Comments: بيست و چهار ساعت در خواب و بيداری

آقای معروفی عزيز از توجهتون بسيار سپاسگزارم.امروز صبح با دو چيز خستگی هام و بی خوابيهام فراموشم شد.١_توجه شما به مطلبم ٢_پيام دوستی در وبلاگم مبتنی بر وصل سرم به گنجی. تا شب نيستم وگرنه نوشتن را ادامه می دادم.با احترام،فريبا

Posted by Fariba at August 8, 2005 8:20 AM

All you need is LOVE

در رویایِ خود جهانی ساخته ام زیبا،
هر چهار فصلش گوارا،
زشتی،
کلمه ای نا آشنا،
قتل و غارت،
تجاوز،
خشم،
نفرت،
حسَد،
و حتی مرگ در این فردوس،
تنها در کتابهای خاک خوردهُ ایّام انسانِ وحشی یافت میشوند،
و صفحات نمور کتابهای خاک خورده را می آزارند،
در دنیایِ زیبایم،
انسانها حتی،
با دیدن رنجِ صفحات در حالِ مرگِ
کتابهای کهنه هم،
اشگ میریزند،
نه نقشهُ جغرافیائی،
و نه تاریخ خونینِ گذشته،
انسانهای رویایم،
از تکنیک پسشرفته،
مکانها را چنان به هم نزدیک میکنند،
که حتی بارشِ اشگِ چشم دل را،
با گوش جان میشنوند،
خندهُ فرح بخش کودکی شاد،
از هر نقطه ای از جهان،
شادیش را هزاران بار می گرداند،
جهان رویای انسانم،
بعضی اوقات پهناور،
به عرصه تمام گیتی،
و بعضی اوقات کوچک،
به قدری کوچک که،
پروانه عاشق خودسوز،
رشگ میبرد به آن،
و میگوید به خود،
پس چرا من پیله ای کوچکتر نساختم،
انسان جهان رویایم،
برای لذّت از زیبایی،
فقط چشم است و جان،
برای نوازش گوش،
تنها گوش و جان،
زبانش،
قادر به زخم زدن نمی باشد،
نه اینکه نمی داند؛
بمب اتم چیست،
تانک چیست،
مسلسل چیست،
حتی،
به صلیب کشیده شدن را،
احساس میکند،
قلبش عاشق است و زبانش زیبا گو،
انسان جهانِ رویایم عادل نیست،
به هنگام تقسیم شادی و لذّت،
سهمی نمی خواهد از آن،
انسان جهان رویایم،
خود عشق است.

بر قرار باشید
سعید از برلین.

Posted by سعید at August 8, 2005 8:15 AM

آقای معروفی عزیز،
نمی دونم چقدر صحت داره اما روز آنلاین نوشته که دکترهای بیمارستان میلاد ظاهرن بعد از اینکه آقای گنجی بیهوش شده بودند به ایشون سرم می زنند و شاید درمان رو شروع کرده باشند.
ای کاش همینطور باشه.
شما هم لطفن بخوابید. معروفی هم باید سالم و سرزنده و پر انرژی بماند... حالا حالاها ما به شما نیاز داریم و چشم امید.
اینجا هم(مونتریال- کانادا) الان ساعت 2 بامداد است... و فردا صبح درس و پروژه و دانشگاه ... اما انگار همه ی ما دیگه عادت به شب و سکوت کردیم...!

Posted by anita at August 8, 2005 8:10 AM

چطور ميتوانيم صدامان را بهش برسانيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by najla at August 8, 2005 8:01 AM

کجایی؟

در حریمی که حریق بی عدالتی
جهنمی به راه انداخته است.

پژواک صدایت هنوز به گوش می رسد
و برای ما
جز نگاهی و قلبی منتظر
چیزی برجای نمانده.

سلامی دوباره کن.

Posted by آرش at August 8, 2005 8:00 AM

آقای گنجی عزیز؛

صفحه های تقویم های ما پر است از درد و رنج و نا امیدی. انگار که ما هرگز . . . هرگز ، بر سرنوشت خود چیره نبوده ایم. یا زندگی مان چیزی بیشتر از رسوب جنگ های تکراری روزانه بر صفحات تقویم ها نبوده است.
گفتند که در پاسخ به زندگی ، محتاط باشیم. که با روزمرگی کنار بیاییم. که اخبار را دنبال نکنیم. . .که مرگ را بپذیریم.. . . که تو را از یاد ببریم. . .
. . . نشد. . . نتوانستیم. . . رؤیای ورق زدن یک تقویم خوب و شاد و زیبا ، نگذاشت !
اوریانا فالاچی می گوید " مبارزه در راه به دست آوردن پیروزی ، به مراتب زیبا تر از خود پیروزی ست."
بیا و بمان ! باش ، مبارزه کن ، زیبایی بیافرین و یک یادگار شاد در تقویم های ما حک کن.
هیچ چیز ، تلخ تر ، زشت تر و تیره تراز نیستی نیست. یک بار دیگراز فضیلتِ با شکوهِ نافرمانی
بهره گیر و به نیستی ، پشت کن . نگاتیوِ آزادیِ این خاک دارد ظاهر می شود .
تقویم های این سرزمین به اعتراض تو بیش از سکوتت محتاج اند.

با مهر ، فروتنی و احترام ؛
ماندانا زندیان

آقای معروفی عزیز ، سلام ؛ نمی دانستم این نوشته ی کوتاه را چگونه و کجا بگذارم تا اگر صلاح دانستید ، پس از ویرایش ، همراه حرف های دیگر دوستان بر متن وبلاگ نمایشش دهید.
دستتان را می فشارم و تلاشتان را ارج می نهم. دوست دارم کنار شما و همه ی دیگرانی باشم که دغدغه ی انسان ، برابری و آزادی ، آرامشان نمی گذارد.

با احترام ، ماندانا

Posted by ماندانا زندیان at August 8, 2005 7:04 AM

مي خواهم بدانم زندگي چيست ,
چنان كه يكي از آن دست مي شويد
و ديگري با چنگ و دندان آن را مي چسبد؟
مي خواهم بدانم قدرت چيست ,
چنان كه يكي آن را تا انتها مي دهد, تا حتي توان پلك زدنش,
و ديگري براي حفظ ذره ذره اش آبرو مي فروشد؟
مي خواهم بدانم مهرو محبت چيست ,
چنان كه صدايي لرزان, چشماني خسته و دلي شكسته بغل بغل در دستانت مينهند,
و ديگري براي پرتاب سكه اي در دستان گرسنه اي شكاك و دودل است؟

چه كلاس سختي است اين زندگي!!!
و معلم خسته و معلم دور و معلم ...

و معلم ما پاسخ همه اين پرسش ها را مي دانست.

معلم چند صباحي ست رفته - رفته تا با معناي آزادي بازگردد,
و شاگرداني چشم انتظار - در اين كلاس سخت - در اين كلاس عجيب
بايد معناي آزادي را از ميله هاي زندان و زنجير هاي بسته بر دست و دهان بياموزند .

چه كلاس سختي است اين زندگي!!!
و معلم خسته و معلم دور و معلم ...

و شاگردان كه خروج از كلاس را پيش از معلم نياموخته اند.
مي دانم - مي دانم معلم با معناي آزادي باز خواهد آمد.

Posted by pooneh at August 8, 2005 2:18 AM

معروفی عزیز لطفا ایمیلت را چک کن

Posted by hooshyar irani at August 8, 2005 1:05 AM

سلام با نوشته وحید در یا روندگان موافقم ان دو متن متن های مزخرفی بودند اما سوالم اینجاست اگر کسی از. گنجی و این حرکت دسته جمعی شما و غیره اگاه باشد یا به عبارتی خبر داشته باشد و درین حرکت دسته جمعی که بهرحال نوع شرکت عملی است شرکت نکند چه تحلیل مرزبندی میشود؟ با در نظر گرفتن اینکه هرکس نسبت به این قضیه میتواند اندیشه یا برخورد خاصی دشاته باشد ولی عدم شرکت درین حرکت دسته جمعی بنظرم میتواند اگر حتی هر شخصی علتی جدا از دیگری داشته باشد ولی نسبت به افراد شرکت کننده در این حرکت یک مرز خاصی داشته باشد . میخواستم بدانم از دید کسی که بهر حال یکی از نیروهای موثر این حرکت است این تفاوت و جدایی و مرز که هست ...چگونه دیده یا تحلیل میشود . ممنون

Posted by علیرضا at August 7, 2005 11:49 PM

سلام
نامه اي براي گنجي نوشتم ، دوست دارم بخونيدش.

Posted by farsheed at August 7, 2005 11:18 PM

رضوانه جانم ،عزيز دلم.

امشب صدايت ميلرزيد و من زير سنگيني لحظاتي كه صدايت را مي شنيدم ويران شدم.
عزيزم سختي هاي زندگي اين چند سال از تو چه ساخته كه اينقدر در مقابلت احساس كوچكي مي كنم؟

آن لحظه كه مي گويي : مينو ما كه نفرين نمي كنيم اما آه ما دامن اين ها را خواهد گرفت ! مگر نه؟
دلم ميخواست بميرم و نشنوم اين لرزش صدا را .

رضوانه رضوانه رضوانه چه كردي با دل خراب من امشب .

گنجي زنده بمان ، گنجي ديگر اكنون در اين لحظات كار به قيام تو ندارم اكنون به اين فكر مي كنم : به دختران معصومت به همسر صبورت .

گنجي بمان

Posted by مينو at August 7, 2005 11:04 PM

همچو فولاد باش ، ديگر از كلوخ بودن كاري بر نمي آيد....

اميدوارم من را هم به جمع زيباتون بپذيريد.

Posted by farsheed at August 7, 2005 11:04 PM

سلام آقاي معروفي.متاسفانه امروز نتوانستم ساعت به ساعت پيش روم،دوباره به ياد گنجی چند خطی نوشتم.تلاشتان خستگی ناپذير.

Posted by Fariba at August 7, 2005 10:06 PM

هراس من باري همه از مردن در سرزميني است ...كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد....

... ما بيرون زمان ايستاده ايم ....

Posted by reme at August 7, 2005 9:46 PM

خواهش ميكنم......

Posted by mahta at August 7, 2005 9:37 PM

Baa dorood

Ganji zende bemaan
....

Posted by Yasseman at August 7, 2005 8:40 PM

he will survive; he will stay with us ... we will have freedom and democracy
.....
thank you dear Mr. Maroufi and all the others

Posted by anita at August 7, 2005 8:35 PM

عباس عزيز
من نيز نامه‌اي براي گنجي نوشتم با عنوان: «اكبر جان! به راه سيرجاني مرو».
اگر صلاح دانستيد به هر صورت كه خود مي‌دانيد آن را به گوش گنجي و دوستداران و خانواده‌ي اندوهگينش برسانيد. كوشيدم از زاويه‌اي به موضوع نگاه كنم كه تا كنون مطرح نشده باشد.

پاينده باشي رفيق.

اين هم آدرس نامه:
http://borjian.net/2005/08/blog-post_07.html

Posted by مسعود برجيان at August 7, 2005 7:52 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
من دستم به قلم نمی‌رود. راست‌اش به کی‌بورد هم نمی‌رود. هر چه می‌بینم و می‌شنوم متناقض است. شاید بعداً به‌تر شدم.
تا آن روز از نوشته‌های همه استفاده می‌کنم.
موفق باشید.

Posted by مهرداد at August 7, 2005 7:20 PM

بچه كه بودم داستاني خواندم در باره ي دختري كه همه ي خويشاوندانش را از دست داده و برادرش را تو سياهچالي كه تو قعر زمين است محبوس كرده اند.شرط ظالمي كه اينكار را كرده براي آزادي برادراينست كه دختر بتواند صدايش را به گوش او برساند و اين غير ممكن است. دختر شروع ميكند به فروختن چيز هايي كه دارد و ناقوس هايي درست ميكند اما برادر صدايش را نمي شنود. روزي دختر هر چه برايش مانده را ميدهد وناقوسي ميسازد كه وقتي به صدا در ميآيد سر راهش شيشه ها را خرد ميكند و هيچ كس نيست كه صدايش را نشنود. برادر در آن سياهچال دور از دنيا نجوايي ضعيف را حس ميكند. ____ وآزاد مي شود.

Posted by najla at August 7, 2005 5:31 PM

تو ممكن است در تمام دنيا فقط "يك نفر " باشي ، اما براي بعضي افراد " تمام دنيا هستي" .
گابريل گارسيا ماركز

Posted by مينو at August 7, 2005 5:00 PM

فریاد تو، لز همه ما بلندتر است

چه کسی جان فدا می کند؟
«آنکه دوستش می داریم؟»
چه کسی شکنجه می شود؟
«آنکه دوستش می داریم؟»

صدای تو
از همه صداها بالاتر
نگاهت غمگنانه تر
ایمانت دعوت کنندتر

نمی خواهم تمام شود
بهار با تو بودن

«برای اکبر گنجی عزیز»

Posted by آرش at August 7, 2005 4:09 PM

بمان ! اين تنها كاريست كه ميتوانم بكنم . از تو بخواهم بماني . بمان مرد ! بمان !

Posted by sara baghei at August 7, 2005 4:03 PM

آقای معروفی نوشتم،متنی در مورد گنجی..

Posted by Fariba at August 7, 2005 3:43 PM

من از دوستت دارم
از تو سخن از به آرامي
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادي
وقتي سخن از تو مي گويم
از عاشق از عارفانه مي گويم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهايي

(يدالله رويايی)

Posted by آرش at August 7, 2005 3:40 PM

با سلام و خسته نباشید،
از آنجائیکه هنوز وبلاگی ندارم،
و مشتاقانه در این فراخوان متمدنانهُ شما استاد فرهنگ ایرانم،
که برای احترام به آزادی، احترام به تمامی حقوق شناخته شده بشری و کوشش در تکامل آن است، شریک میدانم،
خواهشمندم مزاحمتهایم را به رسم میهمان نوازیتان بخشیده و لطفاً مطالب ناهمگونم را درج نفرمائید،
با تشکر از شما و بقیهُ دوستان وبلاگ نویس،
پاینده باشید.
سرافراز باشید
سعید از برلین.

Posted by سعید at August 7, 2005 3:40 PM

بدنبال صدايي گرم و آشنا روزها ست كه كنج كنج خواب و بيداريم را جستجو مي كنم.
صدايي گرم كه مرا از آتش و هياهو بيرون كشد .
صدايي گرم كه هق هق گريه هايم را در دستانش بگيرد .
صدايي گرم كه جرعه جرعه آزادي به جانم بريزد .
صدايي گرم شانه هاي خسته از خشونتم را در در آغوش پنهان كند.
همان صداي گرم كه اكنون ذره ذره وجودم را خواهش مي كنم كه بماند, براي نسلي مانده در سرما, براي نسلي محتاج گرما , بماند.
استاد عزيزم -آقاي معروفي
ميترسم ,
ميترسم كه شمعي خاموش شود و دستي به فرياد ما نرسد .
ميترسم ...

شاد زيد...
مهر افزون...

Posted by pooneh at August 7, 2005 3:07 PM

سلام آقاي معروفي.متاسفانه و متاسفانه از گنجي چيز چنداني نمي دانم.اما مرا همين بس كه :ازادانه عقيده اش را گفت و بر روي حرفش ايستاد و چون خيلي هاي ديگر نبود.اصلا مثل هيچ كسي نبود.گنجي.گنجي است و گنجي خواهد ماند.چون چيز چنداني نمي دانستم ترسيدم نوشتن مطلبي در اين باره.بيشتر به ضرر گنجي تمام بشود.براي همين با اجازه شما متن نامه شما را در وبلاگ قرار مي دهم تا من هم با شما همراه باشم.

Posted by babiyela(وبلاگ درنگ های نابهنگام) at August 7, 2005 3:04 PM

زنده بمان ، زنده
ای عزیز خسته از رنج زمان
ای پژمرده از سلول قفس

برای تو
برای آنان که تنها بخاطر گفتن نه به ستم
در سیاهی استبداد در بندند
شمعی خواهم افروخت

Posted by خیال تشنه at August 7, 2005 1:16 PM

دارم برات مينويسم.بيشتر براي خودم.كه بماني كه زنده بماني.

Posted by mahta at August 7, 2005 12:47 PM

چطور بهش بگوييم كه اگر بخوابد برق چشممان را نمي بيند.كه خواب ازلي ما را هم ابدي خواهد كرد؟

Posted by mahta at August 7, 2005 12:16 PM

گاهي فقط سكوت عمق رنج را به دوش مي كشد .

Posted by گام معلق at August 7, 2005 12:05 PM

قصه’ يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
بعزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي

هستي ام سوختي از يك نظر اي اختر عشق
آتش افروز بود برق نگاهي گاهي!!!!!!!!!!

Posted by مينو at August 7, 2005 12:03 PM
Post a comment









Remember personal info?