Comments: گزارش‌ ورزا در بی مرزی تخيل، واقعيت، رؤيا

امروز همان روزي است كه ورزا مْي گويدمردم به هم رحم نمي كنندكارهاي بزرگ را به آدمهاي كوچك داده اند و انسانهاي بزرگ به امور جزْيي سرگرم شده اند.سالها جنگيده ايم با كه و چه ؟هنوز درست نمي دانيم و چه به دست آورده ايم از اين همه سال نبرد با خود و ديگران جز آنكه هرچه به سود بيگانگان بوده حاصل آورده ايم اگر ميخواهي از امروز ورزا گزارشي بخواني نظري به اين سو كن. سربلند باشي

Posted by مير سعيد at June 3, 2004 11:36 AM

با مقايسه نسبي زمان قا؟ار ودوره ؟هلوي وزمان حال گر بتوان با ديدي بيطرفانه به قضاوت نشست. روش انقلابي شيفته گونه ان زمان امروزاز ديد من زير سوال رفته!
رفت وبرگشت ذهن بين نور وبابلسرو اتوبان برلين بي مرزي خيال وواقعيت است.

Posted by akram mohammadi at May 30, 2004 12:15 PM

سلام .اولا يكي گفته بود آدم بايد معرفت داشته باشد.ثانيا راستش بايد قبول كنم داريد ازته ديگ روحيه‌تان حرف مي‌زنيد تا از جايگاه يك نويسنده و لاجرم يك روشنفكر. انگار در تعطيلات داستاني فكر كردن قدم زده و به مريدان چه بگويم چه تحويل مي‌دهيد.البته اين از ذهن جاگذاري شخصيتها در ذهن فرهنگي بيمارما برمي‌خيزد كه هيچكدام انكارش نمي‌كنيم.راستي عباس‌خان نكند تعريف‌ها از لاك نويسنده بودنت رمانده‌اند. تنهايي‌ات كه زيباست. معجزه مهريه كتابت هم نبايد دلفريب باشد كه آنگونه ذوق‌زده كند. واقعا آنسوي مرز كدام هواي مسموم‌كننده در جريان است كه دوستان ما را اينگونه قرباني مي‌گيرد.
سلامت باشي

Posted by مظاهرشهامت at May 29, 2004 9:31 PM

شود و در ذهن ديگران مي رود تصويرهايشان با هنر ذهنياتشان با نوشته و هزاران راه به ذهن ديگران فرو مي رود خود مي روند ولي افكارشان در ناخوداگاه و گاه خوداگاه فرو رفته ما مي ماند و ما را ميراث ذهني به اندازه تمام بشريت مي كند اين مسير تاريخي است كه بشريت پيموده چرا از درهم ريختگي ذهنتان بر آشفته مي شويد تلنگري كه وارد شده برآشفته تان كرده است؟ ما ميراث همه را در خود داريم حتي آيدايي كه شما آن را به آتش كشيديد و آيديني كه ديوانه اش كرديد. موفق باشيد

Posted by sora at May 29, 2004 8:41 PM

سلام آقاي معروفي برايم جالب بود كه اينجا را يافتم و هم عجيب چرا آيدا را به آتش كشيديد؟ سالها فكر مرا مشغول كرد تصوير آن تپه گوشت كه از جانوران تغذيه مي كند مدتها كابوس من بود و بلاخره در نقاشي هايم سالهاي دانشجويي آمد و رفت . تمام. با شخصيتهايتان واقعا زندگي كردم اما چرا آيدا آتش كشيده شد چرا؟ درباره رويا و واقعيت و تخيل پرسيديد درباره ناخودآگاه جمعي پرسيديد و روح....... گاه فكر مي كنم فلاسفه عرفا آمدند و جوابي دادند سهروردي امد بوعلي آمد و درباره نفس هاي چند گانه انسانها سخن گفت درباره خيال و قوه فاهمه و قوه خياليه ....... يونگي آمدو درباره اسطوره ها و ناخود آگاه جمعي ما گفت بشر مي آيد و مي رود گاه ذهنشان فكرشان بيرون ريزي مي شود

Posted by sora at May 29, 2004 8:40 PM

يك دستمال مچاله شده عشق را لاي كتاب تاريخ پيدا كردم. امروز من يك تاريخ مچاله شده از لاي كتاب عشق پيدا كردم.
امروز متني از عرض ذهن پريشانم عبور كرد. امروز متني پرواز كرد. امروز من بزرگ شدم...

Posted by H.A. at May 29, 2004 6:56 PM

سلام , مانده نباشي/قلمت هميشه سبز و نگاهت مدام آبي باد.

Posted by kiyanoosh at May 29, 2004 2:56 PM

mazerat mikham ke ino migam , ba vojodi ke khili dsetan daram va ba inkeh matalebeh shoma ro moshtaghane mikhoonam vali baz har vaght ke az shoma mikhoonam yadeh hameh azizanehmordeh mioftam , ye jooraiee hesse marg hast to neveshteh hatoon , ma be andazeh kafi inja to kocheh khiaboonamoon in hessodarim , shoma bayad ma o omidvar konin , mamnom

Posted by fataneh at May 28, 2004 11:50 PM

چه گردش غريبي بود در تاريخ و آدم هاي تاريخ...و چه سخته بار سنگينيه اين بيداري رو به دوش كشيدن...قلمتان همواره جاري.

Posted by مهسا at May 28, 2004 10:38 PM

سلام وبلاگ قشنگي داري به ما هم سر بزنم

Posted by mahmood at May 28, 2004 6:29 PM

محشريد استاد . چه مي توان گفت؟

Posted by Toranj at May 27, 2004 1:23 PM

یکی از زیباترین کارهای شما در چند سال اخیر . البته من متن کامل را در - اخبار روز -خواندم . دست و قلمت توانا !

Posted by فرامرز at May 26, 2004 11:37 PM

sheida shoda. shoride.angone ke magham asheghist .va a zkhod biron amadm .nagone ke rasme ayarist ..va roya shodam ,angone ke namey vagheist.
dar hameye vagashtha o gashtha goshei a zkhodam bodam o khial o tarikh ke be shokoh reside bod .ba mojezey kalmi chonin shiva .va chonin ziaba.
man niz dar haman rangarangi roya hastam va takhayoli ke por ranga tar az vaghiat man ast va dar in hozor ,shoma ra mibinam ke jolotar az tasavor man ,hamye khilam ra naghashi mikonid.
tanha anjast ke yeksare be farmoshi miresam .faramoshi ke khod yein yad ast.
ostad aziz man hanoz montazere kalam shoma dar delmashgholihaye neveshtehaym hastam ta gah gahi yadam biayad koja istadeam .
khoshhalam konid gahi ba yadi.

Posted by sheida mohamadi at May 26, 2004 9:50 PM

توهم خواب و رويا... پادرهوايي ميان دو سرزمين, كه ديگر نه از آن هيچ كدامي... در هم فروريختن تمام مرزهاي خودآگاه و ناخودآگاه... حمل سنگين خاطره اي تاريخي به دهشت رنج همه آدميان و به وسعت زمان زيست تمام مردمان... خاكستري رنگ فضايي براي زيستن هميشه, اگر نام زيستن سزاي اين سنگيني رنج آلود پيمايش مدام خاطرات زجر و رنج بي نسيان باشد... اي كاش وقت بود تا بيش تر از آن مي گفتم...

Posted by rahgozar at May 26, 2004 10:46 AM

خيلي وقت است كه زمان گم مي شود برايم و دائم بين واقعيت و خيال رها مي شوم..همين روزها هم دائم بين ديدن و نوشتن و رها شدن دستانم در خيال نواختن و نوشتن بيدار مي شدم و مي خوابيدم..
حالا اندكي سرخوشم شما نيز از همين بيماري جذاب قرن نوشته بوديد...

Posted by nc at May 26, 2004 7:17 AM

سلام. يادم هست آخرين نسل برتر را مي خواندم از بس باخودم اين طرف و آن طرف مي بردم گمش كردم و ناچار شدم تمام كتابفروشي هاي انقلاب را براي خريدنش زير پا بگذارم. اگر نام تمام كتاب هايي كه تاكنون خوانده ام از ذهنم پاك شود محال است اين يكي از گنجينه حافظه ام بيرون رود. اما نثر يادداشتهاي روزانه تان را كه ديدم احساس آدمي به من دست داد كه انگار به خانه اي به اشتباه وارد شده است. پوزش مي خواهم استاد!

Posted by hamid at May 25, 2004 10:12 PM

سلام
عباس نكند اين پسر بچه يك رابطه اي با خود شما داشته باشد؟

موفق باشيد........

Posted by ايران امروز at May 25, 2004 9:34 PM

اين پسر بچه كه شما از زير ماشين رفتنش ميترسيد همان شيشه عمر شما است كه از ارتفاع 1000 متري بالاي سنگلاخي با ريگهايي)!( به بزرگي زمان هاي از دست رفته رها شده اما مشكل اينجاست كه شما نميدانيد چقدر تا زمين فاصله دارد

Posted by bijan at May 25, 2004 8:57 PM

شماره تازه مجله شعر را بخوانيد

Posted by sher at May 25, 2004 2:27 AM

سلام .فرای تعریفی. نوشته بسیار زیبایی... بود و بر عکس انچه خانم (اقای!!) اله در نظرشا ان از پیوند میان ر ید... و واقعیت اظهار داشتند . و جالب است که هرچه گشتم خودی در نوشته ندیدم تا خویش را بنماید . بهر حال این نثر از همان واقعیت امده است . واقعیتی که کهنه شده ی منثور ش نیز برای بسیاری غیر قابل هضم است .و شاید فقط ادبیات میتواند به ان چنین طعمی خوش بدهد.

Posted by alirezai at May 24, 2004 10:15 PM

سلام استاد. از اينكه بازم نوشتيد خوشحالم . من كه با هر جمله شما مست ميشم . هر چند كه ظاهراً براي شما سايه اي بيشتر نيستم ا

Posted by ftemeh at May 24, 2004 7:36 PM

ميدونم كه در باره تاريخم تقريبا هيچي نميدونم و لي اگر دونستنش اينقدر غم انگيزه فراموشي بهتر نيست؟

Posted by monireh at May 24, 2004 7:09 PM

سلام. اين نثر را از كجا اورده اي ؟ سراسر خود نمايي است وقتي ادم توي وبلاگش با اين نثر مي نويسد معلوم است كه اگر مثلا رمان بنويسد چه ريدماني مي كند . مي بخشيد واقعيت را نوشتم .

Posted by elahe at May 24, 2004 3:15 PM

صدات توی گوشم هست، تکيه داده بودی به قفسه‌های کتاب، رو به دوربين من؛ بار اول که پراگ آمدی، جايی ورای خيال و واقعيت.

Posted by کاتب کتابچه at May 24, 2004 11:45 AM

سلام
وبلاگ جالبی داری . اظلاعاتی که دادی به دردم ميخوره . راستی نظرت در مورد اينکه به هم لينک بديم و تبادل لوگو کنيم چيه ؟
با تشکر
باي

Posted by micron at May 24, 2004 11:25 AM

سلام استاد . اول اينكه اول . دوم اينكه خوشحالم باز نوشتيد . سوم اينكه بيشتر از اين نمي توانم بنويسم كه به اين مطلبتان هم لينك دادم... اوه يادم آمد . چهارم و تا هزار اينكه شاد باشيد ....

Posted by Arash at May 24, 2004 1:39 AM