Comments: دنيای رمان

بسيار بسيار زيبا بود.....و خيال انگيز!

Posted by sanaz at January 20, 2006 8:51 AM

سلام آقاي معروفي عزيز
من نمي تونم براي شما ايميل بزنم و نمي دونم چرا؟ به خاطر تعطيلات است؟
سال نو را با بهترين و زيباترين آرزوهاي دنيا براي شما كه بهترين هستيد مي خوام.

Posted by شبنم at December 31, 2005 2:55 PM

سلام آقاي معروفي عزيز... نوشته هاتون خصوصا شعرها خيلي زيباست...مي شه يكبار نوشته هاي من رو نگاه كنيد و كمكم كنيد براي نوشتن... من عاشق نوشتنم... :",

Posted by maryam at December 31, 2005 11:59 AM

حس زيبايي را انتقال مي داد اما از نظر فن شعر . آن را نمي دانم چه بگويم چون شاعر نيستم .در كل جناب معروفي گرامي كتاب ها و چاپ انها در اين وضع و حالي كه در نشر ايران پيش آمده به معجزه نزديك شده . طوماري از نوشته ها و صف هاي طويل انتظار و دغدغه ي بي هويتي نويسنده . چيز بدرد بخوري اگر نوشته باشي مي شوي غير قابل انتشار و مجوز نمي دهند و كاش به همين جا اكتفا شود . همه دچار خود سانسوري شديم . از بس داستان هايم را خودم سانسور مي كنم زخم معده به زودي خواهد رسيد شايد هم سرطان . ديروز تاريخ روسيه را در جلسه اي دنبال مي كرديم . در انتها چشم همه به اشك نشست ...چه تشابه غريبي !!!! هميشه موفق باشي .

Posted by گام معلق at December 31, 2005 11:55 AM

شعرم نمي آيد ولي حسم دارد مي تركد ازين شفافيت بيانتان عشق را آرزوست

Posted by sadaf at December 31, 2005 11:26 AM

سایت ادبی پارسی www.paarsi.comدر نظر دارد داستان کوتاه و شعر شما را به انتخاب خودتان بر روی سایت قرار دهد. درصورت تمایل نسخه ای از اثر خود را به ادرسpaarsi_site@yahoo.comارسال نمایید. در صورت تمایل عکس خود را نیز به همراه اثر میل کنید.

Posted by پارسی at December 31, 2005 8:16 AM

حالا كه از چشمت افتاد ه ام ولي اي كاش مي دانستم مرا هم يك روز مثل ابرو هايت بر مي داري؟ به روزم و منتظر يا علي

Posted by میرزایی at December 31, 2005 7:59 AM

تو باش كنار من
تنها من و تنها تو
و خداي تنها تر به ميهماني ما خواهد آمد .
هستي ها ؟

Posted by faezeh at December 31, 2005 7:13 AM

معروفی را به سمفونی‌اش می‌شناسم. شعر حالیم نیست. ترجیح می‌دهم جای هزار تا تیر و تخته‌ی وصل به هم، یک کلبه بسازم که نامش باشد "خانه‌ی من". برای همین هم شعر نمی‌گویم و فکر می‌کنم هر آن‌چیزی که از سر ذوق نوشته شود، حکمن شعر نیست. اگر چه برایتان مهم نباشد، لینک دادم. مخلص

Posted by تیله‌باز at December 30, 2005 9:44 PM

بند اولش خيلي قشنگ بود/خيلي

Posted by dokhtare jahanam at December 30, 2005 3:47 PM

خورشيد و خنده هات مال من
_____________________

مي خندي
سيب ها مي رسند و مي ريزند
ما در ميان بوته ها مي چرخيم
سرخ ها را در كلاه هاي حصيري مان جمع مي كنيم و
مثل چراغ جلو صورت تو مي گيريم
مي شمري و مي گويي: دو تاش كم است
به گونه هات اشاره مي كنيم و
مي خنديم
سيب ها مي رسند و مي ريزند
ما در ميان بوته ها مي چرخيم
سرخ ها را در كلاه هاي حصيري مان جمع مي كنيم و
مثل چراغ جلو صورت يكديگر مي گيريم

حالا هر چه مي چرخيم
هر چه جمع مي كنيم
هر چه مي شمريم
دو تاش كم است
كجا شد آن دو تا؟

Posted by سعيد دارائي at December 30, 2005 2:53 PM

دلتنگی من تمام نمی شود ...وقتی میبینم آیدینم را سر بریده اند ویک بار به خانه ام نمی آیی...بی تودنیای رمان های نیه شب که هیچ...شعر و نقاشی هم آبم نمی کند...یخ کرده ام...خیال نمی کنم ...نه...باور می کنم از جنس آتشی...اما خیال نمی کنم یکبار بیایی و آتشم باشی...

Posted by الهه at December 30, 2005 12:09 PM

استاد عزيزم. نميتونم بگم با شعرهاتون چه حس نازنيني دارم. برام شده مثل فال حافظ. هر وقت اومدم و خوندم جوابمو داده و منو با يه دل عاشق و زبان قاصر از زيبايي شعرتون بجا گذاشته. دوستتون دارم زياد

Posted by شهرزاد at December 30, 2005 1:19 AM

از عاشقي و اين شعرها که بگذريم، چاپ جديد کتاب سمفوني مردگان و کتاب ازل تا ابد را با آن نوشته زيبا در مورد حميد خان تبريک مي گويم.
کتاب سال بلوا را خواندم. زيبايي آن هم بماند براي بعد که به شما مي گويم. خيلي لذت بردم. همين، و بايد اضافه کنم کار پيکر فرهاد را دوست نداشتم واگر چه مقايسه "سنجش نا امني است اما در مقايسه با سال بلوا خيلي ضعيف بود.

شيدای عزيزم،
سلام.
مرسی برای سر زدن هات و احوالپرسی و اينا،
کتاب ها هر کدوم رنگ و بوی خودشونو دارن.
پيکر فرهاد کار پيچيده و سختيه. ديگه هم نمی تونم اونجوری بنويسم، می دونی؟ ماجرا اينه که اون خانمه می خواد از رويای آقا نقاشه برسه به ديدار آقای هدايت. ميشه و نميشه. و خب اون يه ضد رمانه، و با اين همه کاريش هم نميشه کرد.
مهم برام اين بود که زن اثيری بوف کور داستان رو از زاويه ی خودش روايت کنه. مهم برام اين بود که به حرفش بيارم.
عيبی نداره. يه سال بلوای ديگه می نويسم.
خوبه؟
باز هم ممنون. اگه هم کامنت برات نمی ذارم فکر نکنی شعرهاتو نمی خونم!
عباس معروفی

Posted by sheida mohamadi at December 29, 2005 11:50 PM

سلام. رفتم شب شعر برای گنجی؛ اما ...

Posted by یله at December 29, 2005 11:41 PM

گاهي قصه و شعر ، شوخيست. گاهي جدي است
گاهي هم بافنده اي بازيگوش در خيال ، كه راست و دروغ را به هم مي بافد.
"سعيد از برلين"


آفتاب به سر آسمان زده بود. ميني بوس قديمي توي جاده اي تازه اسفالت شده داشت مي گشت و جلو مي رفت . نرسيده به پيچ كنار جاده ايستاد . مرد نابينائي حدوداً پنجاه و پنج ساله كه چشمهاش فقط سفيدي داشت با موهاي ژوليده و پيشاني بلند ، آهسته سوار شد . لباس چرك سربازي تنش بود. يك عصاي چوبي دستش بود و يك گوني كثيف و چرب، پر از آت و آشغال بر روي شانه اش.
صورتش را به سمت بالا گرفته بود. صدايش توي ميني بوس پيچيد . صدايش بم بود :" سلام قربان ، مي دونم كه تنم بو مي ده . پس روي صندلي نمي شينم تا صندلي بو نگيره . مي نشينم روي كرسي اين وسط . شما هم كرايه كمتر بگير ، راننده جان! "
راننده توي آئينه نگاهش كرد و پوزخندي زد.
ميني بوس راه افتاد . شيشه ميني بوس پرده نداشت و از پشت آن نور آفتاب به داخل مي تابيد . صيدال صورتش را چرخانده بود به سمت نور . خيره ي آفتاب بود و اصلاً پلك نمي زد.
پيرهن چرك سربازي براي تنش تنگ بود . پيرهني كه معلوم نبود از كجا پيدا كرده بود . شايد كنار خيابان. آخر بعضي از سربازها وقتي سربازيشان تمام مي شود لباسهاي سربازي را زود از خود دور مي كنند . پرت مي كنند يك گوشه و يا به آتش مي كشند.
صيدال هر روز مي آمد شهر . موقع پياده شدن اول كنار خيابان بدون وضو نماز مي گذاشت . و بعد ول مي شد توي خيابان . صيدال كور مادر زاد بود . اين را خودش مي گفت اما مردم چيز ديگري مي گفتند . شايع شده بود زماني كه صيدال سرباز بوده ، سرهنگي اين بلا را سرش آورده است.
مردم مي گفتند ظاهرش شبيه گداهاست و گرنه زمين كشاورزي و ملك و املاك پدري زياد دارد . مي گفتند صبح ها راهي شهر مي شود به گدائي و شب ها بر مي گردد به ده و روي زمين هاي خودش مي خوابد .
مرد جا افتاده اي كه روبروي صيدال نشسته بود از او پرسيد: " واسه چي رفته بودي شهر؟ "
صيدال گفت :" رفته بودم شهر خدمت آقايان امداد ، دست به دامنشان بشوم ، ببينم شايد ماهيانه يه مواجبي برام بريدن. اميدوارم كه لطفشان شامل حالم بشه . مي خوام مواجبم رو ماهيانه جمع كنم و بعد به خود برادرهاي امداد بگم تا يه زن واسم پيدا كنند. زني كه همه چيزش مثل خودم باشه ، بجز سن و سالش . اگه سي و پنج ساله تا چهل ساله باشه بهتره ، نه جوانتر نه پيرتر ! البت دوست دارم بوي خوبي هم بده و پوست تنش نرم باشه . همين"
صيدال نشسته بود . همه زل زده بودند به او . صيدال زل زده بود به آفتاب و پلك هم نمي زد . گاهي كه ميني بوس با ترمز ناگهاني تكان مي خورد . صيدال پايش را محكم كف ماشين مي زد تا تعادلش را حفظ كند.
مرد سرخ و چاقي كه چهره اش شبيه قصابها بود با نيشي باز خنديد و گفت:" صيدال تو از كجا مي دوني كه بوي خوش و پوست نرم چي هست ؟ تو مزه زن رو چشيدي ؟ هي صيدال تا به حال كسي را بغل زدي؟ "
صيدال به طرف صدا چرخيد . آب دهنش را قورت داد و گفت:"اگه هيچكس رو بغل نكرده باشم تو بغل مادرم كه بودم ؟! توي آغوشش شير كه خوردم؟! و بوي تنش رو حس كردم و به تنش هم دست زدم"
و همين طور كه سعي مي كرد تعادلش را حفظ كند گفت:
"تازه....آن وقت ها كه جوان بودم و مثل حالا به اين روز نيفتاده بودم يه كسي منو بغل كرد. خوابيده بودم توي طويله ، يك دفعه ديدم يه چيزي روي لبمه ، گرم و خيس . دو تا دست اومده بود توي موهام . من هم خودم رو به خواب زدم و او ادامه مي داد . پهن شد بروي پاهام . نفس داغي داشت . خون پريد توي رگام . اما باز خودم رو به خواب زدم ...آخيش ... من يه جوري شدم اونروز . خودم هم نميدونم چه جور . نمي دونم كي بود . چي بود. اما هر كي بود جوان بود و بوي خوبي هم داشت و پوست تنش نرم بود. خيلي نرم! ... بعد هم قيژ كشيد ، رفت ... و من سالها در انتظارش توي طويله مي خوابيدم . اما ديگه هيچ وقت نيومد ... نيومد... "
مسافران ميني بوس سكوت كرده بودند.
صيدال گفت :"راستي شما مي دونيد چرا مادرم منو توي طويله زائيد ؟ مي دونيد چرا كسي زن بهم نداد؟ آخر من گداهستم اما گدا زاده نيستم ! پدرم خيلي مال داشت كه برادرم بالا كشيد و دختر چهارده ساله گرفت . حالا پسرش هيجده سالشه و رفته سربازي...
راستي اگر من زن بگيرم و بچه ام بشه . اونوقت بچه ي من ميشه گدا زاده ؟ و اين بد ميشه براي بچه ي من ، نه؟!"
مسافران زير لب مي خنديدند . راننده ضبط صوت ماشن را روشن كرد. صداي دي بلال پيچيد . صيدال ناگهان تكاني خورد . آهي عميق كشيد و گفت : " اوف " و با آهنگ سر مي جنباند. در آن لحظه از همه مسافران سر مست تر بود و از آوازي كه پخش مي شد حظ مي برد.

ميني بوس ايستاد. صيدال پياده شد با تقلا خودش را كنار كشيد و ميني بوس راه افتاد و صيدال تنها و بي كس . بدون هيچ راهنما و مراقبي . گوشهايش را تيز كرد . صداي ماشين نمي آمد . از عرض جاده گذشت و راه افتاد به سمت جاده ي خاكي و نمناكي كه به ده ختم مي شد.

صداي سگ هاي گله مي آمد . صداي ماغ گاو ، صداي گندم ها كه در باد شانه مي خوردند. و صداي گام هاي صيدال كه براي رسيدن به طويله ، با شوق روي جاده نمناك قدم برمي داشت.

آقای سليمانی عزيز،
امروز با يک دسته گل قشنگ آمده بوديد به ديدن من، متأسفم که نبودم.
وقتی برگشتم دسته گل تان بود، و هست بر هرم کتاب ها.
ممنونم.
عباس معروفی

Posted by حميدرضا سليماني at December 29, 2005 7:53 PM

استاد عزيزم سلام .
خيلي دلم برايتان تنگ است! دلم بيش از اندازه براي نوشته هايتان تنگ است! كاش مي توانستم سرم را بر روي شانه ي شما بگذارم و يك دل سير گريه كنم! اتفاقا همين امروز در مورد شما با يكي از دوستانم داشتم صحبت مي كردم، او از داخل كتابخانه ي من كتاب (سمفوني مردگان) را برداشته بود و نگاهي انداخت و پرسيد عباس معروفي كيست؟ من شايد چيزي نزديك به نيم ساعت دنبال واژه براي تعريف شما بودم! كه ناگاه رسيدم به (فريدون سه پسر داشت) كمي برايش توضيح دادم و او همانطور كه كتاب را ورق مي زد و گيج و مبهوت شده بود دلش خواست كه كتاب را بخواند! اما چون چند ساعت بعد عازم سفر بود نمي توانست، راهي شديم و در راه كتاب را به او هديه كردم تا شايد او هم بتواند دنياي سمفوني مردگان را بيابد. بعد كه به خانه بر مي گشتم حس دلتنگي عجيبي داشتم تا رسيدم به يك كافي نت! به سرعت پريدم تو و نشستم پاي يكي از كامپيوترها و وارد وبلاگ شما شدم و مواجه شدم با كتاب (ازل تا ابد) كه يك دفعه فرياد كوچكي در سالن زدم كه همه مرا نگاه كردند! شايد در دل خود به من خنديدند! اما نمي دانستند كه من دوباره به تو وصل شده ام...
بي صبرانه تماما مخصوص را انتظار مي كشم، هر وقت به ققنوس مي روم سراغش را مي گيرم...

در مورد شعرهايت چيزي نمي توانم بگويم! تو كه مي داني من شيفته شعرم اما شعرهاي تو بدجوري روحم را نوازش مي كند.

از دوست مشترك مان (پيام نازنين) چه خبر؟ او را هم دلتنگم! بايد به سراغ او هم بروم. اين روزها سرد است و آلوده, اما من در هواي تو نفس مي كشم .
پاينده باشي.

سعيد نازنينم،
ممنون از نامه ات. خوشحالم که خوبی.
چيزی لابلای نوشته ات موج می زند که دلم می گيرد. اگر ما نفت نداشتيم، تو را در آن مملکت می ديدند، و اين نفت چشم شان را کور کرده.
ديروز يک معلم برام نوشته بود که سه ماه است حقوق شان را نداده اند. نمی دانم تا کجای سقوط خواهد رفت جامعه ی ما.
مثل بهمن دارد می غلتد و می رود، کجا پهن شود، و چه بلايی سر همه ی ما بياورد، هنوز نمی دانم.
پيام هم رفت واشينگتن. روزگارش عالی است، ولی جای پيام هم ايران است، هميشه فکر می کنم تو، پيام، آن رفيق معلم و خيلی ها که می شناسم، و اينهمه جوان عاشق، ميليون ها بار ارزشمندتر و گرانتر از آن چاه های نفت هستيد.
حيف!

راستی چرا در وبلاگت نمی نويسی؟
باز هم ممنون.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by Saeed at December 29, 2005 1:22 PM

دوباره عاشق شدم.مي داني من روزي 10 بار عاشق مي شوم.عاشق يك چهره ,عاشق يك صحنه,عاشق يك نوشته...و اين بار عاشق يك شعر...

اميدوارم هميشه عاشق باشيد استاد!!!

Posted by سینا at December 29, 2005 10:28 AM

آقاي معروفي عزيز با اينكه احترام زيادي براي كتاب سمفوني مردگان شما قاعلم اما اشتباه شما را در شعر نوشتن نميتوانم انكار كنم و اصرار شما را واقعا نميفهمم كه چرا شعر مينويسيد!

Posted by pinkish at December 29, 2005 10:03 AM

تبريك از قلم شما .

Posted by mana at December 29, 2005 9:57 AM

چه دل انگيز ...

Posted by کرانه at December 29, 2005 9:54 AM

چه بگويم واقعا زيبا بود..

Posted by sara at December 29, 2005 9:51 AM

سلام
اگر خدا نيستي
چرا تكي ؟
يگانه ي من !

عالي ست .

Posted by hengam at December 29, 2005 7:15 AM

"دوست داشتن تو
زيباترين گلی ا‌ست
که خدا آفريده
گفته بودم؟".
سلام آقای معروفی.
چقدر خواندن شعرتان و نگاه کردن از پنجره و دیدن برف و سفیدی آن و شنیدن موزیک آرامبخش سایتتان با هم دیگر جور در می آیند.
شما پائیز من را با عشقتان گرم کردید و زمستانم هم باز با وجودتان گرما بخش است.
متشکرم از شما برای مهربانیتان.
برای آرامشی که به من میدهید روزی پروانه خواهم گشت و کنار روشنائی وجودتان خواهم سوخت.
امید که پایان گیری این سال مسیحی برای شما و دیگران با خوشی و پر میمنت به انجام رسد.
برقرار و سرافراز بمانید.
سعید از برلین.

Posted by سعید at December 29, 2005 6:24 AM

چند وقتي بود كه نوشته هايتان را نمي خواندم. واقعا خوب نوشته ايد. سرشار از احساس. دست مريزاد!

Posted by Hosein at December 29, 2005 12:22 AM

شاهكار كه ديگر حرف ندارد..شاهكار بود,همين و بس!

Posted by narges at December 28, 2005 8:59 PM

اين
فصل ديگري است
كه سرمايش
از درون
درك صريح زيبايي را
پيچيده مي كند.
یادش به خیر پاییز
با آن
توفان رنگ و رنگ
که برپا
در دیده می کند!
...
خاموش
خود
منم!
تاریک روشن است باز،در شیطنت ماه،سکوی خلوت کوچه.نوای زخمه اما بدر تمام می آید...
(parynaaaz ام،فقط رفته ام از آن ایستگاه قدیم)

Posted by پری ناز at December 28, 2005 5:20 PM

سلام...سلام...سلام
"حالا همه چيز
جزيی از توست
زمين و آسمان و خدا..."
آفاي معروفي عزيز آنفدر زيبا و آسماني نوشتي كه...
دلتون بهاري

براي سعيد...
ديشب يه خواب ديدم
تو به خوابم اومدي
تو مرا فهميدي در خوابم
زمزمه كردي
و منو عاشق كردي
به من گفتي كه باور داشته باشم
ميان شهر سوخته شده و خالي
غلبه بر آن و تاريكي من!
نجات يابم؟!
تا زمانيكه من احساس امنيت كردم
و گرم شدم
احساس خوبي در خواب داشتم
و زمانيكه بيدار شدم
دوباره گريه كردم
براي اينكه تو رفته بودي
آه! صداي مرا مي شنوي؟!
باران هميشه نخواهد باريد
آسمان هميشه ...
زمانيكه من تنها هستم
من شب گريه مي كنم
و آرزو مي كنم تو اينجا بودي
دلم برايت تنگ است...مي داني؟
مي توني به من بگي
چيزي وجود داره كه به اون بيشتر باور داشته باشي؟! يا اين همونه؟
و ضربه پا در خيابان
و يك پنجره شكسته
و يك
انسان عاشق وجود داره
و بعضي مسائل اشتباه وجود داره
باور عشق سخته
مستولي خواهد شد
باران هميشه نخواهد باريد
آسمان هميشه ...

"دلتنگی من تمام نمی‌شود"
بهار

Posted by بهار at December 28, 2005 5:10 PM

salam
baram jalebe ke hanuz intor ehsas amigh darid. mitavanam ghebte bekhoram be an ke inchonin dust dashte mishavad. ehsas mikonam hesetan boye sharghi darad. ya man az eshgh ya har hese garmi dar in sarzamin sard naomid shodam? nemidanam! javabe emaili ke be farsi neveshte budam nadadid, behtar bud baz almani mineveshtam?

Posted by fereshteh at December 28, 2005 4:19 PM

نيستم . در آغوشت . در نگاهت . در دستانت . يا حتي در قرار ملاقاتهاي ماه آينده ......
اما زنده ام !
معجزه !!!!!!!

Posted by bahar narenj at December 28, 2005 3:29 PM

این کلمات از جنس ادمی نیست. از جنس فرشته هاست. از جنس خود خدا. میدانید قبله کجاست؟ همون جا که نگاه مست می شود و لبخند در پرده ی مه پوشیده می شود تا فقط خدا آن را ببیند. خدایی که به او سجده می برم.

Posted by شبنم at December 28, 2005 1:50 PM

تمام روز را دويدم / اما اينجا كه مي رسم / پيش تو / بايد لحظه اي مكث كنم / لحظه اي بايستم / بايد لحظه اي فكر كنم

Posted by hossein borzooki at December 28, 2005 1:30 PM

عشق! فقط عشق! آیا به چیز دیگری می توان زنده بود؟ زیبا و رنج آلود.بیچاره آیدین. بیچاره سورملینا. خوش به حالشان

Posted by بوف بصیر at December 28, 2005 12:58 PM

سلام. حالا مي فهمم آنجا كه گفتيد " آخر آدم دو روز وقت كند براي يك شعر! " يعني چه؟! ......راست ميگوييد. شعري كه بايد زور بزني تا سر هم كني كه به دل نمي چسبد. همينجور روان بايد باشد.. مثل همينها ..... تا همينجور روان به عمق رگهايت وارد شود.... آدم با اين نوشته ها همراه مي شود. جاري مي شود...... خوش به حال ما كه نوشته هاي شما را داريم تا تويش غرق شويم!

Posted by مهتاب at December 28, 2005 11:19 AM

سلام

دردت را دوا نمي كند گفتن از هيچ
ما به اميد قاصدكي بارها پريده ايم
دستانت را به باد بده
با خود مي بردت

سلام بابا
يه سر بزنيد به وبلاگ
قربونتون برم با اون دل پر احساستون

Posted by ali at December 28, 2005 10:40 AM

سلام . یک وبلاگ جالب پیدا کردم
khorzookhan.blogspot.com

Posted by aka at December 28, 2005 9:00 AM

كاش نقاشي بلد بودم... شعر هم نميتونم بگم... كاش لااقل ميشد اينهمه رو...
دلتنگي هاي من تمام نمي شود...
روزهاي بدي شده اند اين روزهاي تنهايي... از وقتي طوفان همه چيز رو برد همه اش ترسيدم كه "او" رو هم ببره... ديدي برد؟ باز هم برد... اصلا هميشه مي بره...
كجاي شكستنهاي من قشنگه كه هي ميشكونه ميشينه تماشا مي كنه... طوفان رو مي گم ها...
اصلا واسه چي من دارم اينجا مينويسم؟؟؟
ميبخشيد حتما! جاي ديگه اي نداشتم...

Posted by بيزوس at December 28, 2005 7:02 AM

سلام استاد ! شعرتان عاليست واقعا دل را ميلرزاند . زنده باشيد !

Posted by آينا at December 28, 2005 4:13 AM

چقدر خوش به حال آدم مي شود... اگر كسي دلش را به گردن آدم بياويزد...

Posted by آیدا at December 28, 2005 3:33 AM
Post a comment









Remember personal info?