Comments: حافظه‌

آقا سلام چندي است كه رمان سمفوني شما را خوانده ام و با شما حرف ها دارم

Posted by نوري at September 15, 2005 4:11 PM

آقا شما بيا و فقط شعر بگو!
روشن باشي!

Posted by ali at August 27, 2005 10:47 AM

((قدم)) بر ميدارم
((روشن))!
عاشق،
پر شور
در رگِ هر ثانيه ام جاري:
خونِ نشيطِ احساس
و روحم عجين!
با يك روح باستاني
باستانيِ ايراني
...

قدم بر ميدارم
روشن!
((سوت)) نميزنم!
ولي لبريزم از ((واهمه))!
براي تو
و آناني كه به سانِ تو اند
دلهاشان: مخملِ واژه
انگشتهاشان: نورِ هدايت
...

قدم بر ميدارم
روشن!
سوت نميزنم!
ولي اما...
لبريزم از واهمه!
از براي نويسندگان،
از ((دره))
و ((اتوبوسِ ارمنستان))!
...

استاد!
اندامِ چشمانم را،
و روحِ ايرانم را
ميسپارم
به حافظه ي دستانت
سرمستشان كن!
من عاشق نويسندگانم!

Posted by سهراب at August 27, 2005 10:24 AM

همه ي شب ها به چشم همه ي ادم هاي دنيا تاريك نيست..
بعضي شب ها براي بعضي ادم ها پر از ستاره و شبنم و نورند.

شب شما هم سرشار است؟

خوش به حال اون ستاره ها و شبنم ها و نورها كه قدم هاي شما را خير مقدم مي گويند.......

Posted by نوشا at August 27, 2005 8:56 AM

بسيار پرطنين و زيبا بود.

Posted by Majid Z. at August 27, 2005 7:48 AM

هميشه پيروز باشي. جناب معروفي داستان بنويس!داستان

Posted by shaheen at August 27, 2005 6:40 AM

سلام . آقاي معروفي من همچنان منتظرم كه خبر گفتگوهاي شما در راديو فردا ( كلاس از راه دورتان ) را بشنوم . من چند بار براتون ميل فرستادم و آدرس پستي شما را خواستم اما جوابي نرسيد . يعني نه ؟

سلام
آدرس پستي من
Abbas Maroufi
Kant Str. 76
10627 - Berlin - Germany

abbasmaroufi@gmx.de

Posted by leila at August 26, 2005 10:27 PM

آن روزي كه چشمانت به من گفت
لب‌خندت به من خيره شد
عشق بر من وزيدن گرفت
آن روزي كه دستانت با دستانم هم‌آغوش شد
كلماتت بر تن من نوازش
عشق در من آفريده شد

Posted by سياوش at August 26, 2005 7:43 PM

دلم گرفته است
دلم عجيب گرفته است...

Posted by sheida mohamadi at August 26, 2005 6:40 PM

چه زیباست
همین و بس

Posted by نیما نیلیان at August 26, 2005 6:08 PM

سلام. نمیدونم از اینهمه احساس چی بگم....

فقط همیشه باش و همیشه یاری کن . زیباست بی واهمه قدم زدن....

اما کو . شجاعت....؟؟؟؟؟

Posted by حمیده at August 26, 2005 5:41 PM

salam... aali bood ... vaghean lezzat bordam ... sari be kolbeam bezanid khoshhal mishavam

Posted by sosan at August 26, 2005 3:17 PM

من از سنگي كه پاي يك كبوتر را به خود بسته است بيزارم
من اينجا عاشق آواز و پروازم
من اينجا ....

Posted by nasser at August 26, 2005 2:49 PM

چرا این چند خط مرا به گریه انداخت؟
با تمام وجودم حس کردم. با کمک این موسیقی بی‌نظیرِ وبلاگتان.
ممنون به خاطر هر دو؛ احساس و آهنگ.

Posted by علیرضا at August 26, 2005 1:10 PM

قشنگ بود.

به نظر من ٬حس لامسه ٬ حس مهجوری است در ادبیات ما. اینطور نیست استاد؟

در صورتی که آدم٬ با سر انگشتانش می‌تواند معجزه کند.

بامهر


Posted by جواد_ق at August 26, 2005 10:23 AM

سلام.
خيلي زيبا بود.
راستي آيا آخرين ايميل ما به دستتان رسيد؟ لطفا بي خبرمان نگذاريد.

Posted by hamid at August 26, 2005 5:57 AM

سلام عباس اقا ! عرض ارادت .
راستی کجا اشتباه شد ؟ کجا ما راه را گم کردیم و راهی بیابان و هزار تو و شب اندر شب شدیم ؟
کی ما را از مزارع نمک عبور داد ؟
ما که قمرالملوک وزیری و درویش خان و شیدا و ابوالحسن صبا و علینقی وزیری و ایرج و فردین و فروغ فرخزاد و پوران و پروین و عهدیه و فرهاد و داریوش و عارف و ابراهیم گلستان و بهرام صادقی و عباس نعلبندیان و آربی آوانسیان و ..داشتیم . چرا شهیدان و شاهدانی مثل طاهره قره العین و امیرکبیر و گلسرخی و جزنی و چه گوارا و احمدزاده یک دفعه جای خود را به چمران و بهشتی و لاجوردی و نواب صفوی و باهنر و اراذل و اوباش دادند ؟ گناه از که بود ؟ چرا مهرجویی و کیارستمی و افخمی و .. ماندند و تن در دادند و معروفی و فرخزاد و هزاران تن دیگر ، تن در ندادند و به غربت پیوستند ؟
راستی چرا فقط یک حافظ داریم و هزاران رهی معیری و شهریار و فرخی و انوری و......

چرا فقط یک نیما و هزاران سایه و کسرایی و کدکنی و میرشکاک ؟
راستی چرا ؟
به یادتان و با مهر . سوسن .

Posted by سوسن at August 26, 2005 2:28 AM

زيبا بود
ممنون از ايميل شما
شاد باشيد
بدرود...

Posted by احمد زاهدي لنگرودي at August 26, 2005 1:29 AM

سلام /سلام /زيباست /اندام را به حافظه ي دست ها سپردن

Posted by فرياد ناصري at August 26, 2005 12:56 AM

از شانه هاي خدا بالا رفتم - با دلهره -
حالا همقد شما شده ام!؟
"سلام".

Posted by pooneh at August 26, 2005 12:44 AM

جالب بود ....

Posted by علیرضا at August 26, 2005 12:26 AM
Post a comment









Remember personal info?