Comments: فصل دوم

به به

Posted by geegee at February 16, 2006 11:22 PM

عروس روزهاي برفي

1
بوي خاك مستم مي كند
پر مي شوم از عشق
گيج مي روم...تاب مي خورم...
در پيچ و تاب ِمه آلود روزهاي رفته
چنگ مي زنم، با همين دست ها
همين دستهاي لرزان از التماس و حسرت
به آخرين واگن از قطار خاطراتي
كه گم مي شود در عمق دره هاي پوشيده از برف...
و از نوك انگشتان منجمدم
مي رويد...رشد مي كند...رشته هاي كلافي سرخ
كه در سينه ام ريشه دوانيده است
و نمي دانم گذشته ي غريق را نجات خواهد داد
و يا مرا به عمق برف ها خواهد برد!!!
چنگ ميزنم...چنگ ميزنم...
برف و سرما را تاب مي آورم
اما چگونه مي شود ميان كبك هاي بي سر دوام آورد؟؟؟
كبكهايي كه سرشان در زير خروارها برف مدفون ماند
و بي سر
همچنان خرامان مي رقصند
و ناخن هايشان را تيز مي كنند
براي دريدنم...
دريدن قلبي كه در اين سرما، هنوز مي تپد ...تا سرخ بماند!!!
آه... اي كبك ها...
اي كبك هاي بد بخت...
اي كبك هاي بي سر...
دلم برايتان مي سوزد
براي مغزهاي منجمد و قلب هاي كودنتان
چه سيه روزيد شما...
كه آزادي و عشق برايتان
در خوردن يك فنجان قهوه ي داغ در اين يخستان معنا مي گيرد...
و چه خوشبخت
زير پاهاي تاريخ
فسيل مي شويد!!!
............................................
2
بوي خون بيتابم مي كند
پر مي شوم از خشم
مشت مي كنم ....با همين دست ها
همين دست هاي لرزان از خشم و سكوت
مشت مي كوبم
بر سينه ي آسمان
و از دل آسمان خاكستري
همچون پشت يك خارپشت
هزاران قفس مي رويد ...و قنديل مي بندد!!!
..................................................
3
بوي باروت كه مي آيد،
مي دانم كه اين پايان يك تراژدي ست...
دست هاي خسته و لرزانم را
به نشان خداحافظي در هوا مي چرخانم
و
عروس روزهاي برفي ميشوم...
عروس برف ها!!!

Posted by الهه at October 16, 2005 11:53 PM

ردي از من
-----------
شب همان نه ــ بعد از هفت سال ــ
دوباره سوزش کابل را بر پشتم حس می کنم
در ساحلی هستم شمال یا جنوب نمی دانم
ندا می آید : پنهان شو
نخل : چون هسته در خرماهای من
صیاد : چون در در صدف های من
ترسیده ام و سر به هر سو می چرخانم
از دور شعله ای چون لبان تو می سوزد
می دوم تا یک قدمی
به سردی دهانم را پس می زند

رسیدند در هیات بوته ها
با برگ دهانم را بستند
با شاخه استخوانم را شکستند
و با ریشه از سقف آویزان کردند

به هر سقف که نگاه می کنم
ردی از من باقی ست .

Posted by سعید دارایی at October 16, 2005 4:07 PM

استاد عزيزم سلام .
وقتي چشمم به دو فصل اول رمان ( تماما مخصوص ) افتاد اشك در چشمانم جمع شد ! هنوز هم نمي دانم كه آيا اين رمان در اين سرزمين نفرين شده چاپ خواهد شد يا نه ؟! چند روز پيش به سراغ انتشارات ققنوس رفته بودم و از آنها خبري از شما و آثار تازه تان گرفتم . گفتند هنوز معلوم نيست ! كه مجوز بگيرد يا نه ! آنها اسم ( طبل بزرگ زير پاي چپ ) را آوردند به عنوان كتابي كه در دست وزارت زيباي ارساد است ! و وقتي از تماما مخصوص پرسيدم اطلاعي نداشتند !
خيلي مي خواهم خودم را كنترل كنم و اين دو فصل را نخوانم ! تا كتاب منتشر شود و همه را يك دفعه ببلعم ! اما آيا مي شود ؟...

پاينده باشي .

Posted by Bamdad at October 15, 2005 8:21 PM

به سلامتی و مبارکی امريکا جناب اقای حسين درخشان را با تی پا و اردنگی از خاک امريکا اخراج کرد. آمين.

Posted by khandan at October 15, 2005 7:06 PM

من هم در آن خرابه به انتظار نشسته بودم اما نه با فرشاد .منتظر بودم اما نه به انتظار موسا زابلي .من تنها بودم و منتظر تاريكي مطلق تا خود را به روشنايي امروز برسانم.
پاينده باشيد

Posted by رضا at October 15, 2005 2:48 PM

تفته ام مي كند اين غربت و تنهايي از سلامي تماما مخصوص زبانه مي كشد و من حسرتم را تف مي كنم.

Posted by شيدا محمدي at October 15, 2005 10:34 AM

خيلي عالي ..

Posted by sodeh negintaj at October 15, 2005 12:54 AM

جسارته ها ولي من دوست دارم شما شعرم رو بخونين و نظر بدين. ميدونم انتظار زياديه ولي خوب ...! آهان راستي شعرم تو وبلاگمه!

Posted by آفتاب پرست at October 15, 2005 12:20 AM

سلام. اميدوارم تماما مخصوص به سرنوشت فريدون سه پسر داشت دچار نشود. خاوهم خواندش. با عشق! آقاي معروفي! هنر است زندگي كساني را تحت تاثير قرا دادن.

Posted by Moeen at October 14, 2005 9:15 PM

آذربلاگ، سرویس رایگان وبلاگ با دارا بودن بخش مدیریت در سه زبان آذری، فارسی و انگلیسی. فولدر و فایلهای شخصی و غیر اشتراکی،بانک اطلاعاتی مجزا، قابل انتقال به وبلاگها و سایتهای شخصی، 10 برابرسرعت بیشتر از سرویسهای مشابه، قالبهای متنوع و امکان تعویض با قالبهای طراحی شده شما، امکان ثبت نام برای دیگران در وبلاگ شما، امکان تایید یا رد نوشته ها و پیامها ، بخش کمک به کاربران و نیز دارا بودن بخش تالار بحث و بررسی چگونگی استفاده از سرویس. تبلیغات رایگان وبلاگها و سایتهای خبری و غیر انتفاعی. آغاز راه است، با ما باشید

Posted by Masood at October 14, 2005 8:06 PM

بروز شدم با مقاله ای پیرامون شعر آقای موسوی ( جنس ضعیف ) منتظر هستم

Posted by morteza at October 13, 2005 9:33 PM

سلام
همه چيز آني نيست كه مي بينيم و همينطور آني نيست كه مي بينيم.شما آني نيستيد كه ديگران فكر مي كنند و من هم خودم نيستم.حالا بودن بهتره يا نبودن؟
خود بودن بهتره يا براي ديگران ديگري بودن.يا ثل شما شايد ورا يا كمتر از ذهنيات ديگران بودن؟
خوشحالم كه تونستم يادداشت هاي روزانه ي شما رو بخونم.

Posted by emad at October 13, 2005 4:59 PM

سلام

اگر وقت كرديد اين خط خط هاي ما و گام هاي نخست داستان نويسي من را نگاهي بيندازيد ... به راهنمايي نياز دارم !

بالا افتادن !
http://deltang.ir/2005/10/blog-post_13.html

Posted by محمد واعظی at October 13, 2005 8:38 AM

سلامي تماما مخصوص...

Posted by سام الدين ضيائي at October 12, 2005 5:46 PM

سلام !وممنون ..........

Posted by ariana at October 12, 2005 10:20 AM

معروفی عزیز سلام
خوشحالم که کار جدی را شروع کردی، مرتب پیگیری می کنم و مهم نیست که تکه تکه آن را بخوانم. به هر شکلی ارزش آن را دارد. موفق و بهروز باشی.
علی

Posted by آرام at October 12, 2005 10:14 AM

سلام
...شما شعر ناب خدا هستيد
يه تكه از خدا كه روي زمين جا مونده...........

Posted by شبنم at October 12, 2005 9:48 AM

it was snowing
she smiled
and the time passed ,
but it was snowing yet
...
bests,
Nazanin

Posted by nazanin at October 12, 2005 9:31 AM

موهايم بلند شده بود، موهايي كه نذر شده بود حالا روي شانه هايم ريخته بود ، و مادر هر وقت به آنها شانه مي كشيد مي گفت: يا امام هشتم.
آن روزها به كودكستان لاله مي رفتم ، بازي ، رقص ، شادي و شعرهايي كه اكنون از ياد برده ام وخانم مربيِ قد كوتاهي كه دامن بلند مي پوشيد وعينك ته استكاني مي زد وهميشه يكي دوتا كتاب و اسباب بازي دستش بود .
بيشتر خانه ها آن روزها قديمي بود و روي ديوارها علف سبز مي شد . كوچه هايي تنگ ، آنقدرتاريك كه من براي ترسيدن ، هر افسانه اي را از افسانه باور مي كردم :« يه سردو گوش » و چقدر طول كشيد تا فهميدم كه «يه سر دوگوش» خود آدميزاد است!
آن روزها مثل سليمان نبي با مورچه ها حرف مي زدم و از كفشدوزك ها مي خواستم تا بروند دايي ام را بياورند و به مرغ هاي همسايه اصرار مي كردم تخم دو زرده كنند.
روزهايي كه وقتي از توي حياط به لبه ديوار پشت بام چشم مي دوختم خيال مي كردم آسمان آبي پائين آمده و به بام خانه ما چسبيده است.
آن روزها مادر كه هميشه غذايش روي اجاق گاز بود يك استكان آب روي سنكفرش كف حياط مي ريخت و مي گفت «حميدرضا برو از مغازه سر كوچه يه بسته سيگار بگير و قبل از اينكه آب خشك بشه برگرد » و من پله ها را يكي درميان مي پريدم تا قبل از آنكه آب خشك شود برگردم و هميشه سريع تر از آفتاب خودم را مي رساندم .
من در خانه اي بزرگ مي شدم كه آسمان ، خود را به بام آن رسانده بود ، خانه اي كه امروز ديگر نيست و هيچ پرنده اي بر روي ديوارهايش تخم نخواهد كرد .
سالهاست كه مادرم رفته ، انگار رفته براي من سيگار بخرد ، يك ليوان آب ريخته ام روي مزارش ، خشك شده و او هنوز برنگشته است.

Posted by حميدرضا سليماني at October 12, 2005 7:52 AM

دو فصل را خواندم. عالي بود. لذت بخش بود. كي منتظر متن كامل باشيم؟

Posted by nooshin at October 12, 2005 6:25 AM

سلام و ممنون. ممنون كه هستيد و مي نويسيد و هنوز صداي تان هست حالا هر چند هم كه فاصله ها دور باشد تا ايران. كتاب را جواز نشر نداده اند در ايران؟ يا قصد نداريد آن را به دست نا سپاس وزارت ارشاد بدهيد؟

Posted by soodaroo at October 12, 2005 2:53 AM
Post a comment









Remember personal info?