Comments: با نوشتن می خواستم جلو کشتار را بگيرم

با سلام. با عرض شرمنده گي به شما لينك دادم. بي اجازه.برخي شما.

Posted by alireza at August 23, 2004 10:35 AM

من امروز اتقاقي وارد سايتت شدم ارزومند پيشرفت ادبيات در ايران هستم

Posted by ali at July 28, 2004 4:47 PM

2 شماره’ آخر نشريه شما يادم است. 2 گزارش نوشته بوديد يكي در مورد علل افسردگي در ايران و يكي ديگه هم در مورد تلويزيون بود. گزارش هاي گردون را بلند بلند براي اعضاي خانواده مي خواندم و همه از تعجب شاخ درآورده بودند كه در دل اختناق اسلامي چه دلي داشته ايد كه همه’ آنچه هست را نوشته ايد. با اون صراحتي كه شما نوشته بوديد همان مادرتان راست مي گويد كه :همين كه زنده اي خوشحاليم.

Posted by pejman at May 15, 2004 6:16 PM

درودبرشما

Posted by hassan at May 15, 2004 6:25 AM

سلام ودرودبرشما

Posted by Hassan at May 15, 2004 6:23 AM

Delam ajab gerefteh.....agha Abas....rahi benavis ta beh baghe delgoshayi beresim!!

Posted by asb at May 14, 2004 10:48 PM

عباس خان معروفی سلام
من از رنجی که می بری خبر دارم، از دردی که میکشی. تو در این راه تنهایی، تنهایی نه بدان صورت که شوریده ای در بیابان که بسان سنگی در کف رود. سنگی در کنار هزاران سنگ و در میان هزاران سنگ اما تنها. تنها در میان هزاران تنها. رفتن حدیث سنگ نیست. رفتار رود است. رود می رود و تو تنها مغرور به آنکه در بطن رودی و در عمق و انتهای رود از مسیر رود باخبری و از آنچه تو آنرا غفلت رود می دانی. ولی من مدت هاست به این می اندیشم که غفلت، کشتی سهمگینی است که من و تو و هزاران تنهای مغرور دیگر که یگانه تکیه کلاممان غلفت رود است تکیه گاه و لنگر گاه آنیم. بادا که بر ما این غرور بی انتها حرام گردد، رفتن در عمق رود شعر است اما برای رود شور. شور زندگی، شور نادانسته رفتن، لحظه ای درنگ کن. لحظه ای درنگ کنیم. شاید آنچه ما به تمام غفلت میدانیم خود زندگی باشد...

Posted by علیرضا امینی at April 25, 2004 6:15 AM

با قلم؟

Posted by farhad at April 13, 2004 11:44 PM

دلم نشسته پشت در دري كه وا نمي شود/ از اين هزار خواهشم يكي دوا نمي شود/ مقدر است بشكنم مقدر است تا شوم/ و عشق نعره مي زند كه مرد تا نمي شود

Posted by Toranj at April 11, 2004 3:25 PM

آقاي معروفي عزيز

سلام گرم مرا از عمق اين شب كه سياهيش ديگر نفس همه را بند آورده است بپذيريد. من جواني 26 ساله و عاشق ترجمه و داستان نويسي هستم. اولين بار از طريق مجله گردون با شما آشنا شدم و هنوز هم كه هنوز است بعضي وقتها دوباره به سراغ آخرين شماره مجله شما مي روم و تاسف مي خورم. من متاسفم كه در وطني زندگي مي كنم كه مفهوم خوبي و بدي در آن واژگونه شده است. من متاسفم در مملكتي زندگي مي كنم كه نويسندگان و متفكران شهيرش در زير شكنجه و فشار و آزار له مي شوند. من متاسفم كه چرا ايرانيان اينقدر در برابر فشارهاي وارده به روشنفكران و آزادي خواهان بي توجهند. من متاسفم كه به قول شما كساني در اين جامعه زندگي مي كنند كه شاعر كشند. كساني كه دشمن زيبايي و مهرباني و دركند. من متاسفم در مملكتي زندگي مي كنم كه صادق هدايتش از دست همين رجاله ها دق مرگ مي شود و چوبكش در انزوا و تنهائيش خون دل مي خورد و علوي و دوستانش در زندانها شكنجه مي شوند و فرج سركوهي هايش چونان گل ياس در هجوم وحشي داس هايند. من متاسفم كه بزرگمردي چون مصدق در تبعيد و انزوا جان مي سپرد وكساني چون قائم مقام ها و اميركبير در گورهاي سرد و در زيرخروارها خاك بايد بخوابند چرا كه اين ملت نمي تواند به موقع منجيان و خيرخواهان و مصلحان جامعه خودش را بشناسد. من متاسفم كه تروريست هاي احمق گروه فدائيان اسلام كه كارشان فقط و فقط ضربه زدن به آگاهان و روشنفكران درجه اول زمان خودشان بود, امروز الگو و نمونه گروههاي تروريست موجود در وزارت اطلاعات هستند. من ديگر از اين همه كثافت و نجستي اي كه اين مملكت خراب شده را در خود مدفون كرده خسته شده ام . من نميفهمم كه چرا كساني چون فروهرها و مختاري ها و پوينده ها و... بايد تنها به خاطر طرز تفكر مترقي شان كشته شوند. اينها مي خواهند از سر كينه و عقده برادران آگاه و روشنفكر خود را بكشند. اينها مي خواهند تا روشنفكران را ديوانه كرده و به كام مرگ بكشانند.
آقاي معروفي عزيز همانطور كه شما در كتاب سمفوني مردگان خودتان نشان داده ايد اين شاعر كش ها قصدي جز نابودي برادران متفكرشان ندارند. اينها د به هيچ وجه هنوز نتوانسته اند ذهنشان را از شر توهمات مذهبي خلاص كنند و بفهمند كه مذهب آن چيزهايي نيست كه بعضي ها توي ذهنشان چپانده اند. اينها در درونشان پر از كينه و مرگ و ويراني است و رفتارهاي وحشيانه شان برون فكني همين مشكلات و عقده هاي دروني. به همين دليل است كه با نقشه هاي احمقانه شان , روشنفكرانشان را در اتوبوسي مي شنانند و بجاي ارمنستان به ته دره هاي مرگ مي كشانند. اينها هنوز با نوابغي چون نيچه و فرويد و ماركس مخالفند و اينان را دشمنان بشريت مي دانند. نيچه چه خوب مي شناخت اين مرگ پرستان و مرگ انديشان را و چه اندرز زيبايي داد به آنان. كه بهتر است بميرند و ديگران را از شر خود خلاص كنند. اينها هنوز نتوانسته اند كه جدا از حرفهاي قالبي به حرفهاي ديگر گوش كنند. اينها نميدانند كه دنياي اطرافشان تا چه حد متحول شده . اينها نمي دانند كه همانطور كه ليوتار نشان داد, در جوامع امروزي به دليل كثرت تبادل اطلاعات ديگر هيچ روايت كلاني نمي تواند نقش غالب خود را داشته باشد. آيا كمونيسم روايت كلان زيبا تري است يا فاشيسم؟ وقتي در اين دوره زيباترين روايت هاي كلان ديگر كم رنگ شده اند ديگر چه رسد به زشت ترين و منحط ترين روايت هاي كلان, كه همين روايت كلان فاشيستي و پوسيده اين آقايان باشد.
امروز ديگر زمان آن گذشته است كه افكار پوسيده را با زور و فشار به خورد ديگران بدهيم. امروز ديگر زمان دروغ گفتن نيست. چرا كه اطلاعات و حقايق بسيار سريعتر از آنچه كه اين آقايان تصور كرده اند به دست مردم مي رسد. پس اين جعبه ريش و پشم, اين تلويزيون منحط لاريجاني كي مي خواهد كه ذره اي از حقايق و رنجهاي دگر انديشان را به تصوير بكشد. آيا زمان آن فرا نرسيده كه اين آقايان متوجه اشتباهات عظيم خود بشوند؟ آيا وقت آن نرسيده كه اين آقايان بخاطر اشتباهات بزرگ خود از مردم شريف ايران عذرخواهي كرده و راه ديگري را در پيش گيرند. آيا سرگذشت صدام درس عبرتي براي اين آقايان نشده است؟ آيا نمي فهمند كه آمريكا در كنار گوش آنها دارد براي سرنگوني شان نقشه مي كشد؟ آيا اينها مي خواهند باز هم بيگانگان بيايند و بر سر اين مردم سوار بشوند؟ آيا اين سيستم مخوف اطلاعاتي ايران نمي داند كه بسياري از ايرانيان در آرزوي حمله آمريكا به ايران هستند. آيا اينها نفهميدند كه مردم چه خواسته هايي از مجلس و رهبر و رئيس جمهور مملكتشان دارند؟ آيا اينها نمي خواهند پيش از اينكه بيگانگان بيايند و دست به كار اصلاح وضع اسفناك ما بزنند, خودشان دست بكار بشوند؟ آيا اين مجلس جديد مي تواند پاسخگوي نياز جوانان آزادي خواه ما و طبقه دانشجو و روشنفكر باشد؟ آيا زمان آن فرا نرسيده است كه اين آقايان از خواب خرگوشي خود برخيزند و با چشمان باز نگاهي به دنياي دور و بر خود بيندازند؟ و آيا... آيا.... آيا......
من به هيچ وجه نمي توانم جوابي براي اين پرسش ها بيابم. چون هيچ آشنايي اي با طرز فكر اين آقايان ندارم. اما اميدوارم لااقل اين نوشته تلنگري بر وجدان خفته برادراني باشد كه بخاطر افكار مذهبي شان , مسببات شكنجه و آزار دگر انديشان را فراهم مي كنند. من از آنها مي خواهم كه چاقوي مكافاتشان را(به قول يكي از ضاربين قتل هاي زنجيره اي كه اسم چاقوي خودش را مكافات گذاشته بود) غلاف كنند. چرا كه خوبي پاداش دارد نه مكافات. بياييد تا در كنار هم باشيم نه بر عليه هم. فرصت زندگي كوتاه است. حتي كوتاهتر از يك روياي نيم شب تابستان , پس بيائيد به هر طريقي كه مي توانيم از اين كابوس وحشتناك برخيزيم و زندگي انديشي را جايگزين مرگ انديشي كنيم. فرصت بودنمان كوتاه است. پس فرصت ها را از دست ندهيم.

با عرض ادب و احترام خدمت دوست آشناي ناديده ام آقاي عباس معروفي
و با اميد طول عمر و موفقت براي ايشان در پايان از جانب تمام مردم ايران از شما و تلاشهايتان سپاسگزاري مي كنم و در انتظار كارهاي زيباي شما هستم. اميدوارم كه شما و بقيه دوستاني كه در جهت اعتلاي اين مملكت تلاش مي كنند هميشه در زندگي شان موفق باشند.

با احترام
ميزانتروپ

Posted by misanthrop at April 8, 2004 12:20 PM

آقای معروفی عزیز پس ما چی بگیم؟!
شما بودید،دیدید چی شد.ما که نه بودیم و نه دیدیم ونه فهمیدیم.فقط بهمون یاد دادن شاه بد خمینی خیلی خوب.آخه مگه بد و خوب مطلق وجود داره؟بماند که این میان چه تعداد نام های دیگه بودن که چه با آرمان و چه بی آرمان از فرصت حیات روی این کره خاکی محروم شدن.ما که انقلاب فرهنگی نبودیم پس چرا این دگرگونی شد مهر اجازه ورود ما به دانشگاه؟ ما همونایی هستیم که به درخواست بزرگی روی زمین اومدیم تا جهان پر شه از مسلمون.اونایی از ما که میفهمیدیم تبدیل شدیم به آیدین ها وبقیه هم...
به هر حال دلمون شکست و سوخت.و به خاطر این گناه به وطن و شهر خودمون تبعید شدیم. قلمتان همیشه جاری

Posted by مهسا at April 7, 2004 11:14 PM

استاد سلام
به راستي كه اين قلم چه زيبا از 25 سال پرده بر مي دارد.25 سال است كه سمفوني مرگ در مارش وحشتناكش مي دزند و براستي كدامين منشور ما را از قاعده اين سمفوني خارج مي كند

Posted by اينده پيش رو at April 7, 2004 1:39 AM

سلام.اول بگم که ما با هم تقریبا بچه محل بودیم.موقع انقلاب خونمون خیابون ایرانمهر تو میدون ابو حسین بود.میدونی که به تمامی و هر وجبش برام خاطره است.تو همین میدون بود که بچه ها رو جمع میکردیم و براشون نمایش بازی میکردیم،که بیشتر شخصیتاش واقعی بودن.از جمله اینا یکیش حسین فرزین و دار و دستش بودن.ما رفتار و اداهاشون رو با مسخرگی و طنز بازسازی میکردیم.یادم میاد که یک روز حسین مشعل پسر بستنی فروش محل جلوم سبز میشه و میگه آقا سیا ، نبینم پشت سر حسین آقا بد بگین.جوابش میدم اول این که بد نگفتیم . دوم این که به تو چه ربطی داره.حسین مشعل با کمی لکنت جواب میده ؛ من ، من نوچه شم.همین برای من کافی بود تا سر حرف رو بکشونم به مسائل ممنوعه و سر آخر با چند تا دستنوشته از دکتر شریعتی راهیش کنم بره.تا این که انقلاب شد و حسین فرزین بعد از 22بهمن کارش شده بود جمع آوری اسلحه.یادمه یه روز چند نفری که بازوبند فدایی بسته بودن ریختن تو خونه حسین و هر چی اسلحه زورگیری کرده بود بردن.چند روز بعد این ماجرا هم کمیته مسجد امام حسین احضارش میکنه و تقریبا یک هفته بعد تیربارون میشه.
اون کارگری رو که گفتی از فدائیا استعفا داد و رفت تو حزب توده رو خوب میشناسم ولی چون فکر کردم مخصوصا اسمشو یادت رفت من هم نمیگم ،چون الان اون بابا تو برلین کتابفروشی داره .کلا آدم گوشت تلخیه و کمتر کسی ازش خوشش میاد.اون شعار پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید هم مال اکثریتی ها بود و نه توده ایها.ولی این رویه رو نمیپسندم که شعارهائی که با تحلیلهای زمان خودش بود حالا چه غلط و چه درست به این شکل نقدش کنیم.این شعار و شعارهایی که قبلترش مجاهدین میدادن رو نمیشه مثل افشاگری به کار برد.وقتی استالین مبارزه امیر افغان رو که طرفدار فئودالیزم بوده بر علیه امپریالیز م ،مترقی ارزیابی میکنه ، پاسدار هم تکلیفش معلوم میشه.فکر کنم تو دو سه سالی از من بزرگتر باشی و باید یادت بیاد که اون موقع هر کس یک ایدئولوژی داشت که در همون چهارچوب دنیا رو میدید. پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد بچه محل

Posted by s farid at April 7, 2004 12:57 AM

شما معلمها ... شما معلمهای دبیرستان ... چه باری به دوش کشیدید این سالها . اولین نشریه ای که چند خطی از من چاپ کرد هم حاصل حقوق کارمندی یک معلم بود . و اولین سردبیرم . و اولین دوستم ... و اولین استادم . جالب است که همه زمانی معلم بودند و وقتی بهشان رسیدم تنها مانده بودند ...

Posted by ایگناسیو at April 6, 2004 8:19 PM

اما من بسيار رنجور شدم زاين كامنت ها كه چندين چنان مي گوييد زگذشته ها و كردارها و گفته ها ونگفته ها و ووو... نه آنكه خود قاضي هستيد و روشن بين و نه من قاضيم وبر راه نيك و چنان دفاع كنم جانانه زاستاد عزيز
و اما بعد كه بر بيرا ه بيشتر نرويم و انقدر نگوييم كه فلاني چه بود ويا فلان نقطه بود بر وي(( راست يا دروغ )) وبهتر ببينيم نيمه پر و طلايي را كه من خود مفتخرم به انسا نهاي بزرگي .. كه خود بهتر مي دانم در اين خراب شده چه ها مي گذرد و بر انسانهاي عزيز وبيگناهي چون او چه گذشته و....
واما مثالي زنم بيشتر ز كردارهاي ناشايست ووحشتناك
من كه در كلاسم وبر تدريس اگر دانشجويي و يا دانش اموزي خطايي بزرگ كند و يا راه بيراهه رود و جنگ ها كند و درگيريها كند و عربده كشي ها بزند و هزاران چيز ديگر و يا سر كلاس برود وترياك كشد وهرويين (( كه بارها ديده ام و شنيد ه ام )) ويا چاقويي بر كشد و مبارز طلبد ... بگوييد جرمش چيست وجزايش چيست چه كنم به زندان افكنمش و يا مانند اين آخوند ها دستور اعدامش دهم و خونش حلال وجانش آزاد و يا صدها شلاق بر سر ورويش زنم و نمره صفر ويا بفرستمش زندان وروحش وجانش را ويران كنم ويا هزار پر ونده اخلاقي برايش درست كنم !!!! ويا بروم ببينم علت چيست و در درونش وروحش ودردش ونيازش چيست باروانشناس ومشاور دكتر صحبت كنم و.....
روزي پدري با من مشورتي مي نمود وراه زندگي فرزندان مي جست در تربيت فرزندش به وي گفتم تو چند راهي داري بيا هر روز شلاقي بردار وبر سر وروي فرزندان وهمسر خود بكوب وهر روز فحشها و ناسزاها گو و ببين بعد از يك ماه چه در خانه خواهد شد وچه جهنمي بر پا ....و راهي ديگر هر روز با لب خندان وبشاش به خانه رو و تمام اعصاب وگرفتاريها ومشكلات كار را در پشت درب خانه بيرون ريز وبا دسته گلي ويا ميو هاي به خانه رو آنان را به گرمي بدار به نيازهاي جسمي و روحي و روانيشان را به دقت وسواس وبا ذره بيني بزرگ بنگر انوقت ببين خانه ات بهشت برين خواهد شد يا نه آيا در حالت اول بچه هايت رشد خواهند كرد ؟؟ از زندگي لذت خواهند برد ؟؟به مقام هاي بالا خواهند رسيد ؟؟؟دچار بيماريهاي روحي وعصبي نخواهند شد علمشان پيشرفت خواهند كرد ؟؟ فراري نخواهند شد .... اعصابشان وروحشان چه و .........

حال بنگريد انسان بيگناه و درستي را كه اين بلا هابر سرش آوريم.... كه چرا وي گناهكار است چون نويسنده بوده وروشنفكر و او بايد مجازات شود چون طور ديگري با درون خود خلوت مي كرده و بر ذهن خود طوري ديگر...... او نخواسته همچون گوسفندان فقط در برابر تاييد آقايان سر بجنباند
و من خود را شاگرد كوچك آقاي معروفي مي دانم آرزو دارم كه روزي درس آزادي به من دهد ومي دانم كه چنان در اين سالها از چه مي گويد وي چه گونه از درون مي نالد و مي گريد كه وي بسيار زمن آگاهتر وروشن بين تر و پاكتر است
درود بر روحتان
كه يك مرد جنگي به از صد سوار
بهشت را براي پاكان ودرستكاران ساخته اند نه براي غارتگران و آدمكشان


Posted by سياوشان at April 6, 2004 7:37 PM

خواندن اين مطلب اين حس را به درستی در خواننده ايجاد می کند که با نويسنده ای جهان سومی که هنوز محسور دهه های قبل از 1970 است روبرو است. ببينيد در اين اتوبيوگرافی نويسنده چقدر معصوم و دور از خطا خود را تصوير می کند. اين طرز تلقين مطالب تنها بدرد 40-50 سال پيش می خورد که روشنفکران جامعه حاضر نبودند مسوليت انچه در جامعه می گذرد را متوجه خود نمايند. يکسوی روشنفکران ايرانی امثال جواد معروفی و اين قلب روايتهايشان است که فراوانند و سوی ديگر اقليتی مطلقی مثل فرج سرکوهی با ان صداقت در کلامش. واقعا اينده ای برای مردم ايران با اين روشنفکران عقب افتاده متصور است.

Posted by فرهاد دانشوری at April 6, 2004 6:01 PM

آقاي كاشاني كبير واقعا چه اهميتي دارد كه در دهه 60 چه گذشت ؟ نسل ما كساني را خوب مي پايد كه متاسفانه در دهه هاي بعد هم دهه شستي باقي ماندند وگرنه آرمان خواهي از هر نوعش سكه رايج ان سال ها بود و به گناه تندروي ان روز ها تلاش هاي امروز كسي باطل نمي شود. اگر در دهه 80 برابر قدرت ايستاده اي مال امروز هستي و اگر نه كه حرفي باقي نمي ماند. من ترجيح مي دهم معروفي را با امروزش بشناسم . آن دبير انقلابي اديب و نويسنده اي قهار شده است كه موضوع نوشته هايش انسان است .... همين

Posted by علیرضا بهنام at April 6, 2004 4:01 PM

جناب استاد معروفي
با سلام. هميشه برايتان احترام خاصي قائلم.و از اينكه از وبلاگ ساده ام لينكي به شما دارم افتخار ميكنم. اگر هدفتان از قلم برداشتن و نوشتن چيزي جز يك آرمان متعال بود هرگز نمي توانستيد اينگونه مسحور كننده زجر مرموز جامعه را از پيكر مسلولش موشكافانه بيرون بكشيد و به زبان داستان رسوايش كنيد.گذشته چراغ راه آينده است اين را آموزگاران ميگويند و شاگردان وقتي آموزگار شدند درك ميكنند. به نكته جالبي اشاره كرديد انسان موجودي سياسيي است. اگر بخواهد هرچه ميبيند بگويد ميشود سياسي مثل آيدين مثل ايرج و مثل شما...

Posted by گلسرخ at April 6, 2004 2:18 PM

برايم اي ميل زده ايد:

agar az zendegi e man bishtar midanid lotfan dar safheye khodam
benvisid,
wagar na Aab ra gel nakonid, aghaye Farhad e Kabir.
Abbas Maroufi

به من و هيچ كس ديگري هيچ ارتباطي ندارد كه آدم ها قبلن چه بوده اند و حال چه هستند. من دوره گرد اين محيط مجازي هستم وبا آن كه هنوز نيمي از دهه سي را نگذرانده ام مجبور به حاشيه نشيني شده ام و ..... بماند.
وقتي كه مي آمدم اين جا وسركي ميزدم هميشه ياد روزهاي گردون و بلواها و جنجال هاي ژورناليستي آن دوره و گاه هم روزهاي جمعه و كلاس نقاشي كودكان الخاص مي افتادم . اما بعد از اين يادداشت مظلومانه - و كامنت هايي كه بيشتر از طرف اهالي جوانترها و نسل بعداز انقلاب نگاشته مي شود - ديدم در حق گذشته ي خودتان كم لطفي كرده ايد. گذشته جزئي از ماست و چه خوب است كه انسان با قدرت اشتباهات خودش را بپزيرد. به هرحال مي دانم كه غم غربت و سالهاي سخت كارشبانه در هتل و فشار زيرجلكي تنفر آلمان ها از خارجي ها خيلي ناگوار و سخت است ولي كتابفروشي برلين اگر انشاالله خوب بگردد جايزه خوبي خواهد بود. پاينده باد قلم تان وقتي كه به ادبيات مي پردازيد و به سياست كاري نداريد.
فرهاد ك كبير

Posted by فرهاد at April 6, 2004 1:25 PM

حالا که حالاست خمار سال بلوایم . یادش به خیر !

Posted by arash at April 6, 2004 12:47 PM

اقاي معروفي :سلام من از خوانندگان پرو پاقرص گردون بودم(دوره تقريبا کاملش را دارم),همينطور آثارديگر خودتان.از سمفوني بگير تا چه و چه ها!!!
اگر وقت داريد به سايت من که سعي دارد روايتي طنز گونه از آنچه در اين 25سال بر ما گذشت در لواي داستاني تاريخي- فانتزي ازقيامي جنسي , تحت عنوان"المقعديون" وبا آدرس زير,سر بزنيد:
http://alghaedin.blogspot.com/
مي بخشيد که به دليل شرايطي که خود بهتر ميدانيد از نام مستعار استفاده کرده ام.

Posted by molla at April 6, 2004 12:30 PM

سلام به معروفي گرامي و نويسنده ي سمفوني مردگان
به سمفوني اين 25 سال گوش سپردم و خيره شدم به 25 زنگ كه هر سال در خانه ي مرا به صدا در آورد و من خانه نبودم. كجا بود؟ ......... براي نويسنده يا شاعر شدن نبودن بهترين گواه بر دوام حضورمان است . شما هستيد همين جا در مي بينمتان با يك تكه خون لخته كه زير جيب چپ پيراهنتان پنهان كرده ايد و بر حضور سرخت گواهست. ممنونم بابت همه چيز. پيروز باشيد عزيز.

Posted by azar kiani at April 6, 2004 12:15 PM

سلام جناب معروفي

من خيلي ها رو ميشناسم كه به قول شما ويران شده اند و اينكه هنوز زنده اند جاي خوشحاليه و البته كه:

قد خميده ي ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد

ولي خيلي از اون ها ديگه ذوق و روحيه ي نوشتن و حتي مرور خاطراتشون رو ندارند و من هميشه احساسم نسبت به اين وبلاگ اين بوده كه حرف اونهاست هرچند كه شما مينويسيد. دست مريزاد!

Posted by من at April 6, 2004 10:27 AM

and i have no clew whymy eyes are wet... seems like have the idea what you are saying .. like i feel it as you do and everybody else in here .. seems like you have been my teacher althogh havn't see you Abbas.
may god be with you

Posted by bidel at April 6, 2004 9:21 AM

آقاي معروفي
دلم را بسيارسوزاندي نمي دانستم كه شما قبلا معلم بوديد وبسيار خوشوقتم كه با يك همكار آزاده وروشنفكر روبرويم
اين سرنوشت آزادگي تان بود نه گناه معلمي تان و نويسندگي
مگر نمي دانيد آزادگي وروشنفكري در كشورمان گناهي نابخشودني و گناهي كبيره است و آنگاه خواهي شد غرب زده ودشمن وخون تان حلال وجانتان حلال تر وكافر و.... ومالتان نيز گواراي وجود ديگراني خواهد شد

Posted by سياوشان at April 6, 2004 8:56 AM

سلام

Posted by maryam at April 6, 2004 6:27 AM

For some unknown reason, I have a deep suspicion on integrity of Mr. Abbas Maroufi. My head says, I do not have any information about him but my gut feeling says the otherwise. I hope I am wrong because I really do not want to see another Pyman Pakmaher

Posted by gadfly at April 5, 2004 11:29 PM

salam gol vaje.
amadam pa be pay in hame seda ta rahrohaye tarik ..ta sedaye atashbar zede havai ,ta ragbar o mosalsal o feshar .ta rahbandan basijiha o gasht haye bihengam .ta khordan bomb dar madrse ..ta sansor o rozname o zan ..ta in hame bi zendgi ma ...
hala inja hastam ,bi anke pasokhi baraye anhame soal bijavab yafte basham .
agahye marofi aziz shoma ke khod dard ashna hastid o manaye ghorbat o entezar ra mifahmid ,che ra pasokh namehaye mara nemidahid?

Posted by sheida mohamadi at April 5, 2004 10:08 PM

salam gol vaje.
amadam pa be paye kodakim dar rahrohaye tarik o por vahshat .ta sedaye atashbare zade havai .ta oftadan bomb dar madreseam ....ta sansor o rozname ...ta kahfaghane zan o zndegi ...ta dafn rozhai ke be sokt o vahshat gozasht .
hala khaste az hamye rahi ke amadam ba khod migoyam ,in hame soal bi javab ra ke pasokh midahad .
agahye marofi aziz ,mahast ke man dar entezare javab shoma ba namehayam neshasteam .
shoma ke manaye ghorbat o entzar ra mifahmid chera ?

Posted by sheida mohamadi at April 5, 2004 10:05 PM

آقاي معروفي چطور مي توانم با شما تماس بگيرم؟؟
اگر امكان دارد به من ايميل بزنيد
ممنون

Posted by ali at April 5, 2004 9:36 PM

مارا هم به مروري در زندگي 25 سال گذشته مان كشانديد و چه جالب كه بسياري از ما همين مراتب را طي كرده بوده ايم. آيا ما را مانند رباتهايي برنامه ريزي كرده بودند براي رفتاري مشابه با سرنوشتي يكسان؟
دوستاني هم كه پيغامهاي آنچناني ميگذارند، نمونه آقاي فرهاد، بهتر است از دو پهلو نوشتن بپرهيزند و بنويسند كه آقاي معروفي در سال شصت چند تا زهرا كاظمي را بقتل رسانده و يا چقدر در ادامه جنك نقش داشته است. لطفا يا پيام نگذاريد و يا از اينگونه نوشتن خودداري نماييد كه اين روش مشابه روش سربازان گمنام امام زمان است كه در سايت فرشاد امير ابراهيمي به وفور ديده ميشود.
آقاي حشمت اله رييسي اولين نفري بودند كه از حول هليم در ديگ افتاده و جدايي خود از فداييان و پيوستن به حزب توده را اعلام كرده بودند.

سرتان سبز و قلمتان جاري باد

Posted by Hamid Farzaneh at April 5, 2004 9:18 PM

آقای معروفی عزیز، مطمئن هستید همه چیز به همین سادگی بود؟ مطمئن هستید همه چیز را نوشته اید؟ مطمئن هستید از دهه شصت چیز مهمی از قلم نیافتاده است؟

Posted by فرهاد at April 5, 2004 4:47 PM

آقاي معروفي عزيز!
اين مطلب كوتاه ترين و صادقانه ترين اتوبيوگرافي بود كه تا امروز خوانده ام.اميدوارم شاد و پيروز باشيد و شك ندارم كه به زودي در وطن شما را خواهيم ديد.

Posted by نويد فيروزي at April 5, 2004 4:03 PM

رنگ چشمان روباه
نگاه دو پهلوی مرغ دریایی
و لبخند سیاه چکاوک را
در هر خاکی می شناسم

مطلب دلنشین و در عین حال غم انگیزی بود. گردش به گذشته های بد و خوب گاه سخت آدمی را تکان می دهد. متاسفانه بعضی از ما آدمها هنوز آنقدر تکامل نیافته ایم که آزادی آدمی را تنها وقتی سدی شویم که مرگ را برای دیگری جستجو می کند.
پیش از این هم به شما گفته بودم که دنیا جنگل است و زندگی در این جنگل گاه سخت غم انگیز و دردآورست.
راه درازی را برای رسیدن به آزادی در پیش داریم. و شعر بالا را همچنان به طریقی تجربه خواهیم کرد. به تلاش خود ادامه می دهیم شاید روزی شیفته گان هیاهو و طناب دار آزادی به خود بیایند.
پایدار باشید

Posted by خیال تشنه at April 5, 2004 9:15 AM

drd-e deletan be del neshast yek rah-e mobarese ba khoshunat neweshtan ast.bi tarof emshab tasadofi as jami irani ykishan ru be mokhatab migoft shabe arusi baradarash "sanfoni morde gan ra mikhande wa miporsid "ferydon se pesar dashat ra khandi .yek tasadofh

Posted by akram mohammadi at April 5, 2004 1:14 AM

سلام تيتر و مطلب پخته اي بود

Posted by داريوش كبير at April 4, 2004 11:42 PM


نگاهی به داستان نویسان لاغر نویس جوان

دل آشوب ها، دغدغه ها و سردرگمي ها

گزارش دو قسمتی درباره نویسندگان جوان

بخش اول: نظرات محمدعلی سپانلو، صفدر تقی زاده، حسن میرعابدینی، علی خدایی، محمدرضا صفدری، فتح الله بی نیاز، ساعد .ا . احمدی، فیروز زنوزی جلالی و ...
بخش دوم: نظرات یعقوب یادعلی، ناتاشا امیری، مهسا محبعلی، رضا زنگی آبادی، حسن محمودی، رسول آبادیان، محمدحسن شهسواری، محمدرضا بایرامی و ...
نسخه پی دی اف این دو گزارش درباره نسل جدید نویسندگان .....

Posted by و قابیل هم بود at April 4, 2004 11:38 PM