Comments: مراسم کتاب‌خوانی

سلام آقای معروفی که کماکان عباس معروفی! پس کسی که می خواهد شما را دعوت کند به خانه ی کوچکش باید تا ابد بیاید تا عباس معروفی نه؟منتظر حضورتان هستم مستمر.

Posted by zeinab hassanpour at April 25, 2006 12:42 PM

سلام پدر ... آمدي و گفتي چرا كم آورده ام و رفتي بي آنكه جوابم را بشنوي... مي دانم فرصتي نيست براي سرزدن به كسي كه هنوز چهارچوب زندگيش را گفته هاي شما تعيين كرده و به آن مي نازد و پايبند است. گفتي ده صفحه بخوان يك صفحه بنويس گوش نكردم فقط آخرين نگاهت را خواندم و ده سال است بي وقفه مي نويسم آن نگاه را...
ده سال گذشته ...و آن قدر به لطف آفتابت قد كشيده ام كه اگر كم آورده ام باز جايگاهم افتخاري است براي خودم و شمايي كه گهگاه به ياد مي آوري مرا... يادت هست... ده سال پيش در 18 سالگي سمفوني را حفظ بودم كتاب را باز كردي و خود جمله اي خواندي تا ادامه اش را بگويم برايت و من خواندم در اولين ديدار و ماندم در كنارت و شدم شاگردت و از آن پس هربار مرا پسر خود خطاب كردي... كاش مي خواندي... كاش سر مي زدي...كاش گاهي يادي... و من هنوز به اميد آن روز كه برگردي و قدمي بزنيم زير باران بهاري نياوران كه حالا از آن كوچه باغها چيزي نمانده و همه برج شده... نه... نترس خانه ي تو هنوز سالم است... خيلي مواقع دلم كه مي گيرد ميروم روبروي خانه ات آن طرف خيابان و نگاه مي كنم بر پنجره اي كه تو كنار آن ميزت بود و مي نوشتي... يادت هست پيكر را آنجا تمام كردي و خلوت انسها كه همانجا شكل گرفت و من آموختم و امروز باز لحظه به لحظه و خط به خط مي آموزم از تو... اگر تلفن نمي زنم بابت اين است اين هق هق لعنتي اي كه دچارش هستم با اين كار بي پايان مي شود... خواهش زيادي است اگر بخواهم گهگاه به پسرت سري بزني و گهگاه چيزي برايش بنويسي و گهگاه حتي فحشش دهي بابت همين كم آوردنهايش... دلم براي فحش دادن هايت هم تنگ شده پدر... به من سر بزن...
راستي به آقاي دهقاني سلام برسان... حرفهايي كه آن روزهاي حضورش در تهران در دفتر گردون به من زد را نوشته ام و هنوز دارم و گهگاه كليدي شده براي رهايي از قفلهايي كه ديگران مي بندند بر دست و پايم... هم او هم فرشته ساري هم كيانوش فريدي كه گمش كردم ... هم غزاله عليزاده و....تهمورث و همه ي كساني كه از طريق شما ديدمشان و هركدام برايم درسي بزرگ به يادگار گذاشتند... كاش بودي... دوستت دارم... اينها را گفتم كه بگويم امروز روز تولدم بود و هيچ كس را نداشتم جز شما كه با او حرف بزنم
اگر آمدي دو متني كه براي تولدم نوشته ام بخوان... چرا براي من بدبدرقه هميشه يادها مي مانند...بايد با يادها سركنم به جاي حضور ها... بيا پدر هديه نمي خواهم حضور مي خواهم ... حضور خلوت انس پدر و پسر... استاد و شاگرد...
اي پرتو آشناي خانگي خانه اي كه ديگر نيست
تا دربه در ما راهي نمانده...
فرصت صدا كه رفت...
فرصت نگاه را...

Posted by افشین پرورش at March 17, 2006 12:15 AM

چه بي ريا نوشته ايد. انگار در ين حال كه مي نوشتيد عاشق شده ايد. يا با شعرتان نقاشي كشيده ايد. هر دو انها زيبا وفريبنده است.چه نقاشي كه حقيقت ندارد وچه عشق كه از حقيقي بودنش فريبنده تر از دروغ است. بسيار لذت بردم. نوروزتان شاد و آرام باد

Posted by haleh at March 17, 2006 12:11 AM

عباس معروفي!
سالي نوروز
بي چلچله بي بنفشه مي آيد
...
عباس معروفي!
بيا امسال به جای هفت سين، فشنگ بچينيم. به جای شمع ، باروت آتش بزنيم و به جای ماهی، خاطرات سوخته روی سفره بچينيم. حاجی فيروز اين روزگار بشويم که در مقابل صف ژنرال های تشنه به خون با دايره زنگی به کراهتشان می رقصيم. بيا به جای حافظ چکمه ببوسيم. بيا به جای هديه، دشنه در سينه ها بکاريم و جای آجيل کيک زرد بخوريم. به بازديد سانترفيوژ برويم و نطنز به جای تخت جمشيد بنشانيم. امسال سال پر برکتی خواهيم داشت.
عباس معروفي!
...

Posted by محمد عرب زاده at March 16, 2006 4:17 PM

سلام...
ميدوني من ميخواستم اين شعرو بگم؟؟؟اما شما زودتر گفتي...
ميشناسمت...باشه عيبي نداره....تو بگو شعراي دل منو...فقط يه سوال...مجموعه كاغذي اين شعرا كه جاي من گفتي رو داري؟؟؟مي خوام به دوستم هديه بدم.....به هموني كه مي خواستم اين شعرو براش بگم....حالا كه حرف همو مي فهميم،تو رو خدا بگو ...مي خوام كاغذيشو بهش هديه بدم....آفرين...مي گي بهم؟؟؟منتظرماااااااااا

Posted by foroogh at March 16, 2006 3:10 PM

hala man tosiye mikonam tu khiyabun ke rah miri ye + vasate pishunit bekesh ke khastim khlaset konim aghalannnnnnnnnn tu cheshmet nazanim , shoma hanuz nafahmidin ke ba kiya tarafin chon agar jorate harf zadano enteghad dashtin sare jatun mishestido harf mizadid na in ke farar konido az un taraf ye seri cherto pert tahvile bedido ghaste tahrike in mardomo dashtebashid , man tosiye mikonam bish az in harf nazani chon shayad etefaghate nakhoshyandi barat biofte

اين کامنت از طريق اين ای ميل آمده است:
molanahafez@yahoo.com
IP Address: 85.185.45.220

Posted by ...... at March 16, 2006 2:49 PM

چه لذتي شيرين تر از آنكه نوايي بشنوي كه از دل خودت نيز همان نوا مي آيد ؟ خواندن نوشته هاي شما روحم را غلقلك ميده . ... باز مي آيم

Posted by shervan at March 16, 2006 2:47 PM

چقدر ساده و صمیمی .چقدر عشق پاک تازه رنگ شده ..چقدر معصوم ..مثل همیشه زیبا بود و دلنشین....در پناه دادار آسمان

Posted by فریاد دل خسته at March 16, 2006 12:41 PM

به : سعيد دارايي
سعيد جان ببخش اگر اين باز تد هيوز شباهت زيادي به تو دارد
شعري از تد هيوز- شاعر انگليسي(1930_1999)
برگردان: غزاله
آشيانه ي باز
بر فراز درختي نشسته
چشمهام بسته
آسوده ام،
فارغ از روياهاي دروغين
ميان سر و پاي شكاري ام
در خواب مكرر كشتن هاي بي نقص،
خوردن هاي سير.
خلوت درختان ،
وزش نسيم،
و پرتو آفتاب
اينها امكانات من است
و روي زمين به آسمانهاست
تا من بهتر ببينم اش.
پاهام قفل شده بر پوست زمخت يك درخت.
تمام هستي براي خلقت چنگالها و تك تك پرهام
در كار بوده است
اكنون اما
من هستي را در چنگال مي گيرم
يا اوج گرفته و آهسته بر فرازش مي چرخم
مي ̕كشم در هر كجا كه بخواهم
زيرا همه چيز از آن من است
راه و رسم من
سرها را از تن گسستن است.
مرگ تقدير نا گزير هر جنبنده اي است
كه از جولانگاه من گذر كند
بي هيچ بيانييه اي در حمايت از حقوقم.
خورشيد پس پشت من است
و چيزي عوض نشده
از زمان آغازم.
چشمان من دگرگوني را پذيرا نيست
من مي خواهم همه چيز را همين گونه كه هست نگه دارم.

Posted by غزاله at March 16, 2006 9:33 AM

اقاي معروفي عزيز
جنس عاشقانه هاي شما با همه عاشقانه ها متفاوت است... يه حس خيلي زيباست... خيلي لطيف... نوشته هاتون رو دوست دارم.خيلي زياد

Posted by مهسا at March 16, 2006 8:43 AM

سلام ...شعرهايتان خيلي دلپذير بود ...سال نو مبارك ...
تو بهار باش من شكوفه ميدهم !

Posted by سارا at March 16, 2006 3:46 AM

مگه مي شه تنو به لب كسي ماليد؟ من هميشه فكر مي كردم بايد لب رو به تني ماليد.

Posted by نارنج at March 16, 2006 1:33 AM

دوباره از نو......خيلي دوستتان دارم استاد!!!

Posted by درنگ هاي نابهنگام at March 15, 2006 10:44 PM

فقط آنان كه با نابودي و زوال آدمي درگيرند، به جاودانگي گريز مي زنند، نيماي بزرگ شعر را زاده ي اضطراب جهان مي داند، اضطرابي كه نه تنها در شعرها كه در تمام نوشته هاي شما پيداست، دلسوزي توانفرساي درد و رنجي كه بشر را احاطه كرده و سوالهاي بي شماري كه اغلب بي پاسخ مي مانند، و اين ويژگي در شما نه برآمده از تبعيد كه در جهانبيني سترگي است كه همواره عشق را با وجود تمام شوربختي ها ملاك تسلطي يافته براي خودباوري در مقابل جبر و بيداد، ترس از بر باد رفتن سرمايه و جان نيست، كه ما هرگزا تاجر نبوده ايم و معاملتي اگر بوده همه در راه آن كلام مقدس بوده است، و تو چقدر با وجود تمام باخت ها هوس قمار ديگرت را چنين مغرورانه حفظ كرده اي.
همه آن زنانگي دلفريب كه در كتاب ديده اي، آن صداقت و آن وفا، آن ورق زدن و نفس كشيدن لاي موهاي كسي كه "چشم انداز شيطنتش خاستگاه ستاره هاست".
چطور مي شود از تو نوشت عباس؟
همه چيز هستي و هيچ چيز نيستي، هستي و عدم در تو آميخته است، گاه به شكوه پنبه زاري مي ماني در زردي غروب، و گاه مه آلوده هوايي سخت رازناك بر شانه هاي كوهستان.
و من؟
" نجابتت را خواهم سرود
با كلماتي كه مي نالند".

Posted by سعید دارایی at March 15, 2006 12:48 PM

همشهری عزیزم سلام. مدتی است بد جوری درگیرم. کمتر خدمت رسیدنم از این بابت است. و اما پانزده شانزده ساله که بودم در مونیخ با آنکه دانش آموز بودم عضو افتخاری کنفدراسیون دانشجوئی به حساب می آمدم.... در مونیخ با مردی آشنا شدم که در آن برخورد چنان تاثیری بر من گذاشت که تا به امروز که در آستانه پنجاه سالگی ام آنرا از خاطر نبرده ام. و برای شادروان دکتر غلامسین ساعدی نویسنده نامدار کشورمان نیز آنرا تعریف کرده ام. آن شخص سعید سلطانپور بود و من از آن روز به خواندن کتاب عادت کردم.... و کلی چیز ها که بماناد .... و اما دست من را در حنائی گذاشته ای و خواسته ای که نظر بگویم. من با آقای عباس معروفی سال هاست که دوستم. این دوستی با چاپ یکی از داستان های کوتاه من به نام ( نمایش بی پرده ) در مجله گردون چاپ تهران شروع شد و بعد در هم نشینی و فستیوال های ادبی و....
در بدو ورود ایشان به اروپا من در مادرید بودم... گروهی که خود را چپ می خواند بد جور و نا روا به او توهین کردند. که این خود در رد احترام به عقاید دگر اندیشان و دمکراسی است.... و من با خود آقای معروفی در این مورد کلی گپ زدم و جو حاکم بر جامعه ایرانی در خارج را چون مدت 37 سال است که خود خارج از ایران هستم تشریح کردم.... و الان که ایشان نیز حدود هفت هشت سالی است که در خارج از ایران است شاید به مسائلی که من در بدو ورود ایشان به اروپا اشاره داشتم رسیده باشند که اگر رسیده اند با آن لبخند صمیمی و دوستانه اش و دمت گرم کافی است.... ایشان نویسنده ای توانا . صادق. و صمیمی است که آرزو دارد نسل جوان را روشن و حد اقل در داستان نویسی که او صلاحیت دارد آنان را یاری رساند.... او از این کار (بودا)وار لذت می برد... من با خیلی از مسائلی که ایشان در وبلاگشان می نویسند موافق نیستم... ولی این دلیل بر این نیت که باید با ایشان دشمن باشم. تمامی دانشمندان و فلاسفه و روانشناسان بر این نکته اشاره دارند که در صلح و صفا و دوستی است که اندیشه رشد می یابد...
همشهری از جان و دل عزیزترم با مسائل دور و برت چوبک وار برخورد کن. عاشق باش و خلق کن. در مسائل سیاسی و اجتماعی زود رنج نباش چون من و تو از خطه تب دار پر شرجی ایرانیم. همیشه از نوشته هایت خوشم آمده و دورادور گونه صمیمی ات را می بوسم. قربانت محمود دهقانی

Posted by Ali Nazari at March 15, 2006 3:14 AM

امروز هوای چشمهایم بارانی ست.
کودکی پرسید: آفتاب پشت ابر پنهان است؟!
در جوابش گفتم:
اینجا مه گرفته ست.
هوا نیست.
زمین هم ارغوانی ست!

سلام: باز هم زیبا بود

Posted by فاطمه جلالی/ بهار شیراز at March 14, 2006 9:56 PM

مي دوني من شعراتو خيلي دوست دارم؟

Posted by مریم at March 14, 2006 9:36 PM

سلام...هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد...يا حق

Posted by amene at March 14, 2006 8:32 PM

سلام اقاي معروفي
بعد از سالها خيلي اتفاقي وبلاگتان راپيداكردم و بسيار خوشحال شدم . هميشه به يادتان بودم . از زمان مجله گردون . جوايز قلم زرين . رسمي را كه پايه گذارش بوديد امروز به دست دوستانتان ادامه دارد البته نه به گرمي آن روزها . من از طريق مجله خوب شما بود كه با خيلي ها آشنا شدم با اسماعيل فصيح , باقر پرهام , داود ميرباقري و خيلي هاي ديگر كه الان در خاطرم نيستند و با سمفوني مردگان . براي همه چيز ازتان متشكرم .

Posted by homi at March 14, 2006 8:00 PM

بارها اومدم اينجا و فقط خوندم . بدون اينكه چيزي بگم ! حسي كه اين جاست با تمام عاشقانه هاي دنيا فرق داره . اينجا احترام غوغا ميكنه . . . آقاي من ! اي كاش دنيا طور ديگه اي بود. اي كاش كساني رو كه سعي ميكنن تا آدما از زندگي چيزي بفهمن و بزرگ بشن در بند نمي كردن ... پيرزو باشيد آقا

Posted by ريحانه at March 14, 2006 4:55 PM

دلتنگي ام را به كي بگويم وقتي نيستي؟؟؟
نبودنت آب ميكند مرا...
تمام ميشوم زود...
مثل رباعي...
مثل بن بست هاي كوتاه...
ديدي؟؟؟
ديدي باز عاشقت شدم؟

Posted by الهه at March 14, 2006 1:53 PM

مرده بزا مرا
ای بی سکوت نشسته بر در این زایمان کور
من درد می کشم دردی حریص
و گم در میان ضجه های دود

مرده بزا مرا
مرده میان خون سیگار میکشم
خاکسترم شکست
رقاصه جان گرفت
من مرده
مرده ام ...

اين شعر رو بعد از خوندن سمفوني مردگان گفتم. اين كتاب بي نظيره. له مي كنه آدمو.
در مورد شعرام نظر نمي دين؟

Posted by nastaran at March 14, 2006 6:38 AM

به تاریکی می نگرم
که چشمهایم ساده لوحانه
سراغ از خنده های تب دار تو نگیرد وحشی.
در من تمام خورشید ها به گل می نشینند
امتحان کرده ام
و من تسلسل فاجعه را به دوش میکشم
تا با دندانهای تیز به سراغم نیایی
و خون گدایی نکنی
که جاری شوم روی زمین
و بوی مردار دهم
آن قدر که به دوزخ تبعید شوم
تا بویم به پای خدا نپیچد.

درد تنها در آغوش تو صادق بود
هنگامیکه زخم های کهنه مرا نوشیدی
و بی هوا عاشق شدم ...

تو دیگر از هم خوابگی حرف نزن
که بسترهای اساطیری را به لجن می کشی
مرا به بازار میبری
و با جیب های پر بازمیگردی
و می روی در تاریکی پنهان میشوی
تا به تو چشم بدوزم
و کور شوم.

مرسي كه خوندين. باعث افتخاره برام.

Posted by nastaran at March 14, 2006 6:34 AM

كنابي لذيذتر از اين پيدا نمي شود . اول و آخرش يكي است : عاشقي . روزگارتان خوش استاد !

Posted by مسعود at March 14, 2006 5:53 AM

It was beautiful

Posted by Mohsen at March 14, 2006 4:29 AM

emrooz sharif ashoora bood ,baz ham yazid khalife shod! emrooz dar sharif ma nan boodim ,teke teke man kardand! emrooz dar sharif zano mard yeki boodim ,barabar! har do kabood ,har do geryan............ dashtam degh mikardam ino vasat ferestadam!

abas ma emrooz rooye kharabehaye daneshgaheman jashn gereftim ! jashne bahar!
hemayat kon mara ke tanha boodim ke mara zadand

Posted by shobeir at March 13, 2006 6:02 PM

تيتر درشت روزنامه ها:
حضور زنان در اجتماع
صورتم كبود است و شرمنده ي حضورم
حضور زنان در مجلس
روزنامه از چشمهاي كبود خوانده نمي شود
دو چرخه سواري بانوان
راه رفتن با پاهاي كبود چه سخت است
حضور زنان تيزهوش
زنان سرشناس
زنان هنرمند
زنان مخترع
زنان موفق
تيتر هيچ روزنامه اي نبود
حضور من در باور او.

Posted by غزاله at March 13, 2006 5:16 PM

دلتنگی‌ام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده...

سلام آقاي معروفي عزيز
زيبا بود.خيلي.مثل هميشه.شعراتونو يه نفس مي خونم.مي بلعمشون.تموم كه شد يادم مياد نفس بكشم...

Posted by ياسمن at March 13, 2006 4:09 PM

باز...وحرفي نميماند...

Posted by mandana at March 13, 2006 2:17 PM

آقای معروفی عزیز
من ایمان دارم که شما از آن دست انسان هائی هستید که به قول
ادموند او نیل ((( فراتر از روًیاهای خودتون به پرواز در آمده ائید...)))
با اجازه لينك شما را در وبلاگ جديدم گذاشته ام
شايد انتظار بيهوده اي باشد اما اگر فرصت داشتيد بيائيد و سري به وبلاگ كوچك تر از خودم بزنيد .

سبز و بهاري باشيد
امروز و هر روز...

Posted by فروغ at March 13, 2006 1:55 PM

ناله ها را می بلعم
و از درد تازیانه نمیزنم
سرنوشت تورا
می پراکنم خمار سنگین تنم را
در خیابانهای زمستان
و نزدیک تن تنهای خدا
تولد حرام تو را
ضجه میزنم
و فارغ نمی شوم از آبستنی مدام بی پدر

ناله ها را می بلعم
برای مردن
یک یک گورها را امتحان میکنم
برای تولد
یک یک گهواره ها را


ميشه لطف كنين نظر بدين برام خيلي مهمه اگه خوبه بازم براتون ميفرستم
منتظرم

Posted by n at March 13, 2006 12:17 PM

بسیار زیبا بود . بسیار بسیار زیبا . ممنونم

Posted by صبا at March 13, 2006 11:36 AM

سلام وعرض ادب. اري - ديدم باز عاشق شده اي.!
مگر بي عشق ميشه ...

Posted by daryabari at March 13, 2006 5:55 AM

اگر توی گوش ت گفت
دوستت دارم
و فرار کرد... ؟؟؟؟.....

Posted by frsht at March 12, 2006 10:50 PM


تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده...


سلام...سلام...سلام
آقاي معروفي.

Posted by بهار at March 12, 2006 9:57 PM

نوشته هایت قشنگه .
لینک شما را در بلاگم گذاشتم.

Posted by نامی at March 12, 2006 7:01 PM

دیدی که عاشقت شدم ! بی هیچ انتظاری لینکت دادم

Posted by اهری at March 12, 2006 6:56 PM

کتاب را می خوانم
صفحه ی یک٬صفحه ی دو٬...صفحه ی صدو سی و نه
بر می گردم
صفحه ی یک٫دو٬...صدو سی و نه
زن تابلوی نقاشی می شوم
صفحه ها را می گردم
صفحه ی یک٬دو٬...صد و سی و نه
کاغذ بوی نیلوفر کبود می دهد
نقاش رنگ می پاشد
من گم می شوم
...
سلام.

Posted by narges at March 12, 2006 6:39 PM

لینک دادم به این شعر

Posted by نانا at March 12, 2006 5:39 PM

غروب خيلي قشنگيه . از پشت پنجره هاي تميز و پرده هاي شسته شده هم قشنگتر ميشه . خونه رو تميز كردم . منتظر بهارم . بهاري كه فواره بزنه توي قلبم . با همه ی قشنگی گلهای ارديبهشتي

Posted by نوشا at March 12, 2006 3:59 PM

سلام استاد
با كسب احازه!!! يك سيوال؟؟؟؟
ايا شما همه نظرات كه فرستاده ميشه !!!ارحاع ميديد؟؟؟؟؟؟
با تشكر

Posted by barbod at March 12, 2006 2:00 PM

اقاي معروفي عزيز
سلام
خيلي وقت نيست كه با شما آشنا شدم ، به نوشته هاتون بسیار علاقه دارم و همیشه همه را می خونم ، البته میشه گفت می بلعم ، بی نفس.
فریدون سه پسر داشت ، یه جورایی داغونم کرد ، هنوز بعد از 2 ماه حالم بده ، به هرحال کتابهای دیگه شما را هم گفتم که مادرم برام بفرسته .
مرسی به خاطر همه عشقی که دارین ..
بدرود

Posted by nazanin at March 12, 2006 1:09 PM

سلام... شعر زيبا بود اما پست قبلي باز دلم را به درد آورد. ولي ين همه، دلم روشن است كه اين جنبش، خاموش شدني نيست. اين زنان نيامده اند كه بروند. براي ماندن آمده اند و پيروز خواهند شد. ان شا,الله

Posted by مهدی هنرپرداز at March 12, 2006 12:13 PM

پنچر شده بود و بايد چرخ را عوض مي كرد . زنگ كه زدم داشت جك مي زد . خنديد و گفت بيا كمك . و مي دانستيم اگر من آنجا بودم ديگر كسي به چرخ ماشين نمي رسيد . حالا تو هم مطمئني اگر بود مي توانستي كتاب بخواني ؟

Posted by bahar narenj at March 12, 2006 11:32 AM

سلام
چه مراسم كتابخواني رويايي!!!!....... زيبا بود و خيال انگيز مثل بقيه

Posted by saye tanha at March 12, 2006 8:22 AM

1
آنروز از اصابت توپ بازي بچه هاي محله نبود كه شيشه پنجره فرو ريخت . تكه اي از تركشِ راكتي بود كه از آسمان افتاده بود . تكه ي سرخي كه انگار از كوره ي آهنگري بيرون كشيده باشند .
رضا گفت: "تكه اي از ستاره ست؟"
افسانه خنديد و گفت: «نه شمش طلا ست !»
و به آن دست زد. جيغ كشيد. از حرارت تركش دستش سوخت.
مادر وحشت زده گفت: "بمب است"
دست رضــا و افسانــه را گرفت از خـــانه بيرون دويد . مـــادر توي صورتش مي زد. گفت: "فرهــادم كــو؟"

آنروز از آسمان جواهـر نباريده بود. آتش باريده بود. تكه اي از جهنم افتـاده بود پائين.
فرهاد از ترك دوچرخه پرت شده بود روي آسفالت. خون از شقيقه اش بيرون مي زد. سبد دوچرخه شكسته بود. دسته گل نرگسي كه براي دختر همسايه چيده بود خون آلود پخش شد روي زمين. دختر همسايه بهت زده كنارش ايستاده بود. با ترس نگاهش مي كرد. آن روز چشمان ِ شاداب دختر همسايه براي هميشه تقارن خود را از دست دادند.

2
رضا سيگاري روشن كرد و گفت:" بعد از آن روز روياها و جوانيمان را باد با خود برد . شعرهاي عاشقانه مان هرگز سروده نشد"
افسانه گفت: "موضوع انشايمان شد جنگ. بهشت از زمين به آسمان كوچ كرد و جهنم روي زمين آتش هرزگي افروخت."
رضا پك ديگري به سيگار زد. گفت: "آن روزها مسير بهشت را تنها گلوله هاي دشمن ترسيم مي كردند* "
مادر قوطي نگاتيو را كف دستش خالي كرد. از بين قرص ها چند دانه برداشت . گفت :" روي شيشه هر پنجره اي ضربدري از نوار چسب بود. خيلي ها پنجره ها را گِل گرفتند"
افسانه ليوان آب را دست مادر داد. گفت: "بعد از آن روز دخترها فشنگ هاي خالي را از سرب پر مي كردند ."
رضا گفت:" فشنگ ها گردنبند شد دور گردن ما و پيرمردها تسبيح هاي سربي بدست گرفتند. "
افسانه گفت:" پوكه هاي خالي فشنگ جاي مهره هاي بازي شطرنج را گرفت"
رضا گفت: "و هر كس تكه هاي تركش بيشتري جمع مي كرد توي بازي برنده بود"
افسانه گفت: "ديگر كسي شب ها موقع خواب ، ستاره ها را نمي شمرد"
رضا گفت:"و كار ما شد شمردن هواپيماهاي دشمن كه آسمان شهر را تصاحب كرده بودند! بعد از آن با چشم باز به خواب مي رفتيم "
افسانه خودش را روي ويلچر جابجا كرد. گفت: "ما با چشم هاي وق زده بزرگ شديم "
مادر گفت:" بعد از آن از زير آوار جنازه هاي مچاله شده بيرون مي كشيدند. "
رضا ته سيگارش را لابه لاي ترك قبر له كرد. گفت: "بعد از آن كوچه هاي شهركه قبلاً همنام گل ها بود بنام مردگان آن روز مزين شد و پرچم هاي شاد جايشان را دادند به پارچه هاي سياه "

دختر همسايه هنوز در باد مي رقصيد.
مادر عينك ذره بيني اش را جابجا كرد .گفت: "داغم از جوانيت فرهاد"
و فرهاد از توي قاب عكس آلومينيومي به آنها چشم دوخته بود و لبخند مي زد.

حميدرضا سليماني

Posted by حميدرضا سليماني at March 12, 2006 7:28 AM

مثل هميشه زيبا!

Posted by farkhondeh at March 12, 2006 6:57 AM

چقدر هميشه ..اينجا معركه است....

Posted by elnaz at March 12, 2006 6:39 AM

"کتاب را بالا بگير ببينم
گاهی هم برگرد و بوسم کن.
حواست به داستان هست؟
نه
بيا از اول شروع کنيم.
ديدی؟
ديدی باز عاشقت شدم؟".
سلام آقای معروفی، سحرتان به خیر.
شما با شعر هاتون چه دل انگیز و هنرمندانه آدمو به پیشواز بهار هدایت میکنید.
کاش قادر بودم و شعرهایتان را به تمامی زبانهای زندهُ جهان با رنگهایی شاد نقاشی میکردم.
از پنجره اطاق به آسمان نگاه میکنم، قرمز رنگ است، نه نه قرمز کمرنگ است و یا دقیقتر بگم میشه گفت نارنجی رنگ است.
ماه پیدا نیست. ستاره ها به چشم نمیآیند. تا چشمم کار میکند، لایه ای ابر را میبینم که سرتا سر آسمان را پوشانده است.
دل من امّا گواهی میدهد ماه وقت زیادی پشت ابر نخواهد ماند و ستاره گان در آن لحظهُ موعود چنان دست افشانی کنند که ماه و خورشید در یک آن ظهور کنند.
شما شعلهُ مهربانی و عاشقی را زنده نگهداشته و در آن میسوزید و میسوزانید. با شعرهایتان دوباره زنده میگردانید و زیبایی زندگانی و دلیل بودنمان را یاد آورمان میسازید.
حقا که بهاران از توست.
عاشق و سرافراز بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.


Posted by سعید at March 12, 2006 3:19 AM
Post a comment









Remember personal info?