Comments: خورشيد و ماه

شعرهات بد نيست دوست دار ي دنبال كدوم شعرت رو برات بگم توعرض يك ثانيه؟

Posted by tamanna at November 27, 2005 2:20 PM

موفق باشيد و خوش بگذره:)

Posted by زیتون at October 24, 2005 12:48 AM

سلام استاد عزيز .
مدتي بود وقت نكرده بودم بيايم .
چقدر دلم مي خواهد اين رمان آخر را هم يكجا ببلعم .
راستي اگر مي شود به من افتخار دهيد و لينكم دهيد .
با آرزوي توفيق و شادي براي شما .
ضمنا گنجي را فراموش نكنيد .

Posted by فریاد جرس at October 21, 2005 10:07 PM

The beauty of your eyes is enough for me .
...

Posted by nazanin at October 21, 2005 8:23 PM

با درود فراوان
من نمي دانم چگونه براي شما و مجله گربه ايراني داستان بفرستم. مايلم اين كار را انجام دهم. اگر راهنمايي ام كنيد سپاسگزار خواهم شد

با سپاس فراوان فري رز جلال منش

خانم فري رز جلال منش
با سلام
شما می توانيد از طريق وبلاگ دوستم احمد احقری که سردبير گربه ايرانی است کارتان را ارسال کنيد.
ممنونم.
با احترام/ عباس معروفی
http://behshad.malakut.org/

Posted by freerose jalalmanesh at October 21, 2005 9:37 AM

كولاك كرد . اون كلمه ها كولاك كرد . ممنوم ..... خوشحالم مي كنيد ؟

Posted by ايليا at October 20, 2005 8:37 PM

هفت هشت ده بار

Posted by mahta at October 20, 2005 8:12 PM

سخته اينجوري فصل به فصل خواندن
مثل فريدون ... همه را با هم بذار تا بشينيم يك روزه بخونيم و بعدش تا صبح راحت گريه كنيم...

Posted by reza at October 20, 2005 4:48 PM

از هجوم پرنده بی پناهی
چون به خانه باز آیم
پیش از آن که در بگشایم
بر تخت گاه ایوان
جلوه ای کن
با رخساری که باران و زمزمه است.
چنان کن که مجالی اندکک را درخور است،
که تبردار واقعه را
دیگر
دست خسته
به فرمان
نیست...
شب زنده داری هایتان پر از دگمه های رنگی،پر از گوش ماهی،پر از شراب سفید...سفر خوش

Posted by پری ناز at October 20, 2005 3:13 PM

جناب آقاي معروفي

1-خواندن رمان جديدي از شما بسيار خبر خوشحال كننده اي است. هرچند كه هيچ كدام از سه فصل را نخواندم .اين جوري لذتش يا شايد دردش كمتر مي شود.

2-بند يك بايد بند آخر باشد.

3- آقاي معروفي!نزديك به دو ماه است كه هيچ خبري از گنجي نيست. منظورم دقيقا از زمان پايان اعتصاب غذاست. فكر نمي كنيد هنوز نوشتن درباره گنجي آن هم هر روز و هر ساعت لازم باشد؟ بهتر نيست به جاي همين لوگوي كنار وبلاگتان دوباره بنويسيد از گنجي و براي گنجي؟ فكر مي كنم گنجي را زنده و آزاد (تا كيد مي كنم روي اين كلمه آخر) مي خواستيم. حالا زنده است( تحت چه شرايطي را نمي دانم) ولي آزاد نيست!آقاي معروفي نوشتن براي گنجي هنوز لازم به نظر مي رسد. مخصوصا از طرف شما.... كه هنرتان نوشتن است.

4-گنجي را دريابيد. گاهي آدم فكر مي كند اگر مي مرد ما امروز داشتيم برايش هر ساعت مي نوشتيم . ولي حالا چه؟؟؟

Posted by رضا at October 20, 2005 2:43 PM

هنوز هر چي مينويسيد مال شهرزادتونه؟

هنوز شهرزاد انقدر خوشبخته؟ و انقدر ثروتمند؟

خوش به حالش...

Posted by شبنم at October 20, 2005 11:53 AM

كاش شما يا يكي از دوستانتون نقد سال بلوا را به فارسي ترجمه و در اينترنت منتشر مي كرديد

Posted by reza heydai at October 20, 2005 6:53 AM

شاد و موفق باشيد / گزارش هايتان را با گوش جان مي شنويم / بدرود...

Posted by احمد زاهدي لنگرودي at October 20, 2005 4:55 AM

این داستان شما مثل دیگر آثارتان بی نظیر است آقای معروفی. آدم حرف کم می آورد برای گفتن. شعر هاتون هم که دیگه نگو...

Posted by شیبا at October 20, 2005 12:27 AM

آقای معروفی عزیز!
فصل سوم رو هم که گذاشتید، ممنون. فقط اگر لطف کنید و تعداد فصل‌های رمان رو بگید و زمان انتشار نهایی آن را خیلی ممنون میشم. خب اگه بذاریم یه جا بخونیم بهتره که فصل فصل.
با احترام

آقای کورش عنبری
اين رمان چهل پنج فصل ديگر دارد، و تا انتشار نهايی در همين سال، جايی منتشر نخواهد شد.
با احترام
عباس معروفی

Posted by کورش عنبری at October 19, 2005 12:41 PM

صدايم مي زدي
صدايت در باد گم مي شد.

گريه كرده بودي و باران نباريده بود ، قرار نبود كه ديگر هيچ وقت باران ببارد.
صدايم زدي
ستاره ها يكي يكي به جاي باران از آسمان فرو مي ريختند!

روسري گلدارت را باد برده بود ، آويخته به شاخه خشك درختي كهنسال در باد تكان مي خورد.
خرمن خرمن گيسوي سياه داشت شانه مي خورد در باد.
تابوت هاي چوبي را يكي يكي از روي شانه ها زمين مي گذاشتند و از توي كفن هاي سفيد ، بوي كاغذ مي آمد.

بوي كاغذ گرفته بودي و دست هات توي دستهاي من بود. انگار اولين روز اسم نويسي مدرسه بود و تاج گلي از رز سفيد روي مو هات بود.
راستي اين موها را چه كسي با اين دقت مي بافت؟

و حالا تاجي از خار روي سر مسيح گذاشته بودند!
و عشق مي سوخت و از لابه لاي خاكسترش رنج هاي يك انسان آغاز مي شد.
شانه هاي مريم مقدس زخم خورده بود و از هر زخمش يك نوزاد سي ساله به دنيا مي آمد.
روياهايت را باد برده بود و آفتاب آنقدر تابيده بود كه حالا صورتت داشت كبود مي شد و ورم مي كرد.

عروسكت گم شده بود و صدايم مي زدي
و من پشت سايه ها خودم را از تو قايم مي كردم و عروسكت را تنگ در آغوش مي فشردم.
ديگر زمان معنا نداشت و تاريخ انگار يك دروغ بود تا مورخين ، سر بي شام روي زمين نگذارند.
فرياد زدم چقدر رنج ، ديگر بس نيست؟! ستاره ها هم كه به زمين افتادند؟!
و هرستاره الماس ريزي شد تا سينه ريزي از جواهر بر گردنت آويزان كني!

روسري ات را باد برده بود و خرمن خرمن گيسوي سياه داشت شانه مي خورد در باد.
و به پشت من گاوآهن بسته بودند كه روي زمين آرام بگيرم.

و شما دردوردست ها منتظر من ايستاده بودي و صدايم مي زدي و هنوز ساقه اي گندم به لب داشتي و سيب سرخي در دست هايت بود .

Posted by حميدرضا سليماني at October 19, 2005 12:13 PM

انتظار بيهوده ای بود
طلوع مشرقی نگاهت
...
چشم انتظار دوباره آمدنتان هستيم جناب استاد!
با مهر.

Posted by narges at October 19, 2005 11:54 AM

مانند گذشته زيبا و پر معني بود. خوشحالم كه باز هم در وبلاگ تان شعر نوشتيد. منتظر نوشته هاي بعدي تان هستم.

Posted by یک امیر at October 19, 2005 11:47 AM

سلام جناب معروفي-بسيار زيبا بود.مثل هميشه ... راستي جواب ايميل منو نداديد.!!!

Posted by fazel at October 19, 2005 8:25 AM
Post a comment









Remember personal info?