Comments: پيشواز

سلام آقاي معروفي.
در مورد نسبت هاي ناروايي که به شما داده میشود چیزی نوشتم.
با آرزوی سلامت

Posted by مانی ب at August 18, 2005 3:39 PM

به اکبر گنجي...

موطن من کجاست؟
در لاي لاي خونين کدام ني لبک شکسته؟!
بر ديرک بي بادبان کدام زورق به گل نشسته؟!
موطن ما کجاست؟
در کل کشان مادران سياه پوش
بر سوگ به خواب رفتگان جوان کدام دشت،
کدامين راه،
کجاي حرمت اين کوير سراب نوش ؟!
موطن تو کجاست؟
آي ي ي ي کولي بي قرار پشته هاي بابونه!
موطن تو کجاست؟
بوي غريب بي نشاني ات را
هر صبح بي روزن اين پنجره هاي مه گرفته
از کبوتر و باد به گريه پرسيده ام...
بگو وطنت کجاست!
بگو وطنم را چه کرده اي
کوير بي گفتگويش را
در دل دل اشک هاي کدام زباله گرد باراني جا گذاشته اي؟!
بگو وطنم را چه کرده اي........
... نه کوليکم!
تو نيا
ما هم مي رويم...
ما خودمان
خسته از اين همه خيابان خط کشي شده تا کجا
مسافر غمباره هاي رو به گريه و کودکي شده ايم...
ديگر اينجا موطن ما نيست...
ديگر اينجا وطن من نيست.....
وطن سوخته من
در گلوي لخته لخته پيرمردي مرده است
که هر لحظه اضطراب اين سنگفرش خسته را
فرياد مي کشيد:
..... فال حافظ بدهم آقا؟!....
و ديگر نيست ...
نه کوليکم !
تو نيا ما هم مي رويم.
حالا ديگرمدتهاست
خط به خط ترانه هاي مرا
از خط سير شهابي سوزان
بر آسمان بي سقف خانه ات
نگفته مي خواني
همين خوب است....
...همين خوب است....

Posted by ماهان at August 12, 2005 8:29 AM

از او......

تمامت كوچه پس كوچه هاي شهر را
خونم اگر فرا گيرد
ماننده به يكي فواره ي خون
از پاي نشستن را
نامردم اگر بر جان خسته پذيرم.

((بگذار به پا خيزد مردم بي لبخند))

Posted by arash at August 11, 2005 3:14 PM

وعده دیدار ۲ بعدازظهر بیمارستان میلاد برای شصت روز پایمردی شجاع دلی برای آزادی

Posted by Roya - Minor Lady at August 11, 2005 12:12 AM

http://persian.fotopages.com/?entry=511805

Posted by Khatami at August 10, 2005 4:48 PM

فردا پنج شنبه همتون باید بیایین. قسمتون میدم که بیایین. هر کاری دارین بذارین کنار. همراه خودتون چند نفر دیگه رو هم بیارین. نامردین اگه نیایین. زندگی برای ما الان یه معنی دیگه ای باید داشته باشه. پنجشنبه 2 بعد از ظهر -20/5/84 بیمارستان میلاد

Posted by mahyaar at August 10, 2005 12:54 PM

سلام و فقط زیباست

Posted by dejavuu at August 10, 2005 12:23 PM

در آرزوي باغ زند‌ه‌گي
و آسماني كه به جاي قطره‌هاي اشك و خشم
بر دل كوير تو عشق ببارد
و در دستان تو به جز هديه نشاني ديگر نگرفت
در آرزوي نام زنده‌گي
در سرزمين بي يرنده
اي يرنده‌گان روياها
شما بخوانيد آن را

Posted by سياوش at August 10, 2005 12:10 PM

سلام!
من به بلاگ فا منتقل شدم! با مطلبي جديد.

Posted by mastaaneh at August 10, 2005 8:59 AM

سلام به همه دوستان
البته ما و كساني كه كله در برف نكرده اند خوشحال خواهيم شد اگر اكبر گنجي اعتصاب غذايش را شكسته باشد و بيايد كه مبارزه را ادامه دهيم.
سخن گوي قوه قضاييه ديروز گفته كه اكبر گنجي پلو و خورش خورده است.آخر كدام ابلهي ست كه نداند بعد از 50 روز اعتصاب غذا معده بار هضم آن را به دوش نخواهد كشيذ.چرا اكبر گنجي را به ما نشان نمي دهيد؟چرا از او در خبرگزاري هاي ايران خبري نيست؟چرا پنهان مي كنيد؟
معلوم نيست چي گفتند به همسرش كه تحصن را كنار گذاشت. و ديديم كه چه كردند با او و خانه او.آقاي محترم!اگر مي خواهيد بكشيد بكشيد ريا نكنيد دروغ نگوييد.به كه مي گويم؟
آيا مي خواهيد همان بلايي را به سرش( و بر سر همه ما) بياوريد كه با بي شرمي بر سر مجيد اماني ها آورديد؟
حالم به هم مي خورد از اين دنياي منفعت طلب كه آنها هم كه تريبون دارند و مي توانند فرياد بزنند نگاه مي كنند كه منافعشان به خطر نيفتد.آيا براي كسي چون دكتر سروش همين بس كه در پاريس دل به سخنراني خوش دارد كه 60 درصد آن چيزي بيش از نيش و كنايه زدن نيست. و دست آخر هم معلوم نمي شود كه خب كه چي؟

خواهش مي كنم از تمام كساني امكان اش را دارند تمام سعي خود را بكنند.توي تاكسي پياده رو خانه هنر خانه ملت قمارخانه براي آگاه سازي اين ملت بي خبر در حد نصف يك كاغذ"آ 4 ".بدانيم چه بلايي سرمان دارد مي آيد و
چرا همه مردم شاكي هستند و به محكمه كه مي روند يادشان مي رود براي چه آمده اند؟

Posted by آرش سالار at August 10, 2005 6:56 AM

ديشب خبر 20:30 مي گفت اعتصاب غذاش رو شكسته. راسته؟

Posted by Sadeq at August 10, 2005 6:24 AM

lotfan in ra be goush-e Rezvane va kimia beresanid, ali in she'r ra az zaban-e ganji baray-e dokhtaranash khandeh ast:
http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/blogs/songsdaily/archives/2005/08/oeoeoeoeu_uoeoe.html

Posted by Sar-be-Hava at August 10, 2005 4:12 AM

براي گنجي دعا كنيم در:

Posted by farshid at August 10, 2005 4:00 AM

نه،این برف را سر باز ایستادن نیست... چرا تمام نمی شود این کوران، این اشک، قرار ندارم، کجایی تو؟ که ام من؟ و جغرافیای ما کجاست!؟ وطن کجاست... چه خوب که بامدادم نیست، زجر این روزها را هم بکشد...
استاد عزیزم، راستی می آید روزی که واژه لبخند به سرزمین سوخته من، باز گردد...؟

Posted by پری ناز at August 9, 2005 10:05 PM

تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم/تبسمي كن و جان بين كه چون همي سپرم

Posted by فریاد ناصری at August 9, 2005 9:47 PM

تا دم سحر / شهيداي شهر / سلام استاد

Posted by حامد شکوری at August 9, 2005 7:53 PM

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
تو از هزاره هاي دور امدي
در اين درازناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش باي توست
در اين درشتناك ديولاخ
زهر طرف طنين گام هاي ره گشاي توست

Posted by shabnam at August 9, 2005 6:57 PM

به من بگو
چرا تمام نمی‌شود؟
سال‌هاست لالایی کودکی تمام‌ شده.

چند بار باید ناتمام ماند
باخشکی‌ی حسرت درجان؟

خسته‌ام.
و خستگی اینجا جامه‌ای نیست
که از تن بیرون کنی.

با روح و جسم خویش به جدال در نمی‌آیی
تا که شاید در جهنمی دیگر بی‌خیال شوی.

برای آرزو
همه چیز ناتمام است
تا روزی جمعیتی
تا خوابگاه آرزوها بدرقه‌ات کنند.

آن‌هم شاید.

به من بگو
چرا تمام نمی‌شود؟

Posted by آرش at August 9, 2005 6:53 PM

...
چرا به شب عادت كنم؟ چرا؟
ستاره اي كه از شب مي گريخت
در گوشم گفت:
خورشيد را باور كن.شب رفتني ست.

Posted by kiyanoosh at August 9, 2005 6:34 PM

مرا با دردهايت آشنايي است
و بغض در گلويم از جدايي است!
استاد يه سر بزنين من هم به شما پيوستم ولي يكم متفاوت!

Posted by shobeir at August 9, 2005 4:00 PM

" من حوصله نداشتم , پاهام درد ميكرد , از خستگي روي تنه درختي نشستم و به زائده هاي آب آورده ساحل نگاه كردم , تكه هاي ساييده شده چوب , سنگ هاي صيقل خورده , گوش ماهي هاي ريز و درشت , باقيمانده يك پرنده دريا كه از قسمت شكم به طور كامل خالي شده بود , در دور دست ي ك قايق وارونه , و اتاقكي كه باگوني و چوب ساخته بودند ... منكه قصد نداشتم دريا را ببينم , من حتي وقتي از كنار دريا رد ميشوم رويم را برميگردانم و طرف جنگل يا جاده را نگاه ميكنم ... " نميدونم چرا هميشه به اين جمله ها فكر ميكنم ... وقتي مردم رو ميبينم كه بي حوصله اند و حتي حوصله يه صحبت دوستانه رو هم درمورد كسايي كه دريايي اند ندارند ... انگار همه نشستند و فقط به زائده هايي كه آب مياره نگاه ميكنن . نگاه ميكنن تا ببينن بعدش چي ميشه اما نميخوان به دريا نگاه كنن ... نميخوان همراهش بشن ... نميخوان حتي ازش حرف بزنن ... ولي آخرش چي ميشه ؟حتما شما بهتر ميدوني...

Posted by بهونه at August 9, 2005 3:56 PM

ما در عتاب تو مي شكوفيم
در شتابت
مادر كتاب تو مي شكوفيم
در دفاع از لبخند تو
كه يقين است و باور است

Posted by مينو at August 9, 2005 3:09 PM

خاطره زندگی یه ادم.
خاطره یک متحرک از زندگی گذشته اش فقط سرعت اولیه اش هست.
ما چی برای زندگی کردن داریم؟؟؟
چه سرعتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by samira at August 9, 2005 1:31 PM

salam arz shod. rastesh har ja migardam khabare shekastane etesabe ghazaye ganji ro joz inja nemibinam. hatta khanome shafi'ie dar sohbat ba VOA khastare in shekastan shode. aya khabari ke zadin rasmiye?

Posted by babune at August 9, 2005 1:07 PM

گفت كان يار كزو گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد

اكبر عزيز تو با شهامتي كه نشون دادي سردار آزادگي ما هستي

Posted by mahyaar at August 9, 2005 12:23 PM

سپيده دمان از پس شبي دراز/آواي خروسي مي شنوم/و با سومين بانگش/ميفهمم كه رسوا شده ام-شاملو

Posted by درنگ های نابهنگام at August 9, 2005 12:02 PM

شب ها و سپیده دم های ادمها باهم خیلی فرق دارد

Posted by علیرضا at August 9, 2005 11:32 AM

و بقول شاملو : و ما دوره ميكنيم شب را و روز را هنوز را ...

Posted by mehrnoosh at August 9, 2005 10:39 AM

سلام عمو عباس عزیزم
آره که تمام شب ما به آه می گذره
اما صبحی هم که درکار نیست
یعنی همیشه
آه می کشیم و آه
و این شب انگار
سر سحر شدن نداره
شاد و موفق باشی مراد من
بدرود...

Posted by احمد زاهدي لنگرودي at August 9, 2005 8:35 AM

عاليييييييييييييييييه
كيف كردم

Posted by mehrnaz at August 9, 2005 7:37 AM

تمام عمرم از احساساتي بودن ميترسيدم.ولي.اگر قرار است.ترور و تسليحات هسته اي و اين همه نفرت واقعيت داشته باشد. شايد بهتر باشد بهتر باشد از نو بچه ها را با افسانه و شعر بزرگ كنيم.(آدمها)را با شعر بزرگ كنيم.

Posted by mahta at August 9, 2005 7:37 AM

سلام استاد . عجيب در اين ميانه حيرانيم . چه بايد كرد براي آزادي خودمان ؟

Posted by sara bagheri at August 9, 2005 6:59 AM

شك دارم سپيده دم به لبخند بگذرد.اين همان آه است كه از ترس يا ... به لبخند گرائيده است.

Posted by آريابد at August 9, 2005 6:32 AM

حيف كه صبح زود خاك الود مي شود

Posted by صدف at August 9, 2005 5:49 AM

من با كشتن موافق نيستم ولي به نظرم يكي بايد مرتضوي رو بكشه يعني با اونها مثه خودشون رفتار كنن

Posted by aran at August 9, 2005 5:37 AM

گفتم با سلام اي شما را همراه شده باشم.

Posted by Shahram at August 9, 2005 3:45 AM

سپيده دمان
با شاخ گلي در دست
پيش شما به گدايي لبخند خواهم آمد .

خسته نباشيد استادم.

شاد زيد ...
مهر افزون...

Posted by pooneh at August 9, 2005 1:52 AM
Post a comment









Remember personal info?