Comments: يک يادداشت کوچولو

سلام ,خدمت تمام مخلوق هايي كه نوشته من را مي خوانند.
يك خواهشي داشتم اگر دوست داشتين اين نوشته من بخوانين البته متن كامل رو نمينويسم ولي نظرتون به اي-ميل ام بزنين k_a_l_a_gh@yahoo.com
ممنون.

ساعت چه بيتفاوت ميگذرد از هر ثانيه
پاييز در همين نزديكي است نقش نمناكش به شيشه پنجره ام مي بارد
و چه تنها است نگاهم
مرگ كي هم آغوش من خواهد شد
من كي دچار ابديت تاريك و كمي نم خواهم شد
كسي از مادر بزرگ نپرسيد عاقبت كلاغ قصه ها چه شد؟
تنهايي يك كلاغ در زمستان چيست؟
ايا كسي قارقار كلاغ را ترانه ميداند؟
مرگ چه زيباست اي كاش بعد از مرگ باز هم باران ببارد
از چه كسي بپرسم ايا قانون سنگ فقط شكستن حجم سكوت شيشه هاست؟

راستي كسي از قانون خدا ميداند؟
اگر سكوت رنگ قانون فرياد بود
اگر گريه از قانون خنده تبعيت ميكرد
اگر سفيد همرنگ قانون سياه بود
چه كسي ميخواست بگويد شب سرد است كلاغ ها كجا رفتند

خدا سردش نشود

Posted by پدرام شهرود at September 9, 2005 10:14 PM

پونه ی عزیز
اقای معروفی سالها تو ایران بودند
سالها تو المان بودند
وسالها برای خیلی از ادمها تو کشورهای مختلف داستان خوندند.
پس متعلق به همه ی این ادم ها هستند و هیچ کس نمیتونه اون رو ازاین همه ادم بگیره.
اما
اقای معروفی حق دارندشهرزاد روتو خلوت اتاقشون راه بدن که اروم اروم رو میزشون بشینه و یه عالمه قصه تو گوششون زمزمه کنه
کسی چه میدونه شاید این شهرزاد یه شبح باشه یا یه هاله ازمه و دود

فقط خوداقای معروفی میدونه اون چیه؟یا کیه؟

در هر حال ما هممون اقای معروفی رو دوست داریم
برای همیشه.....

Posted by یه ادم معمولی at August 24, 2005 10:57 PM

سلام
من هر چند وقت يكبار دلم تنگ مي شود ميايم اينجا سلامي مي كنم

Posted by صادق at August 24, 2005 6:32 AM

سلام ,
خواستم به ياد شهرزاد بيارم كه هر روز كلي آدم ميان اينجا, توي اين سايت , دنبال آقاي معروفي مي گردند .
مي شه آقاي معروفي رو پس بياري!!

شاد زي..
مهر افروزن ...

Posted by pooneh at August 23, 2005 9:36 PM

تنها شاعران مي توانند كودكي خويش را اينگونه به ياد آورند .و تنها شما مي توانيد اينگونه از خويش و عشق بگوييد.

Posted by sheida mohamadi at August 23, 2005 6:11 PM


monsiur maroufi.
vaghti avazato mikhunam yade un! mioftam ..yade garmash.
baram az garmaie un avaz kon!
Ezzat Ziad ghazale

Posted by ghazale at August 23, 2005 8:49 AM

تو مثل معجزه
دروقت یاس و نومیدی
ظهورخواهی کرد.......
میدانید شهرزاد همیشه رو اون میز پر از خوشبختی نشسته , با دست هاش گرداگرد شما یه قصر شیشه ای ساخته تا شما فارغ از هر اشوبی با تماما عشق بنویسید و بنویسید تا شهرزاد از نوک قلم شما بنوشد و زنده بماند که اب حیاتش است.
بدون شما شهرزاد میمیرد...

Posted by نوشا at August 23, 2005 12:05 AM

عجب ... هميشه كارهاي شما را خوانده ام آقا از سالها پيش كه شايد هم ده هفده سالي بشود تا حالا . شما هم بياييد اگر زندگي و ...زندگي اجازه دادند شما هم بياييد ترجمه هاي مرا بخوانيد.
علي رضا سعادت

Posted by Ali Saadat at August 22, 2005 10:54 PM

با درود . اميدوارم آخرين رمان شما در ايران هم چاپ شود. موفق باشيد

Posted by masood at August 22, 2005 9:59 PM

جذاب ترين و هوس انگيز ترين كار دنيا اينه كه به ياد بياري يا به ياد آوردن آدمهايي كه زيبا فكر ميكننو تماشا كني.بخوني. بشنوي.اين همه قرن .اين همه ........

Posted by mahta at August 22, 2005 3:12 PM

سلامم:)

Posted by صورتک at August 22, 2005 2:57 PM

يادداشت هايتان موسيقي دل انگيز زنده بودن است استاد....

Posted by beheshtin at August 22, 2005 9:36 AM

سلام
بنويس تا ثابت كني كه هستي.راستي... چه احساسي داري وقتي با خودت مي انديشي كه صفارهرندي وزير فرهنگ كشورت شده؟؟فرهنگ؟شريعتمداري؟صفارهرندي؟
راستي!! به روز هستم استاد!

Posted by مستانه at August 22, 2005 6:59 AM

سلام
اميدوارم طعم آزادي را روزگاري همه تجربه كنيم
به منم سر بزن منم به خواننده هات اضافه شدم و با وب لاگت همراه

Posted by zahra at August 22, 2005 6:09 AM

اميدوارم هميشه ميز ات تميز باشد و شهرزاد راه خانه ات را در هر كجا كه باشي بلد باشد

Posted by فرياد ناصري at August 22, 2005 12:12 AM

بودنتان با قلمي اينچنين..مايه دلگرمي نوشته هاي سرد من است

Posted by ilia at August 21, 2005 10:59 PM

و دوباره تماماَ مخصوصاً... و دوباره حضور خلوت انس...

Posted by کورش عنبری at August 21, 2005 10:19 PM

سلام دوست عزيز. چقدر خوب است كه انسان بتواند به ياد بياورد.و چقدر زيباتر آنكه بتواند آن لحظه ها را دوباره به ياد بياورد.چقدر خوب بود كه ميان ما انسانها اينهمه فاصله نبود و چه بهتر اگر خود اين فاصله ها را ايجاد نمي كرديم. چقدر دلم ميخواهد خيلي چيز ها را به ياد بياورم.

Posted by nasser at August 21, 2005 7:47 PM

هوای حرف تو باز ما رو برد به سرزمین مقدس...

Posted by samira at August 21, 2005 6:54 PM

سلام عمو جون
تو هم هي اشكم رو دربيار
بي معرفت احوالي از ما نمي پرسي
از قاسم كشكولي و كار بزرگي كه آغاز كرده هم حمايت كنيد لطفاَ
http://kashkoli.blogspot.com
شاد باشید که ما پیروزیم

Posted by احمد زاهدي لنگرودي at August 21, 2005 6:19 PM

سلام.
نمی تونم نگم که: از نظر من «هزار و یک شب» و «شهرزاد» بهترین ها و دوست داشتنی ترین ها هستند!
سال ها پیش، «شهرزاد» کورساکوف رو مطالعه کرده بودم! یعنی هم شنیده بودم هم مطالعه کرده بودم. نمی دونم چی باعث شده اون اثر هم تا این حد بی نظیر خلق بشه؟ ممکنه تاثیر خود شهرزاد و هزار و یک شب بوده باشه؟ استفاده مستقیم یا غیر مستقیم از «شهرزاد» و تم اون، جرات می خواد... اما وقتی استفاده می شه، اثری زیبا خلق می شه... البته با رعایت مقدمات بنیادی خلق اثر!
یعنی ممکنه این افسون، زیر سر خود «شهرزاد» بوده باشه؟

شهرزاد زنده است. زنده تر از ما که ظاهرا زندگی می کنیم حتی...

Posted by Blue Whisper at August 21, 2005 5:59 PM

سلام استاد

خیلی خوبه.هرچند که ....ولی آدم نباید خودخواه باشه.شما بنویسید ما یه جوری می خونیمش.

منتظريم.

Posted by جواد_ق at August 21, 2005 5:33 PM

چشمه ئي،
پروانه ئي، و گلي كوچك
از شادي
سر شارش مي كند
و ياس معصومانه
از اندوهي
گران بارش:
اين كه بامداد او، ديري است
تا شعري نسروده است.

چندان كه بگويم
«ـ امشب شعري خواهم نوشت»
با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود
چنان چون سنگي
كه به درياچه ئي
و بودا
كه به نيروانا.

بنويسيد استاد، تا همیشه، که تمامی حجت هستن ما "کلمه" است...
کاش، ای کاش من هم از ماه بار بر دارم...

Posted by پری نار at August 21, 2005 4:48 PM

بنويس ...چرا كه اميد در دست شاعر و نويسنده است . بنويس چون بايد يادمون بياري ( حالا هر جور كه بلدي) اما استاد چه جاي خواندن منظومه هاي عرفانيست در آن زمانه كه نيرنگ فرهنگ مي شود

Posted by shobeir at August 21, 2005 3:11 PM

اقاي معروفي: بهنود در رابطه با شما نوشتهمطلبي نوشته خوندين...

Posted by fazi at August 21, 2005 1:01 PM

نميدانم چرا تصميم گرفتم بعد از سالها برايت بنويسم...
تند و تند فلاش بكها در جلوي چشمم ر}ه مي روند
روزهايي را به خاطر مي آورم كه آمده بودم ميدان امام حسين و آن نشريه گردون
كه البته براي من در مركز زمين واقع شده بود
معروفي عزيز مرا به ياد نمي آوري ...ولي مگر من مي توانم فراموش كنم
كه مرا به منزلت دعوت كردي تا برايمان كلاس قصه نويسي بگذاري
سفارش عكس دادي اتوبوسها تازه زنانه مردانه شده بود و من عكس گرفتم
از همان زاويه ها كه خود خواسته بودي كه اي كاش نمي گرفتم
شماره بعدي گردون رفت براي هميشه رفت و من اين خبر كيهان را كه تورا محكوم
به شلاق كرده بودند ده ها بار كپي گرفته بودم و 000
و ديگر چه جز آنكه دلم براي گردون تنگ شده است ...
دلم براي استادم عباس معروفي عزيز تنگ شده است...
مي داني اين روزها كتابهايت را براي هزارمين بار مي خوانم
به اميد آنكه روزي برگردي00000

Posted by علي at August 21, 2005 12:32 PM

سلام آقاي معروفي عزيز !
چند سال پيش كه سريازي بودم دوستي داشتم به غايت دوست !
در پايان دوران سربازي ام بهم گفت : من هم با تو يك دوره سربازي را گذراندم .
حالا من هم به شما مي گويم : من هم با شما دارم قدم به قدم يه داستان مي نويسم . گزارش هاي شما از كارتان چنان مرا درگير داستانتان كرده كه خود را جزئي از آن مي بينم .
همواره شاد باشيد و عاشق
تا بعد

Posted by صد سال تنهایی at August 21, 2005 11:14 AM

سلام استاد.
من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم.
زيبا و خواندني است.
از آخرين يادداشتتون لذت بردم چون به من هم فضاي خوبي براي نوشتن داد.
راستش بعضي موقع ها مينويسم.
خوشحال ميشم به منم سري بزنيد.
و البته نظر استادي بدين.
از اينكه هستيد و مي نويسيد بي اندازه خوشحالم.
سلامت و زنده باشيد.

Posted by OMID at August 21, 2005 10:14 AM

خبر خوبي بود. موفق باشيد.

Posted by akram mohammadi at August 21, 2005 9:23 AM

يادم بيار.........عالي بود...مثل نگاهی که خیلی طول نمی کشد اما به کفایت کشیده می شود...درست مثل صورتی که مهتابی باشد و بشود یادش آورد...می شود؟

Posted by نقطه الف at August 21, 2005 9:22 AM

بهار کردن دلها چه کار دشوارست.و عمر شوق چه کوتاست بین ادمها.میان تک تک گلها غمی سرخست .و غم به وسعت دریاست بین ادمها...................خوشحالم که اینجام و نوشتهای زیباتونو می خونم دوس داشتی بیا کلبه منم....www.daryam10.persianblog.com

Posted by ..........darya at August 21, 2005 8:30 AM

دل فولادم
------------

ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.

رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
*
فکر می کردم در ره چه عبث
که ازین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگیرد مشکلها آسان.
و جهان را داند
جای کین و کشتار
و خراب و خذلان.

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.

از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ـــ ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون ـــ
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

(نيما يوشيج)

Posted by آرش at August 21, 2005 8:21 AM

خيلي چيزها هست كه بايد يادم بياوري. وقت تنگ است عباس جان. بنويس

Posted by dozdaki at August 21, 2005 7:56 AM

سلام..راستي چي شد چند وقت قبل گفته بوديد كه داريد مياييد ايران؟ طياره گيرتون نيومد؟

Posted by nazbanu at August 21, 2005 7:52 AM

شهرزاد ما کی خواهد آمد فکر میکنید؟

Posted by سورئالیست at August 21, 2005 6:43 AM

salam, i guess this is for those who have forgotten who they were ... and now they are like those fish in Forough's poem
نگاه كن كه در اينجا زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه ميداري ؟

Posted by anita at August 21, 2005 4:00 AM

ياد داشت كوچكتان ، هزار و يكشب بود !

Posted by آونگ خاطره های ما at August 21, 2005 2:30 AM

آره يادمه!

Posted by daydad at August 21, 2005 2:07 AM

استاد عزيزم,

شما آنجا پشت ميز تازه خلوت شده از روزمرگي نشسته و حكايت مي نويسيد و شهرزاد كه روي ميز نشسته به آهنگ قلم تان گوش مي دهد.
اگر سر را برگردانيد, آنجا پشت پنجره اتاقتان صورتي چسبيده به شيشه كه ميخواهد صداي قلم شما را بشنود و به شهرزاد نشسته بر ميز كه قصه را تا به انتها مي داند, غبطه ميخورد .

شاد زيد ...
مهر افزون...

Posted by pooneh at August 21, 2005 1:19 AM

سلام جانا!
مثل اينكه نم نم باران بهاري باريدن گرفته،
پس با زايش لذتبخش دردهاي جديديت جانا، منتظر هبوت شكوفه‌ها و سبزه‌ها در كويرمان ميمانيم.
مبارك باشد اين باروري.

Posted by سينا هدا at August 21, 2005 1:06 AM

عباس جان سلام
یادداشت کوتاهی که نوشته بودی باید به چیزی تبدیل شود که می خواهی. خوشحالم که تصمیم گرفتی آن را تمام کنی. منتظرم متن نهایی آن را بخوانم. برایت آرزوی بهروزی می کنم.
علی آرام

Posted by ali aram at August 21, 2005 12:45 AM
Post a comment









Remember personal info?