Comments: زيبای من

1: Preface: Thanks God, except few classis poet and recent giants such as Shamlu, Akhvan, Forough etc I do not read poetry. Reading most of the so-called “ modern” poem--- or rather personal diaries--- gives him headache which I must use Extra Strength Tylenol. So I cannot say anything on khanoom Karbasi’s poems. I try not to judge the people unless I notice a contradiction between what they say and what they do. Marhom Socrates had devised a method, which is called dialectic. Which says to find the truth, we must find a contradiction in the discourse of the others. This method won’t work in real life situation. A person seeking a job employment might write the best resume, regarding his education, skills, job experiences and personal, interpersonal qualification. For the interviewer this is impossible to find out whether the applicant is telling the truth, because there is no contradiction, unless to make a couple phone calls to his previous employers, universities etc. In other way to find the truth we need to find the contradiction between what one says and what one does. The Iranian saying of “ dome khoros ra bavar konam, ve ya ghasameh Hazrate Abbas ra) is exactly what I ma talking about.

2: What struck me is the contradiction between khanoom Karbasi’s well-done manicures, make up and her somewhat sensual posing and her ideas, which most probably are feminist, accusing the old devil patriarchy for using women as a sex object. --- If she is not claiming to be a feminist and is not accusing the men for so called “ all women’s problem “ I will retract my entire comment and apologize for my preemptive strike.

3: My own personal experience: When my daughter was born, she did not get any pink color toys, clothing, bicycles and etc. For a couple reason, I really did not like the pink color. Mark Solms and Oliver Turnbull--- both Cambridge trained Neuropsychologist and psychoanalysts in their book ` “ The Brain and The Inner World “ among other thing says that “ Caregivers talk more to babies dressed in pink romper suits than to those in blue, and they interact more physically when the same babies are dressed in blue romper suits.” I was not trying to raise my daughter as a boy etc, I just did not like the way the parents were treating their pink dressed daughters as a doll. She and her brother were enrolled in Martial Arts when she was just five and she shared her brother’s bicycle, clothing etc. To make it short, we did not raise her a “ little girl” and One day I saw her putting make up – she was just seven---. Jokingly I asked her what she was doing, she told me that she was decorating herself, which I said are you a Christmas tree? The Nature/ Nurture issue is a baffling one and the scientists and philosopher are struggling with this issue for more than two thousand years. When I saw my daughter, putting make up, I realized that what Lacan was saying about the women is correct. Among thousands of things, Lacan says “ women want to be desired “ Nothing is wrong with that and nothing is wrong with make up etc, after all we men do the same. I have a problem with these femeNazis, which have nothing except blaming men for treating the women like a “ sex object “ I want to be very clear. I am very well aware of all the discrimination against women and we all--- men and women—must fight to change. Our dear anti male feminists needs to answer this simple question “ Did any men put a knife over khanoom Karbasi’s neck to have such a sensual make up and pose? “

Posted by Sahand at October 9, 2004 3:14 AM

چقدر همه تو كامنتهاشون مزخرف گفتن! حالم به هم ميخوره از ادمايي كه دارن اداي با فرهنگا رو در ميارن...

Posted by yalda at October 6, 2004 10:57 AM

خالقی جان
والا جوابيه دوم ات رو که خوندم می خواستم برات بنويسم که آسمون و ريسمو ن نباف. حالا می خوام برات بنويسم: جفتک بالانس زدی خالقی جان!
هر دم از باغ شما بری می رسد. يعنی که چه "بد نيست كمي قبل از اظهار نظر بكوشيد تا لااقل (نظر) داشته باشيد. "؟
شما هنوز جوای اظهار نظرهای پرتکی ات را ندادی خالقی جان! بيا و بگذر...
بی خيال.

Posted by صدای پای آب at October 2, 2004 7:37 PM

با درود - بسيار روان و دلچسب و زيبا بود. انسان آراسته به دانش خوديافته زيباترين است . مثل شما و زيباي شما و داستانهاي زيباي شما . آقاي معروفي بقول مشيري نازنين براي دست همين حرمت بس كه جايگاه قلم است. (( تنگنظري در حق هنرمند واقعي جايز نيست بخصوص كه در اين عرصه به هر كاري هنر و به هر كسي هنرمند مي گويند. هرگز خوب درك نكردن مانع قضاوت كردن نشده است پس نرنجيد از تنگ نظرهاي بدگمان )) فروغ هميشه تنها را كه يادتان هست!!

Posted by شهره at October 2, 2004 4:41 PM

كاش همه ي دانايان جهان سواد جنابعالي را داشتند آقاي صداي پاي اب . آن وقت همه شاعران هم شكل اين خانم مي شدند و تكليف ادبيات يكسره مي شد.
بحث من ربطي به خاستگاه اصطلاح صور ازلي نداشت اگر داشت هم لااقل آن قدر سواد داشتم كه نظريه مربوط به پراپ و صورتگرايان روسي را به يكي از شارحان ان در 40 سال بعد منسوب نكنم.
آن بحث به مفهومي مربوط مي شد كه لاكان از اين اصطلاح مراد كرده و در نوشته هاي ژيل دلوز و مقالات لوسي اريگاري براي تشريح وجه مميز ادبيات امروز با نيمه ي اغازين قرن گذشته ميلادي به ان استناد شده است. بد نيست كمي قبل از اظهار نظر بكوشيد تا لااقل (نظر) داشته باشيد.

Posted by فرهاد خالقي at October 1, 2004 11:57 PM

عجبا!از اين همه دكتر؟! ايليا آدرست كو؟ تا به فحشي دل انگيز ميهمانت كنم كه از هر چه بي پدر و مادر از زير بته در آمده بيزارم. تا كي بايد هوار بزنم استعاره با واقعيت متفاوت است؟
تازه طاهره را بگو !!! عمري خودمان را به گا داده ايم كه طاهره نيز هست! فحش خورده ايم و فضيحت ديده ايم. حالا به خاطر طاهره بي راه بشنويم؟!
در محيط معروفي اهل به پا كردن دعوا نيستم. اما كسي به هر طريقي اهل جنگ است با آدرس به پيشوازم بيايد. كه راست گفتم 10 سال پيش: ادبيات ايران حجت بداغي مي خواهد با يك قمه. تا فاصله واقعيت با استعاره روشن شود.
جالب توجه بي بتگان بي آدرس: چرخ بر هم زنم از غير مرادم گردد/ من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك./ اي دل ريش مرا با لب تئ حق نمك؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by hojat bodaghi at October 1, 2004 10:20 PM

سلام.شاعر را نمي شناختم.حتي نمي دانستم كه چند كتاب منتشر كرده.خودم هم شعر مي گويم گاه گاه و وسوسه نثر در من بيشتر است.اما به هر دليل وسوسه نشر شان بر كاغذ را ندارم.پس تعجبي ندارد كسي به عنوان نويسنده كتاب نشناسدم.اما تكان خوردم از اين كه شاعري را كه چند كتاب منتشر شده در ادبيات معاصر نمي شناسم.آقاي معروفي شما پيش از اين هم زيبايي هاي ديگري به من نشان داده ايد.اين بار هم چنين كرد ه ايد.شما را به خدا مي سپارم.

Posted by zavosh at October 1, 2004 9:41 AM

این جو ِ گند ِ گندیده ی مرد سالار چیست که زن های این مملکت را هم مرد سالار بار آورده است ؟ که همه وقتی که می خواهند شعری را نقد کنند، اول به صورت ِ شاعر(ه) می رسند، و دیگر به چیزی نمی رسند؟ یعنی چه این بازی ها ؟ زنان ِ ایرانی این قدر ابله اند که از ادبیات ِ این قرن چیزی یاد نگرفته باشند ؟ و حالا تنها دل مشغولی شان، وقتی به شعری می رسند، صورت ِ سازنده اش باشد ؟ یا زندگی سازنده اش ؟ یا خصوصیت اش؟ یا خصایص اش؟ مگر ما در شعر دنبال حضرت مریم می گردیم؟ یا شعر دینی می خواهیم ؟ اگر این طور است، بروید و سری به «دیوان» های شاعران حکومتی بزنید، که با بستن و مخفی کردن و نگه داشتن و نگفتن، دکانی باز کرده اند دو نبش. هم خودشان را به ادبیات می چسبانند، هم به دین، هم به رژیم. ما از این همه مدعی ی شعر و شاعری، شاعر منتقد نداریم که دو کلمه حرفی در مورد شعر بزند ؟
حرکت ِ عباس معروفی، چه تهییجی به پا کرده است، ولی اکثرا" دل های خون ِ مردود شده های شعر است که این جا به جوش می آید تا چیز دیگر.

Posted by صنم at October 1, 2004 1:15 AM

آقای خالقی جان
صور ازلی ؟
آمدی چشم اش زا درست کنی زدی ابرويش را هم خراب کردی.
پس از کاربرد اصطلاح متن استعلايی که از ظن شما بار منفی دارد!، حالا جمال مان به اصطلاح صور ازلی که منشعب از کلی گويی ست باز هم از ظن شما برخورديم که شما مواظب بذل و بخشش های سوادی ات باش خالقی جان ،
باز هم در نقد ادبی و کاربرد اصطلاح ادبی همين را بدان که : اصطلاحی ست که مبين يک فرضيه است، کاری ندارم به خاستگاه اين اصطلاح که در مکتب مردم شناسی تطبيقی دانشگاه کمبريج است ولی اين اصطلاح در کتاب "الگوهای صورت ازلی در شعر" نوشته ی مادبدکين به نقد ادبی راه يافت و از آن پس صورت ازلی در ارتباط با ادبيات به شخصيت ها و تصاويری ختم می شود که در آثار مختلف ، در اسطوره ها و حتی در احوال شعيره گونه ی رفتارهای اجتماعی بازتاب يافته اند و نه تعبيری که جنابعالی! به دست داديد.
شايد در مورد مسايل اجتماعی مطروحه بيشتر صاحب نظر باشيد به استناد جلب توجه تان به مطلب نوستالژی کافه نادری. خالقی جان ندانستن ات از عيب گذشته ، درد است . درمان ات را آرزو.

Posted by صدای پای آب at September 30, 2004 6:33 PM

زماني با دكتري بحثم گرفت سر والس خداحافظي. دكتر جان مي گفت نمي شود با سرنگ اسپرم را تزريق كرد و توليد بچه كرد. پس رمان كوندرا چرند است. هر چه گفتم استعاره با واقعيت فرق دارد دكتر گفت جهان به شما و اشتباهاتتان نياز ندارد. آخر سر گفتم باشد دكتر جان جهان به ما نياز ندارد. من ديگر دكتر نمي روم تا بميرم. شما هم لطف كن دست از سر ما و اشتباهاتمان بر دار. از آن روز ديگر دكتر نرفته ام. و همه از شفا يافتنم نوميد شده اند. جناب خالقي من به قولم عمل كردم دكتر. اما شما هنوز انگار با استعاره هاي ما دست به گريبانيد! نيازي به مسئلت كردن شما نيست دكتر كه مي گويد : دردي ست غير مردن آن را دوا نباشد/ پس من چگونه گويم كين درد را دوا كن؟

Posted by hojat bodaghi at September 30, 2004 3:21 PM

مدتي به شبكه دسترسي نداشتم همين است كه پاسخ صداي پاي آب كمي دير شد.
آقاي عزيز! استعلا همان طور كه در لغت نامه ي حضرت عالي نوشته اند برتري معنا مي دهد ولي وقتي در نقد ادبي ازش حرف مي زنيم به معناي ارجاع به صور ازلي است و از كلي گويي هايي نتيجه مي شود كه در شعر اين خانم فراوان است.
براي بقيه دوستان هم كه اعتراض به رفتار هاي حاشيه اي و دون شان ادبيات را به سياست ربط مي دهند يا همين اقايي كه مي خواهد اعتراض را با نوستالژي كافه نادري و چاقو كشيدن مست هاي اخر شب جواب بدهد شفاي عاجل آرزو مي كنم.
زياده عرضي نيست...

Posted by فرهاد خالقي at September 30, 2004 2:19 PM

باز طاهره حجاب بر مي دارد. باز غره چشمها شيخ را پرده مي دراند و به پرده مي برد.تاريخ كشف حجاب با خون آميخته است. اما نمي شود كشف حجاب نكرد. عجيب است مردي حجاب را به هر دو معنا كشف مي كند، هم در حجاب را هم حجاب را و كساني پرده مي اندازند! كاش دستم مي توانست هنوز چاقو دست بگيرد تا ببينم چه كسي نفس مي كشد زيبايي در پرده؟
كاش به جاي اين واقعيت مجازي هنوز در كافه بودم تا با گرماي عربده ام،با سردي تيزي چاقويم، بالاي زيبا در مي آمدم. كاش هنوز واقعي بودم تا واقعيت را فرا تر از واقعيت مي بردم. با طاهره مي گويم: گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو/ شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو.

Posted by hojat bodaghi at September 29, 2004 7:55 AM

آقاي معروفي

روزگار جالبي است
و چه قحطي اي حاكم مي بيني

Posted by سايه at September 29, 2004 7:52 AM

خانم يا آقاي ايراني دمت گرم كه حال كردم زدي به هدف! اي كاش يكي از كساني كه اينهمه خودشان را جر داده اند در كوبيدن زيبا كرباسي مي فهميدند كه آب به آسياب ريشوها مي ريزند و مثل اهالي بسيج دارند امر به معروف و نهي از منكر مي كنند

Posted by zedde amrbe maroof at September 29, 2004 6:33 AM

خاک بر سرتان که همه از تبار امر به معروف و نهی از منکر بوده و همچون آدمهایی که انگار هیچ ندیده اند ٬بمحض اینکه یک نویسنده ٬دم از یک زن ٬بویژه زن زیبا زده است. همه داد و فغان سر داده اید و بد جور زوزه میکشید. شما حتی تحمل اینکه از یک شعر و یا زیبایی یک زن تعریف شود را هم ندارید. هر چه در چنته داشته اید نثار نویسندهء چند سطر تعریف از شعر ویا یک زن زیبا کرده اید . چرا این حمله ها را به آنها که دار و ندارتان را غارت میکنند نمیکنید؟واقعاَ که انتقاد کنندگان مثل شما را باید لای جرز گذاشت که چه خوب وقت تلف میکنید. تعریف معروفی از یک شعر و یا یک زن زیبا روی ٬ به هیچ کس و هیچ چیز لطمه نمیزند. ولی تحقیر زنان ٬ یعنی همان چیزی که توسط ماموران امر بمعروف و نهی از منکر صورت میگیرد فاجعه میافریند . من مطمین هستم که عباس معروفی ٬ برای اینکه به قبیلهء ابلهان و کریه المنظران بفهماند که تا چه اندازه از ستودن آدمها مخصوصاَ آدمهای خوش ریخت بدشان میاید٬ و ناخودآگاه از تمجید عصبانی میشوند ٬ دست به اینکار زده ٬ تا آنها را مثل میمون به بازی بگیرد و آزارشان دهد.

Posted by ایرانی at September 29, 2004 3:50 AM

آقای معروفی برای زدن مخ یک خانم زیبا راه های بهتری هم هست. چرا ساحت شعر را به گه می کشید و روح مرحومان شاملو و اخوان و فروغ و ... را در گور می لرزانید.

Posted by غلامعباس حسینی at September 28, 2004 10:25 PM

آقای معروفی مثل همیشه با فروتنی و صبر سکوت اختیار کرده اید در قبال اراجیف و اباطیل گویانی که پر از کمبود و نیاز هستند. البته از یک معلم و نویسنده خوب این انتظار می رود که با فروتنی حرفهای شاگردهای اراجیف گو را گوش کند و چنانچه از عهده اش بر آمد در صدد راه حلی برای حل مشکلات روانی و رفتاریشان باشد.
این بار شما گرفتار آن دسته از شاگردانی شده اید که مشکل شان یکی دو تا نیست. انگار تا الان در شهر کورها ، در شهر زشت ها، در باغ وحشها و در عصر بربرها می زیسته اند که با دیدن عکس زن زیبایی این همه هیا هو راه انداخته اند. گویی تا الان با میمونها و شترها زن و شویی می کرده اند و یا در جزیره ای می زیسته اند که اثر و آثاری از زن نبوده است. چقدر کمبود، چقدر عقده، چقدر ستم! باور کنید دلم برای این بیچارگان می سوزد.
این برخوردها من را به یاد شعر سعدی می اندازد که می گوید:
هر چه می گویم به قد فهم توست مردم اندر حسرت حرف درست


Posted by marzie at September 28, 2004 4:05 PM

چه قدر هيجان انگيزه كه پاي پياده تا دريا بكوبي و ديگه برنگردي(قسمت دوم از اولي هم هيجان انگيز تره )

Posted by katibe_nevis at September 28, 2004 3:23 PM

Makpor to khali khare chide tade khosh inde. keh Yonveri ham rein bangi.
ta chashi bela
Makpor

Posted by Khare jevon at September 28, 2004 9:00 AM

آقاي معروفي عزيز من شعر شناس نيستم. شعر ميخوانم. كم هم نه. منتها شعر را دوست دارم وقتي كه به دلم مينشيند و اين يكي هم نشست :)

Posted by koozeh at September 28, 2004 6:41 AM

شعري كه چسان فسان تئوري داشته باشد چاچول باز است

گفتگوي رضا چایچی با علی عبدالرضایی در ادب فرمت

Posted by ... at September 28, 2004 3:06 AM

آقای معروفی سلیقه تان ایوالله دارد. تیکه خوبی است، نوش جان تان. می دانم خیلی الان مثل من ماتحت شان آتش گرفته از این که شما تیکه به این خوشگلی تور کرده اید. خداوکیلی اش ... شعر این خانم در مقابل خودش دوزار نمی ارزد. "زیبا" خودش شعر است و چه نیازی دارد به شعر گفتن.
لطفا" وقتی می زنی توی رگ یاد رفقا هم باش.

Posted by ر.ج at September 28, 2004 1:21 AM

در جایی نوشته ام که شعر کرباسی در هر خوانش دوباره گوشه هایی از خودش را فاش می کند که هرگز در خوانش اول به رویت نمی رسد در شعر بلرز چیزی بیان نمی شود و شاعر به توضیح لحظه به لحظه ی حس هایش نمی پردازد بلکه در این شعر همه چیزی به نمایش در می آید.

به بیان دیگر تصاویر شعری با بهره مندی از نشانه های شمایلی سینمایی درون- حسی را در آن به اکران می گذارند که بیانگر فرهیختگی تخیل شاعر است

در این متن شاعر برای اینکه نقش یک دانای کل را ایفا نکند دوربینش را بارها از شانه ی راوی برداشته و با توجه به تشخصی که به اشیا می دهد( با سر بکوب به این درخت تبریزی) بر شانه آنها نیز می گذارد منظورم این است که اشیا پیرامون نیز در نتیجه این همانی خود با ذهن شهودی شاعر در نوشتن این متن دست داشته اند پس بی شک چنین شعری مشارکت خلاق خواننده را نیز طلب می کند

از طرفی تکرار بلرز در جای جای شعر خواننده را مدام متوجه مرکز حسی این شعر می کند که همانا مرکز موسیقایی آن نیز هست.

شعر زیبا با اینکه همیشه نوعی ارجاع به بیرون دارد اما همیشه اجرای متنیتی را نیز مد نظر قرار می دهد در شعر او خواننده مدام با کروکی زندگی روبروست اگرچه زیبا کرباسی مثل اغلب شاعران معاصر به تدریس صرف تاریخ و جغرافیا نیزدر شعرش نمی پردازد
در این شعر تمام مکانها در تمام زمانها ایجاد موقعیت می کنند و متن به شدت اکراه دارد از این که برای خود تاریخ مصرفی را معین کند

این شعر را نوعی گوش به زنگی دینامیک نوشته است نوعی حضور در لحظه!

قبلا گفتم که خوانش این شعر مشارکت خلاق خواننده را طلب می کند
پس طبیعی است مخاطبی که به این وبلاگ می آید و بدون آنکه به شعر بپردازد چهارچشمی مدام به حاشیه دارد هرگز نمی تواند خواننده این متن باشد یعنی اینکه چنین متونی جنان مخاطبانی را نمی بینند آیا بهتر نیست چنین مخاطبانی نیز در تقابل با این متن این وبلاگ را که کاری تازه را آغاز کرده به حال خود بگذارند و فضای زیبای چنین شعری را خراب نکنند؟

Posted by فربد at September 28, 2004 1:18 AM

آقاي خالقي
پشتوانه علمي در متن شعر؟ عجيب است. چند خطي از دومين نظريه تان درباره اين شعر خانم کرباسي در اينجا مي آورم تا به هجوي که در آن است پي ببريد« نويسنده ي متن با اين نيت به سراغ تصوير سازي هاي دم دستي از خانه و خيابان مي رود و تجربه اي نداشته از خيابان هاي شهري مجهول را به رخ مي كشد كه اين كار به متن وضعيتي استعلايي مي دهد و آن را به يك كلي گويي ي شتاب زده تبديل مي كند.» چشم مان به ستاره ايي که شما باشيد روشن، شما ارواح همه ي شاعران از جمله فروغ و سهراب را احضار نموديد، مثلا بايد از فروغ پرسيد آيا در شعر تولدي ديگر، انجايي که مي گويد دست هايم را مي کارم، تجربه کاشتن دست ها و سبز شدن اش را داشته؟ و اگر نداشته، چرا تجربه داشتن اش را به رخ کشيده؟ و يا آن همه تصاوير در شعر صداي پاي آب سهراب، زود گذر است؟ بپذيريم آنچناني که ديگر منتقدان هم پذيرفته اند که اشعاري اين چنين، با وجود صورت روايت گونه و گفتاري که بعضا به شعر حرفي تعبير شده، عميقا تصويري و ديدارست و نه حرفي و شنيداري. به قول شاملو :"شعر بايد ببارد"، نه اينکه سر هم بندي اش کني با کلماتي به قول شما، فاخر! .
آنجا که گفته ايد :« اين كار به متن وضعيتي استعلايي مي دهد و آن را به يك كلي گويي ي شتاب زده تبديل مي كند.» دوگانگي مفهومي در اين جمله وجود دارد، شايد معناي استعلاء که برتري است را هنوز نمي دانيد، پس کلي گويي
و شتاب زده چه صيغه اي ست؟
اينگونه به دنبال زباني بديع در شعر هستيد؟ پس چرا در خواندن اش ور مي جهيد و آسمان و ريسمان به هم مي بافيد و جنجال به راه مي اندازيد؟
تاويل قشنگ سپيده خواندني ست. و بر فهم بعضي ها استيلا ء مي يابد.
در ضمن استيلاء صيغه ي ديگري ست، به معناي چيرگي و غلبه.

Posted by صداي پاي آب at September 28, 2004 12:57 AM

حق نمي دهند انگار.شايد درست همان باشد كه " به كسي چه مربوط كه من از ميان همه ي جام ها/ هلاهل لاعلاج خويش را برگزيده ام" اگر هلاهل مي بينند و لاعلاج." من حق دارم /يك اسم ساده نصيبم شود/ كسي برايم از آوازهاي تازه ي آدميان بگويد/ كسي برايم سيب و سيگار بياورد/ دمي بخندد/ نگاهم كند/ بگويد بروبچه ها ...احوالپرس ترانه هاي تواند,/بگويد هر شب ماه/ خواب مي بيند كه آسمان صاف خواهد شد". " گفت ليلي را خليفه :كان توي؟/ كز تو شد مجنون پريشان و غوي؟/ از دگر خوبان تو افزون نيستي/ گفت : خامش. چون تو مجنون نيستي".

Posted by baran at September 27, 2004 11:05 PM

حق نمي دهند انگار.شايد درست همان باشد كه " به كسي چه مربوط كه من از ميان همه ي جام ها/ هلاهل لاعلاج خويش را برگزيده ام" اگر هلاهل مي بينند و لاعلاج." من حق دارم /يك اسم ساده نصيبم شود/ كسي برايم از آوازهاي تازه ي آدميان بگويد/ كسي برايم سيب و سيگار بياورد/ دمي بخندد/ نگاهم كند/ بگويد بروبچه ها ...احوالپرس ترانه هاي تواند,/بگويد هر شب ماه/ خواب مي بيند كه آسمان صاف خواهد شد". " گفت ليلي را خليفه :كان توي؟/ كز تو شد مجنون پريشان و غوي؟/ از دگر خوبان تو افزون نيستي/ گفت : خامش. چون تو مجنون نيتسي".

Posted by baran at September 27, 2004 11:05 PM

حق نمي دهند انگار.شايد درست همان باشد كه " به كسي چه مربوط كه من از ميان همه ي جام ها/ هلاهل لاعلاج خويش را برگزيده ام" اگر هلاهل مي بينند و لاعلاج." من حق دارم /يك اسم ساده نصيبم شود/ كسي برايم از آوازهاي تازه ي آدميان بگويد/ كسي برايم سيب و سيگار بياورد/ دمي بخندد/ نگاهم كند/ بگويد بروبچه ها ...احوالپرس ترانه هاي تواند,/بگويد هر شب ماه/ خواب مي بيند كه آسمان صاف خواهد شد". " گفت ليلي را خليفه :كان توي؟/ كز تو شد مجنون پريشان و غوي؟/ از دگر خوبان تو افزون نيستي/ گفت : خامش. چون تو مجنون نيتي".

Posted by baran at September 27, 2004 11:05 PM

ببينم اين شعر فرجامي كه يك ماهه تو poetrism.com هستش. چه طور
مي تونه جوابي به كس خاصي باشه كه از شواهد معلوم يه خورده پارانويد هم هست. حالا مثل اينكه فرصت خوبيه كه بعضي ها ربطش بدن به خودشون.

Posted by T at September 27, 2004 9:54 PM

آقاي سپيده! مي شود هر چيزي را به هر چيزي ربط داد . به خصوص كه منظور خاصي هم در كار باشد! مفهوم است؟
نمي دانم در بحث از شاعر ضعيف و دست چندمي مثل كرباسي چرا پاي آدم هاي با استعداد و خلاق را باز كرده اند. حيف نيست وقت آدم كه به مرور اين اباطيل بگذرد؟
بهانه اين مرافعه شعري است با مضموني تكراري كه مثلا بناست مفاخره اي مدرن باشد و پاسخي دندان شكن براي مدعيان !!! نويسنده ي متن با اين نيت به سراغ تصوير سازي هاي دم دستي از خانه و خيابان مي رود و تجربه اي نداشته از خيابان هاي شهري مجهول را به رخ مي كشد كه اين كار به متن وضعيتي استعلايي مي دهد و آن را به يك كلي گويي ي شتاب زده تبديل مي كند. كرباسي چنان به سرعت از سر ايده هاي تصويري مي گذرد كه فرصت شكل گرفتن تصوير را از متن دريغ مي كند . او حتا لرزيدن را كه انگار بنا بوده تصوير كانوني شعرش باشد به درستي رمزگذاري نمي كند و يادش مي رود كه رابطه اي بين اين تصوير با تصوير هاي گذرايي كه ارائه داده است ايجاد كند.
چنين خامدستي هايي را اگر در شعر نوجواني تازه سال ديده بودم شايد مي شد به نفع آينده از آن چشم پوشي كرد اما چه بايد كرد وقتي اين همه متن هيستريك و بدون پشتوانه علمي در رد يا قبول اين شعر در ذيل يادداشتي از آن دست كه مي بينيد در فضاي متعلق به نويسنده اي معتبر مي نشيند؟
براي ادبيات اين ملت كه امثال اين جنجال بارز ترين حركت اديبان آن است تنها مي توانم بگويم كه متاسفم.

Posted by فرهاد خالقي at September 27, 2004 9:31 PM

سلام
اصلاح ميشود
من يه كامنت دادم كه نوشتم اولين بار با نام شما در سال 78 آشنا شدم بدينوسيله اصلاح ميشود كه در سال 68 بوده است.

Posted by maria at September 27, 2004 9:16 PM

خوب است لينک اين مطلب کنار لينک مطلب مهاجرانی‌تان بود:
http://maroufi.malakut.org/archives/005250.shtml

Posted by نکته بين at September 27, 2004 7:46 PM

با سلام به همه ي دوستان خوش نيت و پرجنبه ي اين تارنما. من همين جا مي خوام خبر اينكه من در رثاي!خانم كرباسي شعر گفتم را تكذيب كنم. اگر كسي وجه اشتراكي بين كاراكتر شعر "لب غنچه اي در اتوبوس شهرت" و خانم كرباسي مي بينه اين حاكي از ديد ها و استنباطهاي فردي ست و ربطي به بنده نداره. براي من شعر جايگاه بالاتري از اين داره كه در صدد مدح يا حتك شخصي و شخصيتي بر بياد. اميدوارم كه دوستان بيكار اما خوش ذوق ادبي متوجه بشن كه من هيچ اشتياقي به قاطي شدن در اين بازي هاي كثيف ندارم و اين كه خانم هاي ديگر شاعر مثل خانم بيگناه و كلباسي و آقايي و هوله هم وقت عزيز خلاقانه ي خود را در راه اين گزافه گويي هاي مهمل اتلاف نمي كنند (بر خلاف خواست خيلي ها!). حال شمشير به دست گرفتگان و هتاكان بدونن كه همانطور كه در تمامي اين سالها به دور از هياهو و جنجالهاي احمقانه فعاليت مي كرديم به كار خودمون ادامه مي ديم. همين جا هم مي گويم كه بعد از اين اگر كسي به نام من نظري در اينجا بدهد جعلي ست. موفق باشيد.

Posted by Leila Farjami at September 27, 2004 7:31 PM

آقای عباس معروفی
اخیرا در سایت شما در پیوند با شعر دوست شاعرم زیبا کرباسی ، به نام من ، یادداشتی مبتذل و بی ارزش گذاشته شده است. این یادداشت از آن من نیست. متاسفانه ما ایرانیان انگار فقط سوء استفاده از این نوع رسانه ها را یاد گرفته ایم نه استفاده از آنها را.
استفاده از نام کسی یا نام های مستعار در تخریب شخصیت دیگری کاری کثیف است که روح من با آن سازگاری ندارد. بنابراین خواهش می کنم برای رفع هر گونه سوء تفاهم احتمالی در آینده، اگر از این پس به نام من ، نامه ای برای سایت شما فرستاد، پیش از درج آن با من تماس بگیرید زیرا من اعلام می کنم به هیچ وجه ، حتی اگر درباره ی خودم و کارهایم بد بنویسند ، وارد این گونه نامه پراکنی ها نمی شوم و هرنامه ای را که به نام من در این سایت ها گذاشته می شود را تکذیب می کنم.
با احترام روشنک بیگناه 27 سپتامبر 2004

Posted by روشنک بیگناه at September 27, 2004 6:24 PM

زيبا خوب مي نويسد اما اشعارش سطحيست. بايد بخواند و بربار شود تا كسي نگويد اشعار زيبا تقلبيست از اشعار اسماعيل خويي كه يك سطر مي نويسد و دوباره فعل را در همان سطر اول تكرار دارد. از بين شاگردان و بيروان سبك خويي- زيبا كرباسي و صمصام كشفي شناخته تر اند. زيبا هنوز جا دارد. اسمش قيافه اش او را از جاي اصلي شعرش جدا نگه داشته. شعر چاب شده شعر عجله كرده ايه. نامفهوم. خام.

Posted by a at September 27, 2004 2:06 PM

شعري از زيبا كرباسي در وبلاگ ياشار احد صارمي

Posted by حمید at September 27, 2004 12:01 PM

نمي دانم كه آيا نيازي هست كه در اينجا كسي بخواهد از شاعر دفاع كند يا نه؟ از طرفي طيفي از دوستان حداقل هايي را كه جهت يك گفتمان نياز است را رعايت نمي كنند برخي ديگر هم كه به ظاهر از زيبا كرباسي دفاع مي كنند انگار مي خواهند با كوچك كردن او به مقاصد ديگري برسند كه اي كاش اين مقاصد فقط طرح ديگراني در كنار زيبا كرباسي بود. من فكر نمي كنم زيبا نيازي داشته باشد به اينكه همه جا جار بزند شاعري جهاني است شعرش به چندين زبان ترجمه شده است اما اگر كسي دوست دارد اين را به اطلاع همگان برساند جرا در آدرس گوگل او دست مي برد تا خواننده را به بيراهه ببرد هركسي مي تواند با تايپ انگلیسی زیبا کرباسی با دو اس اغلب خبرها و ترجمه شعرهایش را به زبانهای مختلف بخواند یا به آدرس زیر برود.


http://www.google.com/search?hl=en&ie=UTF-8&oe=UTF- 8&q=ziba+karbassi

Posted by نیکخواه at September 27, 2004 8:01 AM

به خوب و بد شعر كار ندارم تا بعدن. به آدم هائي با هوش مثل همشهري بوشهري خودم محمود دهقاني كار دارم كه اصلن تو باغ نيس. جنگ زرگريه بابا. تو ديگه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by Ebrahim (kangan) at September 27, 2004 6:35 AM

زیبا مفی از همه بیشتر تقلب می زنه

Posted by setreh at September 27, 2004 6:23 AM


سلام
گفتم شايد بقيه شما ها كه از شرو وراي زيبا خوشتون نمياد بخواين شعراي خوب بخونين اين هم لينكاي برخي از شاعرامون براي دفاع از اشعار مقالات مندرج در سايت ها و مجله هاي فارسي را دراينجا كپی مي كنند

برای خوانش شعر به این نشانی مراجعه کنید


Roshanak Bigonah http://www.google.com/search?hl=en&lr=&ie=UTF-8&q=Roshanak+Bigonah

Leila farjami http://www.google.com/search?hl=en&lr=&ie=UTF-8&q=Leila+Farjami&btnG=Search

Sheema Kalbasi http://www.google.com/search?hl=en&ie=UTF-8&q=Sheema+Kalbasi

Maryam Hooleh http://www.google.com/search?hl=en&lr=&ie=UTF-8&q=Maryam+Hooleh

Mana Aghaee http://www.google.com/search?hl=en&lr=&ie=UTF-8&q=Mana+Aghaee

Taraneh Javanbakht http://www.google.com/search?hl=en&lr=&ie=UTF-8&q=Taraneh+Javanbakht

Saghi Ghahraman http://www.google.com/search?hl=en&lr=&ie=UTF-8&q=Saghi+Ghahraman

Posted by الهام at September 27, 2004 6:19 AM

آقای معروفی عزيز

پس از مطالعه ی شعر زيبا گفتم جهت اطلاع شما به عرض برسانم كه شعر بي مهتوا و معمولي و لوسي است.

Posted by Ibrahim Najafi at September 27, 2004 6:10 AM


سلام
چرا برخي از دوستداران زيبا براي دفاع از اشعارش مقالات مندرج در سايت ها و مجله هاي فارسي را دراينجا كپی مي كنند

برای خوانش ِ ترجمه ی آثار ِ زیبا کرباسی و حضور او در فستیوال های جهانی شعر به این نشانی مراجعه کنید

http://www.google.com/search?hl=en&ie=UTF-8&oe=UTF-8&q=ziba+karbas

Posted by الهام at September 27, 2004 6:09 AM

من از این باز خوانی لذت بردم
و تعجب کردم از خانم خالقی که چرا؟

سلام آقای معروفی! این بار سومی است که امشب به وبلاگتان سر زدم و این شعر خوب زیبا کرباسی را خواندم.پیامهای زیر باعث شد که به بازخوانی این شعر فوق العاده بپردازم.
همه را خاموش کن/ منطور شاعر در این سطر نمی تواند فقط لامپ ودیگر وسایل خانگی باشد بی شک نگاهی دارد به نوعی ریاکاری که در پیرامونش در جریان است! /نلرز/ از پله ها پایین بلغز/ از خنده های رنگ پریده ی کودکان همسایه بپر! نلرز!/ایجاد موسیقی با توجه به کارکرد قافیه های درونی قابل توجه است به خصوص که ازواژه نلرزشاعر به عنوان ترجیع نیزسود می جوید. شاعر در تمام سطرها چند بعدی عمل می کند وی ضمن اینکه هنگام عبور از راه پله از کنار خنده های کودکان می گذرد از طرفی پرشی از روی این خنده ها دارد و از طرف دیگربا حرکت خیال گذشت زمان را با یک فلاش بک به اجرا در می آورد.
از باری های کهنه ی نارنجی/ از مادرانی که در کالسکه کودکانشان عصا حمل می کنند بگذر! نلرز!/
او هنگام گذر خود از حاشیه خیابان ضمن اینکه تقابلی بین عبور کامیونها و کالسکه ی بچه ایجاد می کند در ابتدا تصویر پیرزنی را در ذهن مخاطب می سازد که با قرار دادن عصا در کالسکه ی نوه اش ضمن اینکه به کالسکه تکیه دارد با آن حرکت می کند اما ناگهان همین تصویر تبدیل به طنزی سیاه می شود و علاوه بر نمایش ایثار و از خودگذشتگی یک مادر خودخواهی او را نیز جلوی دوربین مخاطب می برد مادری که به فرزند به عنوان عصایی در آینده نگاه می کند یا او را بهانه ای برای ادامه زندگی می داند.منظورم از توضیح این واضحات بیشتر نمایش تقابلی است که توسط شاعر ما بین سه نسل( کودک-مادر-مادربزرگ) ایجاد شده است آن هم در دو سطر. این ایجاز وارسته که کمتر در شعر امروز مشاهده می شود قابل تحسین است. البته نگاهی سمبلیک نیز در سطر باری های کهنه نارنجی مستتر است منظورم این است که شاعر با استفاده از کلمه باری های کهنه به کسانی اشاره دارد که بدون آنکه به درک زیستن برسند آن را یعنی زندگی را فقط با خود حمل می کنند.
از نفس های مرطوب هوا بر برگهای درختان برگ ریز بی آنکه بگذری بگذر!/ موسیقی در این شعر کوتاه و اغلب شعرهای زیبا کرباسی نقشی ویژه را ایفا می کند وبه طور ماهرانه ای خود را با حس و شهودی شاعرانه همراه می کند . در این سطر عبوری سرخوشانه به طراوتی تشبیه می شود که دانه ی بارانی که دردانه شد به برگهای سبز می دهد این را با رجوع به پروسه ی شاعری زیبا کرباسی و دیگر شعرهایش بهتر می توان دریافت./با سر بکوب یه این درخت تبریزی! نلرز!/ از مکعب های مودب مرتب چیده بر کناره ها قهوه خانه ها قحبه خانه ها و هر چه خانه ها/ و خب پیاده پای پیاده بکوب تا دریا و برنگرد! بلرز!
چاشنی عاطفی عصیانی که از اوایل این شعر با آن همراه بوده خودش را در تقابل و سرکوفتن بر درخت تبریزی نشان می دهد صنعت تشخیص در این سطر بدون آنکه قصد خود نمایی داشته باشد به اجرایی ماهرانه می رسد آیا این درخت تبریزی همان من شاعر است یا همان افرادی که مدام به سد معیر شدن مشغولند؟ افرادی که همچون اشیا با ظاهری مودب و مرتب به گوشه هایی از چمباتمه نشینی در قهوه خانه ها و هر چه خانه ها بدل شده اند . اینجاست که شاعر سرمای خوش آب و دریا را به سردی آدمهای پیرامون ترجیح می دهد.

Posted by سپیده at September 27, 2004 5:53 AM

آقاي معروفي عزيز !
از اين ننه من غريبم ها بسيار ديده ايم . چشم و گوشمان پر است از اين حرف ها. اما كمي برايم عجيب است كه اين رفتار ها آدمي چون شما را وادار مي كند شان و متانت يك نويسنده را زير پا بگذارد و چنين بنويسد كه نوشته ايد. راستي اين نثر و استدلال نويسنده ي سمفوني مردگان است؟
شايد هم قرار است زيباي شما جاي خالي آن منتقد پيشين آثارتان را پر كند. مي دانيد چه كسي را مي گويم؟ بگذريم.
راستش در اين شعر كه نقل كرده ايد جز كمي قافيه بازي و احيانا يكي دو تعبير خام احساساتي چيزي نيافتم . يعني چيزي كه يك نثر را به شعر تبديل كند ، از جنس كشف فضا هاي گمشده در هزارتوي زبان باشد و يا نگاهي -حتا -كه به درون شاعر و محيط پيرامونش افكنده شده باشد.
چه چيز اين قدر شما را هيجان زده كرده است؟ آيا خرفي نو در اين شعر ديده ايد يا شيوه بياني بديع كه چنين سراسيمه با ضمير مالكيت اول شخص مصادره اش كرده ايد؟ باور ندارم كه طمعي از جنس ديگر داشته باشيد چرا كه در آن صورت واويلاست براي كسي كه خود را شهروند شهر واژه ها مي داند.
بسيارند انها كه از اين بهتر گفته اند چه همين بيرون مرزهاي ايران و چه ان سو كه زبان در محيط واقعي اش و در ذهن و زبان گويندگانش به زندگي ادامه مي دهد.واقع بين تر باشيد.

Posted by فرهاد خالقي at September 27, 2004 5:40 AM

سلام نويسنده هميشه ها
جناب معروفي!
آنقدر دنبال فريدون سه پسر داشت گشته ام که نپر س. ای کاش ابن کتاب در ایران منتشر می شد همه از آن تعریف می کنند و مرا در خماری گذاشته اند

Posted by arash at September 27, 2004 5:23 AM


اشتباه شد
شعر زيبا كرباسي این اصلیه س

تاک تیک
تاک تیک
خودش را به بیماری میزنه تاک
میزنه به بیماری تیک
شاعرای دیگه را سعی داره بندازه زمین
سرشونو زیر آب بزنه زیبا تاک تیک
سایه اشون و با تیر می زنه تیک تاک تیک تاک
لرزه لرزه همه را به درک می کشد تاک
تیک تاک تیک تاااااا...
زمان شوخی نیست به شوخی نگیرش چند زمین بیشتر پاره کرده از خدا
ذکّی ! خدا؟ نه بابا! زیبا می خواد بزنه مارا
دستی که در اتفاق نیفتد دست نیست
اوی اوی اوی!
پول یارو را بالا می کشد تیک
پولش از پارو بالا می کشد تاک
هر کوفتی دود می کند؟
نه! دود را هم به آتش می کشد تیک
آی ی یاااا
شلوارش را پایین می کشد زیبا
وااااااا دراز می کشد تیک
نازی نازی زیبا بازی ناز ناز می کشد تاک
چادر سیاهش را سرش می کشد تیک
تاک
تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تا...
زیبا بزرگترین برنده ی سال است هر ساله می برد از هوا نمی دانم اما زمین را همیشه
برده ست
تاک
با تاکسی مسافر می کشد تاک
کُس می دهد تیک
خانه به دوش می کشد تاک
درد دوا نقشه می کشد تیک
از زهر مار هم شراب می کشد تاک
از تاک بگذریم تاکی تاک ؟ تا کی تیک؟
تکه تکه سنگ به دامن می کشد تاک
تا کمر زن را به خاک و خون می کشد تیک
خط خط خط به خط خط خط و نشان می کشد تاک
وسط میدان پای چراغ ضبط صوتش دستی ش سرش سوت می کشد تاک
گاهی با عجله اما نه همیشه موزون شاید می دود نه نه سلانه سلانه تند آرام تندآرام تیک تاک تیک تا...
پای قلم قلم مو رنگ و آبرنگ بوم را به روی میز می کشد تیک
خانه آفتاب ماشین انتظارقطار دم و بازدم رفت و برگشت سودوزیان
غم ِ نان نان می کشد تاک
سر بر خاک نه! طولی نمی کشد نه! جیغ می کشد اوووووووو...
از عشق عاشق تر
از جنس ِ باستانی ِآتش آتش تر
اصلا خودِ درشتِ شیطان درشت تر!
دستی که در اتفاق نیفتد دست نیست
تا عکس ها را ظاهر کند
تاریکخانه ام!

Posted by فرنوش at September 27, 2004 5:09 AM

سلام جناب نويسنده!

نمي خواهم از مرگ مولف سخن ساز كنم. اما با توجه به دركي كه از همين تئوري دارم كاري به زيبايي زيبا كرباسي ندارم.
اما شعرهايش را به دليل دوری زبانش از تصنع دوست دارم.
یکی از آفات شعر معاصر استفاده بیش از اندازه از مونتاژ پاره های شعری است که هیچ ربطی به هم ندارند. خوشبختانه این زایده در شعر های زیبا وجود ندارد انگار وی شعرهای بلندش را هم در یک آن می نویسد.شعر بلرز نیز می تواند از همین زاویه مورد بررسی قرار گیردوطبیعت موسیقی یکپارچه بدون سکته ای کوچک هارمونی ویژه ای را بوجود آورده که جای تامل دارد و چقدر عمیق و تازه و بکر است تصویری که شاعر در این شطر به دست می دهد

از باری های کهنه ی نارنجی
از مادرانی که در کالسکه ی کودکانشان عصا حمل می کنند بگذر! نلرز!

شاعر جقدر ماهرانه همه ی زندگی را در این سطر جمع کرده و چه تلخ کودک را به عنوان عصای آینده ی مادر در کالسکه می بیند.
من به زعم خودم ضمن تشکر از شما به خاطر انتخاب این شعر و زیبا کرباسی برای تابوزدایی فرهنگی که همیشه رکن اصلی شعرهایش محسوب می شود بابت برخی پیامهای مایوس کننده زیر از شمایان پوزش می خواهم

Posted by پور قانع at September 27, 2004 5:07 AM

سلام آقاي معروفي

مرسي از شعر خوبي كه از شاعر خوب معاصر زيبا كرباسي انتخاب كرده ايد
اما من چون اين شعر را همراه با شعري ديگر كه با هم دوگانه اي را تشكيل مي دهند قبلا در مجله شعر خوانده بودم احساسم اين بود كه انگار قطعه اي از يك شعر را مي خوانم
بي شك بدون در نظر گرفتن تمهيدي كه در شعر تيك توسط زيبا كرباسي ايجاد شده است درك حسيتي كه در شعر بلرز مستتر است دشوار خواهد بود.من ضمن اينكه وبلاگ شما جدا از برخي پیامهای نامربوط فضایی را جهت نقد و بررسی و بازخوانی شعر ایجاد کرده از شما تشکر می کنم و اقرار می کنم که خواندن برخی از نظریات خوانندگانتان برایم آموزنده بوده( مثل بازخوانی خانم یا آقای صالحی) شعر خواندنی تیک را به عنوان تکلمه ای بر شعر بلرز این پایین می آورم.

تیک

نعشش را بر زمین می کشد تیک
خودش را با سایه اش

سایه را با خودش می کشد تاک

گاهی به زمین سرک می کشد تیک

لرزه لرزه همه را به درک می کشد تاک

تیک تاک تیک تاااااا...

زمان شوخی نیست به شوخی نگیرش چند زمین بیشتر پاره کرده از خدا

ذکّی ! خدا؟ نه بابا!

دستی که در اتفاق نیفتد دست نیست

اوی اوی اوی!

پول یارو را بالا می کشد تیک

پولش از پارو بالا می کشد تاک

هر کوفتی دود می کند؟

نه! دود را هم به آتش می کشد تیک

آی ی یاااا

شلوارش را پایین می کشد تاک

وااااااا دراز می کشد تیک

نازی نازی ناز بازی ناز ناز می کشد تاک

چادر سیاهش را سرش می کشد تیک

تاک

تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تا...

زمان بزرگترین برنده ی سال است هر ساله می برد از هوا نمی دانم اما زمین را همیشه

برده ست

تاک

با تاکسی مسافر می کشد تاک

کُس می کشد تیک

خانه به دوش می کشد تاک

درد دوا نقشه می کشد تیک

از زهر مار هم شراب می کشد تاک

از تاک بگذریم تاکی تاک ؟ تا کی تیک؟

تکه تکه سنگ به دامن می کشد تاک

تا کمر زن را به خاک و خون می کشد تیک

خط خط خط به خط خط خط و نشان می کشد تاک

وسط میدان پای چراغ ضبط صوتش دستی ش سرش سوت می کشد تاک

گاهی با عجله اما نه همیشه موزون شاید می دود نه نه سلانه سلانه تند آرام تندآرام تیک تاک تیک تا...

پای قلم قلم مو رنگ و آبرنگ بوم را به روی میز می کشد تیک

خانه آفتاب ماشین انتظارقطار دم و بازدم رفت و برگشت سودوزیان

غم ِ نان نان می کشد تاک

سر بر خاک نه! طولی نمی کشد نه! جیغ می کشد اوووووووو...

از عشق عاشق تر

از جنس ِ باستانی ِآتش آتش تر

اصلا خودِ درشتِ شیطان درشت تر!

دستی که در اتفاق نیفتد دست نیست

تا عکس ها را ظاهر کند

تاریکخانه ام!

Posted by فرنوش at September 27, 2004 4:34 AM

اولين نوشته اي است كه مي بينم پاسخ هاي بلند بالا به آن داده مي شود. از همين جا مي شود به بعضي از خلقيات ما ايرانيان پي برد. شاملو را مي گفتند صداش شعرش را غني جلوه مي دهد. اين بنده خدا هم بيشتر خوشگلي و عكسش مد نظر بود تا شعرش. آخه كه چي ؟. صداش خوب بود ؟. خب باشه. عكسش خوشگله ؟ خوشگل باشه. مگر نبايد باشند. اصلا شعر اين بنده خدا تحليل نشده. هر چي بود بحث عكسش بود و......

Posted by Mahmoud Dehgani at September 27, 2004 3:00 AM

سلام استاد!

ناراحت نشین مثل اینکه ناف ما رو با فحاشی بریدن! گریزی هم نیست.مرسی از شعر استخونداری که انتخاب کردین

Posted by سینا at September 27, 2004 2:37 AM

زبان سرخ سرودن:
مقاله اي از آذر درخشان كه نگاهي درخشان به شعرهاي زيبا دارد
اين مقاله در شماره 5 مجله 8 مارس به آدرس زير موجود است

http://www.8mars.com/maghalat_bestanden/ziba-last16.pdf

Posted by منیژه at September 27, 2004 12:05 AM

لب غنچه ای در اتوبوس شهرت
poetrism.com

وقتیکه لب غنچه ای
به روی قالیچه ی معروف قرمزش (که از رو تختی مخمل قرمزش هم قرمزتر ست)
خرامان خرامان راه می رود،
مثل ژله توت فرنگی که می لغزد از قاشق تا به زبان ... اومممممم...
کوتوله ها از ژستهای سیاه و سفیدش عکسهایی رنگی می گیرند
و در تاریکخانه های جنسی شان
چاپ می کنند.
لب غنچه ای
همان شاعره ایست که ردیف زیرپیراهنهای ساتنش را
جلوی پنجره ی اتاق خوابتان آویزان می کند،
و با ماچهای قافیه دار
غزلهای کفتر گونه اش را به پشت بام خانه تان رم می دهد
تا ببینید:
چه بیت هایی
که در آنها چه تخت هایی
که در آنها چه پستانهایی
که هر دو نوک تیز
که هر دو مثل دو قلم
سخت افشاگر،
می نویسند بر پیشانی پیرمردانی خوشبخت
که صاحب نام خواهند شد
میان دو ران جوان لب غنچه ای.

آه لب غنچه ای..
من حسودم
حسودم
حسودم
که مثل تو دهانی ندارم،
یا تاجی از الماس که با چشمک زدنش بالای سرم
مثل عروسهای کوچک روی کیک
دامادهای خندان را وادار به کف زدن کنم.

... آه لب غنچه ای
من واقعن حسودم
راستش را بگو
در روز چند دانه لیمو ترش سبز می مکی با ولع
تا دهانت مثل آن بادبادک هلیومی که در حال ترکیدن است
چاق و قلمبه شود و جایی هرگز برای بوسیدن
کم نیاورد؟

آه، لب غنچه ای
همین جا از اتوبوس شهرت پیاده شو!
سر ایستگاه خواجه حافظ شیراز:
نتها کسی که او را هنوز ن..ییده ای.

لیلا فرجامی

Posted by DaryanooriAzim at September 26, 2004 11:59 PM

زیبا کرباسی میگه: آقا، يل، جناب، پهلوان، حضرت، دلاور، تهمتن، مردي، مردانگي، حضرت آقا، حضرت عالي، حضرت آدم، جناب آدم، جاکش، مگر آدم نيستيم ما؟!

بقیه می گن: زيبا کرباسي، خانم، شیرزن، سرکار، اسطوره، پرنسس، شازده خانم، تهمینه، زنی، زنانگي، سرکار خانوم ، سرکار عاليه، ملکه ، زنیکه، مگر آدم نيستيم ما؟!فقط سرکار عالیه به پر قباشون برمیخوره؟ زنای دیگه احساس ندارن؟ فقط جنابالی (جناب عالیه) زنی؟ شاعری؟ آدمی؟

Posted by manmigama at September 26, 2004 11:55 PM

سلام! كامنت ستاره خانم باعث شد كه يه سايت شهروند بروم و دنبال مطلب مورد اشاره شان در آنجا بگردم علاوه بر آن مطلب جند نقد ديگر را هم خوانده ام كه درباره شعر زيبا كرباسي بود البته ما بين اين مقالات از دو مقاله اميرحسين افراسيابي و ويكتوريا تهماسبي كه خواندني و تئوريك بود بيشتر لذت بردم و به جاي نوشتن درباره همين شعر زيبا كرباسي نقد ويكتوريا تهماسبي را در زير مي آورم. بدرود


ميگويند زماني که شاعر شعرش را نوشت اثر او ديگر به وي تعلق ندارد، بلکه کلماتش منشوري ميشود و معناي آنها به اندازه تمامي خوانندگان آن تکثير و در ابعاد مختلف، زندگي دوباره اي پيدا ميکند.

شعر زيبا در ابعاد مختلف نفس ميکشد. آن چيزي که من در اينجا ميخواهم روي آن تکيه کنم، نگاه زيبا و رابطه شعري او با "زن" است.

دهه هاست که متفکرين و فيلسوفان پست مدرن، به تبعيت از نيچه، تقسيم بندي هاي مطلق گراي تفکري را به چالش گرفته اند. مثل تقسيم جهان و انسانها به خوب و بد. تئوريسين هاي فمنيست از پيشگامان اين چالش فکري اند، آنها دو گانگي هاي خشک و سنتي که قرنها زنداني مخوف براي زنان ساخته را شکسته و از نظر تئوريک امکان پرواز در هويت هاي نوين را ممکن کرده اند.

آنان تضاد بين زن ضعيف و قوي، خوب و بد، فاحشه و نجيب، انقلابي و غيرانقلابي . . . را به چالش گرفته و نشان داده اند که اين تقسيم بنديها تاريخا توسط فرهنگ پدرسالار جهت مرعوب کردن و کنترل زنان ساخته و پرداخته شده است.

يکي از مشخصات رابطه شعري زيبا با مقوله "زن" در اين راستاست. به عنوان نمونه در شعر "گورلرزه" ميخوانيم:

اين بيد نيست که ميلرزد

اندام نازک زني است

بيد نيست که بلرزد

تو بلرز!

. . .

ترس را خورده،

تو را هم ميخورد!

. . . .

(از شعر "گورلرزه")

در اينجا "اندام نازک" و "ران هاي لاغر" (بخش ديگري از شعر) زن تن فروش در نگاه زيبا بازنمايي تازه پيدا ميکند. استفاده از اين تصويرها نه براي برانگيختن حس ترحم خواننده از طريق تأکيد هميشگي بر روي ضعف جسمي زن است، بلکه اندام نازک و رانهاي لاغر وي در کنار قدرت زن در زندگي کردن، مقاومت کردن و مبارزه اش عليه فرهنگ مردانه به عنوان بخشي از زندگي وي قرار ميگيرد.

در کنار هم قرار دادن مقوله هايي که به ظاهر متناقض به نظر ميرسند (ضعيف بودن جسم زن در کنار قدرتهاي ديگر وي، تن فروش بودن اما شرم نداشتن از آن) کليشه هاي سنتي در مورد زن را به چالش طلبيده و از زندگي زن ترجماني متفاوت عرضه ميکند.

نکته ديگري که شعر زيبا را برجسته ميکند، چند صدايي بودن آن است. يکي از استراتژيهاي فمنيست ها، بخصوص فمنيستهاي فرانسوي، استفاده از تئوري چندصدايي ميخائيل باختين است. فيلسوفان فمنيستي مانند لوس ايريگوراي (1) و يا هلن سيکسو (2) عامدانه در آثارشان بين صداهاي مختلف زنانه (که سنتا اجازه ظهور در کنار هم را نداشته) در حال رفت و آمدند. به زباني ديگر اين نوع نگاه مصرانه حصارهاي "اين" يا "آن" (که نتيجه هزاران سال سلطه منطق ارسطويي است) را شکسته و "هم اين و هم آن" را زندگي ميکند.

به طور مثال يکي از دلمشغولي هاي اير يگوراي به زبان / نوشتار درآوردن صداي اروتيک و مادرانه زن در کنار هم ميباشد. شعر زيبا هم در اين فضا نفس ميکشد. گاه کودکي است بازيگوش، گاه زني ست هر جايي، گاه مادري ست مهربان، گاه معشوقي است بدون جنسيت، گاه انساني ست مبارز و گاه دوستي صبور. و از اين طريق به خواننده شعرش يادآوري ميکند که هيچکدام از اين نفس ها به خاطر ديگري نبايد حذف شوند، که خفه کردن هر کدام مانند مثله کردن "زن" و زندگي اوست. (3)

يکي ديگر از استراتژيهاي زباني که در گفتمان فمنيستي مورد استفاده قرار ميگيرد ساختارشکني معنايي کلمات و تهي کردن آنان از معاني سنتي و کليشه اي ايشان است. زيبا به خوبي از اين استراتژي استفاده ميکند و کلماتي که در زبان فارسي بار سنتا مثبت و يا منفي دارند را به چالش ميطلبد:

آقا، يل، جناب، پهلوان، حضرت، دلاور، تهمتن، مردي، مردانگي، حضرت آقا، حضرت عالي، حضرت آدم، جناب آدم، جاکش، مگر آدم نيستيم ما؟!

(از شعر "پس ما چي")

زيبا با گذاشتن کلمات متناقض در يک خط آنها را دچار شُک معنايي ميکند مثل "دلاور ـ جاکش"، "تهمتن ـ نامرد" و اين کلمات را مجبور به بازخواني / بازمعنايي خود ميکند. (4)

نکته پاياني اينکه در همين شعر کلمات مرد، جناب آقا، تهمتن . . . مفهوم حماسي و مثبت خود را از دست داده و در واقع تبديل به مفاهيمي اتهام آميز ميشوند و کساني که تاريخا اين فضا را اشغال کرده اند را مجبور به پاسخگويي و دفاع از خود و ارزشهايشان ميکند. به عبارت ديگر زيبا با بوجود آوردن يک تونل ضدارزش در شعرش و گذراندن ارزش اين کلمات در آن، معناي سنتي آنها را تهي ميکند.

پانويس ها:

1-Luce Irigary

2-Helen Cixous

3ـ براي نمونه ر. ک به شعرهاي "آهواره 35ـ34ـ33"، "اين لاله ها کي دميدند" و "مقاومت" از کتاب "دريا غرق ميشود". شعر "ميزگرد" از کتاب "کژ دم در بالش"، "سنگسار" از کتاب "با ستاره اي شکسته بر دلم" و "آغوش بي چهره" و "تا دوست بداري" از کتاب "جيز".

4ـ براي نمونه هاي بيشتر ر.ک به شعرهاي "لابد" و "خوشي" از دفتر "جيز".

Posted by مهتا عظیمی at September 26, 2004 11:33 PM


سلام آقاي معروفي متن روشنک بی گناه خونده شد من هم متن كامل نامه شیماکلباسی به زیبا کرباسی را اينجا ميآرم.


سلام:

از ای-میل شما چنین برداشت می شود که وبلاگ مرا به درستی نخوانده اید و یا متوجه مطالب آن نشده اید. از نحوه پاسخگویی من ابراز تعجب کرده اید! البته جای شگفتی هم دارد که افرادی که با یکدیگر دوستی و برخوردی نداشته اند اینگونه رنجش و فرسوده گي وجود برای یکدیگر ایجاد نمایند، همچنان که شما بی توجه به حقوق انسانی من، با گفتار خود مرا کوچک شمردید. اینک، آنچه برایم سوال آفرین است دوستانی می باشند که شما را به حدی برانگیخته اند که به دفاع از من و یا اشعارم پرداخته اید. از آنجایی که نامی ذکر نفرموده اید، از بحث به آن می پرهیزم زیرا که مطلب را بر پاره ای تصورات واهی خواهد نشانید که از حوصله ی من و این نامه خارج است.

طبق نوشته اتان، دوستانتان باعث رنجش شما شده اند و جمهوری اسلامی هم شایعاتی بر علیه اتان ساخته است و حتما هم این مسائل در افکار، روحیات و نحوه سنجش و گفتار شما تاثیر بسزایی داشته اند. البته باز هم مایه دلگرمی است که شما خود را اینچنین حامی و پشتیبان شاعران تازه به عرصه آمده می دانید که البته از آنجایی که سالهای بیشتری از من به نوشتن و شعر نپرداخته اید، موردی هم برای حمایتان از من نبوده، نیست و نخواهد بود. باید اضافه کنم که بر خلاف آنچه سعی به قبول آن دارید، من سالهاست که شاعر هستم و تا وقتی نفس، دست و قلم دارم خواهم نوشت و نه کسی به گردن شعر من حقی دارد و نه حتی بحث و جدلها و یا حجویات و مافیای ادبی حاکم در داخل و خارج کشور می توانند مرا از نوشتن باز دارند.

در مورد چاپ اشعارم هم باید اضافه کنم که من آنها را برای شما (زیبا کرباسی) نفرستاده بودم و نمی دانم چرا اینگونه برداشتی کرده اید. اشعار و فایل صدایم را همانطور که پیشاپیش در وبلاگم نوشته ام، طبق "درخواست" آقای پرهام شهرجردی برای وی فرستاده بودم.

لازم به تذکر می بینم که برای یکبار و آخرین بار بگویم مرا دروغگو خطاب نفرمایید. من از دروغ و خفا کاری دوری می کنم و چه در زندگی شخصی و چه در نوشتار، از فردی هراس ندارم تا تن به دروغ و یا فرهنگ مداحی بدهم. انسان یکبار زندگی می کند و چه بهتر که این حیات با وجدان همراه باشد. از آنجایی که شرافت کاری و باورهای فردی ام حکم می کنند تا همواره مسیر "راستی" را انتخاب کنم، هر آنگاه شما به طور عمومی بابت بی احترامی به من، عذرخواهی نمودید، عذرخواهی اتان را قبول کرده و سپس سعی در ایجاد ارتباطی محترمانه خواهم نمود.

در خاتمه همچنان که آزادی، آزاده گی وآرامش را برای هر انسانی خواهانم، برای شاعره هم آرزوی آزاده گی و آرامش دارم.

شیما کلباسی


Posted by ستاره at September 26, 2004 11:26 PM

عباس خان!

ما که نمی‌توانيم با اين عکس هوس‌انگيزی که شما گذاشته‌ايد چشم از اين پری‌پيکر برداريم. اما اين قدر که شما زيبای من و درويش من و مغرور من و شاعر من کرديد، ما يواش يواش خيال برمان داشت که قصه‌، قصه‌ی باغ تفرج است و بس نيست. اين‌که سعدی می‌گفت سيب درخت قامتش جز به نظر نمی‌رسد گويا برای شما صادق نيست. راستی زيبا خانم اين عکس را اختصاصاً جلوی دوربين شما ژست گرفته است؟ بابا ای والله به اين ناز و دلبری! بيخودی نيست شما اينقدر بیخود شده‌ايد (بيخودی يا راستکی!).

اما حقيقتاً ما زياد از اين شعر خوشمان نيامد. شما که اهل قلم هستيد و نويسنده، شما که رمان نويس هستيد (اصلاً نمی دانم چقدر شعر می گوييد يا شعر بلديد) کمی برای ما بيسوادها ساختار همين شعر را تشريح کنيد سوادمان زياد شود. اين را صادقانه می‌گويم. جدای شوخی و طعنه. جداً می خواهم بدانم از چه زوايه ای اين قدر با اين شعر حال کرده ايد؟

ممنون الطاف ادبی حضرت تان هستيم. چشم نظربازتان منور! رزق دوستان را هم یاد کنید.

Posted by بهروز at September 26, 2004 11:11 PM

چقدر شعرها را حس می کنیم بی آنکه بدانیم چه کسی می سراید؟ آیا عباس معروفی همین بود اگر از زبان شاعر گمنامی همین کلام را می شنید؟!

Posted by YAS at September 26, 2004 10:32 PM

سلام اقاي معروفي عزيز . تصوير خانم زيبا كرباسي را كه اينرنت گازوئيلي من نياورد ولي شعرش جالب بود ولي عجب جوي اينجا بوجود اومده قبلا تو برخي وبلاگ هاي شاعران ايراني مخالفان و موافقان عبدارضايي كولاك مي كردند الان مثل اينكه اين موج را عبدالرضايي اورده اونجا . خدا به خير كند

Posted by khers mehrban at September 26, 2004 10:29 PM

زيبا کرباسي، خانم، شیرزن، سرکار، اسطوره، پرنسس، شازده خانم، تهمینه، زنی، زنانگي، سرکار خانوم ، سرکار عاليه، ملکه ، زنیکه، مگر آدم نيستيم ما؟!فقط سرکار عالیه به پر قباشون برمیخوره؟ زنای دیگه احساس ندارن؟ فقط جنابالی (جناب عالیه) زنی؟ شاعری؟ آدمی؟

Posted by تهمینه at September 26, 2004 9:43 PM


آخ چه خوب شد. چون زیبا کرباسی تا تونسته حتک حرمت کرده .فحش داده. داره جزا پستی و بی صفتیشو میده . آخ دمت گرم خدا جونم.

Posted by نسترن at September 26, 2004 9:24 PM

سلام بر نويسنده دوست داشتني!

من يكي از طرفداران شعر زيبا كرباسي هستم در يكي از گروههاي فعال زنان سالهاست كه فعاليت مي كنم ما سالهاست بازيبا و شعر او آشناييم.
خلوص و زيبايي پاک وبی آلایش ظاهر و باطن زبانزد خاص وعام است

امروز قرار بود زیبا کرباسی در شهر ما فرانکفورت در برنامه ای که در سوگ درگذشت لیلا صراحت روشنی برگزار می شد شعرخوانی کرده و سخنی بگوید. شرکت دراین مراسم که توسط زنان هشت مارس افغان برگزار می شد از دو روز پیش شوقی را در من ایجاد کرده بود اما ناگهان مجری برنامه پشت تریبون رفته و خبرداد که زیبا کرباسی دیشب در بیمارستان بستری شده ودر این مراسم شرکت نمی کند و همچنین توضیح داد که چگونه مثل تمام این سالها عده ای دوباره با ایجاد جو ارعاب و تهمت آرامش شاعرانه او را به هم زده اند. وقتی که به خانه برگشتم و به سایت آقای احد صارمی و شما سرزدم اصل ماجرا و پشت پرده این فضا برایم مشخص تر شد. امیدوارم یکی دو نفر از کسانی که با نام واقعی این کامنت ها را گذاشتند در همین جا بنویسند که از نامشان سواستفاده شده است والا با فضای کثیفی که بوجود آورده اند اگر خدشه ای به سلامتی زیبای ما زیبا کرباسی وارد شود...

Posted by نسترن at September 26, 2004 7:59 PM

سلام آقای معروفی ! این را میدانم که این پیامهای دور از شان یک شاعر که خود را در مطبوعات به ظاهر دوست زيبا كرباسي معرفی می کند نوشته البته لیلا فرجامی و شیما کلباسی شجاعتر و صادق تر از این حرفهایند شما که می دانید منظورم خانم شاعر مقیم آمریکا روشنك بيگناه است لطفا ایمیلی به ایشان زده و از این اعمال برحذرشان دارید.

Posted by laleh rokni at September 26, 2004 7:42 PM

سلام آقاي معروفي كسي يا كساني با نام روشنك بيگناه سعي در تخريب شعر و شخصيت مبارز زيبا كرباسي دارند در حالي كه خانم بيگناه در همين شماره شهروند نقد زيبايي را درباره شعر و شخصيت زيبا كرباسي نوشته اند كه من متن كامل آن را اينجا مي آورم


زيبا كرباسي شاعري در برابر صبر تاريخي
روشنك بيگناه
اگر بخواهم درباره ي شعر «لابد» بنويسم بي ترديد بايد به موضوع آن اشاره كنم. همه ي آنهايي كه كارهاي زيبا كرباسي را از ابتدا دنبال كرده اند مي دانند كه زيبا شاعريست كه هميشه در برابر صبر تاريخي ايستاده و محكومش كرده است. در شعر «لابد» همان ديد با شيوه اي متفاوت در حوزه ي زبان اتفاق مي افتد. او از واژه هايي استفاده مي كند كه در فرهنگ سنتي و پدر سالار ما هميشه در ستايش زن آمده است: «خانم هاي سربراه» «سربه زير» و «نجيب». اما با كنار هم قرار نهادن اين تركيبات و توصيفات، شاعر ذهن خواننده را به نتيجه اي منطقي مي كشاند. سر به راهي البته به خميدگي گردن مي رسد و خمان خمان راه رفتن. در خط بعد با آوردن «هزارساله» خطي تاريخي را كه تا به حال فقط واژه ها به دوش كشيده اند مطرح مي كند.
«با گردن بندهاي اعلاي هزار ساله ي صبر بر گردنتان»
گردن بندهاي اعلا، افسار و طوق مي شوند و دم بر نياوردن، آرام آرام روح را مي پوسانند.
انتخاب تك تك واژه ها تمام سنگيني و فضاي خفگي آوري را القا مي كند كه ارزش ها و رفتارهاي سنتي در آن به زندگي ادامه مي دهند بي آن كه از آن ها نامي ببرد يا با بكار بردن واژه ها و تركيب هاي احساساتي قضاوت كند. با زباني برنده و ساده مي گويد:
«شايد شما راست مي گوئيد
من فاحشه ام!
و لابد اين آفتاب نيز
از زير دامن شماست
كه سر بيرون زده
اين جا در دفتر من.»
آفتاب شعر، از ميان ورق هاي دفتر شاعر سر مي كشد و با همين جملات ساده مي نشيند. ميان رو در رويي دو بينش و دو رفتار اجتماعي، شاعر با معصوميت و صراحت مي ايستد و به هيچ خمان خمان راه رفتني راه نمي دهد. بخش آخر پرسشي در ذهن خواننده بيدار مي شود و هم اوست كه بي ترديد منشأ نور را مي شناسد.
زيبا كرباسي با زباني محكم و در عين حال ساده فضايي از تعليق مي آفريند كه شعر را به اثري زيبا و هنرمندانه بدل مي كند...
زيبا كرباسي تجربه با زبان را در دو آهواره ي 43و48 ادامه مي دهد، او در اين دو آهواره از كلمات كاملاً مشترك، دو مفهوم مستقل مي سازد، آهواره ي 48، تصوير ظريف و هنرمندانه ايست از دنياي كوچك پرنده و پروازهاي او بالاي ابر با پر مي نويسد پر. حباب، پر، و باران حباب و پر در هر دو آهواره به كار مي رود، حتي جملات يكي ست. اما آهواره ي 43 از جهان ديگري حرف مي زند و در عين حال به ذهن امكان حركت در مكان و زمان را مي دهد.
«كسي» در هر سه خط اين آهواره مي تواند اشاره به آدم هاي متفاوتي باشد. امضا گذاشتن بر حباب كه در آهواره ي 48، نوك زدن معصومانه ي پرنده است در آهواره 43، مي تواند نوعي خودفريبي باشد. همچنان كه هنوز كسي با پر، قلمي كهنه، مي نويسد پر.
تمام شعر در فضايي روياگونه چرخ مي خورد، در عين حال هر سه خط را مي توان سه بخش از وجود او انگاشت كه در پايان به بيداري مي رسد. اما در فضاي باران پر و حباب چگونه مي شود بيدار شد كه نه حتي از خواب پريد. پس خود از خواب پريدن هم در همان روياست كه رخ مي دهد و آهواره را به هزارتويي بدل مي كند كه تنها شعر توانايي تصوير آن را دارد.

لابد
و شما اي خانم هاي سر به راه سر به زير نجيب
با گردن هاي خم تان
خمان خمان راه رفتن تان
با گردن بندهاي اعلاي هزار ساله ي صبر بر گردن تان
شايد شما راست مي گوئيد
من فاحشه ام
و لابد اين آفتاب نيز
از زير دامن شماست
كه سر بيرون زده
اين جا
در دفتر من.

آهواره 43
كسي روي حباب ها امضا مي گذارد
كسي هنوز با پر مي نويسد پر
كسي ديگر نيز
هر سحر
زير باران
حباب و پر
از خواب مي پرد.

آهواره ي 48
روي حباب ها امضا مي گذارد پرنده
روي ابرها با پر مي نويسد پر و
هر سحر
زير باران
حباب و پر
از خواب مي پرد.

روشنك بيگناه

زيبا كرباسي



Posted by ستاره at September 26, 2004 7:22 PM


زیتون خانوم ببخشیدا زیبا خانوم که اینقدر خوشگیلن آمپول هورمونی تو لباش زده یه جاهایرم از همون کارا کرده با پول که حالا اسمش یادم نیست خوشگلی خریده کاش عقل و درایت و استعدادم میشد این خوشگله بخره

Posted by الهام at September 26, 2004 4:32 PM

راستی! گفتم که برای من یکی غیرقابل تحمل است
جنگ قبیله ای
ترکا طرفدار ترکند

Posted by مرادی کرمانشانی at September 26, 2004 4:25 PM

به زودی

فایل صدای زیبا کرباسی
فحشهاش به شعرای خانم هم دوره ش را منتشر خواهیم کرد
هر تلفن هر نامه ضبط شده بزودی منتشر می شود

Posted by sanam_soleymani at September 26, 2004 4:18 PM

زير حجم نگاهم نلرز...در كنج كافه هاي بي لبخند از بغض تهي شو...از لبخند سرشار...


گاهي حس ميكنم كه در پيش كلامتان غالب تهي ميكنم.دمي ياري دهيد مرا .

Posted by leyli at September 26, 2004 4:17 PM

زیبا کرباسی شاعر تقلب است اشعار کپیی از اشعار معشوقش اسماعیل خویی
زن بد ذات و گاو گله دهن و حسودیه که به شاعرای هم دوره ش فحش
می ده هوله /فرجامی /بیگناه /کلباسی /شاهرخی
ادم دلش به چی خوش باشه آخه؟ شاعر مملکت با ماتیکش به جنگ آخوندا رفته
پستی تا کی ؟ اسناد و طدای این زیبا کرباسی هست که به همه فجیعانه نسبت ج
بودن می ده. عجب!
نوشته های قبلی کار رفیق متقلب زیبا کرباسی / علی عبدالرضایی
بی نا موس که آیران به گه کشیده
اونجا م جو مسموم ایجاد کرده.

Posted by پژمان حقدوست at September 26, 2004 2:30 PM

سلام!

شنيده بودم كه ما توي خارجه يه شاعر زيبا به اسم زيبا داريم حق داريد آقاي معروفي انصافا زيباست و زيبا تر اين شعرش كه حسيتي زير پوستی دارد ای کاش اگر ایشان وبلاگ یا سایتی دارند آدرسش را معرفی می کردید تا بیشتر ازاین هموطن تبعیدی بخوانیم.
البته بابت همین شعر هم دستتان درد نکند یاد شعرهای خوب گردون افتادم.

Posted by محسن at September 26, 2004 12:38 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
حتما مي دونيد از وضعيتي كه تو نظرخواهيم پيش ميومد چقدر شرمنده مي شدم... بارها سعي كردم دوستانه حلش كنم و نتونستم...هيچوقت نفهميدم چرا پروانه مدام سينه ي شما رو نشانه مي رود.. از بزرگواريتون ممنونم.. مي دونم به دل نگرفتيد. از كامنت هاتون فهميدم..هر بار بعد از تذكر بهش فكر مي كردم بار آخره ولي باز ادامه پيدا مي كرد..اين دفعه فكر مي كنم ديگه تمومه چون نوشتم ازين به بعد پاك مي كنم..تاحالا پاك نمي كردم چون مي خواستم ببينم ماها مي تونيم با گفتمان با هم ارتباط برقرار كنيم يا نه ..ولي انگار نشد..


در ضمن زيبا واقعا زيباست:) شعرش هم زيباست.. كامنتي هم كه وجيهه خانم گذاشته همينطور:)
كاش زيباهاي هم كه در كشور خودمون زندگي مي كنن مي تونستن آزادانه استعداداشون رو نشون بدن.. حيف كه خيلي هاشون اصلا كشف نمي شن!

Posted by زيتون at September 26, 2004 10:56 AM

سلام به نويسنده مهربان پیشکسوتی که با شعر حرف می زند. من همیشه شنیدن شعرهای زیبا را با صدای دلنشینش بیشتر دوست داشته ام او برخلاف خیلی از شاعران معاصر شعرش صدای شادی دارد اگر چه دایم راوی غبنی است که بر زنان ایرانی می رود اما اهل زنجموره هم نیست شعری جسور و شجاع دارد که با موسیقی تازه ای همراه است در شعر اندوهناک بالا او را غمگین یافتم امیدوارم هر جا که هست مثل همیشه مقاوم باشد

Posted by پوریا at September 26, 2004 10:45 AM

شعر كه معمولي بود . اگه عكسي كه گذاشتيد عكس ايشان است زيبا نيست اما لوند هست .

Posted by ... at September 26, 2004 10:05 AM

سلام آقاي معروفي! چقدر خواندن نثر شما آرام بخش است اين وارستگي شما را مي رساند كه اينهمه خالص مي نويسيد شعري هم كه از خانم كرباسي انتخاب كرده ايد بسيار خواندني و دلنشين بود من از اينهمه اندوه مو بر تنم سيخ شد راستي چقدر عمق دارد اين اندوه.

Posted by الهام at September 26, 2004 10:00 AM

سلام استاد! مرسي از انتخاب اين شعر فوق العاده حسي.آنقدر زيبا بود كه با وجود سرماي دانشگاه و اينهمه بلرز بلرز شعر من گرم شدم

Posted by مریم at September 26, 2004 9:36 AM

سلام استاد عزيز
چه زيبا بود وسيال اين چند خط كوتاه
نمى‌دانم چرا امتدادش مرا با خود برد تا باغات خوش ترنم شهميرزاد و كوچه باغ‌هاى پرخواهش شهرم با آن انارهاى سرخ آويخته بر گويسوان رقصان
حوس چيدن در من بيداد مي‌كند، مى‌خواهم دزدانه ازبلنداى ديوار انار بچينم و نلرزم!

Posted by واحه at September 26, 2004 9:17 AM


سلام آقای معروفی! این بار سومی است که امشب به وبلاگتان سر زدم و این شعر خوب زیبا کرباسی را خواندم.پیامهای زیر باعث شد که به بازخوانی این شعر فوق العاده بپردازم.
همه را خاموش کن/ منطور شاعر در این سطر نمی تواند فقط لامپ ودیگر وسایل خانگی باشد بی شک نگاهی دارد به نوعی ریاکاری که در پیرامونش در جریان است! /نلرز/ از پله ها پایین بلغز/ از خنده های رنگ پریده ی کودکان همسایه بپر! نلرز!/ایجاد موسیقی با توجه به کارکرد قافیه های درونی قابل توجه است به خصوص که ازواژه نلرزشاعر به عنوان ترجیع نیزسود می جوید. شاعر در تمام سطرها چند بعدی عمل می کند وی ضمن اینکه هنگام عبور از راه پله از کنار خنده های کودکان می گذرد از طرفی پرشی از روی این خنده ها دارد و از طرف دیگربا حرکت خیال گذشت زمان را با یک فلاش بک به اجرا در می آورد.
از باری های کهنه ی نارنجی/ از مادرانی که در کالسکه کودکانشان عصا حمل می کنند بگذر! نلرز!/
او هنگام گذر خود از حاشیه خیابان ضمن اینکه تقابلی بین عبور کامیونها و کالسکه ی بچه ایجاد می کند در ابتدا تصویر پیرزنی را در ذهن مخاطب می سازد که با قرار دادن عصا در کالسکه ی نوه اش ضمن اینکه به کالسکه تکیه دارد با آن حرکت می کند اما ناگهان همین تصویر تبدیل به طنزی سیاه می شود و علاوه بر نمایش ایثار و از خودگذشتگی یک مادر خودخواهی او را نیز جلوی دوربین مخاطب می برد مادری که به فرزند به عنوان عصایی در آینده نگاه می کند یا او را بهانه ای برای ادامه زندگی می داند.منظورم از توضیح این واضحات بیشتر نمایش تقابلی است که توسط شاعر ما بین سه نسل( کودک-مادر-مادربزرگ) ایجاد شده است آن هم در دو سطر. این ایجاز وارسته که کمتر در شعر امروز مشاهده می شود قابل تحسین است. البته نگاهی سمبلیک نیز در سطر باری های کهنه نارنجی مستتر است منظورم این است که شاعر با استفاده از کلمه باری های کهنه به کسانی اشاره دارد که بدون آنکه به درک زیستن برسند آن را یعنی زندگی را فقط با خود حمل می کنند.
از نفس های مرطوب هوا بر برگهای درختان برگ ریز بی آنکه بگذری بگذر!/ موسیقی در این شعر کوتاه و اغلب شعرهای زیبا کرباسی نقشی ویژه را ایفا می کند وبه طور ماهرانه ای خود را با حس و شهودی شاعرانه همراه می کند . در این سطر عبوری سرخوشانه به طراوتی تشبیه می شود که دانه ی بارانی که دردانه شد به برگهای سبز می دهد این را با رجوع به پروسه ی شاعری زیبا کرباسی و دیگر شعرهایش بهتر می توان دریافت./با سر بکوب یه این درخت تبریزی! نلرز!/ از مکعب های مودب مرتب چیده بر کناره ها قهوه خانه ها قحبه خانه ها و هر چه خانه ها/ و خب پیاده پای پیاده بکوب تا دریا و برنگرد! بلرز!
چاشنی عاطفی عصیانی که از اوایل این شعر با آن همراه بوده خودش را در تقابل و سرکوفتن بر درخت تبریزی نشان می دهد صنعت تشخیص در این سطر بدون آنکه قصد خود نمایی داشته باشد به اجرایی ماهرانه می رسد آیا این درخت تبریزی همان من شاعر است یا همان افرادی که مدام به سد معیر شدن مشغولند؟ افرادی که همچون اشیا با ظاهری مودب و مرتب به گوشه هایی از چمباتمه نشینی در قهوه خانه ها و هر چه خانه ها بدل شده اند . اینجاست که شاعر سرمای خوش آب و دریا را به سردی آدمهای پیرامون ترجیح می دهد.


Posted by صالحی at September 26, 2004 7:36 AM

لیلا فرجامی به زیبا کرباسی http://poetrism.com/3.htm لب غنچه ای در اتو بوس شهرت! خواهش می کنم بخوانید. جواب منهم همان جواب لیلاست.

Posted by روشنک بيگناه at September 26, 2004 5:34 AM

از مادراني كه در كالسكه ي كودكانشان عصا حمل مي كنند. اين سطر آقاي معروفي! نويسنده ي محبوبم! فوق العاده زيبا بود .واين شعر چقدر واقعي سروده شد واقعا كه شما با اين انتخابتان نشان داديد كه شعر و شاعر شناسيد من مادرم! هر روز كه با كالسكه بچه ام راه مي افتم به اين فكر مي كنم كي بابك من مرا راه مي برد آيا من بابكم را براي اينكه در آينده عصاي دستم شود بزرگ مي كنم؟ من هم مثل شما براي اين نگاه و هشدار انساني زيبا كرباسي را مي بوسم

Posted by وجیهه at September 26, 2004 5:25 AM

كلمه هات رو نمي فهمم! انتخابت رو هم ...!

Posted by نوشا at September 26, 2004 5:10 AM

سلام جناب آقاي معروفي
اولين با كه با نام شما آشنا شدم سال 78 بود كه رمان سال بلوا را يه فاميل بهم داد كه او نيز تا آنجا كه يادمه مثل اينكه از خود شما با يه نشريه گرفته بود.اونقد برام عجيب بود كه بعد از انقلاب ما هنوز چه نويسنده هايي داريم تا جايي كه رفتم انقلاب دنبال بقيه آثارتان كه سمفوني مردگان رو گرفتم .و حالا پشيمونم كه چرا كتابهاي ديگرتان را نگرفتم .و بعدش كه دوباره رفتم يه اثر ديگر از شما بگيرم ديدم همه رو جمع كردند.ولي هنوز سمفوني مردگان در گوشم طنين دارد و چه عظمتي كه مرا مبهوت كرد.
و الآن چند وقتي است كه از بركت اينترنت شما را بار ديگر يافتم.

Posted by maria at September 26, 2004 4:10 AM