Comments: عکس‌ها

خورشید عمر منی گرمتر بتاب.
عباس:چرا اینقدر تلخ؟

Posted by سارا at January 22, 2006 11:03 AM

من هيچ از شما نمي دونم فقط كامنتارو خوندم
يه سوال:
آدم وقتي ميميره چه چيزي رو از دست ميده كه آدماي زنده هنوز اونو از دست ندادند؟

Posted by zendegi at December 15, 2005 7:27 AM

پیگیری سقوط هواپیمای خبرنگاران در http://www.15984.blogfa.com

Posted by masood at December 10, 2005 5:16 PM

سلام.يه سوال داره خفم مي كنه .كه چرا آيدا خود سوزي كرد؟؟
اگه ممكنه لطفا بهم بگين
ممنون

Posted by Sara Alambeigi at December 7, 2005 3:48 PM

آقاي معروفي عزيز شما در ذهن جواني من با آثار ارزشمندتان جا داريد.وبلاگتان هم خواندني بسيار دارد.از اين آخرين شعر كلي خوشم آمد.اين كامنت را گذاشتم هم براي تشكر و هم براي عرض اردات.

Posted by فهيمه خضر حيدري at December 6, 2005 8:35 AM

آقای معروفی عزیز! شما هم اگر جای من بودید که برای اولین بار وبلاگ نویسنده کتاب محبوب تان را باز می کردید و به شعری بر می خوردید که برای چند لحظه از دنیای اطرافتان جدایتان می کرد، دست آخر مثل من با گیجی فقط می نوشتید:
چه قدر به دل نشست! ممنونم.

Posted by غزال at December 5, 2005 1:10 PM

آقای معروفی هر روز به امید خواندن نوشته هایتان كانكت ميشوم اين شعرتون فوق العاده بود هميشه موفق باشيد و شاد

Posted by مریم بانو at November 29, 2005 10:18 AM

سلام آقاي معروفي عزيز !
هرچند مدتيه كه كامنت نمي ذارم ولي هميشه بهتون سر ميزنم راستش دارم براي كنكور ارشد درس مي خونم . اميدوارم كه بتونم درسامو خوب پس بدم!
تا بعد

Posted by sadsaltanhai at November 28, 2005 3:46 PM

معروفی نازنین:
با اجازه ات از آن عکس کتاب سال سوم استفاده کردم
با لینک به شما البته.
نوستالژی خاطره انگیزی دارد برای نسل بر باد رفته ی ما

Posted by سرزمین رویایی at November 28, 2005 11:20 AM

سلام معروفي عزيز!!!خيال ميکنم زنده بودنم را جا گذاشته ام جايی!!!...خيال ميکنم ديروز که بيايد دوباره تو را ميبينم.... خيال ميکنم فردا ديگر نيايد و دعا ميکنم که نيايد... فردا روز بدی بود ؛ گرفت تو را از من...منتظر ميمانم ...شب را تا صبح نميخوابم شايد صبح که بشود دوباره ديروز باشد و من و تو!!!!

Posted by داریوش at November 28, 2005 10:32 AM

سلام عباس جان
ممنون و منتشکرم بخاطر لطف و راهنمایی تان
اشکال برطرف شد.

Posted by آرش at November 28, 2005 6:11 AM

من خواب كسي را ديده ام
كسي كه مي شد چنان آهسته او را بوسيد
كه حركت آرام مويرگهايش را زير لرزش لبانت حس كني
و مستي عجيبي
آرام آرام زير پلك هايت بخزد
و تو بي آنكه خسته باشي
هوس كني سرت را در بالش فرو ببري
چشمانت را ببندي
و آرام ارام
گويي در آغوشش فرو ميروي
بخوابي.......

Posted by شبنم at November 28, 2005 12:45 AM

سلام معروفی عزیز!!! سئوال من این بود در واقع" چرا پشت جلد سمفونی مردگان " عباس معروفی" پشت جلد "سال بلوا" عباس معروفی" اما گردون سید عباس معروفی؟ این برای من گلایه ایست کهنه، همان وقت که ایران بودی و من دلی و بای و آهویت را هزار باره ورق زده بودم، ناگهان حس کردم عباسی که سمفونی را نوشته است بدش نمیاید از سید شناسنامه اش مددی بگیرد برای گردون، وگرنه، نه با سید مشکلی دارم نه با شناسنامه ات، و بی گمان عباسی را که سمفونی مردگان را نوشته و سال بلوا را قلم زده عزتش پاینده است، همین چند روز رفتم کتابهایت را خریدم میترسم نگذارند دیگر چاپ شود، میبینی مشکلم با عباس عاشقی نیست که دلی بای نوشته؟؟؟؟؟؟ حق بده!!!!


داريوش عزيزم،
فکر کردم همان بار اول ماجرا را دريافتی، ولی مهم نيست، بگذار برات بگويم؛ نام مدير مسئول و صاحب امتياز نشريه در شناسنامه ی آن بايد کامل و عين به عين شناسنامه درج شود، و اين اجباری است. من خود هرگز اصراری نداشته ام؛ چه آن زمان که با داشتن چنين موهبتی نان شان را به روغن می زدند، چه زمانی که اين چيزها از رونق افتاد.
من عباس معروفی ام، و اسمم را دوست دارم.
با احترام/ باسی

Posted by داریوش ربیعی at November 27, 2005 10:45 PM

مي بيني..؟؟؟تو هم دوست داري جوان باشي..
بس كن .وقتي چهره چروك مي خورد دل آيينه نمي شكند!
موفق باشي دوست عزيز لذت برديم

Posted by اسپرمی مجهول at November 27, 2005 10:27 PM

دلم آفتاب مي خواهد.
دلم ابر و باد و باران مي خواهد.

دلم خسته ي اين
هواي هاي تكراري است
دلم،
هواي جواني به سر كرده است
ياد آن روزگاران دور
كه تنها در آئينه مي بينم
آثار
لرزان و پر نبض و رازش.

دلم،
آفتاب مي خواهد
دلم،
براي لطافت دشتهاي سبز و شاليزارهاي برنج،
دلم،
براي آسمان آبي تنگ است.
دلم،
با درياي آبي و جنگلهاي سبز
كه چشمان جوشان اين زندگانيست
همنوا گشته است.

دلم،
جنگل شد و يادم آمد كه آتش گرفت
عجب آتشي بود!
ميان ِ سينه ام....

Posted by nasser at November 27, 2005 10:14 PM

"...
می‌دانی؟
از آن‌رو نمی‌خوابم
که با تو هیچ گاه شب نمی‌آید.".

زندگی زیباست؟
عاشقی زیباست؟
مرا هم دریاب،
مرا ببر به آنجائیکه نور می پاشند به رویای کودکی خاطره ها، به باغها به تاکستانها.
ما را امشب دیوانه کردی و سیگاری هم در دسترس نیست.
برقرار باشید.
سعید از برلین.

Posted by سعید at November 27, 2005 9:58 PM

عباس معروفي نازنين! با خودم مسابقه گذاشته ام. مسابقه گذاشته ام ببينم كي مچت را مي گيرم و مي گويم سُك سُك! مسابقه گذاشته ام ببينم كي آنروزي ميايد كه پشت همين دريچه غافلگيرت كنم و چشمهايت را از پشت ببندم و بگويم: "حالا اگه منو شناختي؟" اما نه! از چشم بند مي ترسم. اصلا بيا گرگم به هوا بازي كنيم... نه! ترس دارد. ميبيني بازي هايمان را هم دزديده اند. من مي ترسم. بيا تا نترسم.

Posted by محمد عرب زاده at November 27, 2005 2:41 PM

سلام اقاي معروفي! آقاي نويسنده! قبول كنيد داستان هاتان حرفه اي ترند. اين كه براي داستان جاي خاصي داريد و شعر را در حد روز نوشت پايين آورده ايد جاي بحث دارد و اين كه مي توانم خواهش كنم به نشريه ي الكترونيكي هفت گنبد سر بزنيد؟ داستانم داره ها!

دوست عزيز هفت گنبد
اينهايی که اينجا می نويسم شعر نيست. اينها روزنوشت های من است، گاهی خواب من است، و برای دلم می نويسم، ولی نوشته من است. همان نثری است که در رمان ها و داستان هام می نويسم، و به حضرت عباس من شاعر نيستم.
خوب شد؟
عباس معروفی

Posted by saeed biniyaz at November 27, 2005 1:46 PM

سلام.خيلي وقت است كه از هم بيخبريم .نه؟؟

Posted by soormeh at November 27, 2005 1:23 PM
Post a comment









Remember personal info?