Comments: معجزه

سلام آقاي معروفي
شك ندارم كه سمفوني مردگان بهترين كتابي بوده كه تو عمرم خوندم. اگه از فروتني بگذريم خود شما رماني بالاتر از سمفوني مردگان مي شناسين معرفي كنين؟
هر بار از جلوي بازار و كوچه ارمنستان اردبيل مي گذرم يك ياسي تو دلم مي افته، آيدين انگار روحش بهم دست مي زنه. اين يعني قدرت ك يكتاب!!
شما اطلاعاتتون رو راجع به اردبيل (محل وقوع داستان) از كجا آوردين، اطلاعات دقيق و فراموش شده اي هستن اما تو رمان مثل صحنه تئاتر ميان جلو چشاي آدم!!!
تو اردبيل مدتي كه كلاغها قار قار نمي گن. سوز سرماش استخون نمي تركونه، حتي زمستون هم ناي زندگي نداره.
كاش تو پاورقي كتابتون اون جايي كه از از قار قار كلاغها مي گفتين به رابطه اون با زمستون اشاره مي كردين.
تا حالا 2 تا كتاب گرفتم كه هر دوشون رو به اجبار هديه دادم!(اشتياق خواننده ها از حرص من به تصاحب اثرتون بيشتر بود) دنبال PDF كتاب مي گشتم كه اينجا رسيدم. كامروا باشين و سلامت
----------------------
عادل عزيز
سلام
جز اين خوشحالی و خوشبختی چی دارم؟
برام اهميت دارد که با خواننده هام چنين رابطه ای دارم
ممنون

Posted by عادل at November 22, 2010 12:32 PM

سلام. من مدت خیلی زیادی نیست که با شما آشنا شدم اما تو همین مدت کم فهمیدم که واقا استاد هستید.
-------------------
بيشتر که آشنا شوی می بينی که چنين نيست

Posted by mohsen at November 23, 2009 6:45 PM

با سلام خدمت استاد معروفي.

فريدون سه پسر داشت را خواندم. عجب آَشنا بود.دردي ديرينه كه نمي دانيم با كدامين خاكستر رويش را بپوشانيم.
استاد من كجا ميتونم فايل pdf سمفوني مردگان رو دانلود كنم؟
باآرزوي موفقيت روز افزون براي شما
the sunshine
--------------------------------
سمفونی مردگان رو می تونيد بخريد. گرون نيست.

Posted by shideh at November 29, 2008 11:13 AM

سمفونی مردگان دیوانه ام کرده...
سه بار خوردنش هم سیرم نکرده است...
بخاطر این کتاب واقعا شایسته ی لقب "استادی" هستید...
از کجا باید کتابهایتان را از اینترنت گرفت خواند؟
_________________________
سلام
ممنون از لطف شما.
ناشر من ققنوس است.
عباس معروفی

Posted by خود خودم at September 19, 2007 12:27 PM

سلام آقاي معروفي
من تازه با كارهاي شما آشنا شدم
مي خواستم بدونم جايي هست كه بتونم سمفوني مردگان رو ازش دانلود كنم؟

Posted by reza at February 14, 2007 8:00 AM

سلام استاد
نگفته بودید سمفونی مردگان ترجمه شده یا نه؟ و لطفا اطلاعات ناشر ...

فاضل عزيزم،
سمفونی مردگان توسط آقای لطف علی خنجی ترجمه شده، ولی هنوز ناشر انگليسی زبان ندارم.
عباس معروفی

Posted by fazel at January 24, 2006 2:32 PM

تا با غم عشق تو مرا كار افتاد
بيچاره دلم در غم بسيار افتاد ...

سلام مهربان !
اين روزها دير تر آمدم . ببخش .
من اما مي خوانمت و آن قدر كه اجازه داشته باشم در شوق بودنت گم مي شوم .
راستي هنوز هم در خماري اولين جامي كه به سلامتي كاغذ نوش كردي تلو تلو مي خوريم .

Posted by faezeh at January 24, 2006 9:29 AM

باورم نمي شه كه نظر منو در مورد اينكه هر چقدر نويسنده ي خوبي هستي شاعر بدي هستي سانسور كردي . با اين كارت پاك عقيده ي منو در مورد خودت و ظرفيت ها عوض كردي .

Posted by sara at January 24, 2006 6:58 AM

سلام

در ضمن دوستان عزیزی که علاقه مند به داشتن وب سایت هستند و می خواهند سایتی با دامنه اختصاصی خودشون ثبت کنند و با عواملی مثل : سرعت - قیمت - پشتیبانی و... مواجه هستند بهتره بدونن که آیدین وب برای مدت محدودی اقدام به ارائه بسته های ویژه جهت وبلاگ داران و... نموده برای کسب اطلاعات بیشتر ساده ترین کار اینه که با ۰۹۱۲۵۲۴۹۸۳۹ تماس بگیرید یا اینکه به سایت www.aidinweb.com مراجعه کنید .

Posted by aidin ahadiany at January 24, 2006 6:48 AM

سلام
من با یک دوست خارجی داشتم از شما میگفتم و کتاباتون--- علاقه مند شد که سمفونی مردگان را بخونه---- ولی من نمیدونستم که به انگلیسی ترجمه شده یا نه؟

با مهر...

Posted by fazel at January 24, 2006 5:48 AM

من عاشق شعرهاي شمام اصلا از اين ملكوت بود كه رفتم تو كتابفروشي دنبال كتاب هاتون كه الحق دوست داشتني بودند
ولي اين شعرهاي اين روزها سخن دل است
برايتان بگويم كه تا شعري جديد مي نويسيد تغييراتي بر حسب حال درش مي دهم و فاكس مي كنم براي كسي كه دقيقا 990 كيلومتر ازم دوره
اين شعرها حال منو خوب نشون مي ده
اگر هم توش تغييري مي دم براي اين كه براي طرفم حالم رو بهتر نشون بدم

ممنون

Posted by بی تا at January 23, 2006 9:10 PM

استاد عزيزم سلام .
باز هم مرا سر مست كردي با اين شعر زيبا .
سپاس از اينكه پاسخ ايميلم را داديد نازنين . هميشه به تو افتخار مي كنم .
من هم اين قسمت شعر را بسيار پسنديدم :
موسيقي مي گذارم كف دستم ء فوت مي كنم برات ....
محشر بود .

پاينده باشي
بامداد

Posted by Bamdad at January 23, 2006 7:23 PM

دلم مي خواهد قلمت را ببوسم هر بار كه "سمفوني مردگان" را باز مي كنم.

Posted by melika at January 23, 2006 6:42 PM

سلام به سايت حضور خلوت انس
من مدتي است داستان نويسي را شروع كرده ام
دوست دارم به وبلاگ من سري بزنيد و نظرتان را درباره داستان هايم بگوييد.

Posted by فاطمه علي زاده at January 23, 2006 6:35 PM

عباس جان هر چقدر كه نويسنده ي خوبي هستي به جاش شاعر بدي هستي.

Posted by sara at January 23, 2006 4:32 PM

ديشب براي چهارمين بار فريدون سه پسر داشت را دوره كردم و آنقدر يادداشت برداشته م كه گمانم از حجم كتاب بيشتر بشود. اين پرهاي مرغ كه هر لحظه صفحه مانيتور را مي پوشاند امان نمي دهد تا لحظه يي فكرم آزاد باشد. لحظه يي جانور ناقص الخلقه انسي را از ياد ببرم. مقايسه آثار معروفي و يك نويسنده ي تبعيدي ديگر را دارم كار مي كنم. كار كه تمام شد برايتان مي فرستم كه اگر نپسنديد بسوزانم.

Posted by محمد عرب زاده at January 23, 2006 11:57 AM

" آنها نيز دوازده تن بودند
مسیح هم آقای دکتره که تو اطاقش تنها نشسته
و بعد از مناجات و این حرفها با خدا
ما رو دونه دونه صدا میکنه و میگه
این آخرین دیدارمون هست
خدا را فراموش نکن
و بدون که تو تنها از طریق من به پدر می رسی"
«سعيد از برلين»

عجب دارالمجانینی هست این دنیا
من مغزم را گم کرده ام آقا سعيد
سلولهای خاکستري اش را انداخته ام جلو سگ
و از وقتی که سگ خورش کرده اند. دلم ، بجای تیک و تاک دارد پارس می کند.
دلم شده سگ اصحاب کهف که انگار از یک خواب طولانی بیدار شده باشد و چوپان گله اش را گم کرده باشد. ..
پيامبر ِ روي جلد كتاب را تو ببوس آقا سعيد!
غربتِ سختي است نه؟!
آنها دوازده نفر بودند؟
نه ! بيست و سه نفر بودند و روي تن هر كدام 23 شكاف چاقو بود.
نه ! پنجاه و سه نفر بودند كه توي چشم هر كدام يك اراني بود و از كتفشان زنجير عبور مي كرد.
و در دست هر كدام يك بطري شراب ، كه رنگش خواب از چشم رهگذران مي ربود .
نه ! آنها 12 نفر بودند .
و از همه گرامي تر يهودا بود . بقول فائزه اين را فقط من مي دانستم و تو و خدايي که دیگر نبود.!
...
راستي آقاي معروفي
جام جهاني كه شروع شد .
همچون يهودا ، ميان تماشاگران پي تو خواهم گشت. حتمن يقه ي پالتو ي سياهت را داده اي بالا. نه؟
ميخواهم با يك بوسه بفروشمت عباس؟!
آيا كسي هست نرخ را بالاتر ببرد!؟

Posted by حميدرضا سليماني at January 23, 2006 11:05 AM

سري بزنيد به من هم و به دوستانم(لينكها)

وحشتناك دوستتان دارم

www.gozingooyeha.persianblog.com

Posted by علی at January 23, 2006 10:52 AM

سلام
من 3 ساله كه سمفوني مردگان رو خوندم توي اين 3 سال هروقت به چيزي كه ميتونستم و نشد فكر ميكنم و بغض ميكنم به ياد آيدين مي افتم ميدونيد آيدين شما يه برش از وجود همه ما بود و من عاشق اين برشم ... نميدونستم شعر ميگيد اما خوشحالم كه وبلاگ داريد ... با اجازه من لينك ميدم بهتون

Posted by laleh at January 23, 2006 8:14 AM

تابوت هاي زنده براهند
همچون هميشه سبز
بر دستهاي سرخ شهيدان
سوي بهشت غصب ...

آقاي معروفي عزيز فايل مورد نظر دريافت شد، با آنكه هديه اي از شما مرا بسيار خوشحال ميكند اما ديگر راضي به زحمت شما نيستم.
خيلي خوشحال ميشوم نظر يك استاد را در مورد نوشته هايم بدانم و نقايصم را تصحيح كنم. هر چند سختي زنده بودن آسايش نوشتن و زندگي كردن را از من گرفته، اما اميدوار به بازگشت به سرزمين خود هستم، سرزمين واژه ها و كلمات مقدسي كه در آرزوي بازگشت منند.

Posted by متین عقیلی at January 23, 2006 6:49 AM

موسیقی می گذارم کف دستم و فوت می کنم برات الهی فدات که انقدر قشنگ می نویسی

Posted by بهار at January 23, 2006 3:28 AM

افسوس كه سكوت معني دار و سر به برف بردن كانون مرده ي نويسندگان ما اجازه داده كه كلمه كُش ها روز به روز گستاخ تر شوند. اعتراض من نه به وزارت خانه نشين ها كه به مو سفيدان در حالِ چرت ِ در كانون نشسته است.
متن رضا حيراني در اعتراض به عملكرد كانون نويسندگان در رابطه با كلمه سوزان اين روزهاي وزارت ارشاد

Posted by رضا حيراني at January 22, 2006 11:21 PM

Dear aghaye Maroufi,

Man ba ejazeye shoma yeki az neveshtehaye shoma ro tarjomeh karde'am va rouye blog'am gozashte'am. Omidvaram keh shoma moshkeli nadashte bashin. Vali agar eshkali dasht, lotfan behem begin, man zood un ro bar midaram.

http://sobhesahar.blogspot.com/2006/01/from-abbas-maroufi-on-treatment-of.html

از لطف تون ممنونم.
عباس معروفی

Posted by Sahar at January 22, 2006 10:07 PM

سلام آقاي معروفي
هر غروب ديدن مردي كه بر سكوي جلو در خانه اش مي نشيند و با سكوتي هميشگي به زندگي خيره مي شود خواه نا خواه مرا به اينجا مي كشاند تا به ديدار شما آيم, خيلي علاقه مندم كتاب هاي شما را بخوانم خصوصا "فريدون سه پسر داشت" را. البته اگر درس و در آوردن همان يك لقمه نان معروف مهلت دهد گويا عزمشان را جزم كرده اند كه يك لقمه را آنقدر دست نيافتني كنند كه همه لحظات زندگي را به همان يك لقمه فكر كنيم و البته اين موهبت هم از نظر دور نماند كه اينجا همه مان حداقل يك راه براي شهادت داريم و آن اينكه هركس براي طلب معاش از خانه بيرون ايد و كشته شود شهيد است! به هر حال نمي دانم ايا نسخه اين كتاب را مي توانم از اينترنت دانلود كنم يا نه ممنون مي شوم اگر راهنمايي كنيد.
به سرخي فلق سوگند تا شكستن سكوت راهي نيست ...

آقای عقيلی عزيزم،
فايل پی دی اف هم در همان سايت فريدون سه پسر داشت هست، به سادگی می توانی چاپش کنی.
اگر هم مسافری آمد کتاب را برايت می فرستم، از مادرم بگير.
عباس معروفی

Posted by متین عقیلی at January 22, 2006 3:50 PM

بنشين عزيز دل....كه اگر خزان رنگ رنگ است ....از توست ....اگر برگريز است ... از توست....

Posted by khazan at January 22, 2006 3:36 PM

همه ي خاطره ها را بيرحمانه شيار مي كند...


"خورشيد
بازي جاي شگفتي به كف آورده است
نقاشي مي كند و
مي رقصد
در شب طلا شده ي گيسويت
در لب و ديده ي خندان و
در هستي سرمستت،

در بلوغ شكفتن
چه خورشيدي به كف آورده اي!
مي نوشمتان
وچه طعمي داريد!

چه خاطره اي!
در ايوان بلند
به بند رختها
تكيه داده بودي
و من ناگاه
با ترس پارگي بند
از فكر مي پرم،
...چقدر تشنه ام!"

چه بيرحمي شفقت آميزي...!
بنويسيد استاد ،لطفا"بنويسيد!

Posted by a.a.sh at January 22, 2006 1:25 PM

خوندن این شعرها برام عادت شده .دلم رو روشن می کنه. زیبا و آرام دله. همین رو می تونم بگم.

Posted by پدیده at January 22, 2006 12:26 PM

خواب معجزه اي است كه گمش كرده ام. و شمردن نفس هام تنها چيزي كه برايم باقي مانده ...

Posted by شبنم at January 22, 2006 10:55 AM

خودم هم نيستم
حالا
...
نيستم
شايد از اول هم نبودم!


...

Posted by بهار at January 22, 2006 10:39 AM

آقاي معروفي عزيز!
چند لحظه پيش بود كه داشتم با دوست شاعرم د ر شيراز از آشنايي با وبلاگ شما مي گفتم و اينكه كامنتهايم را خوانده ايد و در بخش نظرات گذاشته ايد.بخشي از شعرهايتان را برايش خواندم و گفت كه مثل داستانهاي كوتاه "دريا روندگان جزيره ي ..."غير مترقبه تمام مي شوند و خواهش كرد كه يكي از ترانه-شعرهايش را برايتان بفرستم تا نظرتان را بنويسيد .نمي دانم اصلا" فرصت اينكار را داريد يا نه؟
به هر حال "بزرگ بودن" چنين درخواستهايي را هم در پي دارد! عذر مرا بپذيريد:
شعله كشون
تو اتاق بتوني
رو والور كتري نيم جوش
سرماي لعنتيه
استخون مي تركونه

تو اتاق جمجمه
تصوير كوه يخه
شعله ي سرد فتيله
تو سرم آتيش فشونه

بوي نفت و استخون درد
شعله ي آبي والور
مي خوره از روي سيمان
تن سرما با تنم بر

ذهن من بام بلند كفتر سفيد صلحه
دو تا جوراب سياه دارن مي جنگن با پاهام
استخون تير مي كشه...

آتيش داغ سيگار
لاي انگشتاي بي حسمو از سرما به هم جوش مي زنه
اشكامو دود سياه
تو ي زنجير مي كشه...

تو اتاق بتوني
سيمان خاكستري
تو اتاق جمجمه
سلول خاكستري
جوش مي زنن
مث سيگار ،مث كتري
تنمو با صد تا خواب خوب خاطره پوشوندم و باز
سرماي لعنتيه ،
شعله كشونه
تصوير كوه يخه ،
تو سرم آتيش فشونه

مجتبي آزاد
اگر خواستيد بيشتر زحمت بكشيد اي ميل...!
پررويي بس است ،تا همينجا هم...!
سر زنده باشيد و زنده ،هميشه

Posted by habib at January 22, 2006 10:18 AM

« من از نهایت شب حرف می زنم »
از نهایت بغض
از نهایت اشک
اینجا ستاره ای ست که هرگز غروب نمی کند
تا پیام نور را
با دستان زخمی خود
به آخرین خورشید بسپارد
من از تهایت شب حرف می زنم
از نهایت ظلمت
اینجا تاریکی را چراغانی می کنند
تا روز را به فریب قسمت کنند
و قناری را به فریب می پرانند
تا مرغ شب دیگر نخواند
من از نهایت شب حرف می زنم
اینجا خورشید در بند است
و ستاره ها توان فریاد ندارند
و یک به یک افول می کنند
و ما تنها شاهدان دردیم
روز خواهد رسید
و من خواب دیده ام
که خورشید طلوع می کند
و آسمان سرخ می شود
و ستاره ها آغاز خورشید را چشمک می زنند
و یک به یک می میرند
روز خواهد رسید
اه ای ستارگان مرا در خود گیرید
تا من نیز هماره صبح را شهادت دهم

( متین.آزاد _ فروردين84شهميرزاد)

Posted by متین عقیلی at January 22, 2006 9:37 AM

بوي شعر ناب در فضا موج مي زند ،مستم و گيج،...چه رازي است تكرار "نامكرر" اين مفاهيم معصوم و ساده .چه رمزي است؟
ياد شاملو افتادم وشعر جاودانه اش :
"اي شعرهاي من !سروده و نا سروده /سلطنت شما را ترديدي نيست/اگر هم او به تنهايي /خواننده ي شما باد!"
و ستاره بازي غريبي كه اينجا جريان دارد...چه حسي !چه حسي!...
جسارت مي كنم و مي پرسم :
"احساستان سرمستي غريب حسرت آ لوده اي نيست ،استاد؟"
سر زنده باشيد و زنده ،هميشه

Posted by habib at January 22, 2006 8:08 AM

چراغ از من و نور از تو فتیله را که دزدید؟!

( قلب من در ایران لحظه های رفته ام را می شمارد و قفس شهر من که سیاحتگاه بهشتیان زمین است هر روز تنگتر تنگتر مرا در خود می فشارد و من همه امروز را کار میکنم تا بالی برای پرواز فردایم بخرم ) با آرزوی آزادی

Posted by متین عقیلی at January 22, 2006 7:40 AM

مترسكي كه بوي كلاغ ميداد/حالا به فضله هاي كبوتران تو معتاد شده/ السلام عليك يا... /كدام خورشيد را؟/از كادر ميزنم بيرون/ برگرديم

Posted by dokhtare jahanam at January 22, 2006 7:25 AM

خیر دوست عزیز، اشتباه میگویند" یکشنبه ها هرگز".
یکشنبه ام را شما سراسر بهار ساختید.
"می‌شود لباس‌هام را به تنم
آتش بزنی
و من لباس‌هات را
به تنت آب کنم؟"
بر قرار و سرافراز بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.
"...میانهُ سقف، چشمی به بزرگیِ هفت سانتیمتر نقاشی شده بود.
درون مردمکِ سیاه رنگِ جشم، کفتری سفید در پرواز بود.
نوع نشستن هر دوازده مرد، مرا به یاد مجسمهُ سنگی بودا میانداخت.
دوازده مجسمهُ سنگی بودا که تنها چشمانشان حرکت میکرد...".

Posted by سعید at January 22, 2006 6:34 AM

سلام (دیدید یادم نرفت )
این شعر را خیلی دوست داشتم... برای من خوب است که هر از چند گاهی باور کنم که عشق هست.. لابد عاشق هم هست... و همه ارکان زندگی با سرعت نور به سمت ماشینی شدن نمی روند... شعرهای شما مثل سنترال پارک نیو یورک می ماند.. وسط کلی هیاهو... و تحقیرشدگی و ماشینی شدن. یک آرامش دست نخورده به آدم می دهد...
1. اگر تشبیه خوبی نبود. معذرت.. نظر است دیگر
2. دوستان باور کنید حالا این را نگفتم که بگویم من در خارجم. خب آخر مصداق نداشت بگویم پارک شهر. خوب بود؟؟

Posted by آیدا at January 22, 2006 6:33 AM

ديروز كتاب سمفوني مردگان شما را خريدم مدت ها بود دلم ميخواست بخونمش:)
تا اينجايي كه خوندم دلم نمي خواست ولش كنم عالي بود:)

Posted by dina at January 22, 2006 6:05 AM

زماني كه لباس هاي ما
هيچكدام ما
بر تن مان نماند
در آن لحظه خواهي ديد تن من از
...
چه بگويم؟
از چه سوخته؟
كدام را نام ببرم؟
آتش استبداد
يا جهل خودم را؟!

سلام
خيلي حال كردم راتي ببخشيد كه به خودم اجازه دادم كه اين چند خط شبيه شعر رو بنويسم اگه لطف كنيد درباره اش نظر بديد ممنون مي شم
موفق باشيد

Posted by atash at January 22, 2006 5:33 AM

موسيقي را كه فوت كردي...
همين جا بنشين... با همين لبخند...
مي خواهم يك پرتره بكشم... از تو
وقتي كه اريب مي باري...
رنگ چشم هام عوض شده آقاي من...
تا به حال رنگ انتظار را ديده اي؟
همه حسرتم... شده نبودن تو...
من عاشق پرستش توام
و خودت خوب
اين را مي داني...

Posted by الهه at January 22, 2006 3:17 AM
Post a comment









Remember personal info?