Comments: سيب

لطفا بهترين داستان دنيا رو بذارين
متشكرم

Posted by مانی at December 30, 2008 11:39 AM

سلام.
تو سيب چيده اي من انار
تو طعم سيب را چشيده اي من انار را دانه كرده و دود كرده ام
باور نداري بيا ببين

Posted by azam at June 7, 2006 2:19 PM

شايد تو اصلا خريد نميري ... اين روزها فقط سيب گلخانه اي توي بازار مي فروشند

Posted by amana at June 6, 2006 11:15 AM

سلام بسيار زيبا بود شعر استادي كه داستانش به شعر مي ماند و شعرش به داستان و هر دو به عشق

Posted by صابر at May 5, 2006 8:25 AM

استاد گرامی،

میگویند داستان نویسان خوب وقتی شعر میگویند به دل نمی نشیند، گویا درست میگویند. دوستی برایتان نوشت : شعر کاسبی نیست. منظورش را فهمیدید؟

Posted by عقل سلیم at May 3, 2006 11:24 AM

سلام استاد. دلم تنگ شده بود برايتان براي اين حضور خلوت انس. براي نوشته هايتان... مدتهاست كه فرصت نكرده ام با دلي راحت بنشينم روبروي منيتور و نوشته هايتان را بخوانم. نميدانم چه بگويم جز اينكه غريبند و دلنشين. مي ترسم چيزي بگويم كه لطافت شان را مبتذل كند و حقير. شاد باشي استاد و جاودان.

Posted by مريم at May 1, 2006 2:22 PM

سلام جناب استاد . با اجازه شما رو لینک کردم .

Posted by مریم at May 1, 2006 1:00 PM

...
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت؟!
آمدنت دیر شده باسی جان، دیر...

Posted by narges at May 1, 2006 12:21 PM

دلتنگ تو باشم
سيب هم نباشد
چه كنم آقاي من ؟
بدون آغوش تو
جسارت خوابيدن ندارم
نيايي هزار سال همينجا ايستاده ام
.در آستانه در اتاق

Posted by bahar narenj at April 30, 2006 10:41 PM

سلام
استاد عزيزم
25 سال از عمرم گذشته اما از وقتي
با شما اشنا شدم انگار تازه بدنيا اومدم
از شما ممنونم هزاران بار
الان 4ساله هستم
اميدوارم هميشه باشيد.............
تو باشي خدا ميشوم.....

Posted by راحله at April 30, 2006 9:56 PM

سلام...
زيبا بود..
از مشرق چشم هات طلوع كردم...

Posted by Del shekaste at April 30, 2006 9:22 PM

ممم ... ولي 4 بار خواندمش ... شما واقعا به خدا اعتقاد داريد؟

Posted by ... at April 30, 2006 8:06 PM

سيو همان سيب است ! با همان عطر و بو !!

Posted by ... at April 30, 2006 7:32 PM

با عرض سلام به قصه نویس ایران
مي دانم مي خواهي شاعر بشوي و به عنوان شاعر پذیرفته بشی. شعر وقتی شعر است که زبان شاعرانه داشته باشد، تصویر باشد نه وا ژ ه ،هر کسی بتواند برداشت خاصی داشته باشد. شعر وقتی شعر است که از درون شما بترواد. شعر ساختگی شعر مردنی است. شعر درد صداقت را می طلبد. شعر کاسبی نمی فهمد، شعر معرفت و انسانیت را دوست دارد. شاید فکر کنید دشمن شما هستم و یا حسودم. اما اشتباه نکنید زیرا در این باب هیچ کسری ندارم. یعنی غنی و پذیرفته شده ام. و از دشمنی حذر دارم. به دوستی و به انسانیت و معرفت اگر سلام کنید شاید شعرهایتان طلوع کنند.

Posted by دوست at April 30, 2006 10:14 AM

مهربانید آقای معروفی، مهربان...

Posted by پدرام at April 29, 2006 8:38 PM

سيب
از دستهاي من بالا مي رود
چراغ
از چشمهاي تو
چراغ را خاموش كن
سيب را به تو ميدهم
گاز بزن تاريكيهاي مرا
مي بوسمتون
شاد باشيد

Posted by marzie at April 29, 2006 2:36 PM

حس ميكنم دارد تار از پود دلم جدا مي شود...
گاهي فكر مي كنم بايد بيشتر ببينم...
همه را...
با چشم دل اما!

Posted by mah/die at April 29, 2006 2:29 PM

نشستيم و
انسان را
دوباره از اول
از سيب
شروع به خواندن كرديم.

Posted by سعید دارایی at April 29, 2006 1:34 PM

نياز شيطان ، شعرهاي تو رو هر روز خوندنه ...!

Posted by کلاشینکف at April 29, 2006 4:16 AM

هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي.../

Posted by سروش رهگذر at April 28, 2006 3:38 PM

حضور خلوت انس عزيز:
نمی دانم می دانی یا نه؟
ولی وبلاگ رابطه در دوران قاعدگی با شعری تحت عنوان تزریق گربه به روز است

Posted by mohammad h moghadam at April 28, 2006 2:53 PM

سلام آقاي معروفي
چند بار قبل هم كه آمدم نوشتم كه شعرهاي زيبايي داريد ولي فكر مي كنم كه به دلايلي اراده اي براي كوتاه كردن آنها نداريد. مثلا در شعر مرا جايي جا نگذاري يك ذهن داستان مدار مشهود است كه از چند خط اول به بعد ناگهان اوضاع به هم مي ريزد و شعر به سوي دراز شدن پيش مي رود. حسهاي زيبايي كه در شعرهاي شما پرورش مي يابد براي داستان هم كاربرد دارد و زبان سختي كه بايد در آن رمان يا داستان بلند مورد استفاده قرار گيرد ولي نمي دانم چرا به نوشتن شعر بلند اصرار داريد. سطر هاي پا درهواي ميانه ي شعر به راحتي آب خوردن خواننده را از بقيه ي شعر جدا مي كند.
به هر حال در پناه جاودانگي ادبيات شما خواهيد زيست.
راستي فريدون سه پسر داشت را در تعداد 20 تا اينجا كپي و پخش كرديم.
بچه ها اكثرا رمان خوان نبودند و با اين رمان به ادبيات داستاني علاقه مند شدند
خوش باشيد
باي
محمد باقر حاجياني
بهار 85

Posted by mohammad at April 28, 2006 10:54 AM

سلام.
آن کس که گفت برای تو مردم دروغ گفت.
من راست گفته ام که برای تــــو زنده ام.

کاش می شد که به دل واژۀ من سر بزنید
کاش می شد پی (وب لاگ) منم در بزنید.

کاش می شد که بیایید به میخانۀ من
وز اشعار خوشم یک دو سه ساغر بزنید.

کاش می شد که بیایید به خلوت گه من
تا بر اندیشۀ من جوهر باور بزنید.

کاش می شد که بیایید و به بذل نظری
واژه را در نظرم معنی دیگر بزنید.

شده این جملۀ کوتاه مرا ورد زبان
که به من سر بزنید، به منم سر بزنید

Posted by matin at April 28, 2006 5:23 AM

عباس خان . نمي دانم چه اتفاقي مي افتد كه شعر نيز مي گويي . پيشتر ها تنها خالق شاهكار سمفوني مردگان بودي و لذت رمانت را هنوز زير زبان دارم با اين شعر ها كه مي نويسي اين لذت را از من و مخاطبانت نگير . به وبلاگ من و بابا سري بزن . panjeei.blogfa.com

Posted by مزدک پنجه ای at April 28, 2006 1:08 AM

من در عجبم شما چطور با ذوق بدون هیچ بحثی و استدلالی می خواهید به حقیقت دست یابید
چگونه بخوانم و هیج نبینم
هیچ
اول بدانید بعد بخوانید
اول استدلال و بحث
بعد احساس و ذوق
در آخر حقیقت و اشراق
محسوس نگری در شعر امروز واقعا تاسف برانگیز است
در پناه حق
خدا یارتان

Posted by Kianoush at April 27, 2006 11:52 PM


چگونه است
که در کوچه
مدهوش
عُبور عابران را می‌بینم
این سیب‌ها
که از آسمان
بر بام ریخت
چه ‌کسی آن‌ها را
به خانه بُرد و خوشبخت
ما را نگریست.
تا یادم کُنی
من مُرده‌ام
مرا از خانه به کوچه مبر
اکنون ساعتی است
که سیب نازل می‌شود
کودکت به خانه که بازگردد
پیر است
امّا شُما
عشق به ‌پا دارید
پیرهن‌ها را
به آتش روان کُنید
همه‌ی مُرواریدهای دوخته
بر پیرهن را
ویران کُنید
به آتش اندازید
ناگهان
از آسمان
مُهلت بخواهید
که دیگر
نبارد
شُما که خانه‌های
مُقوایی دارید.
پس عشق فُرو نشست
و از عُمر آسمان و من
پنجاه سال گُذشت
باید در بهشت باشیم.


از:
لکه‌ای از عُمر بر دیوار بود
احمدرضا احمدی

Posted by maryam at April 27, 2006 10:01 PM

بعضي وقتا يه جوري شعر ميگين مث فروغ! دوس ندارم .. ولي بعضي وقتا شعر مي گين مث خودتون! دوس دارم.. :

Posted by maryam at April 27, 2006 9:17 PM

عالي بود استاد

Posted by حسن at April 27, 2006 12:30 PM

سلام آقای معروفی عزیز
دیروز کتابخونه آستان قدس بودم و تو سايت اسم شما رو سرچ کردم و در کمال تعجب ديدم که کتاب "فريدون 3 پسر داشت" رو کتابخونه داره
روز بر شما خوش

آرزومند سلامتی و شادمانی شما
زیبا
مشهد

Posted by ziba at April 27, 2006 9:59 AM

سلام استاد

فقط مي توانم سكوت كنم حيف است اين همه حضور كه با كلام بي قدر من شكسته شود.

Posted by shahrzad at April 27, 2006 9:45 AM

سلام..عاليه ..نه محشره...خيلي زيبا بود ...كار خودتونه؟خوشحال ميشم به منم سر بزنيد...منتظرم

Posted by lida at April 27, 2006 8:34 AM

شرمنده!
وجه تشابه سردوزامي رو با رفسنجاني پاك از قلم انداختم!

Posted by Sahel at April 27, 2006 1:33 AM

سلام آقاي معروفي.

يه سوال: مي گن آدمهاي هم اسم هم اگه در جزئيات نخليم و موشكافي نكنيم خلق و خويي تقريبا مشابه دارن.. حالا به نظر شما چطور مي شه يكي اسمش اكبر گنجي باشه و يكي اكبر سردوزامي و اينهمه ابعاد وجوديشون از هم دور ؟!

فكر مي كنم اگه از سردوزامي بپرسين لابد مي گه : حتما اون تخم و عرضه ’ منو نداشته.. ولي به جواب آقاي گنجي كه فكر مي كنم چيزي جز لبخند معني دار و پرشكوه ايشون رو نمي تونم تصور كنم..

اميدوارم روزگاري خوش و خرم داشته باشيد

Posted by Sahel at April 26, 2006 11:49 PM

درود به شما گران ارج ! من هميش از اينجا زيبايي شقايق ها را چيده ام و معطر بر گشته ام . ماندگار بمانيد و سراينده ! با محبت / عنبرين . /

Posted by Anbarin at April 26, 2006 7:28 PM

آمدي؟

Posted by سامره اسدزاده at April 26, 2006 6:17 PM

دلتنگي را چه كنم؟ به گردنش بياويزم؟ نه آنجا جاي منست فقط. نگهش ميدارم تا روزي كه برگردد و براي هميشه بماند... تا آن روز ميمانم فقط براي او و به نام او... و تا آن روز بزرگ ميشوم فقط...
پاينده باشيد و هميشه عاشق

Posted by همدم at April 26, 2006 8:39 AM

سلام
خرسند و خوشحالم از این که وبلاگ شما را یافتم. هنوز آهنگ های سنگین "فریدون سه پسر داشت" در مغزم جا خوش کرده. برایتان آرزوی سرمستی و بهروزی دارم.

Posted by حمید رضا عسگری نژاد at April 26, 2006 1:55 AM

man ashegham ya to mara asheghtar mikoni ostad ?a
ba in naghmehayat havase asheghi mikonam
shaad ziid

Posted by shobeir at April 25, 2006 10:23 PM

سلام
دعوتم را اينبار هم رد نكن... سري بزن.... بر عين القضات شعرت چيزي نوشته ام...

Posted by افشین پرورش at April 25, 2006 9:29 PM

سلام آقاي معروفي عزيز! اين شعر بسيار دلچسب بود. ممنون!
وبلاگ بنده هم چندتايي (كار) دارد سري بزنيد ... مانا باشيد

Posted by mohammad at April 25, 2006 8:58 PM

سلام.....سلامم را تو پاسخ گوي در بگشا....يا حق

Posted by amene at April 25, 2006 6:59 PM

فوق العاده بود...مثل هميشه...مثل هميشه كه مي شه هزار بار خوند و خسته نشد...
هميشه شاداب و سلامت باشيد...مثل سيب.
استاد ايرادي نداره كه گاهي شعراتونو توي وبلاگم مي نويسم؟

Posted by ياسمن at April 25, 2006 4:51 PM

يك لكه ابر يك لكه خدا
تهران بارانست
دستانت روي شانه هام
شانه هام خيس است
هر روز تكراري
تكرار مي شوي در بي نهايت
بي نهايت ها
مي پرسند چه خبر
نمي پرسند چه دل؟
نمي پرسند چه ترس؟
اينروزها چه مي كني؟
نمي پرسند چه نمي خندي
نمي پرسند چه دل نمي بندي
خدا بر شانه هام مي گريد
شانه هام خيس است
آن ابر هم
دستهاي تو هم
بي نهايت ها صفر مي شوند

.....................................
سلام
من را يادتان مي آيد؟

Posted by فاطمه همتی at April 25, 2006 2:44 PM

عشق خطري است در كمين تنهاترين كس....

Posted by درنگ هاي نابهنگام at April 25, 2006 2:26 PM

...درود
نه اين كه ديگر يك فقط مي شود گفت خود عشق است
كه سروديد.
...با واژه ها مي شود موسيقي ساخت . اين را فهميدم!
با شما.
هر روز مي نويسيد اگر تمنا كنم؟!
اگر بدانيد كه چقدر منتظر مي مانم . مي مانيم؟!...

جاودان.

Posted by nead at April 25, 2006 10:54 AM

بدون تو . بدون تو. بدون تو.
آقا اجازه! اگه اون نباشه منم نیستم. پس سیب هم نیست. زندگی هم نیست. اين دنياي تو خالي هم نيست. راستي آقا! خدا چي؟ شايد اون هم نيست.

Posted by Alireza at April 25, 2006 10:47 AM

آقا اجازه... مي شه گريه كنيم؟................................................
...................................................................................
................... .

Posted by reme at April 25, 2006 5:00 AM

در بخشي از کتاب طبل حلبي گونتر گراس هست "ما در عصري زندگي مي کنيم که با اين همه غم گريه نمي توانيم بکنيم .براي همين به کافه پياز مي رفتند-تا با پياز خرد شده گريه کنند."
من هم نوشته شما را که مي خواندم فکر مي کردم با اين همه دلتنگي :دلتنگي ملموسي از اين دست نزديک و عاشقانه نيست تا برايش گريه کنم.دلتنگ شوم.شعر ....شعر ...شعر شوم.

Posted by شيدامحمدي ا at April 25, 2006 2:49 AM

من به شما لينك دادم.نگيد نه!چون گوش نمي كنم!البته ببخشيد....

Posted by مدادآبی at April 25, 2006 12:15 AM

سلام آقای معروفی
با شراگیم موافقم.
موفق باشید

Posted by مهرداد at April 24, 2006 11:16 PM

سلام برشما من دوست دارم(خیلی زیاد)موسیقی رو هم دوست دارم.ای کاش از وبلاگت حذفش کنی چون مزاحمه هر چند می شود کنترلش کرد اما سرزده می آید.خوب می نویسی حتی خوب تر از آنچه من می گویم.

Posted by احسان at April 24, 2006 10:53 PM

سلام استاد
خيلي منتظر مانديم.و چقدر زمزمه كردن شاه بيت هاي شما زندگي آفرينند:
" از صبح صدات كردم
اصلاَ به روي خودم نياوردم كه نيستي..."
راستي شعر حميد رضا سليماني هم لطيف بود. از او به خاطر آوردن شعرش متشكرم!

Posted by رویا at April 24, 2006 10:14 PM

مثل همیشه زیبا ...

Posted by نیلوقر at April 24, 2006 9:38 PM

سلام...
بروكسل مي رويد.. خوب آمريكا هم بياييد.. ( البته فكر كنم باز جمله بي ربط گفتم ) ... بايد بروم يك انجمن فهميده قدر هنر دان ... پيدا كنم و كه شما را دعوت كنند... خيلي دوست دارم با صداي شما نوشته هاي شما را بشنوم..به اميد آنروز

Posted by آیدا at April 24, 2006 9:36 PM

سلام . آدرس جديد منو جسارتا وارد مي كنيد استاد ؟ راستي چك ميل كردن وقتي از شما چيزي تو ميل باكس نيست چه فايده اي داره ؟ و من انقدر تلخ شدم كه شيريني هيچ بوسه اي كافي نيست .

Posted by bahar narenj at April 24, 2006 8:44 PM

آقای عباس معروفی عزیز.سلام:

من گلنارم.22 ساله و ساکن مشهد.( البته در حال حاضر, چون سعی دارم که از ایران برای ادامه تحصیلاتم برم.) مدتی هست که وبلاگ شما رو می خونم و باید بگم که عاشق شعرهای شما هستم.خیلی زیبا می نویسید.وقتی که شعرهای شما رو می خونم احساس می کنم که نفسم داره بند می یاد و دیگه نمی تونم نفس بکشم.من هم یه وبلاگ دارم.البته من شعر نمی گم اما شعر های شاعرانی رو که دوست دارم در اون می نویسم.با اجازه شما از شعر های شما هم استفاده می کنم البته با ذکر نام شما. می دونید شعر های شما به من کمک می کنه که احساسم رو به اون کسی که دوست دارم بگم.آخه یه نفر هست که من خیلی خیلی دوسش دارمو نزدیک به یه ساله که ندیدمش و ازش دورم.( اون تهرانه) بنا به دلایلی نمی تونم باهاش تماس بگیرم. داستانش خیلی مفصله.اما من منتظرش هستم که برگرده. و ایمان دارم که یه روزی بر می گرده.جمعه( 8 اردیبهشت تولدشه) کادوش رو خریدم همراه با یک کارت تا وقتی برگشت بهش بدم. سال پیش مثل امروز مشهد بود.دلم براش خیلی خیلی تنگ شده .اگر به وبلاگم سری بزنید خیلی خوشحال میشم.(www.mieadbagolnar.persianblog.com ) میشه شما هم برای برگشت اون ( پژمان) دعا کنید.آخه با شعرهایی که شما میگید باید قلب خیلی پاک و بزرگی داشته باشد.روزی که برگرده اولین نفری که خبرش رو بهش می دم شمائید.خیلی دوستون دارم.از ته ته دلم آرزو می کنم که به تمام آرزوهاتون برسید.به خدا می سپارمتون.

Posted by golnar at April 24, 2006 7:52 PM

سلام
سر نمي زني... تنهايم و باز به اشك... سالم هنوز تحويل نشده پدر...

Posted by افشین پرورش at April 24, 2006 7:15 PM

سلام
شعر و ترانه و لبخند نذر ديدنت كرده ام پدر...
به ياد آن سالها
دلتنگ كه مي شدي
سيگاري مي گيراندي و مي زدي به شب برزخي نياوران... يادت هست...

Posted by افشین پرورش at April 24, 2006 7:02 PM

از صبح صدات کردم.
اصلاً به روی خودم نياوردم
که نيستی.

اين يك تكه انگاري مال شعري، داستاني، داستانكي يا يك چيز ديگر است.

Posted by رضا دلاور at April 24, 2006 6:40 PM

ياده يه جمله ی معروف ميفتم ...

من تو بغل زنم برای معشوقم گريه کردم ....

Posted by shahin at April 24, 2006 6:23 PM

سلام...
شما را به وبلاگم دعوت می کنم.

Posted by یاسر بابایی at April 24, 2006 6:11 PM

سلام آقاي معروفي عزيز .. هنوز تب داستانتان ولم نكرده ست كه دوباره با شعر شما حالم دگرگون ميشود .. چه زيبا كه سيب را برگزيده ايد . من بارها صدايش كردم و به رويم نياوردم كه نيست ! چه زيبا گفتي اين تيكه رو ... هربار با شعرهايتان زندگي را نوع ديگري ميبينم و از اين بعدي كه ميگوييد بيشتر به اين راه ميرسم كه جز راه عشق راه ديگري نيست ..

Posted by mariam at April 24, 2006 4:59 PM

از صبح صدات کردم.
اصلاً به روی خودم نياوردم
که نيستی.

اين منظومه اصلا" تكرار نمي شود.هميشه چيزي براي غافلگير شدن يافت مي شود.
سر زنده باشيد وزنده ،هميشه

Posted by habib at April 24, 2006 4:09 PM

آغاز ِ فوق العاده ی متن، کلِّ متن را محو کرده بود..... درود....

Posted by Reza at April 24, 2006 4:04 PM

سلام...دیروز یه دوستی داشت می گفت این عباس معروفی هم دیگه وبلاگش حال نمی ده...همه ش شده شعر...همه ش هم تو یه سبک...گفتم مگه خبر نداری...عاشق شده...یه دختری اونجا خورده به پستش به کل دل و دین و عقل و هوشش رو به باد داده...چشمای رفیقم گرد شد...گفت جدی می گی؟ حالا کی هست!؟ گفتم یه دختر اسکاتلندیه...(همینجوری گفتم که خودم رو از تک و تا ننداخته باشم)
حالا جان معروفی کی هست طرف؟

Posted by شراگیم at April 24, 2006 2:11 PM

نمي دوني استاد چقدر يا اين نوشته زندگي كردم بي نظير بود بي نظير ..ممنون

Posted by روزبه at April 24, 2006 1:57 PM

.................

Posted by محیا at April 24, 2006 1:31 PM

نمي دونم اين دفعه طول كشيد تا به روز كرديد يا براي من اين قدر دير گذشت. زياد منتظرمان نگذاريد.

Posted by پدیده at April 24, 2006 1:18 PM

مثل هـمیشه زیبا بود

Posted by کیانوش at April 24, 2006 1:13 PM

یه چیزی قبل ترها نوشته بودم٬آخر شبیه سیب شما بود:
خیال بیهوده ای بود٬
همچو روزی از روزهای بهار سپری شد٬
اما یک نگاه ٬یک حرف و یک رؤیا دست به دست هم دادند
و قلب مرا با خود بردند !*

خیال بیهوده ای بود ٬
انتظار پر شدن گودی دستانت
حتی طلوع مشرقی نگاهت
:
:
باد قلبم را با خود برده است !
.......................................................
اما سیب شما خیلی خوشمزه تر بود٬چون بوی سلام می داد.
فاصله ی این سلام ها را کمتر کن٬باسی جان.

Posted by narges at April 24, 2006 12:32 PM

سلام !
بفرمایید سیب، از باغ دلتنگی چیدم حلال است.

Posted by MaNa at April 24, 2006 10:23 AM

سلام. بازم ممنون از اين همه زيبايي. استاد عزيز شما مطمئني كه دوربين جايي نداريد؟؟ چرا هر وقت اينجا شعر جديدي ميگذارين با حال من ميخوره. انگار كه من نوشته باشمش؟ ممنوننننن

Posted by شهرزاد at April 24, 2006 9:03 AM

فراموش نكنيد که شما داستان نویسید...........چشم به راه یه سنفونیه دیگه ایم.

Posted by مترسک at April 24, 2006 7:50 AM

""بدون تو چيزي كه احتياج ندارم خودم هستم""
وبا تو چيزي را كه نمي شناسم تو هستي.

شادباشيد

Posted by مریم at April 24, 2006 7:40 AM

سلام استاد
عالي بود. مثل هميشه.

Posted by mandegar at April 24, 2006 7:19 AM

بي تو من به چيزيم نياز نيست.... و من يادم مي آيد

Posted by رويابيژني at April 24, 2006 6:46 AM

سهم

مي خواهم جهانم را با تو
عادلانه قسمت كنم :
نخ پيچک را
به ساق ِ پاي تو مي بندم
نخ ِ بادبادک را
به مچ دستم گره مي زنم
فرفره هاي كاغذي را هم
مي سپارم به دست باد
و قايق هاي كاغذي را به دست آب

يك بستني آلاسكاي نارنجي به دست تو مي دهم
يك ذرت بو داده دست خودم مي گيرم
شِكر ، طعم ِ لبان تو مي شود
نمك ، طعم ِ لبان ِ من

مي خواهم جهانم را با تو
قسمت كنم:
گُل هاي شيپوري باغچه ي خانه
براي تو
لانه ي گنجشكِ روي درخت
براي من
حوض ِ كاشي ِ حياط ، سهم ِ تن ِ تو
تن ِخيست اما، سهم ِ چشم هاي من

زنگِ خانه ي همسايه ها
سهم انگشتان دست من
زنگِ دوچرخه ، براي تو
زنگِ صداي تو ، سهم من
پاهاي من به وقت گريز از آن تو
دامن تو براي باد

حالا من و تو
شديم مالکِ تمام ِ سهم هاي خوب
مالكِ بي سند
مالكِ بي ضمانت
مالكِ بي قيد و بند
مالكِ بي قفل و كليد

حالا با اين همه سهم
مي شود كه سهم يكدگر شويم ؟
سهم چشم هاي هم
سهم خواب هاي هم ؟!
سهم آغوش هم ؟!

دستم را
به دستت مي سپارم
تنم را كنار ِ تنت
به زنجير مي كشم
پيچک مي شوم
و به تو مي آويزم
موج مي شوم و بر تو مي پيچم

جزر مي شوم
مَد مي شوم
در سطح ِ خوابت
راه مي روم
خزه مي شوم و آرام
در عمق ِ خوابت
مي خزم

افسون ِ شده ي قرص كامل ِ ماه كه نيستم
مست ِ بيداريم
بيداريت را مي خوابم
خوابت را
بيدار مي شوم

با تو بادبازي مي كنم
اوج پروازم را
با تو سقوط مي كنم
توپ ِ بازي مي شوم
خودم را به سويت پرتاب مي كنم
توي دست هاي تو گُل مي شوم

پشت ستون ديوار
چشم هايت را كه ببندي و باز كني
خودت را كه بغل بزني
لاي پيراهنت
لاي موهايت
بين نفس هايت قايم شده ام
پيدايم كن
و از ذوق جيغ بزن !

وقتي كه مي بوسمت
چشم هايت را نبند
مي خواهم برق مَردم چشم هايت
سهم ِ من بشود

پلك ، كه مي گشايم
تو را مي يابم
ديگر گمت نخواهم کرد
هنوز
با چشمهاي باراني ات
خيسم

همچون موج در آرام تو
مي خروشم
و در خروش تو آرام مي گيرم

مرواريدِ قصه ي من
دلم را كه به دريا زدم
صدف كه شدم
مرا تنت كن

ديدي آخر
سهم درياي بودنم
تنها نصيب تو شد ؟

Posted by حميدرضا سليماني at April 24, 2006 6:13 AM

دلتنگتان بوديم استاد...
زيبا بود.زياد . باز هم ممنون .

Posted by ghazal at April 24, 2006 6:10 AM

درود بر يکي از بزرگترين استادان رمان نويس ايران. من نميخواهم در باره ي نوشنه شما در اين وبلاگ نظري بدهم. تنها مي خواستم عرض ادبي کنم و بگويم سمفوني مردگان شما را دوبار خواندم .من الان 25 ساله ام و تازه کارشناسي ارشد ادبياتم را تمام کردم. آن وقت دبيرستان بودم که رمان شما را خواندم و اولين رمان شما بود. چنان مرا گرفت که گاهي برميگشتم از چند صفجه قبل آن را مي خواندم البته در آن سن و سواد کمتر متوجه مي شدم اما از روايتگري داستان که از چند زاويه ديد بود لذت بردم و شايد بتوانم بگويم بعد از بوف کور که درهمان سن خواندمش آنهم 8-9 بار -سالي يک بار کمتر داستاني بر من چنان تاثيري گذاشت. تنها چند داستان از نويسندگان داخلي و خارجي به شدت مرا گرفت علاوه بر بوف کور و سمفوني مردگان داستان شرق بنفشه از مندني پور که چهار بار خواندم و مي خوانمش و صد سال تنهايي مارکز و کوري گونترگراس و و براي سومين بار هم سمفوني مردگان را دوباره خواهم خواند الان تازه چند صفحه از داستان فريدون سه پسر داشت را از اينترت گرفتم چون در ايران گير نمي آيد ببخشيد که کپي رايت را رعايت نمي کنيم. مجبوريم با اين حکومت لعنتي. نميدان آيا سمفوني مردگان را هم سانسور کردند يانه اگر سانسور شده و متن کامل آن در اينترنت هست لطفا بگوييد که تهيه کنم. اما فريدون يه پسر داشت ... ديوانه کننده است با اينکه چند صفحه از آن رابيشتر نخواندم.. شما و هدايت و چوبک . گلشيري و مندني پور و دولت آبادي ( بويژه آثار جديد ايشان) و احمد محمود همشهريم و چند تاي انگشت شمار ديگر از بزرگترينهاي داستان نويسي ايران هستيد. اي کاش چنين وضعيت سياسي گندي نداشتيم تا شما بزرگان را بيشتر از اين جهانيان مي شناختند .بوف کور . کليدر . سمفوني مردگان شازده احتجاب هرکدام به تنهايي شايسته ي دريافت نئبل ادبي و دهها جايزه ادبي ديگر هستند گرچه جوايزي گرفتند اما اين هيچ از ارزش آنها و شماها کم نمي کند .کامياب و پدرود باشسد . لطفا اگر سمفوني مردگان سانسور شده در ايران چاپ شده اگر امکانش هست به ايميلم بفرستيد چون دانلود بسياري از کتابها هم در ايرا دشوار است با اين سرعت پايين و. فيلترينگ بال. با اجازه لوگو يا لينک شما را در وبلاگ شعرهام مي گذارم .سر انگشتي رنجه کنيد و به شعر خانه ي ساده من بياييد . پدرود باشيد استاد .

Posted by sushiyans_irani at April 24, 2006 4:39 AM

به عطر سيب گاز مي زنم...

انگار به خورشيد دست زده باشم
دست هايم مي سوزد

Posted by شبنم at April 24, 2006 4:23 AM

با موسيقي صفحه شما
خانه اي مي سازم كه پنجره هاش رو به بهار باز مي شوند
و كلمات كاشته شده در باغچه
فقط سيب مي دهند.

براي دلتنگي هام كافي ست؟

شاد زيد...
مهر افزون...

Posted by pooneh at April 24, 2006 2:09 AM
Post a comment









Remember personal info?