Comments: شب قدر

آدمها همیشه اونی که بخوان باشن نیستند چون نمی تونن بیشتر از این باشند، این حرف من درمورد تمام آدمهایی که هنوز.....«کاشکی همه خودشون بودند».
آرزوی توفیق و سربلندی تمام انسانهای انسان / راستی نماز و روزه های تمامی مسلمین جهان قبول باشه

Posted by یوسف صابر at September 16, 2008 10:37 AM

زيباست...

Posted by سارا at September 14, 2008 4:04 PM

سلام

من ميخواستم بگم كه آدم (ميتونه باخدا حرف بزنه)اره

اره چرا نتونه پس اگه مانتونيم (مسلمونا)پس كي بايدباخدا حرف بزنه...ميشه

پس با خدا باش خدا هم با توه

اللهم صل علي محمدو ال محمد...التماس دعا

Posted by >>> at October 18, 2006 2:19 AM

مثل آن پلنگ خوابگرد
كه افسون شده بر فراز پرتگاهي در جنگل دور دست
به چشم انداز افسانه اي ماه مه آلود چشم دوخته
و در حسرت يك خيز بلند مي سوزد
يك خيز بلند................

Posted by siavash at May 3, 2006 6:14 PM

سلام

اينجا شده خونه ي سلامتيم .

Posted by sima at May 1, 2006 2:08 PM

سلام. آنقدر زيباست كه آدم از خواندنش سير نمي شود. خوش به حال شما كه آنها را نوشته ايد و خوش به حال من كه آنها را خوانده ام. تمام و كمال. شاد باشيد.

Posted by maryam at April 21, 2006 11:30 AM

سلام . خواندم و لذت بردم . راستي پيش تر حسب ارتباط دو سويه ؛ وبلاگ من هم جزو پیوند های وبلاگتان بود . چه اتفاقی افتاده که حذف شده ایم ؟

Posted by ali - khe at April 12, 2006 11:06 PM

چرخيدي، آنقدر كه آسمان چرخيدنش گرفت
رقصيدي، آنقدر كه دريا رقصيدنش گرفت
تا زمين، سر گيجه اش گرفت
و امتداد خودش را در تو گم كرد
دريا گم شد، آسمان گم شد
و تو دوباره پيدا شدي

Posted by حميدرضا سليماني at April 12, 2006 9:20 PM

( انسان تنها یکبار زاده نمی شود، تولدش همان روز نیست که مادرش او را می زاید ،بلکه آن تولد مقدمه ای است بر تولدهای بسیار...)" گارسیا مارکز ".
هر شعر عباس معروفي بازآفرینیِ چرب دستانه ای از خویشتن است، آفرینشی که از انحصار مولدش رها می شود و راهش را در بی نهایت ادامه می دهد.
لحظه های زیسته شده ای که در قالب کلمات می نشینند و زیستن های دیگری را شکل می دهند.
دانه های گندمی که در آغوشِ خاک فشرده می شوند و شیار می خورند، خوشه می شوند و در مخملِ سبزی از شبنم و خورشید تکثیر می يابند.
زندگیِ متن در اذهانِ حاصلخیز شکل می گیرد، اذهانی معرفت یافته بر ناتمامیِ جهان، که هر کدام به قدرِ همتِ خود کمالی را رقم می زنند.
این اذهان محصور در قفسِ دلخوشکنکِ ایدئولوژی نیستند که همه چیز را در کمال بپندارند و خوشباشانه در سجود و رکوعی نباتی روزگار سر کنند، "حاجی آقا"ی هدایت نیستند که دست کارشان تنها مستراح باشد و آشپزخانه و رختخواب، که ناظر هیچ زیبایی نبوده اند و هیچ جان در ترنمِ یک گیتار رها نکرده اند .
به عوالم عارفانه رسیدن و لرزه های کیهان را در عمقِ جان خویش حس کردن، این است برتریِ آنکه می اندیشد، در جهانی که به قول "گینز برگ": میدان گاهِ مطلقِ بلاهت است و عرضه گاهِ میلیون ها دستگاهِ تناسلی و دیگر هیچ.
منظومه اي است جاده وار به مرزهاي مبهمي از سوال، و جوابي كه خود هزار سوالِ ديگر مي زايد.
اين تپش ها به گفته ي "ناظم" از آنژين صدري و نيكوتين نيست، كه قلبِ او اگر آنجاست نيمِ ديگرش در پياده روهاي ميهن مي خوابد .
بانوي او زني گم شده در رنگ و لعاب نيست كه در ارگاسمي مذبوحانه در سكوني حيواني بغلتد، مسافرِ همپاي كوهِ آتفشان است و رقصنده اي سرخ در ظلمتِ جهان.
وعده اش به او گوشوار طلا و تعطيلات در هاوايي نيست، وعده اش آتش است، خدنگي است بر ناشناخته ترين گوشه هاي ذهن.
نشستني ققنوس وار در آتش كه از آن پيكر فرهاد زاده مي شود، سمفوني مردگان و درياروندگان زاده مي شوند، پسران فريدون زاده مي شود، اين منظومه زاده مي شود.
من زاده مي شوم.

Posted by سعید دارایی at April 12, 2006 6:54 PM

هشدارانصارحزب الله نسبت به برگزاري نمايشگاه كتاب تهران

صادق اشك تلخ عضو شوراي مركزي انصار حزب الله و مسوول انصار حزب الله كرمانشاه در جلسه هفتگي اين تشكل نسبت به برگزاري نمايشگاه كتاب تهران هشدارداد

Posted by farhad at April 12, 2006 6:01 PM

سلام. من از سمفونی مردگان با شما آشنا هستم. گاهی تردید می کنم به خود، به راه. و نگاه شما... گاهی عظمت جهل انسانی ناامیدم میکند به حرکت ،تاریخ را که ورق می زنم از عقل داشتن متنفر می شوم. که این عقل را چگونه خرج کردم! و با آن چه خریدم! چه میکنم من. خود را نماینده تام الاختیار خدا می دانم... خسته ام ای دوست. به نگاهی نوازش می خواهم از تو که محکوم به دانستن شده ای و محکومیت را خیلی کشیدی!

Posted by خسرو at April 12, 2006 4:04 PM

سلام جناب معروفي عزيز . نميتوانم احساسي را كه از خواندن شعرهايتان به من دست ميدهد ابراز كنم . شعرهايتان زلال است و دواي روح . شايد مرحمي است بر قلبهايي كه بيقرار مي تپند . برايتان آرزوي سلامتي و روزهاي خوب وخوش دارم . باز هم ممنون از بابت شعرهايتان

Posted by آینا at April 12, 2006 12:00 PM

اقاي معروفي گرامي

شعر بسيار زيباوپرمحتوايي بود...قلمتان پايدارباد
امروز يكي از دوستانم از ايران لينك بلاگي را برايم فرستاد كه هنوز هم در حال و هواي ان مطلب ميباشم...مطلب ساده ولي چنان عميق بود كه تا استخوانم را سوزاند...بد نديدم لينك اين بلاگ را هم براي شما بگذارم تا يك سري بزنيد...عنوان مطلبي كه صاحب بلاگ امروز اپ كرده"خوابم يا بيدار"ميباشد
اين هم لينك
http://360.yahoo.com/saharnazdeekast

با تشكر-بابك-امريكا

Posted by بابك at April 12, 2006 2:43 AM

براي عباس معروفي بزرگ

نتحار
او با چراغ در كف استاده با قدي
كه خم شده مراقب هر رفت و آمدي
او سالها بكارت بن بست چشم را
پر كرده است از هيجان تو آمدي
ار آن تويي كه آمدنت در نگاه عصر
يك انتظار اسب سپيد مرددي
كه شيهه مي كشند تو را روح بادها
بر يال تپه ها و كپر هاي گنبدي
اين تير برق پير كه در انزواي خود
نه ديو ديده است نه ديوانه نه ددي
او ديو جانس عصر خود است اي ديو جانس
هاي ، انتظار اسب سپيد عصر بي بدي
راخواندم و به كوچه زدم تير برق پير
از كوچه رفته است سوالي شدم ندي
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر؟

از دوست خوبم علي اصغر داوري

Posted by saeid at April 11, 2006 6:43 PM

سلام جناب استاد معروفي . خيلي خوشحال شدم كه با وبلاگ شما آشنا شدم . مدتي قبل " سمفوني مردگان " شما را مطالعه ميكردم . از شيوه نوشتن اين داستان و انتخاب موضوع بسيار لذت بردم . اميدوارم هميشه سلامت و پايدار باشيد . والا در كنار همچين قلمي عرض اندام كردن بي ادبي ست اما اگر شما از سر لطف به اين نوشته هاي ناچيز نظري بيندازيد مرا مفتخر ميفرمائيد .

Posted by maryam at April 11, 2006 5:51 PM

قطره قطره
بر جهنمش خواهم باريد
و آنگاه
چهارزانو بر گودي از خاكستر
خواهد گريست مرا در سوگ آتشش
قطره قطره

Posted by محسن at April 11, 2006 4:46 PM

تباهی از آن وقتی آمد، که آن که "رفتنش تباهی ست" آمده بود....شايد....

Posted by Reza at April 11, 2006 3:37 PM

مترسک شدم استاد معروفی.........مرده ام.بدون سمفونی....تو شب قدر..استاد بهم سر میزنی؟

Posted by مترسك فيلسوف at April 11, 2006 12:14 PM

درود بر شما سرور عباس معروفی
بهترین رمانی که خواندم، سمفونی مردگان بود. ای کاش این سرزمین بلاخیز فرزندان خودش رو تحمل می کرد. ای کاش. ای کاش!
درباره سیاست البته که یک نویسنده مثل هوا به " آزادی بیان" نیاز داره. اما من مطمئنم که در جایگاه یک سیاستمدار و حکومتگر حفظ این آزادی خیلی دشوار است.
به وبلاگ ما هم تشریف بیاورید. مطمئنا خوشتان خواهد آمد و یاد وطن برایتان زنده خواهد شد.

Posted by darab at April 11, 2006 1:06 AM

سلام پدر ..
دوباره عاشقانه هاتان ، دوباره اشك هاي من
و تباهي من
از همين لحظه آغاز مي شود ..
پدر ،
مي دانيد عاشقانه هاتان نظير ندارد .
مي دانيد دلم مي خواهد
شما را در آغوش بگيرم و
تك تك همين عاشقانه ها را در پناه تان
گريه كنم و خالي شوم از بغض .
آقاي من ،
آقاي من ،
آقاي من ،
شما فوق العاده ايد .
راستي پدر ..
دلم لك زده براي ديدنتان ،
به دختر كوچكتان سر نمي زند ...
" هر چقدر هم گريسته باشم
باز هم تو آقاي مني "
دوستتون دارم ،
مراقب خودتون باشيد ، پدر ..

Posted by hoda at April 10, 2006 11:38 PM

سلام
خیلی اتفاقی و به معرفی یک دوست با اینجا آشنا شدم، گرچه قبلا طبل حلبی را از زبان شما خوانده بودم. عاشق باشید و سر فراز...

Posted by همدم at April 10, 2006 4:50 PM

سلام استاد . اسباب كشي كردم . زحمتي نيست لينكو عوض كنيد جسارتا

Posted by bahar narenj at April 10, 2006 2:15 PM

بالاخره هفته پيش يكي از دوستام كتاب سال بلوا رو برام خريد!
دو روز طول كشيد تا خواندمش. حالا هم بابا و بعد هم مامانم ميخوان بخواننش!

نميدونم چرا ولي وقتي كه اين جمله رو خواندم ياد شما افتادم:
هنگامي كه زندگي اوازه خواني نيابد كه با قلبش سخن براند فيلسوفي ميزايد كه با عقلش ........
بقيه اش يادم نيست

Posted by sun at April 10, 2006 8:15 AM

سلام...از همين لحظه تا....يا حق

Posted by amene at April 9, 2006 9:27 PM

امروز بدجوري دلم گرفته بود...
گرفته...شايد نمي دانم اما ((گرفتگي)) كلمه اي (حسي) نيست كه بتوان با آن حداقل يك كامنت نوشت!..
با خود گفتم بهتر است سري به دنياي مجازي بزنم و عباس حقيقي!...
آمادم تا شايد اما:

حالا تو نيستي
و تباهي من
از همين لحظه آغاز مي شود!!!...

Posted by سروش رهگذر at April 9, 2006 8:05 PM

به صحرا شدم .عشق باريده بود و زمين تر شده .چنانك پاي به برف فرو شود به عشق فرو مي شد.
تذكره الاوليا

Posted by zoya at April 9, 2006 7:40 PM

سلام
من اتفاقي به وبلاگتون سر زدم خيلي جالبه نظرها رو هم خوندم خيلي برام جالبتر بود كه اين شعرهاي جالب مال خودتون و اينكه احتمالاَ بايد آدم موفقي باشيد خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزنيد و نظرتون رو بهم بگيد
راستي يه چيزي (اگه تو نباشي زندگي باز هم جريان دارد) به تباهي فكر نكنيد!
موفق تر باشيد.

Posted by maryam at April 9, 2006 5:47 PM

حالا تو نيستی
و تباهی من
از همين لحظه
آغاز می‌شود...
آغاز شده است

دلت بهاري

Posted by بهار at April 9, 2006 2:57 PM

سلام استاد
خوش گذشت بلژیک؟

Posted by fazel at April 9, 2006 2:54 PM

سلام.
فكر مي كنم شما از اول شاعر بوديد ؟...
فكر مي كنم اينهمه حس اينهمه معنا اينهمه ...
...هرچقدر ترسيده باشم باز تو خداي مني ...
درود.

Posted by neda at April 9, 2006 12:48 PM

اين منطومه ار عشق رميني و عشق خدايي حرف ميرند .خالا تو نيستي . تباهي من شروع شده .

Posted by akram mohammadi at April 9, 2006 11:58 AM

و اين است عباس معروفي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by sara at April 9, 2006 10:12 AM

اين رو اگه وقت داري و كمي حوصله بشنو : http://www.sharemation.com/shahinst2/sedash.swf
نظرت برام مهمه ...
تا بعد.

Posted by shahin at April 9, 2006 10:06 AM

سلام استاد
خوبه !يكي قلم ني خوابشو ميبره يكي هم عين من نوشته هاي عباس معروفي
نمي دونم اگه شعر نبود بشر به كجا ميرفت
اگه شما نبودين من كجا
دوستون دارم بيشتر از هميشه
مرضيه

Posted by marzie at April 8, 2006 11:46 PM

آخ ديوونه شدم. . .
«پدر!
بایزید بسطامی چه شد؟» . . .
آخ آفرين آفرين ...

Posted by frsht at April 8, 2006 11:06 PM

عجيبه... شعرهاتون مثل زندگي كه نه...خود زندگيه

Posted by sarah at April 8, 2006 9:58 PM

...
راستي ديروز سالمرگ هدايت بود..

Posted by صورتك خيالي at April 8, 2006 8:27 PM

وقتی آدم خنديد

سکوت مرگبار خدا را شنيدی؟

همه پیامبران مرده اند

و خدا از کوچکترين روزنه به زمين نگاه ميکند

در ظهر داغِ خونين

فقط نامردها در سايه ميميرند.

Posted by امیر خسرو شهیدی فر at April 8, 2006 7:54 PM

سلام آقاي معروفي
خوشحالم كه اين طلسمي كه مدتها در ننوشتن به شما براي خودم ساخته بودم رو شكستم.
من 26 سال دارم و ادبيات فرانسه خوندم . در تهران زندگي مي كنم و گاهي در مشهد. مشهدي هستم اما شهر من نه اونجا و نه جاي ديگه است. دوستان من در مشهد نوشته هاي شما رو خيلي دوست دارن. بچه هاي فرهنگي و اهل قلمي هستند. ولي مشهد شهر غمه مي دونيد. حيف از اون بچه ها حيف از اين شهر امان از اين غم...
دوست داشتم حالا كه تصميم گرفتم براتون بنويسم شما يه كوچولو يه كم بدونيد رويا طيبي كيه.
پايدار باشيد.
تا خيلي زود---

Posted by roya at April 8, 2006 6:43 PM

عباس جان اگر پر از کاهش بکنی بهتر است چون من « باد» آنرا راحتتر میتوانم او رابه جایی که مناسبش است بیندازم.خوشحال میشوم اگر سر بزنی..آدرس من : از آنسو که باد میوزد. http://azansukebadmiwazad.blogspot.com

Posted by Balut at April 8, 2006 6:35 PM

"هر چه قدر كه ترسيده باشم
باز تو خداي مني
..."
من در ابهت اين دو جمله همچنان مانده ام...

Posted by roya at April 8, 2006 6:34 PM

عباس معروفي نازنين با درود!
پيش از اينها گمان مي كرديم كه "كلنگ" با "مشنگ" هم قافيه مي شوند. تازگيها كشف جديدي كرده ام. "ديلم" با "قلم" هم قافيه در آمده ند. اگر ديلم به معبد قلم كوبيده شود در نتيجه سنگ مزار شاعر خورد مي شود. تازه! اگر سنگ مزار شاعر به خاطر پيش بيني هاي احتياطي(بر اثر چند بار شكستن) كمي محكم و قطور انتخاب شود در كنار ديلم از مشنگ ... نه! ببخشيد از كلنگ هم مي شود استفاده كرد. حتا اگر اين شاعر صخره ي سترگي چون شاملوي مانا باشد. حتا اگر مزارش امامزاده طاهر كرج با كلي زاير و نگهبان و دل شكسته و دل سوخته و كتاب به دست و شمع فروش و شمع دزد و باقي اقشار امت هميشه در صحنه باشد. باز هم مي توان شبانه آنجا رفت و يك سيگاري حشيش آتش زد و فاتحه خوانان به نبش قبر پرداخت تا اثري از اين جرثومه فساد! براي آن جواناني كه در سرماي زمستان و گرماي تابستان بدينجا پناه مي آورند تا زير سايه شعر شاملو مست بشوند باقي نماند.
كلنگ كاربرد زيادي دارد اين روزها همچنان كه ملنگ و مشنگ به وفور يافت مي شود. ديلم نيز بر خلاف مجانسش قلم، زياد به كار مي آيد. وقتي شاعري از طناب و هزار حادثه كاملن اتفاقي ديگر! و حتا از ديابت فيل افكن جان سالم به در مي برد و همچنان پشت ميز كارش تا آخرين لحظه مي نويسد پس سنگ مزارش بايد بر سرش شكسته شود "مرتيكه كله خر!"

Posted by محمد عرب زاده at April 8, 2006 6:25 PM

اينجا فقط صداي گس سكوت است كه مي ايد ... و پدر ، مدت هاست كه از يادم رفته است ... نگاهش ، فكرش ، تمامش ...... .... .... .... .... محكوميم ....

Posted by shahin at April 8, 2006 3:52 PM

و تباهی من
از همين لحظه
آغاز می‌شود. . .

Posted by کمال at April 8, 2006 3:35 PM

...

Posted by محيا at April 8, 2006 3:12 PM

بي نظير بود داغ بود تازه تازه

Posted by rouzbeh at April 8, 2006 3:06 PM

تباهي من درست از همان لحظه آغاز شد...تباهي ابدي...برنميگردي؟

Posted by promte at April 8, 2006 1:40 PM

عيد رفتم بسطام . و دوست سنگسريم يه پسر زاييده . سر مزار بايزيد هم رفتم. بايد بگويم جات خالي ؟

Posted by bahar narenj at April 8, 2006 12:13 PM

سلام استاد عزيز
چقدر حيفم اومد از اين عمري كه شعر و داستانهاي شما رو نخونده بودم...
تو بلاگ عاشقم قطعاتي از اشعارتونو گذاشتم.
اميدوارم ببخشيد
پيروز باشيد.
يا خق.
:-)
...
مهديه

Posted by Mah/Die at April 8, 2006 11:58 AM

آقاي معروفي....سنگ قبر شاملو را براي بار سوم شكستند...چه مي توان گفت؟؟؟

Posted by مريم مهتدي at April 8, 2006 8:52 AM

به احترام لحظه هاي آغاز تباهي و نفس نفسهاي ترس...درود

Posted by zeinab at April 8, 2006 7:47 AM

آقاي معروفي
سلام
در چند وقتي كه شعرهايتان را مي خوانم بسيار لذت مي برم. پيش از اين نمي دانستم كه شعر مي گوييد آن هم به اين زيبايي. كاش اين جا بوديد. هنوز هم گردون شماره ي مربوط به هنرهاي تجسمي تان را در بساط دستفروش ها مي بينم. جايتان خالي است.

Posted by آذر at April 8, 2006 12:45 AM

سلام
مثل هميشه زيبا بود .
با آرزوي بهترين ها براي شما در سال جديد ...
موفق باشيد و پايدار

Posted by arash at April 7, 2006 11:58 PM

Hi Dear Mr. Marofi

http://opmdream.persiangig.com/image/blog/fereidoon_gravebreak.jpg
http://www.parastood.com/archives/images/taaher05.jpg

What can I say...
:(

Posted by Zionist at April 7, 2006 11:18 PM

من فکر می کنم ماه در آمده باشد تا کسی شعله ور شده باشد ...

Posted by MaNa at April 7, 2006 9:55 PM
Post a comment









Remember personal info?