat neweshet bad as markash mordeash ra parestesh kardim,newisandei as soghte jedi minewisad be khile kham khastand dar soghot khod sharikash konand.yeki minewisad,kesani minewisand ,minewisi ,ba nasrat hosor dari.ta mardome kohansalat dar tabide khanege be rosane omid del bebasand.

Posted by akram mohammadi at January 12, 2004 12:50 AM

و سلاخ‌ها در هر كوى و برزن، دركنجى تاريك با كاردى كُند، به انتظار نشسته‌اند تا شايد عاشقی خسته‌دل فريادی از خشم و مهر برآرد که شتابان درپی‌اش شوند و گلوی‌اش ببرند و آوای پرسش و خشم برای هميشه خاموش دارند. اين سرزمين زمانی ديار مردان بود و آزاده‌گان، اما کنون گرگان و خون‌آشامان هر گوشه‌اش را پر کرده‌اند تا هرگز جز مويه و ناله آوايی برنيايد. همه روزن‌ها را بسته‌اند تا روشنا از يادها زدوده گردد و تاريکی تا ابد بر دل‌ها بنشيند.

Posted by Baoba at January 11, 2004 11:25 AM

سلام آقاي معروفي.من 16سالمه .شماوهم نسلاتون براي من وهم نسلام اين زندگي روتعيين كرديد شماانقلاب كرديد ومابايدزندگي كنيم ازوقتي به دنياآمديم همين طورزندگي كرديم بدون اينكه بدونيم حقمون چيه تواين زندگي نكبت باربدون اينكه ...مافرزندان اشتباه بزرگ هم نسلان شماييم .درپناه حق...

Posted by katibe_nevis at January 11, 2004 10:10 AM

دیروز یکی از کسانی که برای شما نظر خود را گذاشته بود یک جورهایی مثل کودکی که هنوز زبان گفتگو را نیاموخته است و دلش می خواهد با کودک دیگری بازی کند و نمی داند آغاز کند و یا سر حرف را باز کند (برای همین با کندن موی آن کودک یا لگد زدن یا...) از واژه ای استفاده کرده بود که نه تنها به دور از ادب بود بلکه ناشی از ضعف و ... او نیز بود.
باعث تأسف است که ما آدمها با پیشداوریها و بی حرمتی و یا با استفاده کردن واژه به عنوان اسلحه به ترور شخصیت یکدیگر می پردازیم. روی سخنم به اشخاصی است که حتی جرئت ندارند امضاي خود را پای نظرشان بگذارند و یا از اسم مستعار استفاده می کنند.
بیایید کمی از آن خوی خودخواهی و خودپرستی دست برداریم و با هم کمی مهربان تر باشیم.
امثال آقای معروفی و یا هر کس دیگری که در کاری جز نویسنده گی اشتغال دارد دلش می خواست در خاک خود بماند و به آبادی آن بپردازد. به خاطر بیاورید که استفاده از همین زبان تلخ و تهدید آمیز و... بود که خیلی ها آواره غربت شدند.
حالا به هر انسان تبعیدی که لااقل از اینجا می خواهد از اعماق دل خود بگوید سعی دارید با استفاده از واژه" ننه من غریبم" لقب کاسب دادن و... درد و احساس و فکرش را بی حرمت و یا مسخره کنید. به نویسنده ای که قصه نویس و رومان نویس است و برای امرار معاش در خارج کشور مشغول به شغل شریف کتاب فروشی است می گویید کاسب تا نویسنده بودن او را زیر سئوال ببرید. از آنجایی که درک و شناخت درستی نسبت به هنر و هنرمند و وضعیت هنرمند ندارید می توانم برخورد شما را درک کنم ولی این رویه ای را که پیش گرفته اید راه درستی برای علاج این بی شناختی نمی دانم.
بیایید کمی بیشتر فکر کنیم و تجدید نظری در رفتارهایمان داشته باشیم. اگر بخواهیم اثر مثبت بر اندیشه یکدیگر داشته باشیم چاره ای جز این نداریم.
با سپاس حمیرا طاری

Posted by خیال تشنه at January 11, 2004 9:44 AM

دهانت را مي بويند
مبادا كه گفته باشي دوستت مي دارم
دلت را مي بويند
روزگار غريبي است نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبي است نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي است نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي است نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

خواستم فقط چند تكه اي از شعر بنويسم اما.....

Posted by parinaz at January 11, 2004 6:51 AM

1- عباش ترا جان مادرت اينهمه ننه من غريبم بازي درنيار. بنشين پاي کاسبي و نوشتن. نمي تواني که. مي تواني؟
2- جواب كامنت ها را بده . شعور داشته باش.
×××جنس کلام تان را مي شناسم، با گوشت و خون. نرخ ديالوگ شما بسيار ارزان است، من اما با نثر خودم مي گويم:
بيست و چهار سال از انقلاب گذشته، و شما هنوز دارید مردم را در خیابان ها وارسی می کنید. شما داريد به هفتاد ميليون انسان توهين مي کنيد، و خون من هم رنگين تر از مردم نيست. من خودم را يکي از آحاد جامعه مي دانم. از اين نامه ها و تهديدهاي بي نشان هم سالها زير برف پاک کن ماشينم بر مي داشتم و باز مي نوشتم. پاسخي براي شما ندارم جز اينکه راوي رمان بعدي من يک "ذوب شده" خواهد بود. رماني با همين عنوان.

Posted by عباس معروفي at January 10, 2004 11:44 AM

جواب كامنت ها را بده . شعور داشته باش

Posted by feewtewt at January 10, 2004 8:13 AM

عباش ترا جان مادرت اينهمه ننه من غريبم بازي درنيار. بنشين پاي کاسبي و نوشتن. نمي تواني که. مي تواني؟

Posted by رهگذر at January 10, 2004 7:17 AM

واي ! آدم يه هو دلش مي گيرد .
يه هو ؟

Posted by نارنج at January 10, 2004 6:58 AM

سلام استاد عزيزم
به اميد آن روز كه هيچ ايراني به علت عقايدش از وحشت دندانهايش به هم نخورد.
از اينكه توانستم امروز دست نوشته هاي شما را بخوانم خيلي خوشحالم.
خيلي دوست دارم بدونم اوضاع و احوالتون چطوره.
دلم براتون تنگ شده.

Posted by ameneh at January 9, 2004 9:04 PM

ما از مرگ نمی ترسيم، بلکه از بیهوده تلف شدن نفرت داريم
ميشه عمر رو بخشيد؟

Posted by Toranj at January 9, 2004 12:33 PM

سلام آقا ... چرا اين قصه باز براي فرزندان اين وطن تكرار مي شود .....مرد سياهپوش هنوز مقابل در منتظر است و تو نمي داني هنوز نفسي مانده ؟؟؟خوشا به حالت كه جان در برده اي .....

Posted by آرش سيگارچي at January 9, 2004 9:23 AM

باسي جان فقط مي تونم بگم:
چرا به شب عادت كنم چرا؟/شب چراغهاي فرسوده/ديرگاهيست/كه خواب طولاني اصحاب غار را تفسير مي كنند/وگزمه هاي فريب/كوركورانه/درجستجوي آفتاب/سبزه اي تازه رسته را لگد مال مي كنند/چرا به شب عادت كنم چرا؟/در مرغزاري كهن/ كه چشمه هاي انتظارش/باده نوش غربتي ديرينه اند/من نيز /گيسوان شب آلود شعرم را/بر چفت جاري زملن گره مي زنم/و دركنارش/تا سپيده دمان/ به دعا مينشينم/چرا به شب عادت كنم چرا؟/ستاره اي كه از شب مي گريخت/درگوشم گفت:/خورشيد را باور كن/شب رفتني ست

Posted by kiyanoosh at January 9, 2004 9:16 AM

خیلی زیبا نوشتید، آقای معروفیِ عزیز، هنوز هم بازرسی شبانه مردم ادامه دارد، همین چند شب پیش در میدان فاطمی تعدادی بسیجی ماشین ها را متوقف می کردند و بازرسی می کردند.. هنوز هم تفتیش عقاید وجود دارد.. و سانسور هنوز هم وجود دارد.. هنوز برای نشر هر مطلبی باید مجوز گرفت.. هنوز برای فیلمنامه ها هیأت نظارت وجود دارد.. هنوز هم بازجویان به کارشان مشغولند.. هنوز هم ..... عشق، زخم عمیقی است که همیشه ناسور خواهد ماند.

Posted by محمد جواد طواف at January 9, 2004 8:40 AM

آقاي معروفي عزيز ! حيرت زده ام از دو چيز ... نخست اينکه اين مقاله همچنان زنده ، تازه و خواندني است . همچنان وصف حال است . حتي آن قسمتهايي که از آن سرمقاله هاي جاويدان نقل مي کنيد . حتي آنها هم با شرايط امروز تطابق کامل دارد . شايد سياه تر شده باشد ، اما قطعا سفيدتر نشده است . من اگر در ايران بودم بي شک اين حرفها را با اسم خودم نمي نوشتم . همين يعني اينکه در آنجا اوضاع هيچ گاه رو به بهبود نبوده و اين غم انگيز هم هست ...
دوم اينکه چطور مصائب نويسنده کشورم اين روزها فراموش شده ... چگونه قاعده احقاق حق را از صداي دانشجويان کشيدند بيرون و با ترفندهاي مشمئز کننده ، دروغهاي بزرگ و خيانتهاي فراموش ناشدني ، ژست هاي جديد گرفتند و در کار فربشان چنان غرق شدند که حتي نفهميدند ديگر کسي برايشان کف نمي زند ( انتخابات شوراها يادتان هست ؟ )
حيرت کرده ام از اين فراموشکاري تاريخي که کمرمان را خم کرده ... نه ! کمرهايمان خرد شده از اين وطن ...

Posted by کيوان at January 9, 2004 7:07 AM

استاد نازنين و بزرگوارم سلام
در ابتدا از زحمتي كه براي اين نسل خسته مي كشيد تشكر مي كنم .استاد مهربانم كمكها را اين بي سر وپايان دارند بالا مي كشند و از كمكهاي بي دريغ انسانهاي بزرگ كه به ياري هم ميهنانمان شتافتند را سياسي كاري مي دانند .چه بگويم كه دلم پر از درد است .
400 ميليون دلار كمك كشورهاي حاشيهخليج هميشه فارس را هيچكس نمي داند سر از كجا در آورد
تاسف بار است استاد و من سردم است .تصوير يخ زده ام را در بلاگ گذاشته ام

Posted by آينده پيش رو at January 9, 2004 4:58 AM

آقاي معروفي اگر حافظه ام خطا نكند اين مطلب را پيش از اين نوشته ايد و من آنرا خوانده ام .البته هزار بار ديگر هم بنويسيد كم است وكم نوشته ايد. ولي موقع وبگردي هاي شبانه فكر كردم سر هوا داده ام. اما روز بعد هم فكرم از سر جاي اول جم نخورد. اگر آره يا نه اي بنويسيد ممنون مي شوم.
زمين لرزه بم به شدت افسرده ام كرد.
محمود دهقاني

Posted by Mahmoud Dehgani at January 9, 2004 2:13 AM

اولين شماره گردون در تبعيد كه چاپ شد در پاريس بودم ،آن را خريدم وبا ترس و وحشت، همچون گنجينه اي گرانبهاو با احساس سربلندي بسيار به ايران آوردم وبه دوستان در ايران دادم تا بخوانند. و اين مجله همچون برگ نايابي دست يه دست گشت و گشت ....اين مقاله را كه خواندم ياد آنروز افتادم و .....دلم گرفت ....ازاين غارهاي بي منفذ...به آفتاب بگو...موفق و سربلند باشي

Posted by mitra at January 8, 2004 11:12 PM

عباس تازنين
چه شد كه نه حالى از ما مى پرسى و نه به پيام تلفنى ام پاسخ مىدهى؟ اميدوارم دليلش مشغله هاى خوب مثل نوشتن و خلافهاى مشابه باشد!
مى بوسمت
رضا

Posted by Reza at January 8, 2004 8:44 PM

صداي شجريان تو اطاقم بلند بود و اتفاقا مي خواند :"مشت مي كوبم بر در/پنجه مي سايم پنجره را/من دچار خفقانم,خفقان/من به تنگ آمده ام از همه چيز/بگذلريدهواري بزنم/..../"شعر مشيري و صداي استاد در آلبوم بيداد و بعد هم مطلب شما بالاخره اين بغض وامونده رو چاره شد و اشك كمي آرام كرد دل خسته مارو.حالا كه به جرم نوشتن غم غربت رو پذبرا شديد پس حتما بيشتر بنويسيد.ممنون و موفق باشيد.

Posted by مجید at January 8, 2004 7:50 PM

... با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي...

Posted by زهرخند at January 8, 2004 7:30 PM