Comments: خاطرات من

ایول خیلی توپ بود

Posted by at November 22, 2009 4:43 PM

در دل من چیزیست مثل یه بیشه نور مثل خواب دم صبح..............

Posted by یگانه at November 7, 2009 4:12 PM

سلام . خيلي مرسي بابت اين نوشته.
خواب كه مي ديدم
ترا مي ديدم
چيزي شبيه گم شدن بود در ذراتي كه معلق اند در خلا
بيگاه بود
سپيده نا تمام به طلوع انجاميد
من تب كرده بودم
ترا مي گفتم به جاي هذيان

Posted by amen at January 16, 2006 12:56 PM

سلام داستان نويس شاعر عزيز!
غرض از مزاحمت معرفي يه وبلاگ گروهيه كه تازه متولد شده به اسم شب نشيني . آدرسش رو گذاشتم براتون
تا بعد

Posted by صد سال تنهایی at January 10, 2006 6:21 PM

خاطراتم را دستكاري مي كنم .
هر جا نام تو بود رنگش ميزنم
رنگ فراموشي ...
هر جا نبودي
مرده ات را كند كند نفس مي كشم
ديگر چه فرق مي كند سبز يا نارنجي ...
مي خواهم خاطراتم را خاكستري كنم
...
اين بوس چندمين است ها ؟

Posted by faezeh at January 10, 2006 1:35 PM

ته توكي بلا

Posted by shahrzad at January 10, 2006 12:03 PM

معروفي عزيز:
دلم برايت تنگ شده ،و وقتي ميگويم تو ،منظورم تونيستي منظورم شاملوست،منظورم اخوان است منظورم گلشيريست ومنظورم تمام آن انسانهاي بزرگواريست كه براي شاديها جنگيدند، بخاطر يك قطره بخاطر يك برگ ، اما در نهايت غم مردند . و تو اكنون در برابر همه آنها مسئولي ويادت باشد كه : پاي بر شانه خورشيد خواهي نهادن اگر

هشدار !
كه گوهرت را هزار دزد سبك پا
سايه وار به كمين اند. (ميرزا آقا عسكري)
باز هم برايت خواهم نوشت. زنده باشي. محمود

Posted by محمود at January 10, 2006 11:47 AM

سلام
از خواندن رمانهایتان بی نهایت لذت میبرم. کلمات را می بلعم. فریدون را یک شبه خواندم شاید همان جذابیت و قوت رمانها را در شعرها میجویم که کمی دلخور میشوم وقتی در شعر معجزه نمیبینم از شما.معجزه کن معجزه کن که معجزه تنها دستکار توست.....شاید از ابراز عشق مردانه ی شعر سر خورده ام که به دلم نمینشیند اینگونه اشعار حتی وقتی نام معروفی را در انتها دارد.شاید نمیدانم........
راستی من در تهران بیوندهای سایت شما را ندارم اما دوستانم در شهرستان دارند لطف کنید این اشکال را بر طرف کنید. به وبلاگم بیایید و مرا از نظرات عالمانه خود بهره مند سازید سباسگزارم

Posted by غزاله at January 10, 2006 9:28 AM

سلام و سپيد زيبايي بود شايد از معدود سپيدهايي كه جاي نقد دارد . متاسفانه هنوز خيلي ها درك درستي از سپيد ندارند اما اين شعر .... . هر چند به نظر ميرسد از واقعيتي در زندگيتان اتفاق افتاده كه اين هم خوب است. با دو غزل به روزم و منتظر نقد شما

Posted by محمد at January 10, 2006 5:11 AM

برای بوسه زدن یا خیلی دیر است یا خیلی زود. به هر حال زود است برای استاد بازی هم شاید. توی تمام تعارفات که بو می کشم طعم/ رنگ لمس کردن خودم را توی آینه می چشم/می بینم.
چقدر هوا سرد و عاشقانه هم مثل ماشین دم صبح یخ زده از سرما با زور گاز گرم می شود. ولی درست شبیه ماشین کوکی بچگی هایم درست کار می کند و صادقانه.
بیشتر گاز می دادی همه دلشون می خواست عاشق بشن. ولی خوبه معروفی جان بعضی وقتا بد نیست به ما گوش زد کنن: ای، عشقم بد نیست. ولی نمی دونن که بعد ما می گیم: از تنها قافیه ی دمشق چی می شه فهمید؟
بعد اونا می گن: من تورا / صورتی می بوسم/ تو مرا سبز و آبی بباف
بعد باز هم باز/ باز/ باز/ باز تا اینجا که ما می گن:
من تو را سفید می بوسم/ تو مرا نباف.

اما یادم نرفته اون شب که هیچ پرتره ای از کسی نساختم که قشنگ بود و زیبا.
( مرحوم گلشیری یا خیلی دیگه از ادبیات کارای ما نفهمیدن که اینجا ایرانه نه آمریکا. نمی شه کلاس داستان نویسی راه انداخت. هر چیزی یه ظرفیتی می خواد(استاد بودن هم، حتی). حالا اگر یکی هم بخواد خودش کار کنه بقیه ول کن نیستن هی استاد و محبوب و مرجع تقلید و ستاره ی زهره ی شبهام و تعارف تقدیم حضرت مقدسش می کنن که از قضا مجبور می شه به استادی. البته که این چند وقت فهمیدم لقب استادی زیاد به کامت خوش نمیاد، آقای معروفی اما امیدوارم که هیچ وقت استاد کسی نباشی و بیشتر دوست باشی تا معلم ادبیات و نظم و نثر و شعر نو و قدیم و کهنه و .... واقعا زیاد شد اما این مساله این ضربه ای که ادبیات امروز ایران خورده از دسته حضرات اساتید خیلی کلافم می کنه (پسرم شما بهتره فقط ترجمه کنی نه شما بهتره شعر بگی به درده داستان نمی خوری شما هم سعی کن شعر نو بگی تو هم که خوب باید نجار بشی) چقدر از این نجار ها بودن که شاگرد حرف گوش کنی بودن و رفتن سراغ مشق شبشون اما خوب همیشه شاگرد تنبلا ادیسون می شن دیگه. /تاریخ ما سرشار از خودارضایی به هر شکلشه. بهتر بودن از بقیه به هر قیمتی، که خاصیت استاد های ایرانیه البته از قضا./
معروفی جان
فقط حیف که به خاطره خیلی چیزها بهت می گم معروفی جان وگرنه عباس خیلی خوش وزن تره به هر حال از استاد خیلی بهتره.
در لحظه ی میان گودال
بسیار مانده ایم و صدایی نمی کنیم
حتی صدای پر
دیگر
نمی کنیم.

Posted by احمد at January 10, 2006 12:07 AM

به دنبال کسی هستم
که دنیا را به یک لبخند بفروشد
و از گاو زمان سطلی پر از شیر صفا دوشد
بدنبال کسی هستم که مرغ کوچه های روستا را دوست پندارد
بری قرص نان و بوی نعناع داستان سازد
بدنبال کسی هستم
که لبخندش اگر آغشته با غم بود
غم عشق و غریبی را بیاموزد
نگاهش را به گل دوزد
بسان قاصدک از قصد رفتن بی خبر بودم
بدنبال کسی گشتم که این قصد رهیدن را رهی سازد

تقدیم به شما استاد عزیز

Posted by افسون at January 9, 2006 10:33 PM

عباس معروفي عزيز.
بسيار لذت بردم. بايد از همين فردا شما را به عنوان شاعر قلمداد كرد. جامعه ادبي ايران بايد هم كلاهش را به احترام كسي كه مي گويد: من تو را / صورتي مي بوسم / تو مرا سبز و آبي بباف / يك رج سبز / يك رج آبي / يا هر رنگي دوست داري / اگر خواستي / همه را نارنجي بزن.
بردارد. نويسنده سمفو ني مردگان، مثل يك كودك شاعر شده است.
با احترام به كسي كه تخيل ما را وسيعتر مي كند.

Posted by حافظ خياوي at January 9, 2006 9:02 PM

سلام بعد از مدتها از سفر بر گشته ام. بهم سر مي زني آقاي معروفي؟

Posted by عليرضا ايتامن at January 9, 2006 8:29 PM

چه خوب كه بانوي تو هر رنگي بزند مختار است حتي نارنجي...........
اين روزها مي بينيد سال بلوا كه كتابتان بود و اسم وبلاگ من برداشته از آن چه عينيتي يافته؟؟؟؟؟

Posted by ahoora at January 9, 2006 8:21 PM

سلام مستطاب معروفي!
خوشحالم كه همچنان مينويسيد بدون تاخير.
من آدرسم عوض شد به اين آدر :http://kabuli.org
لطفا لينك را هم تغيير بدهيد.

شاد زي

Posted by سهراب کابلی at January 9, 2006 1:21 PM

سلام بابا... چه به موقع نوشته بودي اينو... من سرباز شدم... فردا ميرم... دستام سرده بابا. دختره بهم گفت (ميشناسيش كه) گفت سخته گفتم تموم ميشه ... گفت فردا ميري... فردا رفتم ... امروز فرداست بابا... اومدم كافي نت برات پيغام بذارم ... دستام سرده بابا ... دارم يخ مي كنم. سرما كي تموم ميشه... اصلا تموم ميشه؟
راستي ما نجاري كنيم يا...؟

Posted by ali at January 9, 2006 9:52 AM

قشنگ بود... خوابش رو ديدم...
(چرا اينقدر اينجا نوشتن يهو سخت مي شه همه اش؟ )
اين روزها فقط شما قشنگ مي كني دنيام رو... بابت اين روز ها ممنون!...

Posted by بيزوس at January 9, 2006 5:23 AM

Feeling lonely
on the line of fighting
watching the misery
in the lines of your eyes
your bitter smile
and
the shivering icy crystals
a mission without end
a life to give
laughter to keep
tear to dry
hands to hold
even for a while

life may curve your eyes

time may melt your crystals
and
You will hear the words never told
The secrets never shared
you will feel lonely for the last time
at the end of a perfect day
you will be a dreamer
for eternity.
Ayat, Jan 2002

Posted by ayat at January 9, 2006 3:43 AM

چقدر خيال انگيز:)
من شعراي شما رو همه رو خونده بودم ولي چون خودم بلد نيستم شعر بگم ترسيدم كامنت بذارم.
رنگ نارنجي و شكلات و بوسه... چه چيزاي دوست داشتني اي:)

Posted by زیتون at January 9, 2006 12:30 AM

فقط می تونم بگم زیباست. کتابهاتون مثل آهنگهایی است که در گامهای مینور نوشته می شوند و مرا از خود بی خود میکنند. که انگار منم اینها ... همه ی اینها

Posted by susan at January 9, 2006 12:25 AM

سلام...

Posted by بهار هاشمي at January 8, 2006 9:12 PM

از قشنگ بودن خیلی خیلی فاصله دارند
فوق العاده اند این اشعار

یه حس دوست داشتنی

Posted by settare at January 8, 2006 7:43 PM

Salaam ostad--
Xubid? merci az neveshtaye zibatun... rohnavazand. dar vage delnavazand---
harjoor dostdari bebaf; yek raj dele man, yek raj dele to.
vali hame ra dele man bezan, chun man ashegtaram...

Ba sepas,
Rasti: ketab hanooz nareside.

Posted by fazel at January 8, 2006 7:12 PM

هنر عشق ورزيدن / هنر مردن است آيا؟ / عشق ورزيدن / مردن است و زنده شدن و باز مردن...

Posted by مرجان at January 8, 2006 6:06 PM

لطافت اين شعر را مقايسه كنيد با سطور آغازين رمان سال بلوا و آن فضاي دهشت آور و دلهره انگيز .
مي بينيد كلمات تا كجا مي توانند مانور بدهند. دستتان را مي بوسم آقاي معروفي،اين اولين دستي است كه مي بوسم.
سايه تان خيلي از زمين هاي سوزان ما را فتح كرده است، اين شعرها مزه ي خوبي است بعد از تلخاي شرابي كه در خانه ي پسران فريدون خورديم.
گاهي شادماني و اندوه به هم آميخته اند، اين شكلات ها، اسمارتيزها، اين همه رنگ و اين همه نارنجي، اين بازي دادن
بازي دادن بازيگر بزرگ مي خواهد، آنكه فاتح است شوخ است، و شوخي مرزنشناس ترين ابزار آدمي است
چه باك اگر عقل به طيره تا گردون وارهد
كه فاتح خود حقيقت را مي داند از آن روي عروسك مي گرداند
كاري كه فرعون كرد در كي باستان و چاپلين در عصر جديد...
چه فرق مي كند آن كه در مقابل تو بر چهره ات نور مي پاشد كيست
به نيشخند بگو: آن تنها نور است و در پسش هيچ
و تو نور را به بازي مي گيري.

سعيد عزيزم
روی ماهت را می بوسم، و هرگز نمی گذارم تو دست کسی را ببوسی.
کلمه را به جای تو می بوسم.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by سعید دارائی at January 8, 2006 5:48 PM

سلام استاد بزرگوار.
عجيب است؟ خيلي عجيب است؟
اين زيبايي از كجاست؟ يه حرفي اشاره اي كنايه اي.
آخه يه چيزي بگيد.
داريم خفه ميشيم از فضولي.
زيبايي در نوشته هاتان هميشه بوده اما اينها چيز ديگري است. مي فهميد چه مي خواهم بگويم؟
خيلي وقت بود به صفحه سر نزده بودم. الان يهو شوكه شدم.
خيلي عاليه. اما هنوز هم عجيبه!
ما را دريابيد.
من و دوستان

Posted by sina at January 8, 2006 5:37 PM

چشم كه باز مي‌كنم، زندگي را مي‌بينم. مي‌ترسم! چشمانم را باز مي‌بندم و باز تو را مي‌بينم. به ساكتي خدا...

به احترام سمفوني مردگانتان، كه بارها خواندمش، اسم وبلاگم را عوض كردم و گذاشتم: پوتشكا! اجازه مي‌دهيد؟

سلام
سورمه گفت: «اختيار داريد.»

Posted by معين at January 8, 2006 5:04 PM

استاد عزيز. اينروزها شما چه مي كنيد با اين عاشقانه هايتان؟؟ زيبايند در عين سادگي. ممنون و باز هم ممنون.
/من تو را صورتي ميبوسم/ تو مرا سبز و آبي بباف/...

Posted by غلامرضا خسروشاهي at January 8, 2006 4:31 PM

آقاي معروفي، من هنوز هم در صدد فرصتي هستم تا خواندن رمانهاي شما را شروع كنم. نداشتن وقت را بهانه مي كنم. اما گاه و بيگاه، شعرهاي شما همه ي بهانه هايم را بي معني مي كنند. روزي چند بار سرك مي كشم، هر كدام را بارها مي خوانم. مي دانيد هنگام خواندن شعرهاتان، يكي از آن قشنگترين لبخندهايم روي لبانم ظاهر مي شود و بعد مي شوم همان الهه ي پنهان در سطرهاي نوشته هاتان.

Posted by Theophila at January 8, 2006 4:09 PM

سعي كردم نوشته ام را با بخشي از شعرتان آغاز كنم، با هیچ چیز دیگری نمی شد... اما!
براي انتخاب وامانده ام!
اين رانتخاب كنم؟

لابد خواب بودم که رفتی
چقدر نبودنت
پريشان می‌کند
اينجور
خاطرات مرا.
پرده را که کنار بزنم
در قاب پنجره
کم کم پيدا می‌شوی.
آمدنت
مثل طلوع خورشيد
تماشايی‌ست
بانوی من!

و يا اين را؟

در خاطراتم دستکاری می‌کنم
هر به ايامی
هرجا دلم تنگ شد
تو را می‌سازم.

و يا اين؟

چشم‌هام را که می‌بندم
باز اینجایی
همین روبروی من
به ساکتی خدا نشسته‌ای

زماني كه كابوس از در و ديوار نعره كشان وارد خلوتم مي شود به اينجا پناه مي آورم .
براي آرام گرفتنم اين را بارها و بارها زمزمه كردم :

چشم‌هام را که می‌بندم
باز اینجایی
همین روبروی من
به ساکتی خدا نشسته‌ای

چشم‌هام را که می‌بندم
باز اینجایی
همین روبروی من
به ساکتی خدا نشسته‌ای

امروز ذکر من این بود :

چشم‌هام را که می‌بندم
باز اینجایی
همین روبروی من
به ساکتی خدا نشسته‌ای

زندگي تان لبالب از آرامش باد
راوي

Posted by آونگ خاطره های ما at January 8, 2006 3:19 PM

مثل همیشه...
فوق العاده لطیف و دلنشین
جناب معروفی عزیز
لذت عاشقانه ای است ، خواندن شعر های شما
با همه وجود سپاسگزار شمایم.ممنونم. ممنونم
پاینده و پیروز و بهروز باشید.

Posted by حامد at January 8, 2006 3:15 PM

من دلم شكلات مي خواهد..تو مي داني شكلات بهانه است...دلم همان خاطرات شيرين را مي خواهد....سرشارم مي سازي

Posted by مریم at January 8, 2006 2:48 PM

زانو زده بودم.
دست‌هام را بلند کردم که اولین ضربه‌های تفنگ موزر را دفع کنم. معصوم لوله‌ی موزر را در دست داشت و قنداق سنگینش را به کله‌ام می‌کوفت. دست‌های من بالای سرم، پی چیزی می‌گشت که نمی‌یاقت. بچگی‌هایی را به یاد نمی‌آوردم که توی بغل پدرم، پاهام را به سگک کمربندش گیر بدهم و نخوا‌هم که مرا پاییم بگذارد. معلق بین مرگ و زندگی جلو آینه‌ای ایستاده بودم که در لایه‌ای از غبار محو شده بود، موهام را شانه می‌زدم، دستی به چشم‌ها می‌بردم، خط سرمه‌ای به موازات پلک، برداشتن چند خال موی تازه روییده‌ی حاشیه‌ی ابروها، و چه سوزشی! اشک آدم در می‌آمد.
...
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
صدای قطره‌های آب را می‌شنیدم، و صدای تیک تیک ساعت را که اعلام حضور می‌کرد، مردی در سردابه‌ای تاریک قدم می‌زد، زنی در باد راه گم کرده بود، پروانه‌ها خاک می‌شدند و بوی خاک همه جا را می‌گرفت... .
...
شاید هم هق‌هق می‌کرد و من سکسکه می‌شنیدم. می‌شنیدم که قنداق موزر بر جمجمه‌ام صدای رژه‌ی سربازها
سنگفرش خیابان را می‌شکافت...

سلام ، آقای معروفی
این نوشته‌هایتان که می‌گویید شعر نیست واقعآ زیباست. و از آن زیباتر نثرتان در نوشتن رمان است. رمان‌هایی که بارها خوانده‌ام و بازهم می خوانم و هر بار چیز تازه‌ای می‌یابم. و مدت‌هاست که منتظر کار جدیدتان (تمامآ مخصوص ) هستم، ولی مثل اینکه حالا‌حالاها باید منتظر ماند. کاش می‌شد فصل چهارم رمانتان را هم می‌گذاشتید در صفحه‌ی‌تان تا ما می‌آمدیم و درخواست می‌کردیم فصل پنجم را بگذارید، کاش می‌شد.

Posted by محمد دیرباز at January 8, 2006 1:10 PM

با رنگها زندگي مي كنيد... نه؟

Posted by maryam at January 8, 2006 12:50 PM

براي او كه جوان بود

"بوي قصه هاي مادر مي دهد ، گيسوي ترنا كرده شعرش
و بوي تن هزاران پري گمشده در آنسوي خواب و قصه
زيبائي كلامش جادويم مي كند
كه به هفت بندِ ني ، مي نوازدم به نوازش
و بند بندِ استخوان هاي از هم گسسته ام را
تن پوشي از پيله ابريشم مي بافد
تا همچون مسيح ، با بوي پيرهن يوسف از مردگان برخيزم."

Posted by حميدرضا سليماني at January 8, 2006 12:48 PM

در آغاز
خوشبخت...

Posted by مهرناز at January 8, 2006 11:18 AM

اقاي معروفي بسيار عزيز
شهرزاد قصه گو هم با خواندن و نوشيدن اين همه كلمه ي قشنگ ديگر توان قصه گفتن نخواهد داشت . ساكت مي ماند تا هميشه شما قصه بگوييد ...

اين سه نقطه هم علامت سانسور نيست . علامت اين است كه " در مقابل همه ي بزرگيت چه كنم؟ "

Posted by شبنم at January 8, 2006 11:16 AM

دیدی بعد از خوردن اسمارتیزها زبون و لب آدم چه رنگی می شه؟ اگه گفتی بعدش باید چه کار کرد..

Posted by پدیده at January 8, 2006 10:41 AM

نمي دونم كامنت دوم هستم يا سوم ... فكر كنم مجبور شم از اول كامنت بذارم ...
خيلي خيلي عالي بود ... بوس هفتم را براي اولين شعرت نگه داشته ام ..

Posted by fatima at January 8, 2006 10:11 AM

سك سك... پيدايت كردم... جاي پاهات را روي برف ها دوست دارم... خاطراتت را كه مي سازي... يادت نرود تو را به خدا... گريه هاي مرا از قلم نندازي... اشك هايم براي پست هاي شبانه ات... تعليقي... اضافه... هي خانه مي ساختم با كتاب و هي كتاب ها را ميريختي... و اينچنين روزگار... ويرانه بر ويرانه هاي خيالم مي ساخت... چند سال گذشته است؟؟؟ چه قدر پير شده ام... من كجايم؟؟؟ شما كجا؟؟؟ ديگر خيال هم مجال پرواز پيدا نميكند... كه بگويم: "مي آيم نبش خيابان بيست و پنج... رستوران هاوانا... كنار پنجره اي كه حتما پرده هاي نارنجي بر آن آويخته اند..."
ولي افسوس... آسمان اينجا آنقدر كوتاه است... كه مخيله هم ناتوان ميشود... آرزوهاي من چه قدر دست نيافتني هستند... و شما بزرگتر از آرزوهاي من... تو را به خدا ببينيد... چگونه دلخوشي هاي كوچك من... آب می ِشوند....

Posted by elahe at January 8, 2006 10:10 AM

انقدر به تو فكر كردم شبا كه يه پرتره با چشمام رو سقف ازت ساختم به چه قشنگي به چه نزديكي .

Posted by bahar narenj at January 8, 2006 9:43 AM

SALAM .SHERE ZYBAYY AST .AMA ZABAN AMDAN YA SAHVAN JAHAYY NA MOTAJANESY DARAD .,SHERE CHAN SEDAYY NIST AMA LAHNH AVAZ MISHAVAD.,ADIBAN EFTEKHAR MIKONAD AZ ASARE SHOMA ESTEFADE KONAD

Posted by vahid ziaee at January 8, 2006 9:01 AM

چقدر اينجارو دوست دارم........
شكلات خواستن...

صورتي خواستن...
آبي بودن..
سبز شدن

Posted by mithra at January 8, 2006 8:35 AM

من که هنوز نگفته‌ام چطور
با خیالت
و چشم‌هام
و این اتاق نارنجی
خانه می‌سازم!
گفته‌ام؟

در خاطراتم دست می‌برم
کاری می‌کنم
که از اول
باشی
از روزی که عشق را شناختم.

فوق العاده بود استاد عزيز !

Posted by افسون at January 8, 2006 7:48 AM
Post a comment









Remember personal info?