Comments: خاطره‌ی مجروح

دوباره سلام . اگر مي شود كمي از ويژگي هاي شخصيت هاي اين كتاب كه مدنظر شما بوده است را براي من بنويسيد
با تشكر

Posted by mahnaz at December 9, 2006 7:17 PM

با سلام . من و دوستانم كتاب سمفوني مردگان را خوانده ايم و اين كتاب را به عنوان پروژه خود براي درس ادبيات انتخاب كرده ايم . اگر شما جاي ما بوديد كدام يك از قسمت هاي كتا را به عنوان زيباترين قسمت داستان استفده مي كرديد . اگر كمي از ويژگي هاي بارز اين كتاب و انگيزه شما براي سرودن اين كتاب به من بگوييد بسياربسيار متشكر مي شوم. منتظر پاسخ شما هستم .
با تشكر

Posted by mahnaz at December 9, 2006 7:13 PM

che mishavad agar sobhe ke azkhab bidar mishavam khandan basham.


ashoftedeli khoftedarinkhalvate khamoosh oo zadeyegham boodo zeghamhaye jahan gashte faramoosh in tanha neda dar dele man ast man tanhaye tanham.

Posted by masuod at September 22, 2006 4:13 AM

سلام آقای معروفی،
میدونید به من و زندگی من یک رنگ دیگه ای دادید و دیدم رو نسبت به همه چی عوض کردید.
راستی میشه تاریخ و ساعتی که تو رادیو مصاحبه دارید رو به من بگید چون یک بار اتفاقی تو رادیو فردا صداتون رو شنیدم و دوست دارم اگه باز هم شد با عقایدتون بیشتر آشناشم .
بابت کتابهاتون هم واقعاً ممنون چون مثل خودتون فوق العاده و بینظیر هستش.
واقعاً دوستون دارم.
ساناز

Posted by ساناز at August 2, 2006 8:02 AM

خسته شدم از بس سلام دادم و جواب نگرفتم!!! البته می دونین چیه؟ باز برام زیاد مهم نیس که جواب بدین یا نه! اما حیف می دادین! باور کن به خاطر خودت می گم ، مردم ما هر چه قدر کم محلی کنن اونقدر احترامشون می ره بالا! البته این تا جایی درسته. ممکنه بعدآ بگن طرف جوگیر شده و ... ( خوب جور دیگه ای فکر می کنن) نمی خوام بگم تو رو مردم به اینجا رسوندن اما خوب باید قبول کنی که اگه بخوای پیشرفت کنی خوه ناخواه باید به بقیه رو هم ببینی! حتی آقای معروفی بزرگم جا داره واسه پیشرفت.

Posted by shahin sajjadi at May 31, 2006 9:15 AM

زيباست

Posted by Dead Writer at May 30, 2006 6:58 PM

و خدا مرا به دار آويخت چون تنها در حضور تو برايم رنگ و لعابي داشت. من ديگر خدا ندارم

Posted by Alireza at May 30, 2006 11:46 AM

سلام آقاي معروفي !
براستي خواندن بيش از پنجاه و خرده اي كامنت در اينجا خالي از لطف نيست. هر كدام به شيوه اي نوشته اند. يكي خيلي خودماني و ديگري رسمي رسمي _ انگار براي ترفيع درجه به مافوقش نامه نوشته. يكي "دوس داره كه بهش لينك بدي"، و ديگري مي خواهد راجع به عين القضاه برايش بنويسي.
وقتي مي آيم پايين تر چيزهاي جالب تري هست . دوستي با حسن نيت مي خواهد نامه اي را كه به ديگري نوشته شما اصلاح كنيد و در صورت امكان بهش لينك بديد . دوست ديگري از خاطره ي مجروح نام مي برد.
خيلي ها از شما خواسته اند كه جواب كامنت ها و نامه هايشان را بدهيد، چرا جواب نمي دهيد آقاي معروفي؟!!!!!!! شما كه بي كار هستيد!!! نه كتابي براي نوشتن در دست داريد، نه مغازه اي براي كار كردن ، نه روزنامه اي براي انتشار و نه كلاس هاي آموزش براي تدريس!!!!!!
شما رانمي دانم آقاي معروفي ولي من از خواندن كامنت ها لذت بردم . شايد به خاطر اينه كه طرفدار پلوراليسم هستم!!!
راستي يادم افتاد يكي نوشته بود آيا شما نويسنده ي سمفوني مردگان هستيد؟! لطفا به اين سوال هم جواب بدهيد آقاي معروفي !!!!!

Posted by صد سال تنهایی at May 29, 2006 11:37 PM

صدام كردي ، صدام كردي ، نگو نه
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودي و صداي تو صدام زد
اگر چه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي وشب جاي من شد
من از نور و غزل زيبا شدم باز
توگيج و ويج از خود گم شدن ها
من از من مردم و پيدا شدم باز


Posted by شمع آجین at May 29, 2006 8:54 PM

ما دلمون تنگ, ما دلمون سوز... تنگ يه جعبه ي رنگي آواز, دو خط شعر ناب.
شما دلتون تنگ ما نيست؟ سوز ما نيست؟!

Posted by narges at May 29, 2006 8:47 PM

هزار امضاء فراخوان به برگزاری کارناوال دمکراسی و صلح!
http://www.doust114.persianblog.com

Posted by آرش at May 29, 2006 3:51 PM

شما كه نميخواين پا روي دل من بگذاريد؟ اما من الان دارم پيكر فرهاد رو ميخونم و بدم نمياد اين قطعه از اراجيفم به دست آقاي معروفي برسه ... عجالتآ اينقدر خوشم كه يه مشت پرنده ي احمق به اميد درخت نشستن روم و فقط يه چتر كم دارم كه كمتر برينن بهم...چرا خودتون رو گول ميزنين ؟؟؟ هدايت چندتا شخصيت داشت اما هرگز به يه نقاشي مينياتوري لاف نميكند ... اگر ميخواستيد كوچك كنيد چرا همه ي واقعه رو حالت ناشگي فرض كردين؟ شما با اين سنتون كه به خر خان ميره هنوز نفهميديد كه لذتي بالاتر از سكس هم هست ... من هميشه در دسترسم 09131834873

Posted by ehsan at May 29, 2006 12:34 PM

سلام
ببخشيدا يه خورده احمقانه بود
خطاب به اون بي استاد
اما جالب بود و توجه بر انگيز اگه هدف اين بود

استاد اين شعرا رو مي خونيد؟

Posted by رو شنک at May 28, 2006 8:00 PM

احمقانه است وسط اينهمه استاد استاد كردنها يه سوال بپرسم ؟ آقاي معروفي نويسنده اين وب لاگ همون آقاي معروفي نويسنده سمفوني مردگان ؟(آخه محيط اينترنت سرشار از تشابه اسمي ! )

Posted by رها at May 28, 2006 5:42 PM

سلام
استاد گرانقدر لطفا به من بگوييد منظور از اين قسمت از شعرتان يعني چه؟
سرفراري را به دروازه ي شهر می آويزند شمع آجين، و اسمش را مي گذارند": عين القضاه.

تشكر

Posted by شمع آجین at May 28, 2006 2:03 PM

سلام استاد

عین القضات که بود؟ کیست که این گونه توانسته الهام بخش باشد؟ آیا کمی هم درباره اش مینویسید؟

Posted by mahtab at May 28, 2006 1:51 PM

زندگي اش را شروع كرده است و در اولين گام:
شب شراب سال بلوا منطق بامداد خمار را له كرده است
سرزنده باشيد و زنده هميشه.

Posted by habib saliminejad at May 28, 2006 9:10 AM

... كه مي ديدم كسي خدايش را آويخته/ و خود بر گرداب نشسته است/ براي نجاتش/ كاري از دستم بر نمي آمد / فرو مي رفت / در تنهائي پر هياهوي شهر / در تباهي معرفت / سنگ مي زد / به قامت مردي شعله ور ... بسيار زيبا بود

Posted by Ariano at May 28, 2006 7:25 AM

درود بر شما همراه اهورایی.دوست آریایی من تارنمای ایرانی من.به روز گردید بازدید و نگارش پندارنیک از سوی تو باعث سرفرازی من و روشنایی آتش آتشکده دل مردم خواهد بود.در آتشگاه به انتظارت نشسته ام .و بسيار شادمانم كه با شما آشنا شدم اميدوارم بتوانم براي شما دوست نيكويي باشم.
شما افتخار كشور جاويدم ايران هستيد.
هورمزد يارتان باد...و اهريمن از شما به دور.
شادزي و مهر افزون..
تا درودي دگر بدرود.

Posted by A H U R A at May 28, 2006 5:25 AM

خداي مني
بپرستمت يا كافرم مي خواني؟

Posted by maryam at May 27, 2006 1:28 PM

نحن الحق!

Posted by Reza at May 27, 2006 11:54 AM

آقای معروفی عزیز سلام
کتاب فریدون سه پسر داشت را خواندم، مثل دیگر آثارتان بسیار تاثیرگذار بود، شاید اگر چند سال پیش این کتاب را می خواندم خیلی چیزها باورم نمی شد اما حالا دیگر حکایت جور دیگری است. دیگر دین آنقدر کم رنگ شده که جایی برای توجیه اعمال غیر انسانی بوسیله آن باقی نمانده است. فقط خواستم بگویم امیدوارم همیشه پاینده و پرتوان باشید و ما بتوانیم از قلم ارزنده شما بهره مند باشیم.

Posted by نیلوفر at May 27, 2006 7:43 AM

سلام آقاي معروفي
من بهتون لينك دادم! دوس دارم شما هم بهم لينك بدين يا بهم سر بزنين!!! ( روي دوس دارم تاكيد دارم ) بله بله درسته مي دونم چي فكري مي كنيد شايد اين به نوعي استفاده ابزاري از آقاي معروفي باشه براي معروف شدن! به هر حال خيلي خوش حال مي شم!!!!

Posted by shahin sajjadi at May 27, 2006 12:13 AM

سلام استاد .
....
خاطره ء مجروح
همین منم!

.... بند درخشان به سنگینی تمام شعر !

Posted by daryabari at May 26, 2006 10:13 PM

salam. man harvagt neveshtehaye shoma ra mikhanam be zendegi omidvar misham .yadesh bekher ke shere mara dar gardone shomare 19 chap kardid .shoma be man aramesh midahid .khosh bashid

Posted by hadi khojinian at May 26, 2006 7:27 PM

من با تو زنده مي شوم
تو مسيحای مني
اهورای خيالم
تو تمام دنیای منی!

کاش تو را در کنارم داشتم
تو که نیستی
تو که خاموشی
تو که شبها تا سحر بیدار نمی مانی
دلم می گیرد!

سالهاست ندارمت
اگر از مال دنیا توشه ای داشتم!
میدانی؟
آن را بی بها می فروختم
تا دوباره گرمی صدایت را لمس کنم
تا تو بار دیگر گونه هایم را نوازش کنی
و من روی شانه های ستبرت به خواب روم
کاش پدر در کنارم بودی
تا با تو به زندگی تازه ام لبخند بزنم
سالهاست خاموشی
سالهاست دلم برای دیدن نگاه مهربانت پر میزند
کجایی؟!
کجایی؟!

آقای معروفی عزیز روز پدر بر شما مبارک!

Posted by Bahar Shiraz at May 26, 2006 6:16 PM

...سلام
وقتي شعرهايتان را مي خوانم يك جور احساس تازه كه پس از شناختن دوباره شما دراين وبلاگ متولد شده در من زنده مي شود
بعد دلم مي خواهد اين شعرها را براي هر كس دوستش دارم بخوانم،
مي دانيد "سال بلوا"را در اولين چاپ خواندم
و از آن روز بودكه من يك شاگرد نويسنده شدم كه گاهي براي دل خودش مي نويسد
تا اينكه يك روز شايدبراي مردم...
بمانيد، بنويسيد، ...
با احترام

Posted by neda at May 26, 2006 10:46 AM

به شعر آويخته ام خود را
تا شايد مرده باشم!!!

نكنه شما هم؟

Posted by shahin sajjadi at May 26, 2006 2:19 AM

سلام
زيباست ولي..................................................................................................................................................................................................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بدرود

Posted by shayan at May 25, 2006 10:58 PM

خاطره ي مجروح همين منم . !!!
- تا ابد عين القضات بخاطر تباهي معرفت شعله ور است
ما اما مجروح باشيم خاطره نه.
جراحت خاطره را نمي شود التيام بخشيد يا روي آن مرهم گذاشت و جاي زخمش خوب نمي شود تا دوباره خون چكان شود
سراپا سوخته باشيم ولي زنده

Posted by Nazpari at May 25, 2006 8:53 PM

... در خاطره ي امير پرويز پويان و محمد پيرو نذيري
http://news83.persianblog.com

Posted by کلاغ ها at May 25, 2006 6:02 PM

"دار آونگ خاطره هاي ما در ساعت تاريخ بود."
تاريكي و تاكسي! كتابي كه در صفحه ي آخر همچنان باز است. و اشكي كه آرام آرام چشمهاي خيره شده به روبرو –كه هيچ چيزي را هم نمي بينند - پر مي كند. مقاومت در برابر پلك زدن و سرانجام شكست...
دو قطره ي درشت شده ي اشك به سرعت مي غلتند. مثل باراني شديد كه به يكباره ببارد و بايستد. كسي نمي پرسد: "چرا ؟" تا بشنود و ببيند كه همه ي دردهاي جهان در دو كلمه پنهان مي شوند: "همين جوري."
زنده كه هستيد و خواهيد ماند هميشه ،اما سرزنده هم باشيد.

Posted by habib saliminejad at May 25, 2006 7:53 AM

سلام
آقاي معروفي
در يادداشتي كه برايت ارسال كردم نظر خود را گفتم
نه كم و نه بيش
و بنده انتظار پاسخ هم از حضرت عالي نداشتم
اما اين را يقين دارم كه هنوز در ايران بدليل استبداد فزاينده داخلي و استعمار خارجي ملتي درست نشده است كه بتوانند در يك هدف با هم به تفاهم برسند و در ايم ميان مردم ايران هرگز نتوانسته اند دموكرات منش پرورش بيابند چه نويسنده و روزنامه نگارش چه بازاري و مردم عادي
از اين رو آيند ايران آينده اي خواهد بود كه فروپاشي سرزميني - جغرافيايي اولين محصول آن خواهد بود.
بگذار بر من خرده گيري كه بر روشنفكران خرده گرفته ام كه هنوز از درك ماهيت حيات مردمان ايران ناآگاهند و كمترين فرصتي را هم براي شناسايي حقيقي واقعيت هاي تاريخي معاصر به خرج نداده اند .
باشد كه تاريخ و فرزندان تاريخ خواهند نوشت كه چه كسي از عينيت رخدادهاي جامعه ايران آگاه تر بوده .
با اميد سلامتي جسماني و روحي براي شما و خانواده محترمتان

Posted by sadiq at May 25, 2006 12:45 AM

سلام آقاي معروفي
نمي دونم ما رو به ياد دارين يا نه! نمي دونم چرا به مصاحبه ما جواب ندادين! راستيتش زيادم مهم نيس! به هر حال نوشته هاتونو دوست دارم اما شما رو... اصلآ مهم نيست!

Posted by shahin sajjadi at May 24, 2006 11:53 PM

از سرمان زياد است ... خيلي زياد .....

Posted by ghazal at May 24, 2006 8:56 PM

سلام پدر
ببخشید تولدت تماس نگرفتم... بستری بودم... کامنتم که رسید؟
دعا کن بهتر شوم آن وقت بر می گردم و به وبلاگ جانی دوباره می دهم.

Posted by افشین پرورش at May 24, 2006 3:06 PM

سلام استاد معروفي عزيز
اين روزها امتحان دارم و خيلي سرم شلوغ است. شايد تا چند وقتي آخرين باري باشد كه به شما سر مي زنم. وبلاگ كه جايي نمي رود. مي ماند و من چندي ديگر به سراغشان مي آيم.
به خاطر اين قسمت كه خيلي زيبا بود...رفتم و بقيه را هر چند گذرا ولي نگاهي انداختم و خواندم. اين قسمت به نظر من خيلي بهتر در امده. خيلي زيباست.
از ذهني كه در گير درس و مكاتبه است زيادتر نخواهيد كه خيلي در هم پيچ است اين روزهاي من.
خوش باشيد و هميشه ي روزگار...بي ما و با ما....باشيد
حاجياني
بهار85

Posted by mohammad at May 24, 2006 1:37 PM

سلام
اولين برداشت:
راستي كي اينهمه اسم خدا رو مي بره؟
يه عاشق خدا
و البته يه عاشق هم ممكنه هيچوقت اسمي ازش نبره...

Posted by رو شنک at May 24, 2006 12:32 PM

فقط خواستم بگويم كه آمدم... بي نهايت مجذوب اين گفته (شعر) تان هستم... همين...

Posted by همدم at May 24, 2006 10:10 AM


سلام آقاي‌معروفِ عزيز!
با اداي احترام مي‌خواستم در صورتِ امكان نامه‌ام را به آقاي نبوي مطالعه كنيد و البته اگر صلاح مي‌دانيد به‌اش لينك بدهيد.
http://www.narrative.ir/?p=81

Posted by ميلاد اكبرنژاد at May 24, 2006 9:58 AM

خاطره مجروح منم، ماییم، ملت ایرانیم که خدایمان را به دار آویخته اند، که افکارمان را به بند کشیده اند.
خاطره مجروح ماییم با هزاران حرف برای نگفتن.

آقای معروفی عزیز، پاینده باشید.

Posted by LABKHAND at May 24, 2006 8:05 AM

"ضربه هاي موزر تكرار خواب هاي دم صبح بود كه آدم هيچ رمقي در تنش نيست،همه ي صداها را مي شنود،اما ناي تكان خوردن ندارد.و صداي خروس ها آزار دهنده بود."

Posted by habib saliminejad at May 24, 2006 6:45 AM

خاطره ي مجروح همين منم...
كه تنهاييم را ميان حسرت و ترديد نفس مي كشم...

Posted by مهسا at May 23, 2006 6:50 PM

خاطره ي مجروح
همين منم.

Posted by بهار at May 23, 2006 6:41 PM

خاطره ي مجروح
از زخم قلب آبايي است، از زخم قلب دلي باي،دل دل كردن آهوست رو به كوه هاي دوردست،رقص شمشير مردان مرد است بر صخره هاي سپيده،شانه هاي لرزان باياندو است ايستاده در برابر غمي كه از پس كوه سر مي رسد،خون آميخته به شبنم شبانگاهي است بر برگ ها و گياهاني كه دلي باي را در خود گم كردند ، رگ بگشوده ي لوركاست،كلمه است و كلمات،وحشي ، بند ناپذير و گسيخته يال ،سر سرفراز عين القضات است بر دروازه هاي شهر.
اين روزها "عباس" نام ديگر توفان است.

Posted by سعيد دارايي at May 23, 2006 5:09 PM

دوباره شروع شد اين منظومه ي غريب...
بهت زده مانده ام با حروف،واژه ها و جمله ها...
بيآفرين!باز و باز...
"از جايي كه دارم تكان نمي خورم"!

Posted by habib saliminejad at May 23, 2006 2:34 PM

سلام استاد . اگر تب و لرزم را تاب نياوري ... خيلي عميق بود . لذت بردم . بنده با يه سپيد منتظرتونم . بدرود .

Posted by majid at May 23, 2006 1:24 PM

اگه بدوني چقدر دلتنگتم . نديده نشناخته حتي وقتي صدات هم نيست توي خاطره هام . دلخوش به چند جمله كه اونا هم به خط تو نيست . جاي پاي انگشتهاي توست روي كيبورد .... كاش دستخطي ميگذاشتي براي روزهاي دلتنگي .

Posted by baharenarenj at May 23, 2006 10:27 AM

به: معروفي بزرگ
كه به من يادآوري كرد سرمايه هايم را پاس بدارم.

دندان هام از برف و بستني يخ مي زنند
و نام ات خيلي آرام
بين آنها
به هم مي خورد

-داري كنار من راه مي روي
نكند كه اسم خودت را بشنوي؟-

يادم نرفته
آخر قول داده ام
كمك كنم مرا فراموش كني.

Posted by habib saliminejad at May 23, 2006 7:21 AM

امروز صبح خواب كوتاهي ديدم،به كوتاهي يك آه!وقتي پريدم ،بعد از مرور سريع خواب توصيف يا جمله يا اشاره اي از شما در مورد خواب سحرگاهي از ذهنم گذشت كه ديشب در "سال بلوا "خواندم.خواب را كه نوشتم جمله ي شما از ذهنم پريده بود!
تا صفحه ي -فكر كنم-صد خوانده ام و ديشب يك كاري كردم كه نخوانم و بتوانم بخوابم تا امروز سر كار...
توي راه دوبار به دقت گشتم و نديدم.مجبور شدم دوباره از اول شروع كنم تا پيداش كنم.و به اين جمله بر خوردم:"چه مي دانم،مردي بود كه به خاطر موهاش باد سختي در گرفته بود."
"گيسوي تو /باد را/پريشان خواهد كرد." م.آزاد
از خاطره نويسي بگذرم!جمله تان چي بود؟!

Posted by habib saliminejad at May 23, 2006 7:02 AM

سلام جناب معروفي
ايشالا حالتون خوبه و شاد هستيد
خيلي خوشحالم كه اينجا رو كاملا تصادفي پيدا كردم دوست دارم آخرين مجموعه شعرم رو شما هم بخونيد و از نظراتتون بهرمند بشم
اگر امكانش هست سري به وبلاگ من بزنيد يا نشاني مرحمت بكنيد براتون بفرستم
ممنون ميشم
درود بر شما و جان جهان

Posted by mohamad reza ahmadi at May 23, 2006 5:49 AM

اين جملات و اين حكايت شمع آجين عشق به دست استوار شما به بي جاني كاغذ روح مي بخشد...و من اينجا...زير نفس هاي اين صفحه... زير آوار كلمات...باز مي خوانم...شايد سوجي..شايد اورهان...شايد شروع دوباره برادري...اما اين تنهايي را فقط نفس هاي صفحه شما تعبير مي كند...

Posted by hamed at May 22, 2006 11:55 PM

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم
هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم

به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم

به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم

قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان
مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم

اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را
ز هر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم

تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم

دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم

Posted by مریم at May 22, 2006 9:52 PM

مثل هميشه آشنا و دلنشين كمي هم تلخ.به ديدن وبلاگ من بياييد بي نهايت خوشحال مي شم.اين فقط يك خواهش استاد نه يك انتظار.

Posted by koodak62 at May 22, 2006 9:15 PM

در تباهي معرفت سنك مي زد به مردي شعله ور. به دل مي نشيند.

Posted by akram mohammadi at May 22, 2006 6:10 PM

چه تماشاييست رقابت خدا با تو در خلق من
و هر بار كه خدا خسته
مستاصل
و عاشق نگاهت ميكند
حس ميكنم
انگار رقيب هم شده ايم براي بوسيدن تو !

Posted by bahar narenj at May 22, 2006 6:07 PM

چالش با خدايان جز نفرت نتيجه اي ندارد . نفرتي كه در دل خود عشق را مي روياند . اين روزها جاي خدا و شيطان را عوض كرده اند . شايد يك عين القضات مي خواهد زمانه ي ما در ستايش شيطان !

Posted by رضا آشفته at May 22, 2006 5:00 PM

اگر می دانستی چقدر دلم برای نثرت تنگ شده ( زیبایی این شعرها به کنار...)
چه مدتی‌ست که جز نثر سیاسی نثر دیگری ندیدیم در حضور خلوت انس؟

Posted by سورئالیست at May 22, 2006 3:32 PM

لذت بردم . بيشتر از خيلي وقتها ...

Posted by ghazal at May 22, 2006 2:50 PM
Post a comment









Remember personal info?