Comments: صورتی و برف

تا حالا طعم صورتي رو چشيدي ؟ هميشه به اين فكر مي كردم كه چشيدن بهتر از ديدنه. طعم كتاب وقتي چشماتو بستي و مزه ي صورتي تو دهنته طعم گسي داره. مثل وقتي كه داري يه كتاب مي خوني كه رومن گاري _يا نه بهتر ميلان كوندرا_ ادعاي نوشتنشو داشته يا شايد هنوز هم داره!!!
تازه همين موقع است كه چشماتو باز مي كني و دهنتو نيمه باز نگه مي داري و مي گي :
آه اي جوان اجازه بده تا ببوسمت.

Posted by احمد at January 4, 2006 6:50 PM

با سلام استاد!ببخشيد من يك سوال دارم چرا همه شعرهاي شما عاشقانه است؟

Posted by گلي at January 4, 2006 5:39 PM

سال ها بعد از سال بلوا او را دیدم که روی پله ی سوم خانه پدریش نشسته بود...تا مرا دید گفت: مرا یادت هست؟؟؟
حیرانم...حیران...کتتان را که آویز دیدم نگران دنبالتان آمدم...چشم به راهم...چرا به روز نمیکنید؟؟؟

Posted by الهه at January 4, 2006 4:20 PM

قتل یک دانشجو در حیاط دانشگاه

Posted by گروه مسخره at January 4, 2006 2:24 PM

من از خوندن شعرها سير نمي شم ولي هميشه برام يه سوال بوده كه چه جوري ميشه فهميد كه عاشق هستي يا نه ؟

Posted by Masoud Beigi at January 4, 2006 1:59 PM

دارم حالشو مي برم!

Posted by IRanian idiot at January 4, 2006 1:43 PM

بسيار زيبا بود.از تمام سايت لذت بردم.پيروز باشي و خندان.

Posted by maryam zangene at January 4, 2006 11:44 AM

تو چه ميكني ؟ اعجاز؟

Posted by bahar narenj at January 4, 2006 11:43 AM

جناب استاد معروفي! شما هميشه به من لطف بيكراني داشته ايد. بسيار سپاسگزارم. بهاره’ نارنج

Posted by naarenj8 at January 4, 2006 6:51 AM


che ghadr neveshte hato na! avazato dust daram
bighararam mikone .delam tap tap mizane ..engar ke un dare miad ta ye alame mastam kone
Ezzat Ziad ghazale

Posted by ghazale at January 4, 2006 3:56 AM

من بايد چند پست ديگه منتظر بمونم تا قطعه هايي از داستانتون رو بخونم . به خدا صبرم لبريز شد.
مرديم از اين صد سال تنهايي

Posted by صد سال تنهایی at January 3, 2006 11:48 PM

يقه ات را بالا ميكشي / زن توي رودخانه ملحفه ميشورد/ بيخودي خودم را گول ميزنم/كبودي گردنت ماه گرفتگي نيست/پاك مي شود!/من بازنده ام

Posted by dokhtare jahannam at January 3, 2006 9:26 PM

آدم با خوندن اين نوشته ها عاشق مي شه... اما كسي نيست كه توي بغلش گم شي... پس درون خودت گم مي شي... قشنگن... خيلي خيلي خيلي...

Posted by maryam at January 3, 2006 6:15 PM

"لازم هم نيست شعر بگويی
فقط باش
بخند
حرف بزن
اين يعنی شعر
يا نه
راه برو
من نگاهت کنم".
سلام آقای معروفی.
مهربانی شما را در پارچه ای پیچیده ام و هر بار بازش میکنم و سر به مُهر میگذارم مِهرتان به دلم میافتد.
وقار و بزرگیتان چشمم را نوازش میدهد و روحم را آلایش.
سرافراز و برقرار بمانید.
سعید از برلین.
"جوانی است و عجله
این که میگویند عجله کار شیطان است اشتباه میگویند
شیطان که از ابتدای خلقت بوده و تا انتهای آن هم خواهد ماند
خوب پس دیگر چرا باید عجله بکند ؟
نه منطقی نیست، عجله کار ...".

Posted by سعید at January 3, 2006 12:43 PM

واقعا اين شعر نو مانند آن راه رفتن و نفس كشيدن موزون و مقفاست و براي آنهايي كه شعر نيمايي و سپيد را شعر نمي دانند بايد گفت : بياييد يك بغل عروض چون نيك بشنويد در مي يابيد.

Posted by يک يار آشنا at January 3, 2006 12:16 PM

خانه ام تولد است...تولد کسی که ...خودتان بیایید و ببینید...منتظرم...راستی...همیشه از ریاضی متنفر بوده ام...

Posted by الهه at January 3, 2006 11:24 AM

سلام.
من یک سوال خصوصی دارم از شما. میتونم بهتون میل بزنم؟ اگه میشه لطفن Email تون رو برام بنویسید. ممنون.

abbasmaroufi@gmx.de

Posted by mehdi at January 3, 2006 11:02 AM

چطور براتون بگم كه شعرهاتون برام مثل فاله. هر روز نيت ميكنم و ميام اينجا و با شعرهاتون جوابمو ميديد. چطور ممكنه استاد؟

Posted by شهرزاد at January 3, 2006 10:38 AM

اين رو فكر كردم بد نيست بنويسم: چقدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از ان دل ديوانه كه باراني بود!

Posted by sun at January 3, 2006 10:07 AM

حرف نداشتتتتتتتتتتتتتت!

Posted by asal at January 3, 2006 9:59 AM

سلام ............................هميشه از نوشته هاتون لذت مي برم

Posted by Vida at January 3, 2006 7:57 AM

ديگر نمي بوسمت
نگاهت مي كنم
نه!
از اول شروع مي كنم

مي چرخم،
جوري توي بغلت مي چرخم
كه شب نداند
كي بايد روز شود.
بیش از یکساعت بود که برای چندمین بار از پیشانی شروع کرده بود٬ انحنای بینی را پایین آمده بود٬ روی لب ها سریده بود و گردن را دور زده و از لای سینه ها تا جایی رفته بود که خودش را گم می کرد. و پیدا که می شد احساس فاتحی را داشت که از جنگی خونین باز می گردد.

Posted by محمد عرب زاده at January 3, 2006 7:43 AM

با كتاب‌هايتان عشق بازي مي‌كنم...

Posted by Moeen at January 3, 2006 6:49 AM

سلام
منم آپ كردم
همه از اينكه عاشق شدم دوباره
دارم مايوسم مي كنن
منتظرتم تو بياي و ببيني
واقعا بايد مايوس
شم

Posted by ری را at January 3, 2006 6:03 AM

خیلی زیبا بود ..خیلی ...... به ما هم سر بزنید

Posted by maryam at January 3, 2006 12:03 AM

غمگین ترم می کند،مست دلدادگی این کلمات شدن... چرا نمی بارم کنار پنجره شبنم گرفته ای که تویِ من، پسِ پشتش نگرانی. ستاره های بیدارم را خط می زنم. با اشک. با همین انگشتانی که مست نوازششان می کرد. با همه مهری که بود، هست... لابد چراغ بوده، برف بوده... همیشه چنین است، ای غریو طلب!

Posted by پری ناز at January 2, 2006 8:30 PM

هيچ وقت چشم هايم را باز نميكنم...نكند سرود لبهايت بشكند...خواب بوده ام...خواب آتش ديده ام ؟؟؟يا تو آمدي؟؟؟به شكرانه ي آمدنت خداي را بوسيدم...حتي اگر خواب بوده باشد...سلامت...سكوتت... اعجاز همه ترانه هاست...تو را به خدا گمم نكني...يخ ميزنم...مدفون ميشوم زير آوار برف ها...تو را به خدا گمم نكني...

Posted by الهه at January 2, 2006 5:31 PM

صورتي و برف من و ياد يك ادمي ميندازه كه صورتش از سوز برف سرخ شده و هيچ چيز بهتر از يك نفس گرم نميتونه اميد دوباره به زندگي رو بهش نويد بده .راستي اهنگ صفحه تون فوق العاده هست مثل هميشه باشيد

Posted by leila at January 2, 2006 3:45 PM

مست شدم. از خوندن اين شعر مستم . . .

Posted by فرشته ها at January 2, 2006 2:22 PM

عشقبازی میان کتابها، ایده جالبی است و دوست داشتنی، با رنگ صورتی و برف، یک لذت نارنجی، باید من هم از دست خدا پناهگاهی بیابم...

Posted by فواد at January 2, 2006 1:39 PM

اولين بار كه كتابي ازت خوندم ...نفهميدم گم ميشم در كلمات ...يا دارم خودمو پيدا مي كنم...شعرات اما....من گم شدم...آدم كه گم ميشه ...كي پيدا ميشه؟...پيدا چه رنگيه؟

Posted by Mahsa at January 2, 2006 11:28 AM

آقاي معروفي سلام.
با عاشقانه تان صبحم تازه تر شد

Posted by نوشا at January 2, 2006 10:14 AM

سلام...سلام...سلام
م ح ش ررررررررررررررررررر ه

Posted by بهار at January 2, 2006 9:44 AM

مرد كه پخته میشود ... نوشته هایش رسیده وعشقش ناب می شود.

عاشقيت شما واقعاَ خوشمزه ست ... طعم عشق هاي بهشتي رو ميده كه خدا وعده داده ... هوس كردم براي غذاي امروز عشق بپزم

Posted by nokteh at January 2, 2006 8:43 AM

يه پارچه ي صورتي داشت تو برف مي رفت . به دنبالش رفتم تا به بهشت رسيدم .
اونجا كه همه چيز از يه عطر غريب سرشار بود . عطر غريب كسي كه دستاش رو به سمتت گرفته و تو توانايي نگاه كردن به چشمانش را نداري .
توي يه نمايشگاه بهاره كه يه عالمه ادم ميان و ميرن و خريد ميكنن.....

چرا بعد از اين همه سال دوباره ياد اين خاطره افتادم ؟ و چرا هنوز توانايي نگاه كردن به چشمانش را ندارم؟ به خاطر برف است؟
يا ان همه كتاب؟

Posted by شبنم at January 2, 2006 7:04 AM

قابليت عشق ورزيدن نيرويي است كه در دنياي اطرافم نمي يابم.
ديگر انگار همه عشق را خطر كردن ميدانند. چرا؟
چرا شما مي تواني من مي توانم ؟ بدون خواستن؟ بدون اراده؟
چرا آدم ها براي دوست داشتن اراده مي كنند؟
چرا جواب سوالم را نمي يابم؟ هيچوقت نخواهم دانست. هيچ وقت.

Posted by maryam at January 2, 2006 6:39 AM

"قشنگ" بود...
نمي خوايد بگيد كمه كه!؟ باشه فقط براي شما آقاي معروفي: خيلي "قشنگ" بود...
گاهي خوشم مياد جيزهايي رو به خودم بگيرم... اين طوري: "با من بود ها!" يا مثلا "آسمون براي من مي باره امروز" يا حتي "اون كلاغه واسه تنها نبودن من اومده اينجا" ... البته تقريبا هميشه قرار نبوده من به خودم بگيرم! مي دوني كه!؟ بعد كه مي فهمم كمي دردم مياد ولي مي ارزه... باور كن به كيفش مي ارزه... نگاه كن:
لازم هم نيست شعر بگويي
فقط باش
بخند
حرف بزن
اين يعني شعر
يا نه
راه برو
من نگاهت كنم...
(يه چيزي: امروز ياد گرفته ام دو نقطه رو! اينو: ":"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

Posted by بيزوس at January 2, 2006 5:43 AM
Post a comment









Remember personal info?