Comments: گفتگو

لحظه لحظه های زندگی من "زندگی با آیدین و "آیدینهاست
درود بیکران بر شما باد
پاینده و سبز باشید

Posted by سرملینا at July 5, 2006 3:39 PM

درود بیکران بر شما بزرگ مرد ایرانی
مصاحبه را با خانواده دیدیم گاه گاهی بغض کردیم مثل زمانی که فریذون سه پسر داشت را می خواندیم
باور کنید مصاحبه با شما بهترین مصاحبه این سری بوده
پاینده باشید

Posted by زرتشت at June 22, 2006 10:25 AM

:(

همين كافيه كه بگم شما فقط به اون كامنت خنديديد!
حرف را عوض كنيم.
امروز خيلي بيشتر شناختمتان.
و از اين به بعد
احترام بيشتري از پيش برايتان قائل خواهم بود!
(چقدر كتابي!)
راستي،
من هم مثل شما ديپلم رياضي دارم و تفاوتم اينه كه مثل شما كرم كتاب نشدم و بعد نويسنده ...
اشتباهم هم همينجاس!
قول ميدم بيشتر بخونم....
از من نرنجين لطفآ...
از اينكه
سبكسر باشم متنفرم...
باور كنيد!
:(
زاويه ديد نهم هم وجود داره، نه؟!
:)

Posted by MahDie at June 11, 2006 2:06 PM

ببينيد
يه پيشنهاد ضروري دارم:
لطفآ اين لوگوي ضد سانسور را تا وقتي كه خودتون ديگران و نظراتشون رو هرچند غيرمفيد و عاري از تعريف و تمجيد - به قول يكي از همين نظردهندگان - باشه، سانسور و حذف ميكنيد، از توي بلاگتون برداريد...
من حرفي نزدم كه بخوام سانسور شم....
چه برسه به اونهائيكه ميان و جدي حرف دارن!
يه خورده كه نه، اينجا احساس پارتي بازي و رابطه بازي و نقاب و ....
ابدآ قصد توهين ندارم.
اين احساس منه از اين واكنش شما...
اگه اشتباه ميگم، بهم بگيد...
شايد چيزي هست كه من هنوز متوجهش نشدم!
سپاس.
:(

خانم مهديه،
اينجا خانه ی من است، پنجره ای که افرادی هم نظرهای خود را می نويسند.
شما شوخی هاتان را در وبلاگ خودتان بنويسيد.
همين.

Posted by مهدیه at June 11, 2006 11:41 AM

سلام
عجیب بود که گفتگویتان را درست روزی شنیدم که بیشترین نیاز را به شنیدن آن داشتم؛مثال نانوایی و پلیس و شرح غربت. پیروز باشید و برای ایران بمانید.آیا اجازه دارم به شما لینک بدهم؟

Posted by دینا کاویانی at June 11, 2006 10:04 AM

اقاي معروفي عزيز
مي دانيد چقدر خوشحال شدم از ديدنتان؟من جاي اقاي بهارلو بودم ساكت مي نشستم همه خط ها را هم مي بستم و مي گذاشتم شما تمام ان يك ساعت را حرف بزنيد و ارزو مي كردم ان يك ساعت كش بيايد به اندازه تمام ابديت...
كتابهايتان با من است شعرهايتان در من است وحالا ان تصوير زيبا و صداي محزون و دلنشينتان لطف همراهي با شما را زنده تر ميكند ,جاودانه تر و خالصانه تر...
ِِچه خوب كرديد كه امديد . چه خوب كه ياد ماييد . لا بد مي دانستيد منتظريم و دل نگران . ميدانيد كه ، ادم هميشه براي كسانيكه دوستشان دارد دلش شور مي زند...
كلام آخر: هر جا تو پا بگذاري زمين گل مي دهد...
به اميد ديدار.

Posted by padideh at June 11, 2006 8:37 AM

سلام
چرا تعریف و تمجید دیگران از شما را در وب سایتتان دایما" منعکس میفرماييد

Posted by Mehdi at June 11, 2006 2:25 AM

گفته باشم
من فیلتر شکن نداشتم و ندارم و ندانم...
گرنه تا حالا بارها نگریسته بودم... البته زیر چشمی!
voa هم زیرچشمی دیدن داره آخه!!!
...
ببینید جناب معروفی؟!
بنده شعر خونم کم شده...
اونم از نوع
مونیتوری بلاگ جنابعالی!
......
دست از سر اون دنیا بردارید... بیائید اینجا...
یا دستور بفرمائید ما را بیاورند آن دنیا!
#جالبه مطلب بعدی شعر نباشه!#
من: ابن الوقت!

Posted by یه بنده ی خدا که شعر نمیگه اما شاعرا رو چی؟ at June 10, 2006 10:51 PM

" با اجازه از صاحب خانه "
دكتر سهيل خليل پور با كارنامه ي درخشان !، واي بر مملكتي كه شما مترجم اون هستيد ! :
"اما به دلایلی یا اخراج و یا استعفا دادم"

Posted by Saman at June 10, 2006 8:54 PM

با سلام جناب آقای معروفی
گفته هایتان را شنیدم با گوش جان.
امید آن دارم تا بتوانیم حضور دوباره ی شما را در وطن شاهد باشیم.
می خواستم از شما اجازه بگیرم تا در وبلاگم به شما لینک بدهم.
پیروز باشید

Posted by محمد رضا ویژه at June 10, 2006 8:27 PM

باز هم دير رسيدم!

Posted by بهار at June 10, 2006 5:12 PM

درود بر استادم /
سکوت هستم(سهیل خلیل پور) تا مقطع کارشناسی ارشد در رشته هنرهای دراماتیک با گرایش ادبیات و تلفیق آ« با هنر موسیقی که به اپرا کشیده می شد در ایران بودم و به دلیل نبودن اپرا به معنی واقعی برای ادامه تحصیل در همین رشته و گرفتن دکتری به کالجی در پادووا ایتالیا رفتم. پس از اتمام به دلیل کارهایی که در زمینه نوشتاری به زبان فرانسه انجام دادم مدتب برای یک تجربه در فرانسه مشغول تحقیق و تدریس و تحصیل بودم.
کارنامه ام: چند کتاب شعر به زبان فارسی و ترجمه چند متن ایتالیائی و یک نمایشنامه به زبان فرانسه بود. در ایران پس از عزیمت در چند نشریه مشغول به کار شدم اما به دلایلی یا اخراج و یا استعفا دادم. به جرم 32 ساله بودن و همینطور مجرد بودنم در حومه یکی از شهرهای شمالی در دانشگاه هنر تدریس می کنم.
نقد ادبی و شکستهای روشنفکری موضوع جدید من برای تحقیق و چاپ است.
کامنتی با نام شما داشتم. همینطور با نام استاد سحابی.
اما بعد از کامنت استاد سحابی به شک افتادم.
در جریانات این روزها و شامتو و اهانت به فردوسی که هنوز نمی توانم به راحتی بسیار از دوستان نظر بدهم به دفاع از استاد ارد شرکا به همکاری سیامک بهروز و مهری بوری و فریبا ملک و پروانه رضائی در آمدم.
تهدید به هک و این حرفها..
به پیشنهاد دوستان به شخص شما که بسیار دوست میدارم هم شخصیت و هم آثارتان را" کامنتی برایتان فرستادم.
اما ظاهرا هکر زرنگ دریافت و جواب داد که تو در حد من نیستی که به من کاممنت بدهی و به چه حقی به خود اجازه دادی در وبلاگم نظر بدهی.
اما جا خوردنم همراه بود با این باطل که اگر درست باشد هم خوب دور از واقعیت نیست.
بسیار سر خورده بودم که بزرگانی از نسل شما که با شما هم قافله هستند تعاریف را پذیرفتم و به خود گفتم مگر می شود استاد با جوانانی که الگویشان عباس معروفی است اینگونه سخن بگوید.
و این کامنت را با یک سیستم نو )قبلی به لطف هکر به اوراقی رفت( وفرستادم.
البته با حضور چند کارشناس اول از چند وب و وبلاگ گذشتیم و از وبلاگ یوسف علیخوانی وارد شدم.
اگر شما نباشید و نظر ندهید بر کارهای ما جوانان که شما را الگو قرار دادیم چه کنیم در این هرزه بازار فرهنگی که 2 دهه مسدود و حالا شیر آب را تا آخر باز گذاشته اند و به فکر هدر رفتن هم نیستند. تا ادیبان و روشنفکران واقعی چون شما باشید ما می توانیم راه را درست برویم.
با اجازه لینکهای وب سایتها را در لینکدانی گذاشتم و منتظر مطلبی از شما برای نشر در وبلاگ گروهی "اینجا ایران است" به سر دبیری و مسولیت بنده و جمعی از کارشناسان جوان تحصیلکرده هستم.
اگر قبول بفرمائید و مطلبی بفرستید که هم برای من و هم نسلانم و هم برای جوانانی که از ابتدا می خواهند شروع کنند هر چند که ما هم تازه شروع کردیم و اخذ مدرک دکتری و فوق در کاری و هنری دلالت بر روایت درست نیست باشد.
شاگرد کوچک شما:دکتر سهیل خلیل پور"ویراستار و ترجمه متون دکتر پانته آ"

Posted by Dr. soheil khalil poor at June 10, 2006 11:53 AM

خواب ديدم آمده ايد ايران. توي فرودگاه مهرآباد ايستاده بودم. آمده بودم استقبالتان. از دور كه ديدمتان فقط يك كيف چرمي مشكي بزرگ داشتيد. پيراهن سفيد با چهارخانه هاي آبي درشت پوشيده بوديد و شلوار مشكي. صورت نداشتيد. پس من از كجا فهميده بودم شمائيد؟ ولي شما بوديد. صورتتان خالي بود. نه چشمي، نه دهني، نه ابرويي، نه سبيلي... گفتم مبادا من را نشناسد. دست تكان دادم برايتان. آمديد جلو. گفتم آقا معروفي اين جمعيت به خاطر شما آمده اين جا. جمعيت منتظر رسيدن شما بود. گفتم چرا تنها آمدي؟ جمعيت داشت در انتظار شما منفجر مي شد. خيابان آزادي را بسته بودند. مي خواستم داد بزنم شما معروفي هستيد كه زير دست و پا له تان نكنند. هر چي داد مي زدم صدايي از گلويم بيرون نمي آمد. از خواب پريدم... كجائيد آقا معروفي؟ دلم برايتان عجيب تنگ شده. دلم برايتان عجيب تنگ شده....

Posted by رضا ولي زاده at June 10, 2006 9:16 AM

تصویر تان را دیدم و صدایتان را شنیدم .از آن تصویر نانوایی و پلیس در آن بریده کتاب که مثال زدید بیشتر از همه لذت بردم .این بریده واقعیت ماست.
چرا آنقدر سایه تان دور شده است ؟

Posted by شیدا محمدی at June 10, 2006 6:52 AM

Moalem,man mosahebe ra nadida,mosaferat budam fagat schenidam .
man bar khod mibalam ke schagerde schoma budam va hamische khaham bud.
Ananke marde harf budand, marde amal nabudand
Ananke marde amal budand, marde harf nabudand

man har do ra dar schoma yaftam.

Posted by Asade at June 10, 2006 1:55 AM

آقاي معروفي سلام خوشحالم كه تمام پنجره هايتان براي ايران باز است
پاينده باشيد

Posted by nazpari at June 9, 2006 6:48 PM

جناب معروفی
تصویر و صدای شما در سایت رادیو آمریکا در قسمت "ميزگردی با شما" قابل دسترس است. البته دوستانی که در ایران هستند باید از فیلترشکن استفاده کنند.

http://www.voanews.com/persian/

Posted by آرش at June 8, 2006 9:11 PM

سلام ، فقط میگویم دلم در این زندان گرفته ، 23 سال سن دارم و هیچی ندارم چون وطن ندارم ، عباس معروفی دارم و ندارم ، سعیدی سیرجانی ندارم , پرستو و دازیوش را ندارم ، باطبی را ندارم ، و خیلی ها رو ندارم ، تا کی باید منتظر بمونم که عباس معروفی و امثالهم را روبه روی خویش در ایران آزاد ببینم ؟ آقای معروفی دلم برایتان تنگ است . دلم پر از کین دشمن ایران است و پر از مهر یاران .حق نگه دارتان.

Posted by شیدا at June 8, 2006 9:10 PM

درود بر شاعر عزيز! سروده هايتان آنقدر زيباست كه، روانم را در هاله ای از نور و احساس مي پيچد .زندگي تان سرا پا شعر باد.

Posted by فرشته at June 8, 2006 8:05 PM

يكروز بعد از آن شب بود كه فهميدم چه چيزي را از دست داده ام، دوستان جملگي گفتند كه آن شب آسمانِ ايران ستاره باران بود، از نگراني ِ نگاه تان گفتند و حزنِ صداي تان در روايتِ اندوه بار ِ داستانِ اماني ها، داستانِ ما.
متنِ مصاحبه را كجا مي شود يافت؟

سعيد عزيزم،
سلام. متأسفانه من متن را در اختيار ندارم. شايد اگر خواهان داشته باشد راديو امريکا دوباره آن را پخش کند.

Posted by سعید دارایی at June 8, 2006 6:20 PM

چی شد وليعهد جان؟ خفيه‌نويسان خبر آورده بودند که وليعهد درگاه که مدت‌ها از آستان ديوانی متواری شده بود، تصميم گرفته است ديوان‌خانه را آب و جارو کند، ده بيست تا قناری بياورد به شبستان، مجلس و محفل بر پا کند و ظلمت و سکوت ديوان‌خانه را بشکند! رفتيم ديوان‌خانه ديديم هيچ خبری نيست که نيست! يعنی خفيه‌نويسان ما هم حالا قلابی شده‌اند؟ ای تفو بر اين روزگار! اين سلطنت به که وفا کرده که به ما بکند؟

قبله‌ی نااميد از ديوان‌خانه

Posted by قبله‌ی عالم at June 8, 2006 5:25 PM

مصاحبه را نشنيدم اما از محتوياتش برايم تعريف كردند.

پیرامون شعر دهه ی هفتاد
1- ادامه يمطلب را از وبلاگم مي توانيد جستجو كنيد. خوشحال ميشوم از نظراتتان استفاده كنم

Posted by مزدك پنجه اي at June 8, 2006 12:26 PM

روزنامه ی اینترنتی ی دارکوبان با رویکردی تحلیلی در دو زمینه ی اجتماعی و سیاسی از هفدهم خرداد کار خود را آغاز کرد.
حضور شما موجب نوشتن بیشتر ما خواهد شد. امیدواریم خوانندگان دقیقی برای همدیگر باشیم.
فرزانه اعتمادی و محمدرضا فریدی

Posted by دارکوبان at June 8, 2006 1:55 AM

سلام استاد. باز هم دير رسيدم. از ديروز 15 روز از زندان به من مرخصي دادند. تا چه ژيش آيد ... شاد باشيد ...

Posted by Arash at June 7, 2006 10:41 PM

mosaahebeyetaan raa diam garche nafahmidam chegune az aan javaan miporsid aayaa midaani aazaadi yani che
?
dovvom inke baa eeshaarati be maghaalei az dusti( khanum Mojgaane Servati) ke dar Gooya News dar s otune Maghaaleha bud, az khodam miporsam ke chegune paradoxhaai ke darid ra pasokhgu hastid? , mojudyate hatta neveshtaariye shoma dar myaane va hamraahe hamaan shebhe nokhbegaane Jomhuriye islami( ba roju be be haman maghaaleye jaameye shenaakhti be ingune tolidaate jomhurye islami) dar internet ast.

aaya hamin shomaa nabudid ke beghole an afraad tondro budid
?
chegune inghuneh mehrabaan shodeid.

man in paradoxhaaye faravaan ra zire barchasbhaai ke badan miafarinim nemifahmam shaayd nabaayad byandisham,
sokhani az afraadi kardid ke khod ra benaame syaastmadaar ya gheyre dar jameye ja mizanand, ya gelhaaye Enghelaab be ghole Filsufe espanyai,
az khodam miporsam aaya andishe dar didane paraadoxhaa chegune motevaghef mishavad,
baa ehteraam

manbae roju do adad:
http://news.gooya.eu/politics/archives/048569.php
http://nilgoon.org/articles/Dustdar_interview_Feb2006.html

Posted by Alireza at June 7, 2006 10:37 PM

درود بر آزاد مردي از آنگونه كه روشناي ذهن و قلم اش خواب از اذهان غافل و تاريك مي زدايد, آزادمردي از آن دست كه قلم اش هيچ مافوق و قدرتي جز خورشيد حق و عدل را نماز نمي برد...... شما را بر صفحه ي تلويزيون ديديم و سخنان تان را با گوش جان شنيديم...خرسنديم از آنكه هم وطني چون شما داريم و غمگين از آنكه شما را در وطن نداريم...هرچند كه روح و انديشه ي شما به واسطه ي خطوطي كه بر آنها قلم ساييده ايد همواره در ميان مردم جريان دارد...
من دختر 17 ساله اي هستم كه روزهاي انقلاب و تظاهرات و خون را نديده ام,روزهاي اعدام وارتان ها را نديده ام اما وقتي مي خوانم: وارتان سخن نگفت...درد از دست دادن چيزي گرانبها را در قلبم احساس ميكنم...نام كوچكم : ((نوشين )) خاطره ي ((عبدالحسين نوشين ))ي را به دوش ميكشد كه من ناديده دوستش ميدارم چراكه ميشناسمش به بزرگي و آزادگي....و اكنون پس از گذشت قريب به 28 سال از آن روزها بر پهنه اي ايستاده ام كه مردمانش هر روز چرايي بزرگ را در ذهن خود آب ميدهند,چرايي كه در برابر همه ي نداشته هاشان و در برابر همه ي حقوق سلب شده شان قد علم كرده,چرايي كه گاه رنگ حسرت و بغض بر چهره ميگيرد و گاه قامت فرياد راست ميكند و در اينصورت آنچه دريافت ميكند بندهاي تاريك اوين ها است و شكنجه و زخم .....
و ما خرسنديم كه در اين ميان استوار مرداني چون شما و آزاده جواناني چون فخرآورها و داوودي ها و عارف ها داريم كه اجازه نميدهند اين چراها در دلهامان بميرد كه روز مرگ اين چراها يعني روز مرگ آگاهي........
دوستتان داريم و ميكوشيم از پيروان راه تان باشيم....به اميد رسيدن به مقصدي روشن .

Posted by nooshin at June 7, 2006 8:42 PM

از بختیاری من بود آن شب که بطور اتفاقی این برنامه را دیدم و شنیدم اندوه صدای غریبانه ای که مرا باز می داشت از هجرت. "سه قشر نباید ترک وطن کنند پزشکان هنرمندان و آموزگاران "جرأت نمی کنم خودم را هنرمند بنامم اما باز هم به خاطر شغلم جزو آن دسته ام که نمی توانم مگر آنجا که با مرگ روبرو شوم. بمانید پایدار و پرکار .

Posted by غزاله at June 7, 2006 3:14 PM

سلام.فقط چند روزه لعنتي بيمار بودم و حالا چقدر متاسفم كه نتونستم ببينم، و تو فكر مي كني در زندگي چند بار اتفاق مي افتد. با اين حال هميشه مشتاق شمام . اسوده باش كه تنها نيستي دلها و انديشه ها با توست.

Posted by matin at June 7, 2006 11:19 AM

با درود
و ديدار شما تداعي نمايشگاه كتاب و جشنواره مطبوعات و سمفوني مردگان...و بدرود

Posted by na at June 7, 2006 10:42 AM

با درود
فقط يادم افتاد نمايشگاه كتاب و جشنواره مطبوعات و سمفوني مردگان...
چه قدر از ديدنتان مشعوف گشتم و ....
بدرود

Posted by na at June 7, 2006 10:40 AM

::. فوق العاده بود .::

Posted by نیما at June 6, 2006 10:26 PM

سلام
سلامي به وسعت اقيانوس که پایانی برايش نیست. آرامش چهره تان و صدای گرمتان ديدني بود. خوش به حالتان که با چنين سعه ی صدری حرف می زنید. کلامتان برایم چه قدر آشنا بود و با دیدنتان بی رنگ و ریا بگویم به خودم بالیدم که شما را از نزدیک می شناسم و آهنگ صدایتان را بارها و بارها شنیده ام. آقای معروفی عزیز می دانم با تمام مشکلاتی که دارِید تک تک نوشته ها را می خوانید و این مرا آسوده می کند چون یقین دارم با نوشتن به آرامشی می رسم که به دنبالش هستم و نداشتنش در این روزهای سخت دشوار است با شما که حرف می زنم دلم تازه می شود و چشمهایم بارش باران را از یاد می برند . دعایم کنید که به دعای خیر شما محتاجم . برایم آرزو کنید تا رخوت جانم زدوده شود و بتوانم از جا برخیزم که اولین کاری که می کنم دیدن دوباره دوستانی است که در آن محیط فرهنگی با دیدنشان دلشاد می شوم.

Posted by فاطمه جلالی/بهار شیراز at June 6, 2006 9:03 PM

ديد م و شنيدمت ....
شاد وسلامت باشید.

Posted by daryabari at June 6, 2006 8:24 PM

سلام اقاي معروفي قبل از هر چيز بايد بگويم كه مصاحبه شما با VOA عالي بود من يكي از خوانندگان كتابهاي زيباي شما هستم تنها يك سوال ايدين در كتاب سمفوني مردگان شخصيتي خارجي دارد يا زاييده تخيل شماست ؟ اگر خواستيد جواب سوالم را بدهيد ان را به اي دي من ارسال كنيد ممنون خداحافظ RN_KH32@YAHOO.COM

Posted by RAHA at June 6, 2006 8:20 PM

چه حيف كه صداي باسي را نشنيدم. زنده باشيد و سلامت

Posted by kiyanoosh at June 6, 2006 7:16 PM

salam wagt bekheyr
agaye maroufi aziz bande baraye awwalin bar dishab ba shoma ashna shodam
fagat mikhastam ye chizi ro ba shoma matrah konam
be nazare man mardom wa jameye ma aslan nokhbe parwar naboodan
yani shoma sahme jame ro dar farare magzha nadide gereftin
shayad beshe goft ke mardome ma az nokhbehash hemayat nakarde
albatte on ware gaziie ke nokhbeha ham natoonestan ba mardom
ertebate nazdiki bargarar konan be har hal mikham begam moshkel az har do taraf boode.
bande aslan gasde tohin be shoma nadaram
fagat gasd daram be onwan ye daneshjoo ba shoma tashrike masaie konam wa nazare shoma ro ham bedoonam
omidwaram narahat nashode bashin
agar baratoon momkene ba adrese e-mail man az nazare shoma bahre
bebaram
az shoma kheili mamnoonam
arezooye salamati baratoon daram

Posted by yaser at June 6, 2006 6:41 PM

برنامه را گوش کردم . برای دیدن دوباره شما از پس این همه سال . تکرار حرف ها برایم جالب بود که یادآوری را از فراموشی نجات می داد . اما جالبتر از همه امکان فروخته شدن . فراموش شدن و فراموش کردن در آن سوی مرزها بود که اشاره کردید . احترام من به شما بیش از هر چیز ، در حال حاضر ، به دلیل پای فشردنتان به اصول اخلاق روشنفکری است که احساس می کنم دیگرانی بسیار به راحتی از کنارش یا از رویش می گذرند . موفق باشید .

Posted by مظاهرشهامت at June 6, 2006 5:56 PM

سلام

عباس خوب خوب بود. خدا را صد هزار بار شكر كردم كه كمي از دوران سياه بازداشت و دادگاه ضد انساني گفتي. لينك هم گذاشتم در وبلاگ اگر نوشتي و توضيحي دادي آن هم هستم.
يا حق

Posted by ايران امروز - علي at June 6, 2006 5:01 PM

سلام آقاي معروفي.
من هم ديشب ديدمتان و چه خوشحالم امروز امكاني هست كه مي شود به وسيله ي آن برايتان پيام نوشت.
من هم همه ي اين حرف هايي كه بالاتر گفتند.
و فكر ميكنم اين خودش اميد است. و اميد بزرگي ست. دارم فكر ميكنم كه چه خوب كه چهل سال گذشته و الان است. اگر اين ارتباط ها نبود چه مي كرديم؟ و ياد شعر كسرايي عزيز كه
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه ميكرديم
در كولاك دل آشفته ي دم سرد؟
آقاي معروفي به اينكه هم وطن شما هستم افتخار ميكنم.

Posted by نمی دونم at June 6, 2006 12:49 PM

آقاي معروفي سلام.
مصاحبه شما رو ديدم. يا بهتر بگم بلعيدم. و خيلي خوشحالم كه روزنوشتهاتون رو پيدا كردم. ... نمي دونم چرا چرا چرا نبايد اينجا شما رو داشته باشيم. بهره ببريم و باد بگيريم. ... نمي دونم... اميدوارم روزي بياد كه از همين ايران بسته براتون خبر يك موفقيت بزرگ رو بفرستم. لطفا توي راهي كه مي خوام برم راهنماييم كنيد.
به اميد ديدار در ايران. خداحافظ.

Posted by nasrin at June 6, 2006 11:44 AM

سلام :
...ديدم برنامه اتون رو... و اي كاش 100 نفر مثل شما داشتيم...فقط 100 نفر... كمتر از تعداد چاه هاي نفت مون...
اي كاش.
...و ما يادمان رفته است كه هيچ چيز مجاني به دست نمي ايد و هزينه اي دارد آرزوها كه بايد واريز شود به حسابش و چشم اميد بر صفحه كائنات دوختن در جستجوي دستي كز غيب به در آيد و كاري كند كارستان!...
محال است .

Posted by arshia at June 6, 2006 11:44 AM

حضور نمناك عشق به آزادي ايران فزون تر باد . درود بر آزادمرد ايران...

Posted by Bardia at June 6, 2006 10:13 AM

سلام. فكر مي كنم بايد با يك برنامه حساب شده، اهميت مطالعه رو براي مردم روشن كرد.

Posted by mosafer at June 6, 2006 10:00 AM

درود آقا. برنامه ي شما را در صداي امريكا ديدم . اين ظلم پايدار نمي ماند . آدرس سايت شما را در وبلاگم قرار دادم .

Posted by arsam at June 6, 2006 9:42 AM

Hamvatane avareh choun hamegiman!
Aya mishavad :KALAFE NAVAHYE AZ HAM JOUDA ,PAYE AFARINE TOU SHOUD YK SEDA mouhaghagh shavad !? kashki zood shavad...
ghabl az eynke dir shavd , mishavad !? mitavanim !?...bahaye gerani dadeh aim...

Posted by Mohammad Reza at June 6, 2006 7:17 AM

آقاي عباس معروفي عزيز و دوست داشتني، ديشب همان اول گفتگويتان بود كه گفتيد "...برمي گردد به گردون شماره 52". رفتم و پيدايش كردم و آوردمش همان جا كه همه مان جلوي تلويزيون نشسته بوديم. وقتي مي خوانديد با صداي خودتان، من هم از روي مجله مي خواندم... "ما وارث زمينيم، آن را شخم مي زنيم تا تنديس هاي زيبايي از زير تل هاي خاك و خاكستر سر فراز كنند."

Posted by آرزو at June 6, 2006 7:17 AM

سلام استاد

برنامه زیبایتان را دیدم-- بسیار لذت بردم و اینکه بعد از مدتها شما را دیدم.
دوستانی که ندیدن میتونن اینجا ببینن :
http://www.voanews.com/persian/roundtable.cfm

Posted by فاضل at June 6, 2006 2:08 AM

آقاي معروفي عزيز

برنامه امشبتون با صداي آمريكا فوق العاده بود. خوشحالم كه تونستم از طريق اين برنامه آشنايي بيشتري با شما پيدا كنم و اميدوارم كه روزي بتونيد برگرديد و در ايران فعاليتهايتون رو ادامه بدين...سوالي هم ازتون دارم: آيا سعي كرديد نشريه اي يا مجله اي رو در خارج از كشور براي مردم داخل انتشار بدين كه مثلا ادامه راه نشريه سابقتون در ايران باشه؟! فكر ميكنم امروز با بسته شدن فضاي رسانه اي داخل كشور نياز به پايگاههايي با اين سبك مثل روزآنلاين خيلي بيشتر شده. موفق و پاينده باشيد

Posted by mohammad at June 6, 2006 12:29 AM

من نتونستم ببينم

Posted by جواد _ق at June 5, 2006 11:46 PM

؟Seht ihr mich
؟Versteht ihr mich
؟Fühlt ihr mich
؟Hört ihr mich

حيف!
اون يك ساعت و همه اون صحبتها رو از دست دادم!
دير آمدم!
دير!

Posted by Mah/Die at June 5, 2006 11:35 PM

صحبت كردنتان هم شعر است استاد ...

Posted by ghazal at June 5, 2006 11:04 PM

ادامه بديد ما با شماييم

Posted by mohammad at June 5, 2006 10:44 PM

من كه دير رسيدم آقاي باسي....تكرار نداره؟
:(

Posted by narges at June 5, 2006 10:01 PM

برنامه بسيار عالي بود و كلي استفاده كردم. من عاشق رمان سنفوني مردگان شما استاد بزرگوار هستم.

Posted by احمد at June 5, 2006 9:37 PM

سلام آقاي معروفي : برنامه شما عالي بود خيلي استفاده كرديم بايد به شما تبريگ بگم و خوشا به حال شاگردان شما كه زير دست استادي چون شما ميتوانند پرورش پيدا كنند.

Posted by zendony at June 5, 2006 9:15 PM

كاش زودتر مي گفتيد ... تكرار نداره ؟

Posted by ghazal at June 5, 2006 9:11 PM

آقاي معروفي
مرسي از برنامه امشبتون با صداي آمريكا.
روزايي هم مي آد كه هممون در ايران ميريم به مهمونيي كه درش عشق هست شور هست اميد هست آزادي هست و دانش و بينش و خرد و فرزانگي و آزادگي و رستگاري و كامياري.
من هميشه مفتون و شيفته فلاش بكهاتون بودم علي الخصوص در سمفوني مردگان.
ازتون خواهش مي كنم بياييد از آينده قشنگ ايران حرف بزنيم اونقدر بگيم بگيم تا خودش ناخواسته هم كه شده زودتر بياد. يادتون هست تو سمفوني مردگان زمزمه مي كرديد:
روزايي هم بود كه آيدا هم بود. حالا بگذاريد من بگم:
روزايي هم مي آد كه عباس دوباره در ايران خواهد بود باتجسم تمام آرزوهاي قشنگ و پاكش براي ايران و ايرانيان.
زنده باد معروفي عزيز
زنده باد ايران

Posted by Mohammad at June 5, 2006 9:10 PM

همين الان تموم شد برنامتون . ديدمش . خوب بود . خوشحالم . ممنونم . اين يك تلگراف شده است . تا يك كامنت .

Posted by mehrnoosh at June 5, 2006 8:50 PM

يك ساعت چه زود گذشت
حالا يك ساعت از شما تصوير دارم
حالا صداي شما را دارم

از سطرها وصفحاتي گفتي
كه به خط تبديل مي شوند
از گريه ات گفتي
از آفتاب سخن گفتي
از سرزمين نقش و نگاران
از ارزش جان آدمي
از انسان گفتي

و حالا شما نيستي
و من زير آسمان وطن
نام شما را فرياد مي زنم
و از شما مي گويم

Posted by حميدرضا سليماني at June 5, 2006 8:48 PM

سلام به استاد محترم
من یک جوان ایرانی هستم که فقط به امید آزادی زنده ام.
گفتگوی امشب شما من و هزاران جوان دیگر را متحول کرد.
گرمای عشقی که در قلب شماست روزی ناپاکی ها را از وطن می زداید.

Posted by Sam at June 5, 2006 8:46 PM

جناب معروفی سلام

از حضورتان در صدای آمریکا لذت بردم. ولی نکته ای مرا به فکر واداشت که به آن آشنای قدیمی تان در سنگسر گفتید که من هنوز همانم که بودم. خیلیها تغییر کرده اند و من خیر. آیا من درست فهمیده ام که چون شمایی در همان روزگار 10 سال پیش مانده و اندیشه اش را به روی بالا و پایین روزگار بسته است؟

میدانم که چنین نیست و من بد فهمیده ام. درخواست روشنگری دارم.

حسین از هلند

Posted by چوکور at June 5, 2006 8:38 PM

عالي بود.

Posted by بارون at June 5, 2006 8:36 PM

با سلام.

برنامه بسيار خوبي بود. حرف هاي ناگفته و خوبي در اين برنامه گفته شد.

موفق و پيروز باشيد.

Posted by saeed at June 5, 2006 8:33 PM

داشتم برنامه ی صدای امریکا رو می شنیدم ، هر چی فکر کردم اسم کتابهایی که ازتون خوندم یادم نیومد ، داشتم اینترت رو می گشتم برای پیدا کردن نشونی شما که گفتین اینترنت!! همین و خوشحالم که می تونم کامنت بذارم.

Posted by aida at June 5, 2006 8:22 PM
Post a comment









Remember personal info?