Comments: شهرزاد من

سالها پیش من بودم و مازیار عزیز و کویری بی انتها. روزها در عطش کویر به این امید بودیم که به میمانی حضور خلوت انس دعوت خواهیم شد. می آمد زلال، گوارا و دلچسب. گاهی از ادبیات می گفت و گاهی از عشق. گاهی از بانوی ادبیات ایران، سیمین عزیز، و گاهی از زندگی. مگر زندگی چیزی غیر از اینها بود؟ شهرزاد ما بود و ما بر شانه هایش آرام می گرفتیم. مازیار عاشقش بود. چقدر انتظار می کشید. عاشق قصه های شهرزاد بود. سفارش داده بود مجموعه ای از قصه های شهرزاد را برایش فرستاده بودند. سمفونی مردگان و آیدین و سورملینا. وقتی خواندم چقدر لذت بردم! بعدها وقتی شبی از شبها به کویر پناه بردیم شهرزادمان را ندیدیم. هراسان شدیم. قصه هایش نفسهایمان شده بود. شهرزاد ما کو. قصه هایش لالائی ما بود. آرام می گرفتیم. فردا خبر شهرزاد قصه گو همه جا پیچید. می گفتند وقتی راه می رود پیچ و تاب بدنش بقیه را به گناه می کشاند. وقتی از کنار بقیه عبور می کند عطر تنش همه را سرمست می کند. حریم بقیه مهم است. ما نگران سلامت جامعه ایم. مگر می توانیم سکوت کنیم. تکلیف است. شهرزاد ما را با خود بردند. گردونش را از او گرفتند .
از آن پس ما بودیم و عطشی که حضور خلوتش تمنائی بود برای آرامش. سالها گذشت. مازیار عزیز به سراغ زندگی اش رفت. نگران سورملینا بود. هر روز قرار روز آینده. چه قراری. باید از هفت خوان رستم می گذشت. التماس می کرد. با فلان و بهمان هماهنگ می کرد تا بتواند صدای سورملینا را از آن طرف خطوط بشنود. وقتی شاپرک های سوخته پرش را خواندم مطمئن شدم ادبیات ایران را یک قدم به جلو خواهد برد. نه به واسطه ارزش هنری این قصه. که به واسطه توانائی های این عزیز. بعدها چقدر آوارگی کشید. سورملینا را با هر زحمتی از چنگ سنت های کهنه ای که عین قیر در گرمای تابستان آدمها را می بلعیدند بیرون آورد. اما تازه یادش آمد سوملینا مهتاب نقره فامی که شبها غرق روشنائی و درخشش می شد، نیست. سوملینا آدمی بود با همه ویژگیهای یک بانوی نجیب. کفشهایش را پوشید و از صبح تا بوق سگ بدنبال کار گشت. بعدها کمی عبوس شد. گاهی داد می کشید. سورمه می گفت نه این پرخاش نبود. فقط کمی عصبانی شد. آرام می شود. کمی بعد به او نزدیک می شد. دستهایش را نوازش می کرد و در انتهای یک هم آغوشی رخوتناک به خواب می رفتند. وقتی قرار بود تعطیلات نوروز را به جنوب برویم ترجیح دادم از مسیری بروم که ببینمش. چقدر تکیده شده بود. می گفت دارم به دود کارخانه و غبار هر روزه سیمان عادت می کنم. بعد هم کلی برایم از سیمان و ترکیبات آن و تجربه اش و بازار سیمان حرف زد. می گفت اگر بتوانم مجوز عامل سیمان را بگیرم خیلی خوب است. از این کار لعنتی کم مزد هم راحت می شوم. فکرش را بکن فقط در یک نوبت افزایش قیمت چه می شود. تازه الان که بازسازی عراق شروع شده کلی تقاضا بالا رفته. قیمت بیرون مرز هم بیشتر از اینجاست. به این فکر می کردم که وقتی شاپرک های سوخته پر را نوشت اگراین تجربه را داشت لابد کلی در مورد آن مکعب سیمانی و خواص آن حرف می زد. از آن روز تابحال مازیار عزیز را ندیده ام. امروز وقتی از دست زنم کلافه شده بودم کمی در سایتهای مختلف سرگردان شدم. باورم نمی شد. صدائی آشنا با آهنگی ملایم. چقدر این حرفها آشناست. انگار همین دیروز بود. آرام و بی صدا آمده بود و من آرام آرام با صدای قصه های شهرزاد به خواب می رفتم. من شهرزادم را دوباره یافتم.

مهر 84 تهران

Posted by کیومرث at September 29, 2005 4:35 PM


اين مملكت انقلاب مي خواهد و بس
خونريزي بي حساب مي خواهد و بس
امروز دگر درخت آزادي ما
از خون من و تو آب مي خواهد و بس
سلام آقاي معروفي عزيز
از اينكه باز هم وبلاگ شما رو فعال مي بينم خيلي خيلي خوشحالم. هر چند ...بگذريم. به هر حال از ايستادگي و احساس مسئوليتتون كمال سپاس رو دارم. خوشحال مي شم اگر قابل بدونين و سري به من بزنين:
http://zane-roozhaye-barfi.blogfa.com

Posted by الهه at August 24, 2005 5:40 PM

Ba ma mehraban nabod kasi
make kodakane sayeie mehar bodim
ma ke dar an mabade moghadas
sherhaye zendegi ra dar abhaye govara misorodim!

ba ma mehraban nabod kasi
ma ke dar koch pastoye javani
faryad mizadim zendegani ra
va marg ra dar aramghahe mehr dafn mikardim!

ba ma mehraban nabod kasi
ma ke dar ayeneye piri
tarhaye sefide andoha ra donbal mikonim
va dar hasrat migeryim!
ba ma mehraban nabod kasi

Posted by Narges at August 20, 2005 11:15 PM

با درود،

به نظر من بجاي آنكه با تئاتر و فيلم به اين سادگي خداحافظي كنيد ميبايستي به يك جامعه آزاد مهاجرت كرده و استعداد خود را آنجا امتحان ميكرديد.

راستي وقتي كه آدم نوشته هاي شما را ميخواند و با نوشته هاي كيلويي افرادي مثل م. ب. و ا. ن. مقايسه ميكند به سبكي آنها و وزين بودن مطالب شما پي ميبرد.

موفق باشيد

Posted by آرمان at August 20, 2005 9:12 PM

اقای معروفی!
من و دوستانم با کتاب های شما به عشق رسیدیم...بزرگترین چیز در زندگیم رو مدیون شما هستم...
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو...
عالیجناب سعدی هم مثل شما...

Posted by samira at August 20, 2005 8:42 PM

سلام استاد.
سالها مي گذرد از زماني كه در كتابخانه دانشكده سمفوني مردگان و سال بلوا را يافتم و محسورشان شدم... سالهامي گذرد و داستان همچنان در ذهن من مرور مي شود و جملاتشان را كه در دفترهايم نوشته ام برايم باز هم تازه و بديع اند...

Posted by زاغچه اي سر يك مزرعه at August 20, 2005 3:31 PM

عباس آقاي عزيز...لطف شما همواره شامل حال ما بوده و در محضر شما بسيار چيزها ياد گرفتم.مدتي است كه با يكي از دوستان مذهبي و طرفدار رژيم پيرامون انتخابات بحث مي كنيم...آخرين جواب من به ايشان كه مربوط است به تقلب در انتخابت را در وبلاگم بخوانيد و باز هم همچو گذشته نظر خود را بگوييد و اشتباهاتم را گوشزد نماييد.

لينك مطلب : http://405.blogfa.com/post-65.aspx
دوستدار شما "اردشير جمشيديان"

Posted by ardeshir at August 20, 2005 1:35 PM

آقاي معروفي عزيز سلام !
مدت ها بود كه نمي تونستم از اينترنت استفاده كنم . به همين خاطر نمي تونستم بهتون سر بزنم و كسب فيض كنم . همچنان كه خودتان گفته بوديد سبك نويسنده ،امضاي اوست . در اين نوشته هم سبك شما مشخص است . بعد از پرينت داستان تون حتما خواهم خواند .
در ضمن آدرس من هم عوض شد كه در قسمت وب سايت همين كامنت براتون گذاشتم .
پيگير آثارتان
صد سال تنهايي

Posted by صد سال تنهایی at August 19, 2005 9:34 PM

در باره محمد درخشش اين بيوگرافی کوتاه در دسترس است که پس از مرگ او منتشر شد:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/06/050605_mj-derakhshesh.shtml

Posted by دوست at August 19, 2005 3:57 AM

جناب معروفي با درود
من احتمالا در سال 73 يعني سال هاي اول دانشگاهم بود كه با خواندن رمان
" سمفوني مردگان " شما به گوشه هايي از احساس نوستالژيك ديد و منظري ديگرگون نزديك شدم و الان سال هاست كه با آن انس گرفته ام .
فرصت كنوني ام كم است براي بيان احساس و سخن هايي كه مانده در دل دارم .باز براي تان خواهم نوشا . اگر قدم رنجه كرديد و به وبلاگ من سري زديد مرا بسيار خوشحال كرده ايد .
ممنون.
" و ما همچنان دوره مي كنيم
شب را وروز را
هنوز را"

Posted by chomagh at August 18, 2005 11:38 PM

جناب معروفي عزيز

مارا با خود به كهكشان هاي دور بردي .
دست مريزاد و خسته نباشي

Posted by saeed at August 18, 2005 10:37 PM

در برابر زيبايي اش سر فرد مي آورم... تنها همين كه باقي همه گفته شده است. شاد باشيد.

Posted by k.p.zartosht at August 18, 2005 4:25 PM

می‌دانم که می‌آیی
چه غم دارم ز تنهایی
می‌باری چو ابر بهار
می‌شویی از دل غبار
می‌تابی چون آفتاب
می‌ربایی از دیده خواب

می‌رسد با بانگ صبح از سوی او
آن نسیم جانفزای کوی او
گر دل من بی‌‌قراری می‌کند
او بهارست و بهاری می‌کند

می‌دانم که می‌آیی
چه غم دارم ز تنهایی
شب هجران شود کوتاه
رسد صبح امید از راه...

از امیرحسین خان سام بود......

نمی دانم برای چه کسی گفته ولی می دانم برای شما نوشتم من..
چه آلبومی است این "صبح بهار باران".
با مهر

Posted by جواد ـ ق at August 18, 2005 2:53 PM

روزی یک دسته کولی ریختند توی خیابان ما . گاه گاهی می آمدند با لباسهای رنگارنگ با النگوهای نقره چادری کهنه به سر داشتندکه یک طرف آنرا روی دوششان می انداختندیک کیسه روی کولشان و دستهاشان پر از متاع های بی خریدار .............

Posted by آونگ خاطره های ما at August 18, 2005 11:26 AM

سلام استاد
با گردون كه گرداننده اش بودي تا گردنه’ ادبيات آزاد انديش همراه بودم ... نسل ما ... نسل سوخته ... عطش حضور شما را در رگ و پي دارد ...
فريدون سه پسر داشت را خواندم به مدد نت كه اكنون فرياد ادبيات زير زميني فراتر از بلندگوهاي هرزه’ حاكميت به گوش خلق اله ميرساند ...
اما ابهاماتي مرا به خود داشته :
- آيا در اين داستان روايت سياست بر ماهيت داستان رجحان نيافته ؟!
- محدوديتي براي نويسنده به جهت اختلاط داستان و شعر و... با تاريخ وجود ندارد و آيا ما درگير يك روايت تاريخي با رنگ ولعاب داستاني نميشويم ؟!
آيا لطافت و تاثير گذاري داستان در پوشيده بيان كرد حقايق نيست ؟! عريان گويي آيا وظيفه خطاب نيست ؟!
ترجيح مي دهم جسارت مرا بر نادانيم حمل كنيد تا بر بي ادبي و جسارتم ...

Posted by alireza at August 18, 2005 9:33 AM

آقاي معروفي ي گرامي، سلام.
"شهرزاد من" را ديروز در "اخبار روز" خواندم. دست مريزاد!
اما در سرآغاز، يك اشتباه لپى هست. نوشته ايد "محمد درخشش"
وزير فرهنگ "دكتر مصدق" بود. اين نادرست است. "درخشش" ده سال
پس از فروپاشي ي دولت "مصدق" در كابينه ي "علي اميني" وزير فرهنگ
شد.
اين مطلب را ديروز در پيامي براي آقاي "تابان" نوشتم و خواهش كردم كه اشتباه را يادآوري كنند. اما امروز كه نگاه كردم، ديدم كه اعتنايي نكرده اند و آن اشتباه، هم در "اخبار روز" و هم در تارنماي شما بر جا مانده است.
با درود
جليل دوستخواه

آقای دوستخواه عزيزم،
سلام. چه خوب که شما هم در اين فضای مجازی حضور داريد. در اين مورد دوست خوبم "مسعود" به من اطلاع داده بود، اما من بر اساس گفته ی خود آقای درخشش ديگر به ليست وزرا نگاه نکردم، با اين حال از شما و مسعود ممنونم.
با احترام / عباس معروفی

Posted by Jalil Doostkhah at August 18, 2005 2:48 AM

نوشته بسیار خوبی بود . وقتی این طرف و انطرف را نگاهی میکنم و میخوانم بسیار خوشحالم وبلاگم همراهی و نام یدک کش چنان نویسندگان حلقه ها ی ملکوتی و یا لیست ان دیگر وبلاگهای نامی نیستند. از ین ازادی که منافاتی با دموکرات بودن ندارد بسیار خوشحالم. فکر هم نمیکنم هر همراهیی بتواند درسی در دموکراسی برای دیگران باشد همانطور که ا نسان مجبور نیست در بسیاری از محیط های کاری ایران و یا هر جای دیگر کار و زندگی کند. غیر این حرکت ها و جابجایی انسان هم باید زیر سووال رود . برخی جابجا هم میشوند چون از نوع خودشان در ان گونه محیط ها ز یاد شده است مثال ان را در بسیاری از مهاجران میبینم .خنده دار است اگر بخواهم با همان ها که از خودشان فرار کرده اند و من از انها .فرهنگ بسازیم. هر کس پی کار خودش وقتی یکی دنبال پرستش افریننده ی گرد بودن زمین میگردد و یکی مثل من با زمین خوش است

Posted by علیرضا at August 17, 2005 10:53 PM

مثل هميشه عالي عمو عباس جونم
سايه مي گه:
اميد هيچ موجزي ز مرده نيست
زنده باش
و شما زنده تريني هنوز هم
زنده بماني
قربان شما
بدرود...

Posted by احمد زاهدي لنگرودي at August 17, 2005 7:10 PM

تماما مخصوص چي شد ؟ تو اين هير و وير غريب نمونه؟ نگه يادي ازش نكرديم !

Posted by bahar at August 17, 2005 6:57 PM

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
...
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید "مأیوس نباش"؟
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم...

همداستان همیشه، همزاد شهرزاد، عزیز...
خاک را بگذار و دیاران را... راهی شیم، پی مه! برا شهرزاد، پریا و نازلی!
مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است...
سرده! نیست؟

Posted by پری ناز at August 17, 2005 12:46 PM

چه سان به کوه دماوند بند بگسست چه سان فرود آمد اساس سطوت بيداد را چه سان گسترد؟ چو برق آمد و چون رعد چه سان به خرمن آزادگان شرر انداخت چه پشته ها که ز کشته ز کشته کوهی ساخت کجاست کاوه ی آهنگری که برخيزد اسيريان ستم را زبند برهاند و داد مردم بيداد ديده بستاند گسسته بند دماوند ديو خونخواری به جامه ی تزوير نقابش از رخ برگير دگر هراس مدار اين زمان ز جا برخيز! کنون تو کاوه ی آهنگری بجان بستيز وگر نه جان تو را او تباه خواهد کرد دوباره روی جهان را سياه خواهد کرد بدی و نيگی را رسيده گاه جدال و پيکار است بکوش جان من اين جنگ آخرين بار است کنون شما همه کاوه ها بپا خيزيد و با گسسته بند دماوند جمله بستيزيد که تا برای هميشه به ريشه ی ستم و ظلم تيشه بزنيد و قعر گورها گذار پيکر ضحاک نشان ظلم و ستم خقته به به سينه ی ضحاک. /حميد مصدق

Posted by mardi be nameh hich kas at August 17, 2005 10:52 AM

ممنونم

Posted by najla at August 17, 2005 9:10 AM

Mr. Maroufi: I felt very sorry for your situation, the snakes that you had raised in your bed, started to bite you in the neck. We do not have to be a rocket scientist to understand this mentally derailed individual named Hussein Derakhshan. Any one familiar with the basics of psychology would see that this person is a mentally sick and there is no cure for his illness. He is suffering from what is called “ inferiority complex ” which had to cover up by acting as a superior to others. If times come up, this Hussein Derakhshan would be a torturer. an executioner and a mass murderer. Believe me none of Saddam Hussein’s man were borne with an AK-47 in their hand. I am not blaming you but vast majority of the bloggers had closed their eyes for this person’s inappropriate attitude and even in this post of you, you did not have the guts (be Farsi mishe khaye) to mention his name. Unfortunately vast majority of Persian “ intellectuals” have a prostitute personality and they do not have the guts ( khayeh) to talk openly. You and others are going to pay high price for your opportunistic and feminist attitude. If; Instead of wasting your precious time: reading and visiting this stupid asshole person named Hussein Derakhshan's site, you would have pick up some decent books and understand the nature of human being, you did not have to feel like shit these days. Sorry for foul language.

Posted by Sahand at August 17, 2005 5:11 AM

شما مرا عصباني مي كنيد. اين بار بيش از هميشه. وقتي قلمتان اين چنين گوهرچكان مي تواند ريشه هاي تيره بختيمان را عريان سازد و شهرزاد را از پس هزاره ها فريفته خويش كند چگونه راصي مي شويد كه آن را به كار گل وا داريد تا به پاسخگويي ابلهكاني مزدور خسته شود؟ به من قول بدهيد از اين پس همان ماه بلند آسمان ما باشيد كه به عوعوي سگان وقعي نمي نهد و لذت همخوابگي با شهرزاد دنياي قلم را با خطاب حتي تويي به آنها نمي آلايد.

Posted by hosein at August 17, 2005 3:46 AM

Dear Mr. Maroufi; you said everything, in a beautiful way; what is left for us to add?! ...........with best regards

Posted by anita at August 17, 2005 12:28 AM

چه زیبا:" شهرزاد به ما آموخت هم قصه بگوییم و هم مراقب باشیم کشتار نشود."
راست می‌گویید، در این روزگار ما هر کداممان باید شهرزادی بشویم .

Posted by زیتون at August 16, 2005 11:47 PM

و فردا سحر گاه /شهرزاد قصه ي ما ادامه ي خويش را در خون قدم مي زد/و دختران جوان عشق را در چشم هاي خود /سياه مي كردند

Posted by فریاد ناصری at August 16, 2005 11:12 PM

می دونید چرا این روز ها قحطی عشق است؟
چون قحطی مرد داریم
دنیا پر از نامردهایی است که شهرزاد ها رو بلعیده اند
فقط یه مرد باید می اومد که شهرزاد رو از دل قصه ها بکشه بیرون تا سال ها بعد مادرها قصه ی دختربچه ای رو برای بچه هاشون بگن که یه روز رفت تو اسمون و به یه ستاره چسبید تا افسانه ی ستاره ی دنباله دار فراموش نشه

Posted by نوشا at August 16, 2005 10:48 PM

استاد عزيزم,

"شهرزاد من " را تا به انتها خواندم , تا انتهاي چشمانم ,تا انتهاي وجودم.
و از قلم شما ...
نه , از عشق قلم شما , گيج و تب دار به دنبال كلماتي مي گردم تا نشان دهد غوغايي را كه در وجودم بر پاست.

محتاج قصه نيست گرت قصد جان ماست
چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است.

شاد زيد ...
مهر افزون...

Posted by pooneh at August 16, 2005 10:39 PM

چه روزها و شبهایی می گذرانیم شبهایی پر از التهاب و نگرانی و روزهایی پر از انتظار انتظاری تلخ و کشنده.

از آن شبی که عکس تکیدهء گنجی روی صفحهء مانیتورظاهر شد زندگیمان روال دیگری پیدا کرد.

همان شب بود که رمان فریدون سه پسر داشت را شروع کرده بودم به خواندن .با فریدون سه پسر داشت رفتم به سالهای جوانیم........

Posted by آونگ خاطره های ما at August 16, 2005 9:00 PM

آقای معروفی
در باره آنچه که شما در نامه خود برای خوانندگان تان نوشته بودید من نظرات خود را در وبلاگ خود نوشتم. چرا که باور من بر این است که نوشته های شما چکیده نظرات تان است و از طرفی نظرات باید مرتبط باشند. پس آن را در اینجا نگذاشتم که اگر دوست داشتید می توانید آنها را در این آدرس بیابید:
http://www.dizbad2002.persianblog.com/
با احترام به نظرات شما و باقی هم بقای تان

Posted by سلیمان at August 16, 2005 6:55 PM

كه جايي كه درياست من كيستم

Posted by sara bagheri at August 16, 2005 4:51 PM

آقاي معروفي حرفهايتان :همچون برکه ای است آرام که با عبور ابر و خط پرواز پرندگان اشتیاق تماشا را در ما بر می انگیزد.

نوشته زير پاره ايست به حرمت شما. چشم به راه پاسختان هستم
15 August
هنرمند در بهترین حالت می تواند به هدفها و مسایل مورد نظر در کارش اشاره کند نه اینکه آنها را در گوش و چشم ما بچپاند یا بخوردمان بدهد. و گاهی بدتر آنها را بجود و سپس در حلق ما بریزد، اعمالی که از بی باوری هنرمند به خواننده و بیننده یا شنوده حکایت می کند، و این در مورد رمان نویسی از اهمیت ویژه ای بر خوردار است.
رمان بر خلاف حکایت و قصه است. در داستان و قصه و سریالهای تاریخی پلیسی همه چیز بر محور رویداد و شخصیت شکل می گیرد. در رمان فرم و فضاست که ما را در بر می گیرد. در اشکال دیگر روایت ما به سرعت بدنبال رویدادها و نتیجه گیری هستیم در حالی که در فضای حاکم بر رمان همه چیز در آرامش و سکون به نمایش درمیاید و ما را به اندیشیدن و پرسشگری می خواند. از آنجاست که ما در آن با قهرمانان رمان به چالش می نشینیم، همدردی و یا ستیز می کنیم. و اینها بر می گردد به این واقعیت که در رمان این فرم و فضاست که پایدار می ماند نه تنها مصالح و مواد و شخصیتهای بکار برده شده . برای نمونه رئالیسم صادق هدایت نه بخاطر آن است که مواد اولیه و شخصیتهای بوف کور از زندگی واقعی آن طور که بوده است گرته برداری شده است، بلکه بواسطه آن فرم و شکل و فضاییست که هدایت از واقعیتهای رایج ساخته و پرداخته است. و از رو می توانیم بگوییم که جهان رمان جهانی تخیلیست که نویسنده با آن ما را مجهز به اشتیاق و نیازی رویایی می کند که در راستای خود به محرکه فعالیتهایمان تبدیل می شود.
بگمان من برای رسیدن به این هدف، درک مفهوم همسویه بودن اشتیاق و اندیشه در خود آگاهی انسان است، که در اصول همدیگر را تکمیل می کنند همچون برکه ای آرام که با عبور ابر و خط پرواز پرندگان اشتیاق تماشا را در ما بر می انگیزد. برای این کار رمان نویس باید توانایی ایجاد فراموشی موقتی جهان واقعی را بهنگام خواندن رمان داشته باشد تا بدان وسیله به رویاهایمان بپردازیم. ما بنادرست رویاهایمان را برای زندگی کردن بکار می گیریم و فرسوده می شویم، در حالی که می بایست زندگی کنیم تا به رویاهایمان بپردازیم.
انسان در شرایط کنونی بیشتر در وضعیتی بسر می برد که همچون حیوانات همیشه در حال آماده باش و بررسی موقعیت بیرونی خویش است تا بتواند به زندگی ادامه دهد. همه ی هوش و هواس ما صرف خبر یابی و جهت گیری های متناسب با بازار و شرایط بیرونی ما می شود، و این آن بیدادیست که ناروا انسان بر خویشتن خویش می کند و زندگی را غم انگیز و بی اعتبار می کند. با رمان و در شعر ناب است که تمایل به یک زندگی متعالی و برتر از روزمرگی ها در انسان بوجود می آید.

Posted by علی کريمی at August 16, 2005 4:27 PM

با سلام و درود
تقديم به شما

بي تو خاكسترم
بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو تنها و خاموش
مهري افسرده را بسترم
بي تو در آسمان اخترانند
ديدگان شررخيز ديوان
بي تو نيلوفران آذرانند
بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو اين چشمه سار شب آرام
چشم گريزنده ي آهوانست
بي تو اين دشت سرشار
دوزخ جاودانست
بي تو مهتاب تنهاي دشتم
بي تو خورشيد سرد غروبم
بي تو نام و بي سرگذشتم
بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو اين خانه تاريك و تنهاست
بي تو اي دوست
خفته بر لب سخنهاست
بي تو خاكسترم
بي تو
اي دوست

(م. آزاد)

Posted by آرش at August 16, 2005 3:02 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
چه‌قدر زیبا بود. شش یا هفت ماه پیش که آقای د.ط برای برنامه‌ی تارنوازان جوان از فرنگستان به دانشگاه تهران آمده‌بود می‌گفت دلیل این‌که دیگر تصنیف خوب نداریم این است که دیگر عشق به کار وجود ندارد و کسی به خاطر عشق نمی‌آید وقت بگذارد و موسیقی ارائه دهد. و بعد از مدتی شروع کرد درباره‌ی ناخن صحبت کردن که چه‌ ناخنی مناسب سه‌تار است و از یک‌ونیم ساعت سخنرانی، 10 دقیقه درباره‌اش گفت. یا خانم م.س در سخنرانی‌اش در تالار رودکی در جشنواره موسیقی، پس از تبیین عشقی بودن موسیقی، پانزده دقیقه از خدمات‌اش برای ساز ق گفت!
به نظر شما، به کدام عشق باید دل خوش کنیم؟! مگر نه این‌که هنرمند عشقی واقعاً نداریم؟ اما خب، به هر حال شما هنوز خوب هستید و این همه‌ي اعتراف‌هاست.
راستی، این ماه کتاب اولیس تو لیست کتاب‌های زیر چاپ انتشارات نیلوفر، آمده بود. خیلی خوش‌حال شدم. نمی‌دانید از وقتی پرتره را خوانده‌ام چه‌قدر مشتاقم اولیس را بخوانم. راستی آقای معروفی می‌گویند خیلی کتاب پیچیده‌ای است. راست است؟! می‌شود یک نقد بر این کتاب هم بنویسید؟ مثل پیکر فرهاد که بر بوف‌کور نوشتید. البته نقد که نه! اما من بوف‌کور را با پیکر فرهاد فهمیدم. برای اولیس هم این کار را بکنید.
موفق باشید.

Posted by مهرداد at August 16, 2005 11:17 AM

حسين درخشان را فراموش کنيد.
http://rokgoo.blogspot.com/2005/08/blog-post_16.html

Posted by Rokgoo at August 16, 2005 9:39 AM

آقاي معروفي
روزي به شما گفتم كه خجل مي شوم در كنار نوشته هاي قشنگتان كلامي به زبان بياورم گفتم كه نوشته هاي من در اينجا به مانند خرمهره ايست در كنار يك مشت مرواريد و شما با آداب بزرگي مخصوص به خودتان به من جسارت داديد .
جسارت مي كنم و مي نويسم كه چه مي كند اين قلم شما با روح خوانندگانتان !!!
چند بار اين نوشته را خواندم. خواندم و خواندم مست شدم ! گاهي با شهرزاد و قصه هايش همراه شدم و در ساليان دور روبروي شهرزاد نشستم و گوش دادم . گاهي به 20 سال پيش سفر كردم . به زماني كه هزار و يكشب را مي خواندم و از دنياي اطراف بي خبر، شب و روز خواندم خواندم ... گاهي به آنجا برديد مرا كه نا مردمي هايي به اهل قلم اين مرز و بوم شد كه قوم تاتار را رو سفيد كردند .
آقاي معروفي از اول متن تا به آخر هر دم به سوئي پرتاب مي شدم ، نه پرتاب كه نه !!! مثل اين كه بال پروازي داشتم و نرم و سبك به هر سو كه مي خواستيد مي كشانديد مرا آنچنان كه ديگر خوانندگانتان را.

من خوب نمي توانم بيان كنم حسي كه دارم اما خيالم راحت است كه شما خوب مي فهميد چه مي گويم .
آه آه آه ..............چه كلمه’ زيبايي ست آه !! تنها اين آه است كه مي تواند بيان كند حس درونم را .
وآ......ه كه چه به دل نشست اين "شهرزاد من "

Posted by آونگ خاطره های ما at August 16, 2005 9:04 AM

بسيار جالب و زيبا بود . مثل هميشه
مطلب جديد در تارنما گذاشته ام در رابطه با كابينه جديد .
خوشحالم مي كني اگر بخواني .

Posted by faryad at August 16, 2005 7:45 AM

بسيار زيبا بود--- دارم فريدون سه پسر داشت را ميخونم--- گل دسته هاي محبت...

Posted by fazel at August 16, 2005 6:54 AM
Post a comment









Remember personal info?