Comments: نامه‌ای برای اکبر گنجی

جناب اقاي گنجي شما چگو نه براي بر اندازي اين حكومت اخوندي ميخواهيد اقدام كنيد اين ملت ديگر توان تحمل اين همه ظلم را ندارد ما براي آزادي كشورمان از دست اين چپاول گران تا پاي جان با شما خواهيم بود.

Posted by folanein at July 4, 2006 9:38 PM

سلام اقای معروفی
از اینکه می توانم برای شما بنویسم خوش حا لم چون توانستم با هم شهری و یکی از دوستان قدیمی پدرم اشنا شوم برایتان شعری می نویسم من شما را ندیدم و فقط از طریق پدرم و بستگان شما در سنگسر شما را می شناسم . برایتان ارزوی سالی همراه با موفقیت و هم چنین بازگشت به ایران ,به سرزمین خودتان می نمایم
به سوی معبد خورشید پیمودن خطر دارد
ولی هر که از این ره رفت شد جزئی ز نور او
هم اوا گشت با فر و شکوه او غرور او
مجوی ای هم وطن از ایزد تقدیر , بخت خود
طلب کن بخت را با همت با روح سخت خود
کلید گنج عالم رنج انسان است اگه شو
از این راه خطا برگرد و با همت بدین ره شو
دو ره در پیش یا تسلیم یا پیکار جانفرسا
اقای معروفی من کتاب سال بلوای شما را خواندم وقتی که 15 ساله بودم و خیلی ساده به نظر می رسید و دوست دارم که بقیه اثار شما را هم بخوانم تا بیشتر با شما اشنا شوم
من د ر این مسلخ عشق,گرچه قربانی یک بت گشتم
تو اگر بت شدی و من به پرستیدن تو خو کردم
بت توساخته دست خودم بود که سازنده بت
با همان قدرت سازندگی اش تاب شکستن دارد
از شعر های خود برایم بفرستید

Posted by مهرنوش at April 10, 2006 12:30 PM

سلام اقای معروفی من دختری 20 ساله و از سنگسر برایتان می نویسم
برای اکبر گنجی که قدم در راه ازادی ایران و ایرانیان گذاشت
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
انکه مرگش میلاد پر هیاهوی هزاران شه زاده بود
نگاه کن
از شاملو برایت می نویسم
در به در تر از باد زیستم در سرزمینی که در ان گیاهی نمی روید
ای تیز خرامان
لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود .

Posted by مهرنوش at April 9, 2006 12:27 PM

ما به عنوانئ آذربایجانی های هویت طلب از حرکت شما برای دفاع از آزادی به معنای واقعی و نه در حد یک حرف از شما اعلام حمایت می کنیم.....
ما دانشجویان ترک زبان ایران با تمام وجود به شماد افتخار می کنیم...

یولچو یولوندا گرک ......

Posted by hasan at August 30, 2005 9:38 AM

سلام
اقای گنجی دختری 22 ساله هستم از سمنان
من سیاسی نیستم اما به عنوان یک هم وطن یک انسان برای شما احترام قائل هستم

همه ایرانیان شما را دوست دارند

من به عنوان عضو کوچکی از این جامعه از امروز اعتصاب غذا کرده ام
نه به حمایت یک فرد برای ازادی ایران
برایتان ارزوی موفقیت دارم

Posted by sara at August 8, 2005 4:06 PM

سلام عباس عزیزم
چند بار این متن را خواندم و متوجه نشدم که در هر بار گریه کرده ام.اما و اما باید اینجا باشی تا بدونی چرا آرزو میکنم اکبر عزیزم زنده بمونه.این مردمی که به این نکبت رای دادند شایسته این جانفشانی هستند؟ چند تا گنجی چند تا سیرجانی چند تا فروهر باید بمیرند تا اینها مفاهیم ارزشمندی مثل دموکراسی را درک کنند؟

Posted by reza at August 4, 2005 12:59 PM

ياهو
وقتي به گنجي فكرميكنم...ياد الكوس مي افتم
يك مرد....
مرد ايران زمين... با ما هميشه بمان

Posted by ghazale at July 30, 2005 1:33 AM

درود بر تو عباس معروفي عزيز با اين متن زيبايت!

هر روز دو بار از زير سايه اش ميگذرم: بامداد هنگام رفتن سر كار، و شامگاه هنگام بازگشتن به خانه.
حالا بيمارستان ميلاد در بين دو بزرگراهي كه از آن عبور ميكنم معناي ديگري دارد.
غروبها با مشتهايي گره‌كرده، بغضي را كه صبح در گلو تلنبار كرده‌ام مي‌گريم، و اين در حالي است كه او همچنان در آن بالا سبكبال به حقارت فرعون مي‌خندد.
نمي دانم چه بايد كرد! چه بايد بكنم تا چون او سبك شوم و خندان...براستي نمي دانم...

Posted by سينا هدا at July 26, 2005 9:24 PM

درود بر استادم,

نوشته قبلي شما مرا بعد از مدتها به ياد عزيزم -سعيدي سيرجاني انداخت.
حال هم كه در دوره روز و سال, رفتن شاملو را گو يي دوباره تجربه ميكنيم و در نهايت گنجي و گنجي و گنجي.
نميدانم نسل من به كدام نفرين, انديشه اش ذره ذره آواره و يتيم ميشود؟! سوالي كه چندي قبل از شما پرسيدم و جوابي نيامد.

شاد زيد...
مهر افزون...

Posted by pooneh at July 26, 2005 3:58 PM

سلام آقا عباس عزیزم
با اجازه به کتاب فریدون سه پسر داشت، رمان شاهکار شما در کتابخانه وبلاگ لنگر لینک دادم. یک لوگو هم براش درست کردم که امیدوارم خوشتون بیاد / با بهترین آروزها برای شما / بدرود...

Posted by احمد زاهدي لنگرودي at July 26, 2005 3:26 AM

سلام
می خواستم بگم که لینک بلاگت رو تو بلاگم گذاشتم. اگه خواستی شما هم بذار.
از بلاگت تعریف نکردم چون دیگه جای تعریف نداره.
مرسی!

Posted by arvin at July 26, 2005 1:20 AM

به اميد آزادي همه. اما مسئله ي گنــجي نبايد باعث شـود كـه باقي زندانيان را فـراموش كنيـم. گنــجي اين شانـس را دارد كه حداقل آثارش را توانسـته به بيرون انتـقال دهد در صورتيكــه وقتي خودم در زندان بودم تمام خاطراتم را كه چندين دفتر بود و در آن نه به كسي توهين كرده بودم و نه رازي را افشا كرده بودم توسـط معاون زندان ضبط شد در واقع براي همه ي زندانيان اينــگونه بوده و است. حرف آخر اينكه منوچهر محمــدي در وضيعيت اسفناكي قرار دارد. راستي چند سايت را ميشناسيد كه در مورد او چيزي نوشته باشند؟

Posted by آزاد وب at July 25, 2005 9:45 PM

سلام
"خوشحالم مردي را مي شناسم كه مرگش را انتخاب كرده است. "
به اميد آزادي گنجي عزيز

Posted by مهدی at July 25, 2005 8:02 PM

عزيز دوست داشتني!
بغضم تركيد. اما مي داني؟؟ آيا ملتي كه به اين نكبت راي داده لياقت دارد پهلوان اكبر خودش را قرباني آنها كند؟

Posted by mastaneh at July 25, 2005 1:05 PM

گنحي نشان داده كه اهل مبارز ه و مفاومت راه ازادي است. حرف و عملش با هم مي خواند. همان آبي در كوير. حالا او به خودش تعلق ندارد ما زنده اش را مي خواهيم. بهتر است از اين فرضت استفاده كند و آن بيست درصد اميد مرتضوي را كور كند. شيرين عبادي و آقاي سلطاني و.. آب هاي كوير ايران در قلب هاي ما خانه دارند.

Posted by akram mohammadi at July 25, 2005 11:24 AM

سلام. ادبيات بي رحمه. اون قد كه من برا خوندن پيكر فرهاد يه هفته هيچ درسي رو واسه ارشد نخوندم . اون قد كه تو توي هتل كار كني و ........

Posted by saeed biniyaz at July 25, 2005 11:17 AM

آفريدن از قدرت، و هنر از سياست برتر است.

Posted by sheida mohamadi at July 25, 2005 7:24 AM

سلام دوست عزيز
من يه نظر سنجي هفتگي رو ر وبلاگم شروع كردم و نياز به كمك فكري شما دارم اميدوارم كه به من كمك كنيد و اگه دلتون خواست در طرح سوالات هم شركت كنيد
براي بدست آوردن اطلاعات بيشتر به وبلاگم مراجعه كن و مطلب ( خبر خبر ) رو بخون و اگه مي شه در نظر سنجي اين هفته هم شركت كنيد .قسمت نظرسنجي زيرقسمت لينكها در وبلاگم قرار گرفته و عنوانشم هست سوال اين هفته ،با ارادت قاصدك

Posted by قاصدك at July 25, 2005 3:59 AM

سلام آقای معروفی
به نوشته عالی شما لینک داده‌ام.
متاسفانه تراک بک درست کار نمی‌کرد و به همین خاطر از این طریق به اطلاعتان می‌رسانم.
من نیز آرزومند سلامتی و آزادی اکبر گنجی هستم.
سربلند و پیروز باشید.

Posted by ساسان . م . ک . عاصی at July 25, 2005 2:34 AM

سلام آقای معروفی !
من به یاد شما و آقای گنجی هستم ؛ به هردو شما هم ارادت دارم و به شدّت و از نهایت قلب و جانم بر هر چه ولّی فقیه و امام و رهبر و شیخ و شحنه لعنت و نفرین می فرستم . اما آیا فکر نمی کنید کمی زیاده روی کرده اید ؟ منظورم در قربان صدقه و جانم فدایت ؟ ما ایرانی ها ( مسلمان ها ) این عادت سلیمه و کریهه را داریم که خیلی زود فریفته و شیفته می شویم و خیلی سریع هم وامیدهیم . گاهی ، آگاهی ، بدهکار عاطفه می شود و راست بر ناراست می چربد . همیشه این طور نیست ؛ اما به وفور و مکرّر پیش می آید . اصلا چرا این همه تعظیم و تکریم و تایید ؟ مگر آن همه را که ستایش و سپاس و سرود گفتیم و به خط زر بر دفتر نوشتیم ، همیشه پاک و بی آلایش و سرفراز برآمدند ؟ مگر روزبه و ارانی و چه گوارا و جزنی و رضایی ها و لومومبا و مارتین لوترکینگ و اسکار شیندلر و مالکولم ایکس و حسن صباح و گلسرخی و بهرنگی و جلال و عیسی مسیح و . . . .. . همه ، همیشه پیراهن پاک و دست نیالوده داشتند ؟ بیاییم از زندگان همان قدر ستایش کنیم که درخور زندگان است و از مردگان آن گاه یاد کنیم که کارنامه پاک است . بدون استفهام و بی شک . با ارادت حمید .

Posted by حمید معنا at July 24, 2005 11:49 PM

سلام آقاي معروفي عزيز مي خوانم و نفسم تنگ مي شود. مي خوانم بغض در مي زند/با اجازه مي خواهم لينك شما را بگذارم/لطفن خبرم كنيد

Posted by فریاد ناصری at July 24, 2005 11:15 PM

سلام. با احترام و آرزوي سلامتي براي آقاي گنجي وهمه انسانهاي آزاده ودر بند

Posted by rozbeh at July 24, 2005 10:57 PM

...و چه زیبا گفتید.
تماما" مخصوص گنجی!

Posted by علیرضا at July 24, 2005 8:50 PM

ممنون...ممنون...ممنون

Posted by navid at July 24, 2005 8:20 PM

من کی ام؟ اینو تو قرار بود بود بهم بگی یا خواب دیده بودم کنار تو جوابشو پیدا می کنم! دیگه چی قرار بود؟ چهار هزار کیلومتر که من و تو رو از هم دور می کرد یا یه عالمه گرفتاری ریز و درشت تو! چی شد که با چشمهام دیدم عشق وقتی دور عشقه و زندگی گه می زنه توش ؟ چرا فقط آتیش می خواستم ؟ چرا می خواستم فقط بشینم و به آتیشی که کف دستم گذاشتی خیره بشم؟ چرا به چیزی کمتر از صاعقه راضی نبودم؟ چرا دارم پدر خودم رو در میارم که به هیشکی و هیچی فکر نکنم؟ چرا دارم تو سر خودم می زنم که راهمو بکشم و برم تو غار خودم و قیافه ی کسی رو هم نبینم ؟ چرا انسان گریز شدم؟ چرا همه چی حالمو به هم می زنه؟ چرا دنبال سکوت می گردم؟ چرا از زندگیم عقم می گیره؟ چرا دلم می خواد تموم شم؟ چرا شهامتشو ندارم که خودم با دستهای خودم تمومش کنم؟ چرا دلم واسه ی از الان تا آخرش یه جزیره می خواد که تک و تنها توش باشم و هیچ صدایی نشنوم و هیچ چیزی رو نبینم؟ کاش یه جایی بود , کاش یه جزیزه ای بود...

Posted by آه at July 24, 2005 6:57 PM

آقاي معروفي با اجازه شما به مطلب فوق العاده تاثير گذارتان لينك دادم.

Posted by لادن at July 24, 2005 6:09 PM

وااااااااااااي آقاي معروفي!
بسيار ستودني نوشتيد! نمي دانم چه بنويسم! ايمان در كلماتتان توفان مي كند! پر شكوه بمانيد!

Posted by Hosein at July 24, 2005 4:37 PM

با درود و احترام . به نظر من گنجی نماد جمهوری خواهی است و باید زنده بماند . جای تاسف است که به اصطلاح روشنفکران داخلی که خودشان به خودشان می گویند روشنفکر حرکت جدی نکرده اند یا اصلا کاری نکرده اند . جای تاسف است.

Posted by masood at July 24, 2005 2:28 PM

آقای معروفی عزیز!
با تمام ارزش و احترامی که برای "اکبر گنجی" قائلم، اما بر این باورم که حتا در این حد هم که شما از او توصیف کردید نباید "تقدیس‌ـ‌ش" کرد. کاری که او دارد انجام می‌دهد آنقدر بزرگ و قابل تکریم هست که هر انسانی که به آزادی و دست‌یابی به آن معتقد باشد، براستی برایش سر تعظیم فرود می‌آورد. ولی باز می‌گویم که نباید هر شخصیت و با هر عملی که منجر به آزادی و مظهری از آزادی شود، آنقدر "مقدس" برخورد که به "معبد خدایان" راه پیدا کند. این مرضی است که می‌تواند هر حرف حقی را از پای درآورد و هر آدم حق‌طلبی را بر بالای صلیب‌ش در معبد خدایان تنها گذارد، و چه بسا یوغ تازه‌ی شود بر گردن آزادی.
در آخر. اکبر گنجی در میدان‌داری "جلادان بی‌نقاب"، ابراهیم ‌وار به آتش زد و شکوت و پَرهیب فرعونیان را فرو ریخت، او دیگر تنها نیست از خاکسترش هزاران مرغ بر خواهند خواست که تنها نغمه شان:
نغمه‌ی آزادی‌ست.
با مهر

Posted by کورش at July 24, 2005 11:25 AM

سياست و نثر ادبي ؟ چه ربطي به هم دارن ؟

Posted by مريم at July 24, 2005 7:52 AM

سلام آقاي معروفي عزيز
گويا كلماتم سوار بر دوش امواج سالم به مقصد نرسيدند و تنها سلامم رسيد!
به هر صورت پرسيده بودم دن‌آرام ترجمه شاملو را ديده ايد يا خوانده ايد؟ و نظرتان درباره رسم الخطي كه شاملو بكار مي برد چيست؟
راستي لينك شما را به بلاگي كه تازه ايجاد كردم اضافه كردم.
http://coovash.blogfa.com/
با تشكر،
كوواش
(ببخشيد درباره مطلب شما چيزي نگفتم)

Posted by Coovash at July 24, 2005 7:12 AM

در زمانه ای که هنوز به انسانی که خوبی و نیک بودنش را با " آزارش به یک مورچه هم نمی رسد" به مقایسه میگذارند،
هنگامیکه همین انسان را که زیر بنای احساسی و اخلاقیش را برشعر شاعر" میازار موری که دانه کش است...." استوار گردانده در حال بریدن سر مرغ و یا خروسی در کنار حوض منزل و یا کنار در خانه کنج دیواری،و ندیدن تعجب و گریه کودکانی که تا همین چند لحظهُ قبل مشغول بازی باحیوانات بودند،
پشت مرغهاْ بچه ها در حال دو و عقب بچه هاْ خروسها جسورانه میدویدند.
هر آن که بخواهی، کنار هر جوئی در هر شهری میتوانی چنین انسانی ببینی،
از خود چه خواهی پرسید؟
هنوز کشتن کفتر، گنجشک و .... با سنگ و کمانْ از کارهای رایج بین نوجوانان است و گاهی هم جوانان از طریق تفنگهای بادی خود "میازار موری که دانه کش است..." را که از پدران خویش آموخته اندْ چنان با ساچمه بر سر و بال و قلب این پرندگان حک میکنند که انگار تمامی آرَشند،
و یا سر بریدن گوسفندْ که نه تنها در دهاتْ بلکه گذشته از شهرهای مذهبی در شهرهای بزرگ هم،
حتی در تهرانْ پایتختِ ایرانْ که شاعرش نه دیروز، کمی پیشتر از دیروز،
همو میگفت:"میازار موری که دانه کش است..."
و ما می گفتیم نخواهیم کرد ولی کردیم،
و در خیابانهای پایتخت لب جوی و یا پای شیر آبی، کشیدیم تیزی چاقوْ به آن گردنْ و با آن عهدِ خویش را با آن شاعر که پند میگفت:
"میازار موری که دانه کش است...."
بریدیم، از بدن کردیمش جدا،
از کشتار گاو و شتر و گوریل و فیل ....پرندگان در فغانند،
انسان امروزی اما انواعی از حیواناتِ دریائی را زنده دردیگهائی مملو از آبِ جوشان به پخته شدن دعوت میکند،
و در ضمن انجام این عملْ به اجدادِ آدمخوار خویش همْ دعا کرده و شاید آمرزشی هم برایشان میطلبد، که میداند،
از بودن و یا نبودنْ حرف نمی گویم،
نه از بودن و یا نبودن انسانْ ونه از بودن یانبودن حیوانْ و نه از کشتن و یا نکشتن حیوان ونه از خوردن ویا نخوردن انسان و حیوان،
من حتی از قلبهای مهربان و رئوف هم نمی گویم،
من از این دو روئیهاْ مثالِ آن عکسهای بر دیوار ترسانم،
این تضادِ فاحش در عقیده و ایمانِ انسانِ نیکِ سرزمینمْ بنای احساسی و اخلاقیش راهزاران سال در حال لرزش نگاه داشته و با آن قوه خِردَش نیز نمی تواند در آرامی اندیشه کند و نگران است،
"به هر کجا رَویْ آسمان همین رنگ است" را متوجه نمیشود،
القاب حیواناتی مثل شیر، عقاب، ببر، فیل و....مغرورشان میکند و خر و گاو از اسامی فحشها برایشان به حساب می آید،
روزهاست، هزاران سالست که در این دایره سرگردانیم و ندانیم ولیکن انسانیم،
"میازار موری که دانه کش است....،
چو عضوی به درد آورد روزگار...،
و ما گفتم نخواهیم کرد، ولی کردیم،
این تضادِ فاحش نمایانْ آیا نزدِ انسان جهانمْ قابل تاُمل و نقادی نیست؟
که میداند، شاید روح و روان انسانها در ارتباطِ مستقیم با اخلاق و احساساتش بوده و مانند آن در نا آرامی و تعجبِ اَبدی به سر میبرد،
در زمانه ای زندگی میکنیم که نویسنده اخیرش در همین ایران از" فوائد گیاهخواری" نوشت،
هزاران سال پیش از او اما شاعری بر ما خواند،
تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی.
" و ندا آمد:
ای ابراهیم فرزندت را برای منْ و به خاطر منْ قربانی نکن،
گوسفندی را به جای او برایم قربانی کن" ،
در زمانه ای زندگی میکنیم که هنوز از گوسفندان راه و بی راه قربانی گرفته میشود،
در راه خدایش را هم خدا داند،
قربانی گرفته میشود،
از مرغ و خروس گرفته تا جان آدمیزاد، راه و بیراه،
برای حفظ بشریت، حفاظت از ناموس،
نگهداری دین و مرز و بوم،

امروزه شاید با رهنمودهای پزشکان و متخصصین امور تغذیه بتوان
احترامی را که شاعری در روزی به ما برای قانون گیاه گفت و رفت، احساس کنیم،
ایمای شاعرانه را درک کنیم،
" ای کشته که را کشتی....".

آقای معروفی تلاشتان به خاطر شناسندن آدمیْ فخر انگیز است.

سرافراز و برقرار باشید
سعید از برلین.

Posted by سعید at July 24, 2005 7:08 AM

سلام:
چه خوبه که شما می تونید کاری کنید- مثل نوشتن یه کتاب- تا دلتون آروم بشه، که در حد وسع برای زنده نگه داشتن یاد عزیزی کوشیده اید. شبی که دوستی اومد اتاق ما و شروع کرد از " تاریکخانه اشباح" گفتن، آخرش اضافه کرد که شما هم همیشه در این طیف و جریان هستید، یه روز بیدار میشید و روز آخری هست که براتون نوشته اند و تمام!!!
من گفتم: من خیلی نگران نویسنده این کتابم... اون چه می کنه؟
و بحثی پیش اومد که این آقا که این کتاب رو تونسته چاپ کنه، باید پشتش پُر باشه، که بتونه به این راحتی حرفش رو بزنه و یکی از بچه ها نفسی به راحتی کشید که : پس نویسنده هم با اون ها دستش توی یه کاسه ست... ای بابا، بی خیال.. ما رو نخواهند گرفت!!!! فقط می خوان ملت رو بترسونند...
اون روزها حال و هوای بعد از 2 خرداد بود و روزنامه جامعه و گپ های درون دانشکده و....گذشت...
بعد از اون " عالیجناب سرخپوش و ..." رو خوندم و حس غریبی داشتم؛ شوخی نبود.. جون نویسنده در خطر بود...همون جوری که آخر کتاب هم گفته شده بود...
اون روز ها بود که "اکبر گنجی" یه اسطوره شد در ذهن من... یه مرد شجاع...از جون گذشته و قوی...کسی که می نویسه تا همه بدونند، حتی به قیمت جونش...و بعد زندان... پیش بینی کردنش اصلا سخت نبود...
رو شدن دست " سعید امامی" و نوشته های آقای نبوی و کاریکاتور های نیک آهنگ کوثر، ضریب اطمینانی شد که با " گنجی" نمیشه این بازی رو کرد...
پایداریِ آقای گنجی قابل ستایشه... اما من جون ایشون رو بیشتر دوست دارم... اینقدر خود خواه شده ام که دوست دارم هر جوری شده- البته نه به قیمت شکستن ایشون- و هر چه زودتر، روزه شون رو بشکنند...
دوست ندارم ببینم نوشته هاشون باعث شده که ترور نشند، اما خودشون کمک کنند که به دست خودشون از بین برند و دست هایی ادعا کنند : به خون آلوده نیستند و " خود کرده را تدبیر نیست..."
و هیچ کاری هم نمیشه کرد... و ای کاش میشد... ای کاش راهی بود... ای کاش اونقدر کاغذ بازی ها و درنگ های بیخودی طول نکشه که کار از کار بگذره... ای کاش...

Posted by شیدا at July 24, 2005 6:53 AM

فقط ای کاش ...

Posted by anita at July 24, 2005 3:03 AM

درود بر شما استاد... در فانوس و آيينه فانوس عينا منتشر شد! قلمتان پايدار باد

ممنونم از شما
با دوستی/ عباس معروفی

Posted by Alius Maximus at July 24, 2005 1:53 AM

Salam bar shoma,
shoma besiar ziba minivisid. Man aslan honare neveshtan nadarm, vali harfhaayam ro gahi dar neveshtehaaye shoma mishenavam. in nameh be Ganji yeki az un mavared bud. ba khandane neveshteye shoma ashk rikhtam baraye ganji va baraye Iran-e bedune amsale Ganji.
Motshakeram.

Posted by Shabnam at July 23, 2005 11:22 PM

سقراط: از كدام سوي آمدي
آلكسيبادس: از راه جزيره ي سرو
س: مردمش را چگونه يافتي
آ : خوشبخت، از مرد و زن، بر ميدان بزرگي كه هر شامگاه گرد مي آيند نوشته بودند:(( اي رهگذر، قانون اين جزيره را همگان مي نويسند، همگان. تو نيز نصيب خود را درياب))
س: و اگر شهر تارپ چنين كند؟
آ: جز اين نخواهد بود. اما در آن شهر سارو سخنگوي همگان است
س: سخنگوي همگان بود.
آ : در نمي يابم اي سقراط
س: تا روزي كه ستمگر بر جاي است بايد همه ي سخنها يكي باشد. تا در صف رزمندگان شكاف نيفتد، اما روزي كه ستمگر بر افتد، هر گروه بايد سخن خود را بگويد
آ: خطر آن نيست كه شمشير در ميان افتد.
س: با زبان سخن مي گويند نه با شمشير...تا چه حد به خرد تارپيان اميد واري؟
آ: اي سقراط همه ي وجود من شادي است، همه ي روح من احساس است و در مستي پر نشاطي غوطه ورم. آيا مي خواهي اين لحظه را كه همه ي باده هاي تاكستانها به ايجادش توانا نيست از من بگيري؟
س: من خرد تو را مي خوانم تا با شاديت همگام شوم. اكنون بگو افلاطون عظيم تر بود يا سارو؟
آ: پاسخ آسان نيست.
س: آيا افلاطون نظام بر بيداد شهري را كه چند برابر تارپ بود بر نينداخت؟
آ: چرا اي سقراط.
س: آيا او نيز سخنگوي همه ي نو آوران نبود؟
آ : بود. بي گمان
س: آيا قانون افلاطون قانون بدي بود؟
آ: نبود اي استاد.
س: پس، اي آلكسبيادس، اگر امروز شهرش را تباهي فرا گرفته از آن روست كه تنها افلاطون قانون شهرش را مي نوشت و هيچكس را از حق طلبان ،به ميدان نطلبيد. به ياد دارم كه شبي بر ميدان خالي شهر نوشتند: (اي تباهي، نام تو قدرت است). اما افلاطون اين هشدار را به چيزي نگرفت. تو ميدان شهر را ديده اي؟
آ: نديده ام. شايد كاهلي كرده باشم.
س: افسوس در شهر، ميداني كه همگان در آن آزادانه سخن بگويند نيست.
آ: اي استاد روزي افلاطون به مردم گفت: اي آزادگان تمام چيزهايي را كه شما مي خواستيد برايتان فراهم كردم. اكنون به خانه هايتان برويد...
س: سياهي از همين جا آغاز شد.
آ: چگونه؟
س: مي بايست بگويد: (اي آزادگان ،همه ي آن چيزي كه شما مي خواستيد همين است؟) و مهمتر از آن مي بايست به مردم شهر تا بدان حد قدرت انديشه و وسعت آزادي بدهدكه كسي از مردمان قدرت (نه) گفتن داشته باشند.
آ: و اگر آزادگان اختيار خود را به قانون گذار خود واگذارند؟
س: بايد در آزادگيشان ترديد كرد.
آ: راست است... شرمنده ام كه متوجه اين نكته نبودم. از اين پس بايد سنجيده سخن بگويم.

Posted by مهدي at July 23, 2005 11:20 PM

سلام،معروفی عزیز.......

سمفونی مردگان و فریدون سه‌پسر داشت را بارها خوانده ام (و البته هر کناب دیگرتان را که در بازار یا شبکه موجود بوده است) و پنجره ای مختص وبلاگ شما روی صفحه کارم دارم و گه گاه نثرتان ونوشته‌هاتان را مزه می کنم.
بيتابانه منتظر رمان جديد شما نشسته ام / شاد باشيد كه ما همسفرتیم. بدرود...
کیهان ع

Posted by کیهان at July 23, 2005 10:48 PM

جناب معروفي عزيز ...آيا حافظه مان را نيز مانند همه چيزهايي كه اين چند ساله از دست داده ايم گم كرده ايم.؟؟؟؟زندان اعتصاب و محدوديتهاي امروز ساده ترين پاسخ به اعمال گذشته گنجي مي تونه باشه...

آريان عزيز،
می‌تونم بپرسم کدوم اعمال گذشته؟ اون اعمال گذشته چی بودن که من اطلاع ندارم؟ و راستی اگر کسی يک روزی رايزن فرهنگی جمهوری اسلامی در ترکيه بوده، بعد از پنج سال زندانی کشيدن، و گفتن اينکه من نظام و رهبر را قبول ندارم، بايد به سيخ کشيده شود؟
گنجی برابر اوين چيزهايی گفت که هيچ حزب و سازمانی تاکنون چنين حرکتی نکرده است. آيا اگر گنجی را به شما بسپارند او را محاکمه و اعدام می‌کنيد؟
چيزی که من از او می‌دانم اين است: او دستش آلوده نيست.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by آريان at July 23, 2005 10:39 PM

آقاي معروفي لطفا اين را هم بفرماييد كه "كنكاش" به معناي مشورت است نه جست و جو و كند و كاو. اين هم مثل "برعليه" همه ي عمر عليه صحيح نويسي عمل كرده است!

متشكر
بي نام

Posted by binaam at July 23, 2005 10:17 PM

حق دادنی ست؟
حق گرفتنی ست؟
حق خواستنی ست؟
ای حق چه دروغها که به خاطر تو گفته شد،
چه نامردمی ها که به نام تو روا گردید،

سال گرفتن دیپلم با اسلحهُ سرد و گرم،
کسی از دور فریاد میدارد: حق گرفتنی ست،
سال فریاد و خشم و غضب،
کسی از دور باز فریاد می دارد: حق خواستنی ست،
سال مرگ عاطفه، سال نیرنگ ها،
کسی از دور و از نزدیک فریاد می دارد: حق دادنی ست،
ای حق چه ناحقی ها که به نامت کردند و می کنند،

با سلام به مهربان آموزگار زبان مادریم،
آقای معروفی شعرگونه ایست به پاس خدمات بی دریغ تان به آدمی:
به پا ای شمع نومیدان،
به راه ای یار بی یاران،
به موی جعد مشکینت،
به چَشم ناز رازبینت،
که هرچه راه می پویم،
نمی بینم در آن پایان،
نمی گیرد دلم راحت،
بیا جانم پناهَم ده،
به جامی می توانَم ده،
بگیر دستم،
به پای دارم،
رهایم ده.

حق نگهدارتان.
سعید از برلین.

Posted by سعید at July 23, 2005 9:56 PM

سلام کسی که جزو معدود پناهگاههای ما در آفتاب سوزانید راستی به قول دوست قبلی نسل جوان غیر از داستان چه پناهگاهی دارد؟ عاشق وبلاگ تون هستم و همراه شما برای گنجی قهرمان اشک ریختم با آرزوی آزادی

Posted by سارا at July 23, 2005 8:26 PM

تاسف بار است كه مردان شجاع صد سال پيش در آن قحطي راه و رسانه و تدبير چه مومنانه سينه را گشاده ي تيرها مي كردند و امروز با آرنج هايي روي زانو و پهنه ي پيشاني بر روي دو دست همه و همه به گنجي فكر مي كنيم و فكر آن چيزها كه ممكن است بعد از ما بماند آن قدر چسبنده است كه نمي گذارد دكمه هاي پيراهن هاي تازه را براي بذر لاله باز كنيم. خودم را مي گويم.
اما آقاي معروفي فردا شب سال مرگ غول زيباي ماست. از او براي ما بنويسيد وقتي كه در اين جا "سخن گفتن نفس جنايت شده" و كسي را ياراي آن نيست كه براي اش ويژه نامه اي بزند هر چند او از اين همه بي نياز بود. چرا بعد از آن پايمردي هاي قبل و اوايل انقلاب يك باره رو ترش كرد و رفت؟ وآن گاه كه برگشت جز كنايه و متلك درشت تر نگفت؟ او كه حافظ زمان بود چرا نخواست واسلاو هاول ايران شود؟ اين روزها عجيب دلتنگ اش هستيم و دريغ مي خوريم كه شاعر بزرگ آزادي در فراي ابرها هم هنوز آزادي را در سرزمين جخ امروز نزاده اش نمي بيند. زت زياد.

حامد عزيزم،
مرسی از نوشته‌ات. سال پيش در همين روز مقاله‌ای برای شاملو در همين صفحه برای شما درج کردم. من آدم پُرنويسی نيستم، شايد همان برای خودم کفايت کند. اميدوارم در بايگانی پيداش کنيد.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by hamed at July 23, 2005 8:23 PM

"بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند
زان باده ها که عاشقان در مجلس دل می خورند
خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می کند
فرهاد هم از بهر او بر کوه می کوبد کلند "

همیشه اکراه داشته ام از شهادت بگویم. از واژه ای مثل مقدس همیشه گریزان بوده ام. اما گنجی آدم را به شک می اندازد. شکی مقدس.
باید یک چیزی باشد. نمی شود نباشد. باید قبله ای باشد. باید خدایی باشد. چون یک آدمیزاد دارد اینجور پرپر می شود پس باید شمعی باشد.
آزادی نمی تواند بازی باشد. آزادی باید که جدی باشد. جوری که گنجی دارد خودش را فدایش می کند پس باید یک چیزی باشد مثل دیوار خانه. نه مثل آباژور اتاق خواب. جوری که من می فهمم آزادی باید چیزی باشد که می شود تیغ برایش به دست گرفت و رگ دست خود را زد.
شرف باید یک چیز خیلی خوبی باشد.
درست فهمیده ام استاد؟

ظلم یک چیزی است که برای فریاد کردنش می شود آنقدر نا نداشت که عکس ات فریاد بکشد. یادتان می آید علی حاتمی؟ گفت مادر مرد از بس که جان ندارد؟ فریماه فرجامی؟ گفت علی مرد از بس که جان ندارد؟ مدتها فکر می کردم یعنی چی؟ خوب معلوم است! آدم وقتی جان نداشته باشد می میرد. امشب فهمیدم.
و این همه چیز فهمیدم .همه را مدیون گنجی ام. این همه چیز یادمان داد.

آقای معروفی سایه دار از خیابان خسروی هم گذشته است. سر به پنج دری های خانه هامان انداخته است. چون مي ترسيم در خانه را باز مي گذاريم و نصيب شهر بي تپش سايه ى دار است. انقلاب؟ نه! هرگز! تقصير گنجي است! به شك م انداخته.

هر روز صبح همكارانم می پرسند گنجی نمرده هنوز؟! می گویم چه اهمیتی دارد؟
خودش می داند بیرون زندان کسی منتظرش نیست. ما ولی می دانیم. هیچکس منتظر مردان بزرگ نیست. تاریخ منتظر آنهاست. گنده شد خيلي؟
تقصير گنجي است! به شك م انداخته !
اینجور نیست؟

مردان بزرگ! اولین بار است که می نویسم. گنجی به شک م انداخته.
چه اهمیت دارد؟

Posted by جواد_ق at July 23, 2005 7:55 PM

سلام آقای معروفی .
سنم آن قدر نیست که از حضور شما در ایران و گردون و کانون و نظایر آن خاطره ای داشته باشم ؛ اما سمفونی مردگان را بار ها خوانده ام (والبته هر کناب دیگرتان را که در بازار یا شبکه موجود بوده است ) و پنجره ای مختص وبلاگ شما روی صفحه کارم دارم و گه گاه نثرتان را مزه زمزه می کنم.

هنوز در خیابان "جوان دانشجو" دیده می شوم ؛ اما ماه هاست که خسته از جوانی و دانشجویی محتاج آرامش ام. نفرت از دنیا , کشور, ملت , فرهنگ ؛ و هر چه که شما از آن دورید, تلخ کامی ماندگاری به ذائقه روزگارم آورده و تنها دلخوشی به جا مانده؛ فراموشی زندگی و حواشی آن است.
زیاده گویی نمی کنم, تنها از آن جهت می نویسم که از شما بخواهم اندکی فراموش کنید که چه بر شما گذشته, نه از سوی دشمنان که از سوی آن ها که ناخواسته دشمنی کردند. امروز دیگر رمق ندارم بشنوم دولت آبادی چه کرد, گلشیری و شاملو چه گفتند ؛ و یا معروفی چه دید. من امروز خسته از حرف ها و پرحرفی ها فقط می خواهم در جای خالی سلوچ , در ابراهیم در آتش , در شازده احتجاب ,در پیکر فرهاد ودر هر آن چه که می توانم فراموش کنم آن چه که بر سر من ( و نه ما؛ که من دیکر ملتی و مایی نمی شناسم) می آید.
به شما آنقدر باور دارم که بخواهم ببخشید نه ازآن رو که دیگران شایسته آنند , بلکه نسل من دیگر توانایی تنفر ندارد . تکیه گاه امروز نسل من داستان است و شعر. به حرمت آن ها اندکی فراموش کنید.

Posted by nima at July 23, 2005 7:53 PM

سلام

Posted by Coovash at July 23, 2005 7:39 PM

سلام استاد معروفي خيلي وقته وبلاگتون رو مي خونم و اولين باره نظر ميدم خوش به حال اونايي كه شاگرد شما هستن

Posted by ساناز at July 23, 2005 7:08 PM

سلام. خسته نباشید. در گزیده بلاگستان لینک شد. موفق باشید.

Posted by گزيده بلاگستان پارسي at July 23, 2005 6:44 PM

سلام.
با سمفوني مردگانتان زندگي مي كنم
مي خواستم بدانيد كه سپاسگزار لحظه هايي هستم كه برايم آفريديد.
سمفوني مردگان با من بزرگ مي شود. يا من با آن؟
با هميم. ممنون

Posted by Jiinus at July 23, 2005 6:12 PM

بيتابانه منتظر رمان جديد شما نشسته ام / شاد باشيد كه ما پيروزيم / بدرود...

Posted by احمد زاهدي لنگرودي at July 23, 2005 6:03 PM

هنوز به عاشقانه ها اميد هست. امروز ما هم در مقابل ايران و در مقابل نياكان خود مسئول هستيم. گنجي ها را نبايد تنها گذاشت.

Posted by negar at July 23, 2005 5:58 PM

با اسم شکنجه‌گاه اوین آشنا هستیم. بسیار کسانی بودند که رفتند و با توبه‌نامه برگشتند. بسیار کسانی بودند هر آن‌چیزی که بهش اعتقاد داشتند، زیر پا گذاشتند. جای گلایه از بعضی از آنها نیست. عکس‌های شکنجه‌شدگان را دیده‌ایم. خاطراتشان را شنیده‌ایم. اما در دل حادثه بودن و فریاد آزادخواهی داشتن در اوج مصیبت‌های جسمی و روحی، از توان هرکسی برنمی‌آید. کسانی که روح‌شان در این شکنجه‌ها ذوب نمی‌شود بلکه فریاد آزادخواهی‌شان جهانی را دربر می‌گیرد، انگشت‌شمارند و حیرت‌زدامان می‌کنند. آنها همان ((بعضی‌نفرات)) هستند.
در کشورما، این ((بعضی نفرات)) همیشه تنها مانده‌اند. و همیشه صدایشان در کوه‌های تودرتوی کینه‌توزان مانده. یا عقاب کوهستان‌نشین شدند، یا فراموش.
شکنجه‌گران تو خیال می‌کردند - وشاید هنوز خیال می‌کنند - بالاخره یکی از فرمول‌هایشان در مورد تو جواب خواهد داد. اما می‌دانم صدای‌مان را می‌شنوی.
پیروزی‌ات مبارک گنجی‌جان.

Posted by آرش at July 23, 2005 5:47 PM

استاد متني را در اين باره نوشتم. اگر وقت داشتيد خوشحال مي شوم آن را بخوانيد.با سپاس

Posted by vajiheh at July 23, 2005 5:26 PM

نسلي به تو چشم دوخته.... هر روز مي ايم پاي اينترنت تا خبر ازادي او را بشنوم. هر چند گنجي هميشه آزاد است.كسي كه روحش ازاد باشد..ازاد مرد باشد..چه فرقي ميكند كه كجا باشد.... مرسي كه باز از او نوشتيد.

Posted by vajiheh at July 23, 2005 5:12 PM

ماجراي گنجي داستان غم انگيزي است كه آدم را دلشاد مي كند و اميدوار.دلشاد از اين كه هستند مرداني در اين گورستان شجاعت كه هنوز مي توانند نواي دلاوري سر دهند و اميدوار به اينكه شايد روزي حيات به اين سراي بيايد...

Posted by mahshid at July 23, 2005 4:40 PM

دست مريزاد با تو براي تنهاييمان گريستم.

Posted by masoud at July 23, 2005 3:35 PM
Post a comment









Remember personal info?