Comments: تماماً مخصوص

توي سال بلوا سمفوني توي موومان يكم زير آب دارم زدي .آيدينم كردي .عاشق سورمه شدم هر روز واسه يك لحظه ديدنش تا صبح قاب درست مي كنم . گرگ مي شم زوزه ميكشم .

Posted by aidin at October 23, 2005 11:08 PM

خسته نباشي مرد بزرگ.
چند روزيه كه قلبم بازي در مياره. منتهي من قاعده بازيشو بلد نيستم هي مي بازم و راهي بيمارستان مي شم.
چه بايد كرد جز ساختن.
فصل اول و دوم رمانت را خواندم. دستت درد نكند.
بابا اين همه شور و شوق از كجا مياري تو؟
موفق باشي.

سلام آقای بايرامی
قلب مهربان شما را می بوسم
با مهر/ عباس معروفی

Posted by mohamad bairami at October 11, 2005 9:31 PM

گذشته ها مهربون تر بودين!!!

Posted by الهه at October 11, 2005 7:44 PM

سلام

مي دانم كه سخت است اين زندگي
ولي هنوز هم مانند كودكي ام همه چيز را پاك و بي ريا مي بينم

زيبا بود مطالبتون
خوشحال ميشم به وب لاگ من هم سري بزنيد

Posted by mosafer at October 10, 2005 4:30 PM

ماه رمضان . خيابان انقلاب ، بوي كاغذ ، بوي كتاب و شما بجاي من مستِ بوي كاغذ شده بودي ، هنوز هيچ كتابي نخريده بودي و از گوشه چشمهات اشك روي گوشي تلفن همراهت مي ريخت .
چشمهات دودو ميزد و هراسان از كنار قفسه ها و ويترين هاي كتاب مي گذشتي و همانطور كه با عصبانيت جواب تلفن را مي دادي به من فكر مي كردي
هوا گرم بود ، تشنة بودي و آب در دسترس شما نبود . در ذهنت به من گفتي: اي كاش بودي!
ومن در اتاقم روي تخت نشسته بودم و به عطر لباس شما فكر مي كردم.
گفته بودم هيچ چيز مثل عشق نيست ، اگر ، شما آنرا زيباترين حس تجربه شده تاريخ زندگاني ات قلمداد كني.
ومن چقدر نگران شما بودم كه نكند عشقت از دست برود . كه حست از دست برود. و در آن صدا كه لبريز آرامش است بغض بيفتد.
نمي خواهم ديگر در ني ني چشمان شما ستاره ها را گم كنم. يادت كه هست چشمهاي شما شب بود و چشمهاي من دنبال ستاره بود . پلك كه مي زدي؟!
و پولكها را مي ديدم كه ازچشمت شروع مي شدند وشبيه گربه ها از ديوار حياط بالا مي رفتند . شما يادت هست؟
لخت شده بودي و توي حوض خانه شنا مي كردي و موهاي خيست ريخته بود روي شانه هات ، دندانهايت به هم مي خورد ، دست هايت را بهم مي فشردي و مي خنديدي .
پدر هنوز آن درپوش فلزي را كه شبيه قفس بود روي حوض نگذاشته بود و هنوز دختر همسايه توي حوض خفه نشده بود.
گفته بودي : من پري درياهام
گفته بودم : و من پسر ساحل ، تنها و سرگردان ، بسته به يك جزيره دور افتاده
ويك روز دريا تو را به آغوش من انداخت و تنهايي من پايان گرفت .
گفته بودي : مي ترسم عشق از دست برود . گفته بودم كه عشق شبيه ماهي است توي دستهاي ما .
نبايد بگذاريم ليز بخورد. اگر ليز خورد يا بر مي گردد ته دريا يا مي افتد روي خاك و مي ميرد.
گفته بودي: و اگر توي دستهاي ما بماند ؟!
توي خيابان انقلاب انگار مي دويدي و كتابي هم دستت نبود و اصلاً متوجه مرد كوري كه با اكورديون مرا ببوس گل نراقي را مي نواخت نيز نشده بودي ودائم بمن فكر مي كردي كه حالا سيگارهايم تمام شده بود.
ومن به طرح جلد كتاب رباعيات خيام نگاه مي كردم كه توي قفسه كتابهام بود . وآرام دست به سيم هاي گيتارم مي كشيدم و دلم مي خواست آوازي از زمان هاي دور زمزمه مي كردم . دلم مي خواست گره كرواتم را محكم تر مي بستم . دلم مي خواست درآن لحظه تمام مردگان با من سر به سر مي شدند وترانه مي خواندند.

Posted by حميدرضا سليماني at October 10, 2005 3:53 PM

سلام !موفق باشيد!
رمان نوشتن زيباترين كاريه كه مي تونه روياها رو به هستي برسونه!وشعر رويا سازه! قلم در دستان يك عاشق زنده مي شه ونفس مي كشه! نفس مي ده و ستاره ساز شبهاي آدم ها مي شه! هميشه پاينده و پايدار باشيد!

Posted by شيوا at October 10, 2005 1:42 PM

"میدان انقلاب "
--------------
می ایستد هر چند دقیقه یکبار
با تکه چوبی کشیده لای همان نرده های سبز
گاه می خندد و ــ شکسته های دندانش
گاه جفت پا می پرد جلوی عابران
خم می شود و ــ زخم های پشتش
می ترسند و کنار می کشند
انگار برق چاقویی دیده باشند که می آید سمت قلبشان

روزنامه ها در باد
لکه های خون بر باتوم و
چپه های مو در کف سربازان
"انقلاب" آرام می گرفت
در دست های اینهمه سپور اینهمه پلیس
دستی به آسمان نمی رسید نمی رسد
چنگ می زند به موهاش
در تق تق یکنواخت چوب لای نرده های همان دانشگاه

گرداگرد تهران را گردی کبود پوشانده است
کسی نمی بیند
می بینم: دور برداشتنش را
هر لحظه هر روز
همین کنار همان خیابان همین میدان روبرو

Posted by سعید داراِ یی at October 9, 2005 6:38 PM

سلام
نمي دونم براي چندمين باره كه ازتون خواهش ميكنم بهم سر بزنين.
اما انگار ...
به كمكتون نياز داشتم...اما...يادتون نره...
من بازم منتظرتونم. ..ديگه به انتظار عادت كردم...

Posted by الهه at October 9, 2005 11:12 AM

and this
دلم‌ مي‌خواست‌ اگر گير مي‌افتم‌، به‌ سرعت‌ شروع‌ كنم‌ به‌ دويدن. بدوم‌؛ در انتظار يک گلوله بدوم.

...
i'm speechless

Posted by paradox at October 9, 2005 5:37 AM

چقدر رؤیاهای‌ عجیب‌ دیدم‌ كه‌ وقتی‌ از خواب‌ بیدار شدم‌، هرگز دیگر به‌ یادم‌ نیامد، و بوی‌ عطری‌ از دست‌رفته‌ در دلم‌ چنگ‌ زد كه‌ همیشه‌ تا همیشه‌ خودم‌ را نبخشم.
beautiful...and deep
but very sad
.......

Posted by paradox at October 9, 2005 5:12 AM

...اين روزها ديدارت را جيره بندي كرده اند

شنيدن آوايت نوبتي شده است

هفته اي يكبار از پشت تلفن

مثل آن سالها كه مادر هر از چندي ملاقاتي مي گرفت

با لباسهاي زير تميز

و قدري ميوه

و قدري خيال

و قدري ،

هواي ،

آزادي ...

Posted by nasser at October 8, 2005 11:02 PM

سلام خوشحال شدم. با آرزوي سلامتي براتان.

Posted by akram mohammadi at October 8, 2005 5:17 PM

سلام. خسته نباشید استاد.
شعر گفتن یادتون نره.

Posted by اشکان پارسی at October 8, 2005 2:41 PM

يادت رفت بگي اينارو چرا مي نويسي؟

Posted by man at October 8, 2005 6:04 AM

hamin alan ferydoon se pesar dasht ro tamoom kardam.faghat mitoonam begam az lahzeye ke shorrosh kardam nazashtamesh zamin ta tamoom shod. ye hesi tu ketab bood ke nemizasht velesh konam.ziba bood mesl e hamishe

Posted by maryam at October 7, 2005 9:42 PM

سلام آقاي معروفي ... متنش رو با اجازه گذاشتم تو وبلاگم ... هم باران ،هم اخبار روز و هم وبلاگ شما رو اكثر ISP ها فيلتر كردن ... خيلي ها منتظرش بودن ... ممنون ..........

Posted by phoenix at October 7, 2005 8:22 PM

سلام آقاي معروفي ... متنش رو با اجازه گذاشتم تو وبلاگم ... هم باران هم اخبار و هم وبلاگ شما رو اكثرا آي.اس.پي ها فيلتر كردن ...

Posted by phoenix at October 7, 2005 8:21 PM

بدتان نيايد آقا، ما همه ي روزهاي سفر را لابلاي كتابهاي شما غوطه خورديم و تمام دلتنگي ها را لابلاي كتاب شما بر زديم رفت! هرچي دغدغه از ديروز و امروز داشتيم قاطي بغض شما كرديم و تو فرياد نوشته تون خالي كرديم! بدتان نيايد آقا! ما هميشه شما را دوست داشته ايم و داريم! از خيلي سال پيش، از همون وقتي كه دست رد به سينه ي همه ي فريادهايي زدن كه ناخودآگه رها شده بود! بدتان نيايد آقا، اتفاقاَ تا هميشه هم دوستتان خواهيم داشت، تا وقتي كه ما را دوست ميداريد!

Posted by aftabparast at October 7, 2005 3:21 PM

با تشکر از لطف شما . ممنون از آدرس ِ فریدون . موفق و سلامت باشید.

Posted by Nader at October 7, 2005 12:27 AM

برای دوستانی که نوشته بودند آدرس داستان٬ فیلترشده. امیدوارم این یکی عمرش کفاف بدهد.قبلی که انگار٬ باز نمی‌شود.


http://freefilter.4t.com/f.html

یادی هم از باطبی می‌شود.

بامهر

Posted by جواد ـ ق at October 6, 2005 10:58 PM

سلام آقای معروفی . میخواستم اگه ممکنه زحمتی بکشید و آدرسی را که میشود از آن فریدون سه پسر داشت را داون لود کرد به طریقی به من معرفی بفرمائید. اول بار یادم نیست خلاصه ای از آن را کجا دیدم ) فریدون سه پسر داشت و یک دختر( یه همچین مضمونی یادمه!

اين هم آدرس فريدون سه پسر داشت:
http://fereydoon.malakut.org/

Posted by Nader at October 6, 2005 4:52 PM

سلام
خوشحالم , راستش احساس غرور كردم ...
هميشه موفق و پر كار باشيد.

Posted by mitra at October 6, 2005 3:59 PM

قدم كه مي گذاري روي نسيم
سايه ات مي افتد روي خاطره ها
قدم كه مي گذاري روي آب
موج مي گيرد تمام زندگي
قدم مگذار روي زمين
مباد خاطر زندگي ات آزرده شود.
پرنيان

Posted by پرنیان at October 6, 2005 2:53 PM

سلام
همه ي سلام هاي دنيا
تماما مخصوص شما
با مهر و احترام.....

خواندم
لذت بردم
مست شدم
و حالا چنان پرم كه مي توانم روي صدايتان نماز بخوانم
نمازي مست مست
دست افشان و پاي كوبان و قهقه زنان
نمازي تا عرش ملكوت
تا دل خدا هم بلرزد
مثل دل من....

Posted by شبنم at October 6, 2005 12:59 PM

و باز تماماً مخصوص!!
آقای معروفی عزیز!
چه ذوقی داشت این خبر و چه تو ذوق‌زننده بود این فیلتر ینگ! امیدوارم که بتوانم یه جوری گیرش بیارم. گرچه با این سرعت‌های پایین اینترنت و سرعت بالای حضرت فیلترینگ بعید می‌دانم کاری از پیش ببرم.
بهرحال منتظر برای تمام "تماماً مخصوص"

Posted by کورش عنبری at October 6, 2005 12:34 PM

آقاي معروفي اين آدرس فيلتر شده....

Posted by درنگ های نابهنگام at October 6, 2005 12:19 PM

فیلتر بود آقای معروفی. نمی شود داخل شد. کاش تو سایت خود تون هم می گذاشتید. دلم گرفت

Posted by soodaroo at October 6, 2005 8:07 AM

شروع کردن یک کار جدید، زدن کلنگ یک کار نو و حتی باز نوشتن یک کار قدیمی همه‌اش می‌تواند هیجان انگیز باشد.
اما آنچه مهم است آخر آن است....

سورئالیست هم برای همیشه تمام شد.

می دانید دیگر تحمل ماندن ندارم، احساس می‌کنم درجا می زنم. ابتذال وبلاگستان مرا آزار می‌داد.

البته اینکه وبلاگت فیلتر شود معنی اش این است که برایشان مهم است که تو چه می نویسی،
( دیگراین روزها حس می‌کنم این برایشان دشمن نیستند، بلکه از دوستانند !!)
و این نشانه خوبی‌ست....
حیف اما که نشانه های خوب همیشه ...

بگذریم؛ شاید روزی دوباره به یک وبلاگ لینک دادید، ندانسته که نویسنده‌اش همان سورئالیست از یاد رفته است...

انگار قسمت هم نبود در حلقه ملکوت بنویسم( البته که قسمت تنها کلمه‌ایست برای فریفتن خودمان)

بدرود معروفی عزیز......بدرود.

Posted by سورئالیست at October 6, 2005 6:03 AM

واي كه چقدر خوشحالم:)

Posted by زیتون at October 6, 2005 2:37 AM

تماما مخصوص را تماما مخصوص بايد خواند...!!!

Posted by سروش(جوجه جغد!) at October 6, 2005 1:16 AM

سلام ايكاش در بين نوشته هاي تو اون يكي نبود مي ترسم آخر زبانم براي گفتن ناكفته هاي آن داستان باز بشه . سلامت باشي و موفق

Posted by kiyanoosh at October 5, 2005 9:55 PM

مبارک باشد. هم برای شما٬ هم برای ما.

اخبار امروز را من نمی‌توانم باز کنم. اما برای دوستانی که احیانا این مشکل را دارند یک فیلترشکن مجانی سراغ دارم که می‌توانند با کپی٬ پیست آدرس کامل داستان٬ آن را همین امشب بخوانند. فرداهم خیلی ها تعطیل‌اند.
حتما این‌کار را بکنند که فردا٬ خود این سایت هم فیلتر می‌شود. من که آقای معروفی سه چهارجا کپی‌اش کردم!!

آدرس داستان:(برای زیاد شدن سرعت عمل!):

http://www.iran-chabar.de/1384/07/12/maroofi840712.htm

آدرس فیلترشکن:

https://www.nopath.net/antilog.php

Posted by جواد‌ - ق at October 5, 2005 8:55 PM

سلام . با اجازه لينك به بلاگ نيوز داده شد . پيروز باشيد

Posted by آونگ خاطره های ما at October 5, 2005 8:55 PM

"تا كجا با مني؟" و "ورگ"
همين ديروز خريدمش.
از يه دستفروش
چاپ سال 66

Posted by dozdaki at October 5, 2005 8:46 PM
Post a comment









Remember personal info?