Comments: بيدار شو

عباس جان. خيلي وقت است كه ديگه بفهمي نفهمي روياهام رو از دس داده ام. من مانده ام و تاريكي و كابوس و مردگاني كه سال هاي بلوا رو فرياد مي كشند. همه اش كابوس و كابوس و كابوس و... مردگاني رو مي مي بينم عاشق در باد در دهليزهاي تاريك كه عشق رو فرياد مي كنند.

Posted by َآرش at July 15, 2005 11:59 PM

عباس آقا مشکل بعضی ها اینه که مسلمان وبنده خدا نیستند! یا آگاهی از احکام اسلام ندارند. حداد عادل که حکم
خدا را رعایت کرده وحرف اورا مقدم داشته باعث آبروریزی شده؟! حالا اگر سرسفره شراب می نشست و بازن نامحرم دست می داد کار خوبی کرده بود!!! عباس آقا اگر شما اعتقاداتت ضعیف شده لا اقل به اعتقادات ما مسلمانان احترام بگذار! ما که نباید مرعوب بیگانگان باشیم ما که نباید دنبال رضایت غرب ودشمنان دین باشیم واز آنان کورکورانه اطاعت کنیم! به نظر من ماباید حرف حق بزنیم و دنبال رضایت خدا باشیم تا خداوند هم به ما عزت و نصرت عطا کند
چنانکه به حضرت امام عطا کرد .مرد باشیم وزیر بار هر ذلتی نرویم مثل صاحب اسم زیبایت ابالفضل العباس (ع که اینگونه بود وجاودانه ماند ضمنا بگویم عباس آقا قلم بسیارزیبایی دار ی وخوب می نویسی براین آرزوی موفقیت دارم امیدوارم سعادتمند باشی .

Posted by نیک اندیش at July 9, 2005 4:45 AM

بايد باور كرد و با تكانه‌هاي ناشي از اين رويدادهاي خارج از متن اميدوارانه كنار آمد.

Posted by ژينالوژيست at July 7, 2005 2:16 PM

چقدر كار مهمي مي كنيد كه اين آبروريزي ها را نقد مي كنيد ! واقعا آدم حظ مي كند كه شما چقدر چيز بلديد.

Posted by fereshteh at July 6, 2005 2:57 PM

معروفي عزيز! كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور!

Posted by mastaaneh at July 6, 2005 8:51 AM

abbas jan
ba salam.sitat ra emshab didam. dooste moshtarak dariush bagheri khabar dad.
man dar california hastam. websiti ham daram ba in address
www.hazl.com
e-maili az tarighe hazl.com bezan ke bedanam ertebat bar gharar shodeh.
ghorbanat
Hamidreza Rahimi

Posted by hamiodreza rahimi at July 5, 2005 7:14 AM

اين خواب شايد براي مام ميهن لحظه اي بيش نباشد. شايد... نميدانم
.عمر كوچك اين فرزند ولي سراسر به كابوس گذشت

Posted by كاكاسيا at July 4, 2005 11:34 AM

از جایش پاشد و رفت پیش لوطیش وخیلی نزدیک باو نشست. صورت لوطیش به او هیچ نمی گفت: نمی گفت برو، نمی گفت بنشین، نمی گفت چپق چاق کن، نمی گفت لنگ دور سرت بپیچ، نمی گفت شمع شو، نیم گفت جای دوست و دشمن کجاست، نمی گفت چشمهات نبند. نمی گفت «بارک الله شمشیری، درس بگیری شمشیری» نمی گفت «سوار سوار اومده، چابک سوار اومده» نمی گفت «آی حلوا حلوا حلوا، داغ و شیرینه حلوا.» به او هیچ نمی گفت.

Posted by rahgozar at July 4, 2005 11:21 AM

سلام
به سلامتي . اين جماعت همنيطور است. البته حداد عادل الكي خودش را حروم اين نظام كرد. وقتي با اقاي خامنه اي سر يك ميز مي نشيند و از سخنان حكيمانه ايشان بهره مند مي شود همين است كه وقتي مي روزد بلژيك مي خواهد ديگران هم مسكرات استفاده نكنند.

Posted by ايران امروز at July 4, 2005 6:58 AM

آقای معروفی عزیز. دست روی دلمون نذار. خیلی وقته که کارای اینا باعث خجالتمونه!

Posted by زيتون at July 3, 2005 11:49 PM

به هر دليلي چندمين بار است كه مي بينم خلاف ميل شما نوشته ام و شما تاب نياورده ايد!آقاي معروفي... يادتان باشد كه اگر روزي شما به دولت آبادي گفتيد كه رمان مي نويسم تا... اينجا هم كساني خواهند بود كه شايد 15 سال بعد اين حرفها را نسبت به شما بزنند.(حالا شايد يكجور ديگرش)تازه تا آن روز ديگر زخم ها اينقدر كهنه نمي شوند كه بخواهند 15 سال دوام بياورند...نويسنده محبوب اينجانب!... نيك آهنگ چند روز پيش نوشته بود كه در درون هر ايراني يك ديكتاتور خوابيده است (نقل به مضمون). و من با سن نسبتا كم ولي برخوردهاي فراوان با قشر فرهيخته اين مرز و بوم(به خصوص سينمايي ها) به اين نتيجه رسيده ام كه اين ديكتاتور در بين فرهيختگان قدرت بيشتري دارد.جناب آقاي معروفي... اين كه من چه براي اينوري ها مي نويسم سانسور مي شود جه براي آنوري ها معني اش چيست؟ شما مي دانيد؟چرا هيچ كدامشان نقد راتاب نمي آورند(حالا به فرض خيلي تند و تيزش)؟چرا هر دو دوسته اينقدر به هم شبيه اند؟ عباس معروفي عزيز... ادبيات مديون توست. شكي در اين نيست. ولي ديگر چيزها را شك دارم.
اين را كه داشتم مي نوشتم ياد صفحه فلاش بك مجله فيلم افتادم كه هر ماه تويش يك نامه بود كه با اين جمله شروع مي شد (مثلا اصغر از تهران گفته بود: اين پنجمين نامه اي است كه به شما مي فرستم و مي دانم كه چاپ نمي شود!)اين يكي را فقط براي اين نوشتم كه بخواني و پاكش كني. اين يكي را اگر ديگران بخوانند ناراحتم مي كند.
(راستي چقدر نوشتن براي يك نويسنده سخت است! آدم بايد ده بار بخواند چي نوشته كه يكهو يك غلط فاحش توي نوشته اش پيدا نشود!!)

آقای رضا دلاور
اگر توهين نمی‌کرديد نوشته‌ی شما پاک نمی‌شد. اميدوارم شما نويسنده‌ی دلخواه جامعه شويد روزی. ولی لطفاً احترام خود و ديگران را نگه داريد. ممنون.
عباس معروفی

Posted by رضا دلاور at July 3, 2005 10:53 PM

سلام مهربان،
حتمن شنیدید که رسانه های خارجی به دست داشتن احمدی نژاد در ترور قاسملو اشاره کردند و یه برگ برنده ی دیگه رو کردند!؟
جالب اینجاست که حجاریان این ادعا رو رد کرده. خیلی مسخره است که ادعایی رو رد کنی اما نتونی بگی.
که تروریست ، احمدی نژاد نبوده چون فلانی بوده!!!
بیچاره جانباز اصلاحات که خودش هم در این ترورها زمانی دست داشته، بیچاره !!!!!!!!
.....
همه ی اینها به کنار ، اکنون باید کاری برای گنجی کرد!!! مگه نه آقای معروفی؟!؟!
دوستانی که با انگلیسی آشنایی دارند به اینجا بروند.
http://freethoughts.org
مرسی.
هنوز در مرحله ی جمع آوری ایده ها و پیشنهادات است.

Posted by anita at July 3, 2005 10:32 PM

مملکتی که روشنفکرش امثال شما باشند که حتی برای مبارزه با فاشیسم هم حاضر به تابوشکنی و واقع بینی نیست، هر چه سرش بیاید حقش است.
شاید در سالهایی دورتر نسل جدیدی از روشنفکران پدیدار شوند که از یبوست سیاسی در رنج نباشند. تا آن روز ملت در همین رنج خواهند ماند.

Posted by کریم at July 3, 2005 9:00 PM

يك دست جام ساقي و يك دست زلف يار
رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

Posted by sheida mohamadi at July 3, 2005 8:41 PM

بيا دوست من!
يک ليوان نور بنوش
آن بيرون هيچ خبری نيست.
آن بيرون،
برای گلوهای اضافه
سنگ می فروشند.
وقتی آن بيرون هيچ خبری نيست،
انگشت بر ته زبان بگذار
بايد نور بالا بياوريم.

Posted by نقطه الف at July 3, 2005 5:36 PM

آخه شما که ایران نیستید، چطوری می فهمید که کابوس چیه و این فضا ها رو ما چطور تحمل می کنیم؟ فکر می کنید این طوری از ما حمایت می کنید یا مثلا پشت سر مایید؟ بابا دوره خر کردن ما گذشته... دست از این سیاه بازی ها بردارید.

Posted by سیما at July 3, 2005 5:07 PM

عباس جان سلام
منم با نوشته هات و عقايدت كاملا موافقم
راستي من بهت لينك دادم
خوشحال ميشم شما هم به من لينك بديد
ممنون

Posted by dariush at July 3, 2005 2:12 PM

شما از رئیس جمهور فقط سفرهای خارج از کشورش را می بینید. من نمی گویم همه کارهای آنها درست است. اما کاش کمی هم به مشکلات داخل کشور نگاه می کردید. کسانی که به احمدی نژاد رای دادند هر روز با این مشکلات دست و پنجه نرم می کنند. کاش روشنفکران و نخبگان ما کمی از آن قله بلند خودخواهی شان پایین بیایند و به توده نگاهی بیندازند.

Posted by بانو ی خرداد at July 3, 2005 7:38 AM

آقای معروفی شما که واقع نگر بودید . تو تحریم که حلیم قسمت نمیکنند ،همین می شود ،همین که وقتی رییس جمهور منتخب!!!دهان باز میکند گوش هایت را دو دستی میچسبی که نکند بیش از انتظارت آبرویی که اندکی در این چند سال جمع شده بود برود ، می شود کابوس هایی که پست یک وبلاگ را می سازند با همه دلشوره های نهان پشت و پس نویسنده وکامنت گزار و غیره...
راستی آمدنتان به ایران چه شد!!!؟

Posted by میترا at July 3, 2005 1:21 AM

كرم بزرك در شيرخوارگاه آمنه
امروزحوالي بعد از ظهر هزارپاي به بزرگي بيست متر از روي نردهاي شيرخوارگاه آمنه داخل شيرخوارگاه شده است. بچه هاي شيرخوارگاه وحشت زده به هر طرف دويده اند. وپرستاران جيغ زده اند.مردم صداي جيغ و گريه راشنيده. وگوشي هاي موبايل شان را از بيرون شير خوارگاه به طرف هزارپا پرتاب كرده اند.
هزارپا از ضربه هاي موبايل متوجه مردم شده و از شيرخوارگاه بيرون آمده و از جوب خيابان كمي اب
خورده وبه طرف ساختمان اسكان درخيابان ميرداماد حركت كرده است و داخل ساختمان اسكان شده و از طبقه همكف به طبقه زيرين افتاده و به طرف كافه عكس حركت كرده است. ولي به علت عرض شانه نتوانسته از
در كافه وارد شود. بعد از كمي تقلا برگشته و به سمت پله برقي رفته واز پله برقي بالا رفته است و به خاطر حركت پله برقي به پايينن بالا رفتنش حدود يك ساعت ادامه داشته و باعث تفريح كسبه و مردم رهگذر شده است.

Posted by abo at July 2, 2005 11:06 PM

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش.............. بازجويد روزگار وصل خويش

Posted by sara at July 2, 2005 9:12 PM

سلام خيلي جالب بود حالا حالاها مونده كه اين ملت بفهمند كجاي كار هستند.

Posted by mahdi heidari at July 2, 2005 8:53 PM

جناب معروفی.شما تا ابد می تونی به اینا گیر بدی وما هم تا ابد می تونیم به شما غر بزنیم.جناب معروفی.ریشه ها در عطش آب یاری شماست.آقای معروفی جای خالی سلوچ روزگار سپری شده وروزگار امروز این مردم فقیر است.حرفی نیست.شما به ادبیات مهاجرت بپردازید.ما هم در حسرت قلمی که صبور تر باشد خواهیم سوخت.

Posted by hamed at July 2, 2005 8:10 PM

افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته
دهقان مسيبت زده را خواب گرفته!!

نمي خوام تفسير كنم ...اما فكر كنم دوران حاجي باباي اصفهاني سالها پيش بايد تمووم مي شد اما هنوز پس از اين همه سال بازم به شكل بارزتري پديدار شده!

Posted by shobeir at July 2, 2005 6:30 PM

راستي به همه ى اونايي كه راي ندادن تبريك مي گم.

چقدر احساس غرور مي كنم از اين كارم. واي چقدر خوشبختم كه اين آدما نماينده ي من نيستند .

Posted by javad_ghaf at July 2, 2005 6:21 PM

سلام آقاي معروفي

دست خودشان نيست. زن كه مي بينند لاي پاي خودشان را نگاه مي كنند .
وقتي زني مي بينند اولين چيزي كه به ذهنشان مي رسد اين است كه مي شود صيغه اش كرد يانه ؟
معني ندارد شوهر داشته باشد يا خداي ناكرده پاندهد آنوقت بخواهي دست هم بدهي !! معركه مي شود. يا همه چيز يا هيچ چيز. چرا بايد يك چيزي را در يك جايي به حركت در آورد الكي؟ بيفايده و عبث؟ چه چيزي مي ماسد به آدم؟ پيچ و مهره شل است . دست خودشان نيست . اول زير شكم بعد شكم.

رييس فرهنگستان هم هست !! مغز اندازه ي گنجشك. شعور صفر. ادب هم كه قرار نبوده داشته باشند اصلا.
از دايره ي آدميزاد خارجند اينها .
بااحترام .

Posted by javad_ghaf at July 2, 2005 5:50 PM

اين ادا ها مصرف داخلي دارد. آن نماينده ايراني با نخست وزير ميربان مذاكره كرده. حمهوري اسلامي در به وحود آوردن فصاي رواني ترس هاي ماليخوليايي استاد است. خودشان بهتر از هر كس مي دانند كه نمي توانند حتاحال هواي طاهري اين حوان هاي ايران را به هشت سال قبل سوق دهند. بعد ار همين انتخابان .كروبي به فكر تشكيل حزب افتاده .رفسنحاني و معين هم .اين يعني حي؟ احمدي نزاد هم اولش هات وهورت مي كند بعد دشتش مي آيد كه قدرت ندارد و به وعده هايي كه به فقرا و حاشيه نشين ها داده نمي تواند عمل كند . يكي يا كساني دنباله رو هستند.و امثال احمدي نزاد به معلول مي حسبند .كساني سعي مي كنند علت را حستحو كنند .مشكل اينحاست. يكي ار داخل ايران به آن رسيده يكي درخارح . من موضوع را به اين شكل مي بينم .

Posted by akram mohammadi at July 2, 2005 1:11 PM

این شب از آن شب های بی شرابی است اما خماری صبحش نمی دانم از کجا سر می زند ...

Posted by مسعود at July 2, 2005 6:22 AM

مي خواهم بدانم اگر به روزهاي انتخابات برمي گشتيم باز هم راي به معين را تحريم مي كرديد؟؟ مي خواهم ته دلتان را بدانم. البته شايد كمي زود است بايد چند ماه ديگر مي پرسيدم.

Posted by noonoo at July 2, 2005 5:54 AM

يا نظام تمام كثافتشو ميده احمدي نژاد بخوره يا جنگ فرسايشي و ... ديگه هيچي واسه مون نموند...

Posted by Hosein at July 2, 2005 5:47 AM

انگار اين مملكت شده نقطه كور الطاف الهي!...آنتن حضرت حق ديگر به اينجا قد نميدهد...فكر كنم آن طفلك هم ازاين جماعت نا اميد شده و ولشان كرده به حال خودشان!...ببينم جناب معروفي....ميتواني يك نگاهي به آن جام جهان نمايت بكني و ببيني نادر كي ميرود؟!!!...لطفا ببينيد بعد از نادر چه صنمي ميخواهد ياسمن ما شود!

پيش از من و تو بسيار
بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را
زينگونه يادگاران
اين نغمه محبت!
بعد از من و تو باقيست
تا در زمانه ماند
آواز باد و باران!

Posted by Ariapour at July 2, 2005 4:02 AM

عباس معروفي عزيز!
اگر كسي از خواب اين ملت، غمي راستين به سينه داشته باشد بايد همچون نيما هيچگاه نخوابد و بسرايد:
...غم اين خفته‌ي چند خواب در چشم ترم ميشكند.
من گمان نميكنم جماعت خواب باشند...اينها هر روز و شب در بيداري ميبينند كه چگونه ايرانشان و حيثيتشان و اراده‌شان يغما ميشود ... مردم خود قسمتي از ماجراي فرهنگ اين مرزو بومند...فرهنگي كه هنوز در كوچكترين اجتماعات(خانواده) هنوز همچون حكومت برقرار است...نگاه و احساس مرد به زن هنوز همچون نگاه شوراي گزمه‌گان رهبر است نسبت به مردم صغير كه قيم ميخواهند...
بايد دموكراسي را تجربه كنيم، در كلاسهاي زنده‌گي در روزمرگيهامان، بايد بگذرد روزگار تا از بي‌چاره‌گي ضجه برآريم بسوي ناسو... گويا اين سرنوشت بلوغ ماست كه آهسته و پيوسته پيش ميرود تا پخته تر شويم...و صدالبته اين چيزي از جنايت جانيان نمي كاهد...بايد تمرين كنيم دموكراسي را...تا گاه دولتش بدمد...به سعي من، به سعي تو، به سعي همه...

Posted by سينا هدا at July 2, 2005 2:03 AM

سلام جناب آقای معروفی . خوشحال خواهم شد اگر به وبلاگ من سری بزنید. سپاس بیکران.

Posted by مریم جعفری آذری at July 2, 2005 1:49 AM

سلام!
(احمدي نژاد = سنگي در تاريكي.)
يكماهي ميشود كه در تب وتاب معركه‌اي موسوم به انتخابات حسابي درهم ريخته‌ام- شايد مثل همه-.
ديگر وقتش است كه تكه پاره‌هايم را از اين‌وروآن‌ور جمع و جور كنم و در پازل هستي‌ام بچينم و يكپارچه به سمتي نظركنم.
در مسير قله وقتي به هر علت غير قابل مترقبه، مقصد تغيير مي‌كند و تو نقشه‌اي براي مقصد جديد تدارك نديده‌اي، طبيعي است كه مدتي منگ باشي. به گمانم اكنون اوضاع كشور اينگونه است، چه آنها كه به قهر راي دادند و چه آنها كه به قهر راي ندادند،
چه‌ آنانكه انتخابات را باور كردند و در آن حاضر شدند، و چه آنانكه آنرا باور نكردند و در آن حاضر شدند.
هرچند آنها كه با اشتياق در اين بازي شركت كردند حال‌وروزشان بد نبايدباشد؛ و من اين روزها احوال كمتر كسي را خوش ديدم-حتي آنان كه از سر استيصال ويا اطاعت ويا حتي شناخت ظاهرا با اميد، سرنوشت خود را به نجات دهنده‌اي گمنام و دست نشانده سپردند؛ و البته حال و روز آنان كه براي انتقام از ملت صغير و نادان، خود را به هزار ترفند آلودند تا با لطايف‌الحيل جلوي نفوذ و توهم حمله‌ي دشمن ديرينه را در سرنوشت مردم ناچار بگيرند با ديگران فرق ميكند.
شادي از آن كساني است كه در مسير باورها و آرزوهايي عميق و زلال توفيقاتي-هر چند كوچك- بدست مي‌آورند، حال ميخواهد اين موفقيت سلبي باشد يا ايجابي، از حب علي باشد يا از بغض معاويه؛ و شايد به دليل عدم وجود انگيزه‌اي زلال و باوري عميق باشد كه پيروزي آقاي احمدي نژاد كسي را شاد نكرده‌است.
حتي آنانرا كه براي پيروزي‌اش توطئه چيدند، وحتي آن ميليونها نفري كه از سر استيصال سنگي در تاريكي انداختند.
...بقيه در وبلاگ خطورات:...

Posted by سينا هدا at July 2, 2005 1:47 AM

سلام استاد .
مثل هميشه زيبا و خواندني نوشتيد .
اول از شهرها شروع كردند بعد به استانها رسيدند و حالا كشور .
همه را دارند سياه مي كنند . آنقدر سياه كه ديده نمي شود .
چه كنيم .
كاري مي شود كرد به نظر شما ؟

Posted by faryad at July 1, 2005 10:50 PM

مجاهدين كه از ليست تروريستها خارج شدند ،بمب گذاري را شروع كرده اند ،اتخابات هم كه افتضاح ، احمدي نراد هم كه تيم دوم ترور قاسملو و شرفكندي بود رئيس جمهور شده . ظاهرا بهانه كافي را عمو سام براي حمله دارد ، خبر ها حاكي از آمادگي بيشتر براي حمله به ايران است . از اون ورا چه خبر ؟

Posted by Nader at July 1, 2005 10:37 PM

ديشب فكرم با كاغذ بريد....جايش كابوس بسته

Posted by babiyela at July 1, 2005 10:25 PM

من هم از این حضرات خوشم نمی آید. اما اعتقادات دینی همه جاباید محترم باشد. اتفاقا من از این متعجبم که شما چطور رسوم ایرانی را فراموش کرده اید! آقای معروفی! عصبانیت های مداوم دارد کار دستتان می دهد!

Posted by جلال | و غیره at July 1, 2005 8:58 PM

سلام باسي. ( يادت هست چقدر اين اسم را دوست داشتي؟ )
تموم بچه ها هنوزم دوستت دارند. من ، نيلوفر ، لادن ، زيبا ، خانم كرمپور ، و .... دلمون برات خيلي تنگ شده باسي. برا اون صدات ، نگات ، و داستان هايي كه برات زمزمه ميكرديم. باسي سياست را ول كن. منم مثل تو آلوده اون شدم و تو شرق چيزايي مينويسم. اما تو داستان نويسي مرد. فقط داستان بنويس. و مثل هميشه قشنگ بنويس.

Posted by akbar at July 1, 2005 7:25 PM

چرا استاد عزيز
متاسفانه برگشت
با دستاري روي سر
نادر خيلي وقته برگشته...

Posted by رهايی at July 1, 2005 6:30 PM

آقاي معروفي,

حالا تازه اولشه. شانس بياريم اين اتهامات گروگانگيري ثابت نشه. من با ايمان موافقم. حرف درستي ميزنه.

Posted by Pantea at July 1, 2005 5:44 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
راست می‌گید واقعاً همین‌طوره‌ها! این‌ها، فقط ریاست می‌کنند وگرنه رئیس که نیستند. اسم‌شون رئیس‌جمهور و رئیس مجلس و گاهاً سید علیه! از کی و چی بترسیم؟! خب، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!
موفق باشید آقای معروفی عزیز.

Posted by مهرداد at July 1, 2005 5:24 PM

بی ربط به ان پست> بنظرم انجا که نو یسنده بودن فر یاد میشود و بنوعی کارکتر انسان ها را تشکیل میدهد برایم بعنوان نظر شخصی راهی دگر را میپیماید . من کتابهای شما را در جایگاهشان دوست دارم و همینطور نظرات و غیره همه را حتی رویکرد سیاسی را.انچه فقط برایم کمی جای سوال است یکنوع خاصیت مطرح گرایی و دگر بودن در نویسنده بودنست این حتی با تربیت نویسندگان جدید منافات ندارد. چرا باید اینقدر مهم باشد تا همه بفهمند ما نویسنده ایم یا ارزشگذاری جایزه ای ان و یا شدن ان چه اهیمت دارد ؟ شاید من نمیفهمم ولی اگر حتی برداشت غلطی هم دارم شاید درین طول زمان چیزی باعث ان است.

Posted by علیرضا at July 1, 2005 5:02 PM

عباس معروفي عزيز / با آن چه نوشتي موافقم / باور كردني نيست / در ضمن رمان "فريدون..." را يك ضرب خواندمف گاهي با گريه و گاهي با خنده / موفق باشي رفيق / بدرود...

Posted by احمد زاهدی لنگرودی at July 1, 2005 4:23 PM

نميخواهم از طرف همه ي مردم حرف بزنم اما با طيف هاي مختلفي كه روبرو ميشوم خوشحالند كه احمدي نژاد بر رفسنجاني پيروز شده ، همه ميخواهند اين يكي بيايد سخت گيري كند تا با مردمي كه به او راي دادند تسويه حساب شود يا اينكه جان مردم به لب شان برسد و كاري كنند ! با اينحال خودم چندان اميدوار نيستم ولي آماده همه نوع سخت گيري ها در آينده هستم . ميدانيد وقتي جماعت هنرمند ما به دريوزگي اين ديو سيرتان ميروند از ساير مردم انتظاري نبايد داشت . حق مان است كه اين بلاها سرمان بيايد.

Posted by آزاد وب at July 1, 2005 3:47 PM

آقاي معروفي !زماني كه در ايران بوديد من يكي از نوشته هاي شما را در مجله گردون (با آنكه كمترين علاقه اي به اين نوع مجلات ادبي و شايد فلسفي نداشته و ندارم)خواندم.نويسنده آن را فردي منطقي يافتم.تا روز انتخابات سوم تير هنوز شما را فردي منطقي و اهل فكر مي دانستم.تا اينكه مطلبي تحت عنوان ((مراسم پوززني)) خواندم و نتوانستم آرام بگيرم پاسخي نوشتم اما بعدا ديدم سانسور شده و صلاح ندانسته ايد حرف مخالفي را با همان بيان خودتان ببينيد.
الان از شما مي پرسم:خاصيت اين راي ندادني كه مبلغ آن بوديد چه بود؟اينكه مهماني ناهار رييس مجلس را لغو كنند ؟يا مثلا در ابعاد وسيعتر در آينده هموطنان بدبخت شما را در داخل ايران تحريم كنند و به نوعي ناهار آنها را آجر كنند؟آن وقت شما حال مي كنيد؟؟
شما يك نويسنده ايد.نمي دانيد مشكل ايران چيست؟فكر مي كنيد تمام بدبختي هاي اين مملكت تقصير حكومت آن است؟پس چرا با اين همه تغيير رژيم ايران هنوز هم دست نشده؟تا حالا فكر كرده ايد كدام عامل است كه در طول تاريخ و با همه اين تغييرات سرجايش مانده؟
آن عامل فرهنگ عوامانه ايست كه شما و امثال شما نه تنها در تصحيح آن تلاشي نمي كنيد در برخي موارد آن را تقويت مي كنيد و از عوام هم عقب مي افتيد.در اين انتخابات هرچقدر هم آمار جعلي داده شده باشد باز هم حداقل 50% مردم راي داده اند.اين يعني چه؟ببخشيد كه مثل خودتان حرف مي زنم .اين يعني مردم ايران تحريم كنندگان انتخابات را تخم خودشان هم فرض نمي كنند.مگر اينكه ادعا كنيد ما همه چيزمان اين مدلي است.تحريممان هم 50 درصدي است!!
شما راست مي گوييد.ما نبايد بين بد و بدتر ا نتخاب كنيم .ما بايد صبر كنيم تا زماني كه معلوم نيست زنده هستيم يا نه بين ايده آل و بد انتخاب كنيم.بعد هم خوشحالي كنيم كه رييس مجلس را در فلان كشور تحويل نگرفته اند.شايد اگر من هم در ايران نبودم همينطور كودكانه مسايل را نگاه مي كردم و بخاطر اين موارد شادي مي كردم.من در هر دو روز انتخابات راي دادم.به راي دادنم هم افتخار مي كنم.چون نه جرات دارم كارهاي انقلابي كنم و اگر جرات هم داشتم هرگز نمي كردم.چون مي دانم مملكت نياز به انقلاب حكومتي ندارد.نياز دارد ما در درون خودمان انقلاب كنيم.راي دادم چون نمي خواستم مانند آدم هاي بي عملي باشم كه مي گفتند راي ندهيد و مشخص بود موفق نمي شوند و حتي اگر موفق هم بشوند عملا چيزي عايدشان نمي شود.
وقتي مااز كارمان مي دزديم پشت هم را خالي مي كنيم دروغ براي ما فضيلت است حتي يك بار اشتباهات خودمان را صادقانه نقد نمي كنيم مي خواهيم مثلا با يك تحريم چسكي نظام را ساقط كنيم(!)كه چه شود؟؟!لطفا نگوييد اين اخلاق را اين حكومت به ما مردم داده.ممكن است يك جوان بي تجربه فريب اين حرف را بخورد اما من نه.من در ايران زندگي مي كنم و در واقعيت نه در اروپا و در روياهاي دست نيافتني.من باز هم راي خواهم داد چون راه دموكراسي از صندوق راي مي گذرد نه از تحريم نه از حمله بيگانه نه از انقلاب و هرج و مرج.

Posted by iman at July 1, 2005 3:41 PM

آيا نامه ي كيارستمي را ديديد؟ در سايت بازتاب هم موجود است اينهم متنش است كه به احمدي نژاد نوشته :
پسرم وقتی ۵ساله بود روزی مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستی از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتی به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوی ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسی بده که بيش‌تر دوستش داری." بهمن نگاهی به هر دوی ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم می‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمی‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگری داد، که کم‌تر از من دوستش می‌داشت. ولی من دليلی دارم که چرا رأی‌ام را به ديگری خواهم داد.
آقای احمدی‌نژاد، برای من دلايل بسيار ساده‌ای وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو برای من يادآور سال ۵۷ هستی. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگی برای تغيير زندگی مردم مفاهيمی انتزاعی نبودند؛ چيزهای طبيعی و جزيياتی زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويی بودند که می‌خواستند از انقلاب فرصتی فراهم آورند تا طبقه‌ی محروم جامعه شرايط بهتری برای زندگی داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که می‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگی درونی تو را درک می‌کنم. تو هم‌چنان بی‌دروغ «ما»ی سال ۵۷ را زنده می‌کنی. من تو را دوست دارم چون نمی‌توانم به خودم راست نگويم که می‌دانم آن‌چه می‌گويی راست می‌گويی. اين واقعيت است که در جهان کنونی قله‌های ثروت با دست‌اندازی به پله‌های قدرت جايی برای رشد مردم باقی نمی‌گذارند.
در اين ميان، آقای احمدی‌نژاد اما چيزی وجود دارد که تو را در دنيای ۲۰۰۵ ما وصله‌ی ناجور می‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن می‌خوری که از دنيايی چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوی. دنيايی که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيی از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواری برای برای بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...
دوست عزيز، به‌سادگی بگويم ما نمی‌توانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگی واقعی رخت بربسته است و در معادلات سخت کنونی، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازی کنونی نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستی که بتوانی در بازی پيچيده‌ی سياستگزاران آلوده به قدرت بازی کنی، پس به قول مدرس " اکنون کسی لازم است که قاعده‌های بازی اين جهان را آموخته باشد."
برای همين من رأی‌ام را به کسی می‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسی توانمندتر از تو در درک وقعيت‌های امروز زندگی است. همه‌ی اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آرای تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمی به طبقه‌ی محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ی جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأی داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگی بيش‌تر بار ديگر پای صندوق رأی خواهم رفت و اما رآی‌ام را به ديگری خواهم داد که او را به اندازه‌ی تو دوست نمی‌دارم. روزگار غريبی است برادر.

Posted by آزاد وب at July 1, 2005 3:35 PM

شما حق داريد از اين اخبار تعجب كنيد چون سالهاست ايران نيستيد و اين عتيقه ها و كاراشون را نمي بينيد ولي واقعيت اينه كه اگه اينا يه كاري بكنن و گندي بالا نياره بايد تعجب كنيد ، تو اين مملكت هيچي سر جاش نيست كسي كه به درد بقالي هم نميخوره داره رهبري ميكنه همين آقاي حداد چند روز پس از انتخاب شدن به رياست مجلس چون بلد نبود حرف بزنه گندي زد كه دفترش خواستار سانسورش شد ولي دير شده بود. اگه بخواهيم گند زدنهاي اين عتيقه ها رو بگيم صد تا كتاب هم بيشتر ميشه.

Posted by افرا at July 1, 2005 3:33 PM

....
افسوس
آفتاب مفهوم بي دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اكنون
با آفتاب گونه اي
آنان را اينگونه دل فريفته بودند.


اي كاش مي توانستم
خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم كنند
اي كاش مي توانستم
يك لحظه مي توانستم اي كاش
بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند
كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند.
اي كاش.........................


راستي جناب معروفي! آفتاب اين مردم كجاست..... آيا اين مردم را آفتابي مقدر نشده است؟ يا آفتاب نيز در خم و پيچ ترس و روزمرگي به تاريكي گراييده است؟

Posted by mmm at July 1, 2005 3:27 PM

خب
انتخابات كه تمام شد و رفت پي كارش . من از تلويزيون هاي لوس آنجلسي دل خوشي ندارم و مي دانم اكثر خوانندگان وبلاگ شما هم فقط بعنوان جك به آنها نگاه مي كنند كه كاملا هم طبيعي ست . اما ديشب برنامه مانوك خدابخشيان را شنيدم . با تفسيرهايش مشكل دارم اما مطالبش را و آدرس هايي كه در مطبوعات جهاني مي دهد را كم و بيش پيگيري مي كنم . با نظر او همنگرم درباره پروژه اطلاح طلبي و همين پروژه كودتاي سرداران سپاه كه به انتخاب احمدي نژاد انجاميد . بله انتخابات تمام شد و رفت پي كارش . اما برنامه هاي پشت اين جريان تمام نشده . چه بخواهيم چه نخواهيم آينده كشورمان بد جور تاكيد مي كنم بدجور وابسته به بازي هاي شطرنج بازان حرفه اي ( نه دلقكان و پياده نظام همچون بسيجي جنوب شهري و بچه خوشكل شمال شهري ) سياست جهاني ست . كساني كه از حمله آمريكا ما را مي ترساندند ( من يكي جدا نگران بودم ) تمام تبليغاتشان درباره من يكي با خواندن يك مقاله بي اثر شد . مقاله دستنويس هاي نخست وزيري انگليس درباره سير تصميم گيري براي حمله به عراق در سال 2003 . در واقع حمله نظامي به كشور ما مي توانست و مي تواند در حضور يك رييس جمهور آزاد انديش و اصلاح طلب هم اتفاق بيفتد و هيج ربطي تاكيد مي كنم هيج ربطي به منش ريس جمهور انتصابي رژيم ندارد . كساني كه در خواب و خيال معامله رفسنجاني با آمريكا بودند يادشان رفته بود بزرگ ترين متخصص زد و بند و معامله در خاور ميانه كه رژيم صدام بود چگونه تمام مشتري هايش را از دست داد . بنابراين آمريكايي ها اول تصميم به حمله مي گيرند ( مطابق منافع دولت سايه شان ) و بعد توجيه سازي مي كنند .
اينكه اين رژيم به سمت فروپاشي پيش رود پروژه اي بود كه از 2003 كليد خورد . آنجا كه مشاوران پنهان فرماندهان پنهان اصلاحات پشت آنها را خالي كردند و عملا راه را براي مرگ اصلاحات ( كه فقط نقش كاتاليزوري براي گذر از دوراني محدود بود ) و خود زني رژيم باز كنند . مدافعان حزب اللهي احمدي نژاد امروز با جريان سازي مطبوعاتي غرب درباره گذشته احمدي نژاد مات شده اند و هنوز نمي دانند چه كلاهي بر سرشان رفت . خامنه اي هم نمي داند تاريخ از او بعنوان كسي كه نقش اساسي در مرگ حكومت اسلامي داشت ياد خواهد كرد .
با ماست .. تك تك ايرانيان كه بخواهيم پياده نظام پروژه هاي كثيف سياسي باشيم يا نقش مهم تري ايفا كنيم . گاه بايد گذاشت اهريمنان يكديگر را تكه پاره كنند . هزينه اش شايد دوست دختر و دوست پسر كمتر ( براي مدت محدودي ) باشد يا كتك خوردن دوباره من و منها از لباس شخصي ها . ولي من براي فرزندم حاضرم در همين ايران كه هستم بمانم و هزينه انتخابم را بپردازم . براي آينده .. براي فرزند 5 ساله ام .. ارزشش را دارد .

Posted by sam at July 1, 2005 2:13 PM

This strange waiting and waiting and waiting
but nothing is happening , Its just like waiting for Godot with a difference that I know that Godot will never come, even if it comes i will turn my face . i learned it from kafka when he said " masihe moeood tanha hengami khahad amad ke digar niazy be hozoorash nakhahad bud , eo dar ruze pas az zohurash khahad amad , eo na dar ruze davarie vapasin ke ruze pas az an khahad amad", ba godot modathast kary nadaram agar amad begu soragy az man nagirad.

Posted by peter at July 1, 2005 2:10 PM

از موقعی که چشم مان را باز کردیم، توی همین کابوس بود. آدم شب می خوابدٌ، صبح بلند می شود می بیند احمدی نژاد شده رئیس جمهور منتخب. به که بگویی آخر؟ شاید فقط داروین حرف آدم را بفهمد!

Posted by کیابهادری at July 1, 2005 1:55 PM

یک سوال، آمدن و رفتن نادر چقدر طول کشید؟

Posted by موناهیتا at July 1, 2005 1:43 PM

آقای معروفی بعضی اوقات باورم نمیشه دارم در ایران زندگی می کنم یعنی این ایران من !!!!! شما مدتهاست از ایران دوری نمی دونید روزانه فرهنگ ما داره سقوط می کنه !!!!!!

Posted by بانوی باران at July 1, 2005 12:37 PM

خدا كنه!

Posted by گفتنیها at July 1, 2005 12:10 PM
Post a comment









Remember personal info?