Comments: شکست

عمو عباس!
باور کن دیگر نمیدانیم چه کنیم. چقدر ؟
باور کن خسته شده ایم از این همه .....
خسته ایم، خسته ام، خسته اند، خسته ای می دانم.

Posted by وحید at December 31, 2006 12:19 AM

سلام.من اصلا از اين قضيه خبر نداشتم.چرا تو اخبار نگفتن؟چرا روزنامه ها چيزي نگفتن؟براي چي تجمع كرده بودن؟

Posted by ریحانه at July 11, 2006 1:39 PM

سلام من 18 سالمه و تازه شروع كردم به خوندن رمان سمفوني مردگان
امروز به صورت اتفاقي وبلاگ شما رو پيدا كردم
خيلي خوشم اومد
البته رمان شما تا اينجا كه خوندم به خاطر مشخص نبودن راوي و زمان يك كم دركش برام سخت بود
اما اميدوارم از خوندنش لذت ببرم
راستش از نظر اونهايي مه باهام رفت و امد دارن من يه آدم ديوونم
يا يه آدم هميشه افسرده و نا اميد

Posted by elham at July 7, 2006 1:43 PM

بر خود خيمه زنيم,سايبان آرامش ما,ماييم.

Posted by mahshid at July 6, 2006 2:06 PM

با سلامي دوباره به دوست عزيز ناديده امbinam
جنسيتت پاك شدني نيست و كسي هم ياراي تراشيدن گيسوانت را ندارد چرا اين همه نااميد؟ اينان هراسشان از اميد و يگانگي ماست.
شعري براي همسرم در روزهاي نخستين عاشقيت گفتم كه باورش دارم تا هنوز. براي تو هم مي نويسمش اميد كه باور تمام زنان اين سرزمين باشد .

سيب سرخي كه حوا چيد
فريب شيرين عشق بود
آدم اگر نمي خورد
آدم نبود.
( تهران تيرماه 80)

Posted by nima at June 25, 2006 11:40 AM

بنام خداوندگار مردان راه حق و آزادی
برای مهندس موسوی خوئينی عزيز که نه روحش ، بلکه جسمش در بند است ؛
ای وای بر اسيری کز ياد رفته باشد . . .
نمی دانم ، شايد حداقل ياران و برادران تحکيمی من او را از ياد نبرده باشند . يعنی اميدوارم که ايام امتحانات پايان ترم ما را آنچنان سرگرم و درگير خود نکرده باشد که او را از ياد برده باشيم !!!
او را که حتی در عرصه ی عمل نيز نشان داد ، تنها نماينده ی مجلس اصلاحات بود که چه در دوران نشستن بر صندلی قرمز و چه پس از آن ، آنانی را که به مدد واسطه شان پای به پارلمان گذاشته فراموش نکرده و نخواهد کرد . درست عکس بسياری از آقايان که فرياد اصلاح طلبيشان گوش ملت را کر کرده و حتی حاضر شدند به خاطر تضييع حقوق حقه ی ملت ايران - که گويي در آن دوران مترداف بود با تداوم دريافت مزد و پاداش آنان به عنوان نمايندگان مجلس - به تحصن در صحن مجلس اقدام نمايند !!!
آری ، سيّد پس از اتمام دوران نمايندگی در مجلس شورای اسلامی و حضور فعال و چشمگير خود در فراکسيون دانشجويی آن ، به ميان همانهايی بازگشت که روزی از ميانشان به مجلس رفته بود . يعنی به ميان دانشجويان تحکيمی . اما به علت عدم امکان حضورش در مجموعه ی تحکيم به دليل تشکيلاتی ( دانشجو نبودن ) ، با تاسيس سازمان دانش آموختگان ايران اسلامی ( ادوار تحکيم وحدت ) اعتقاد خود به کار تشکيلاتی منسجم و گسترش آن را نشان داده و به نوعی می توان گفت فرصت مناسبی برای فارغ التحصيلان تحکيمی ايجاد نمود .
کسانی که با سيّد از نزديک آشنايی دارند و خصوصا دوستان تحکيمی من به خوبی آگاهند که او هميشه يکی از اولين کسانی بود که به حمايت از ذستگيرشدگان می شتافت . اکنون که او خود - اينبار برای حمايت از زنان ايران زمين - در بند گرفتار آمده ، چه کسانی بايد به مدد او بشتابند ؟
قطعاً نبايد به همرديفان سيّد در مجلس قبل دل بست چرا که آنان امروز کارهايی مهمتر از کمک به يک دوست قديمی و يا مهمتر از آن نجات يک انسان در برنامه ی خود دارند . کارهايی چون انتخابات خبرگان و نيز تلاش برای کسب کرسی های شوراها و . . . . البته - اگر فرصتی دست داد - شايد پس از اينکه مدت زمان در بند بودن او هم طولانی گشت ، چون عباس عبدی ، تصوير چهره اش زينت بخش يکی از کنگره های احزاب اين آقايان گردد .
اما دانشجويانی که برای برگزاری نشستها و جلساتشان - در چند سال اخير - بارها در ايران و خصوصا در تهران سرگردان بودند اين آدرس را هر گز از ياد نخواهند برد : « عشرت آباد - خواجه نصير غربی - پلاک 201 - طبقه چهارم - دفتر مرکزی سازمان دانش آموختگان ايران اسلامی » و فراموش نخواهند کرد که اين سيّد بود که عليرغم همه ی فشارها و بی هيچ چشمداشتی اين محل را با کليه ی امکانات در اختيارمان می گذارد و از هيچ کوششی برای حمايت و انگيزه دادن به ما فروگذار نمی نمود.
شايد براستی او تاوان اين « سخاوتمندی » را می پردازد !!!
پس دوستان من ، تا او را هم - چون بسياری ديگر از ياران و همراهانمان - به بازی در نمايش تلويزيونی جديدی وادار ننموده اند ، به خود آييد و برای آزاديش همت کنيد . . . يا علی .

به اميد ايرانی پاک ، آباد و آزاد

Posted by امیر اقتنائی at June 23, 2006 8:53 PM

سلام
اينجا ساسنسور چون كرم بر تنمان افناده است...سانسور فرهنگ ,سانسور علم, سانسور هنرٍ,سانسور موسيقي, سانسور كلام,سانسور دوست داشتن,سانسور شادي و از شوق فرياد كشيدن.سانسور جام جهاني,سانسور نفس كشيدن,سانسور نام ايران,سانسور فيلم و كتاب,......اينگونه است زندگي مثله مثله شدمان در تعفن كرمهاي سانسور

Posted by reza at June 21, 2006 12:08 PM

اقاي معروفي خالق شاهكار سمفوني مردگان (آيدين و اورهان و آيدا)
اين را بدان كه در حاشيه هايي از شهرها و خانه هايي 50 متري و 5 نفري
كساني مثل من هستند كه منتظر رمانها و حرف هاو مقالات شما
مانده اند با ذره اي اميد، آن هم به اميد شما
به تلاشتان ادامه دهيد و آن را بيشتر كنيد تا منتهاي توانتان
(علي... مانده در فلسفه ي و جود و در پي حقيقت)
به گفته نيچه تنها راه گذر از اين گرداب كشف حقيقت يا مرگ
است يا ديوانگي.... ممنون

Posted by ali at June 20, 2006 11:30 PM

استاد گرامي
تحليل سياسي نوشته ام كه دوست دارم از شما هم براي خواندنش در وبلاگم دعوت كنم
البته اندكي از بيانات شما نيز استفاده كرده ام.
لطفا با من همراه باشيد

Posted by Kurtoglu at June 20, 2006 3:52 PM

. آقا یا خانم سیف اسلام می شود بپرسم منظور شما از خیانت به میهن چیست؟ چه کسی بیشتر از شما و امثال شما به میهن خیانت کرده است؟ شما و امثال شما که ریشه فکر و اندیشه را خشکانیده اید و تقلید را جایگزین آن ساخته اید، به شعور و شخصیت آدمها توهین می کنید. در قم کارخانه طلبه سازی راه انداخته اند شاید فکر می کنید اینها مغزهای متفکر مملکت ما هستند، و خدا را شکر که از این مملکت نمی روند!!!!!!!! وای بر ما...وا اسفا ..... نمی دانم چه بگویم؟ راستی که چه ابرمردی بود این خمینی!!!! این همه حکم اعدام جوانان به صرف مخالفت با عقایدش و این همه فساد حاکم بر جامعه زیر پوشش اسامیی مثل ازدواج موقت و صیغه و هزار مزخرف دیگر.... راستی که چه مرد بزرگی بود این خمینی!!!!!!!!! شیوه بسیار حقیرانه ای دارید نویسندگان ما با قلمشان حرف می زنند اگر عرضه و سواد و دلیل دارید شما هم با قلمتان وارد میدان شوید نه با توهین به دیگران.فاجعه این است که مملکت عزیز ما دست شما و امثال شماست.

Posted by LABKHAND at June 20, 2006 8:03 AM

سلام عباس خان معروفي...ياد نوشا افتادم ....وقتي مي خواستم بنويسم يك صداي قهوه اي توي مغز من مي گفت حسين ...حسين ...حسينا.... من هنوز بدنم سمج مي شود به لرزيدم از باتوم و سيلي ضربه ي موزر به صورت زن.... مي دوني شايد از همين جا فهميدم شاعر مثل يتيم هاست وقتي مي خواهد نوشاها را بنويسد اول معصوم مي شود بعد غلاف را ول ميكند...تف تف به اين كلمه هايي كه جهان را خنثي نمي كنند....سلام نوشا

Posted by محسن بوالحسنی at June 20, 2006 12:10 AM

شمع آجين!
شكنجه كردن
يا سختي كشيدن
معني نميده استاد؟
عجب مازوخيستي شدم ها!
:(
من از كجا بايد بدونم اين اصطلاحات رو؟
چند تا كتاب معرفي كنيد همچين جون دار و به درد بخور واسه بي سوادائي مثه من!
چرا حرف نمي زنيد پس؟
" درد دل هاي پابليكي من! "
عباس آقا معروفي؟
- نه!
جواب نمي ديد!
- نه!
چرا؟
- نه!
مگه شما خودتون جوون نبوديد؟
جووني شما كجا و ....

Posted by mah/Die at June 19, 2006 11:17 PM

ناف تو را با فریاد بریده اند
در گودی نگاهت شعله ای سوزان است
تا دورها می دوانی به ارتعاش عشق
این فریاد تمامی ندارد از چهارچوب های مقرر
باید گذشت تا نامردمی فردا نباشد

Posted by reza ashofteh at June 19, 2006 6:41 PM

فاجعه خيانت به ميهني است كه بعد ار 150 سال كه زير سلطه بيگانه بود و به همت ابر مردي چون خميني رهايي يافت اين گونه مورد هجوم قرار گيرد. مزدوران اجنبي پرستي جون اين با با يعني عباس معروفي چنان دچار عقده خود بزرگگ بيني شده اند که خود را مغز فراري معرفي ميكنند.مغر متفكر ان جوان فيزيك داني است كه موجب سربلندي ميهن است نه مزدور وطن فروشي كه در خدمت تبليغات دشمن است پاينده جمهوري اسلامي

Posted by سيف اسلام at June 19, 2006 6:22 PM

سلام استاد
از صداي لرزيده ها اينجا هر روز چيزي مي شنوم و مي بينم.
از دانشجوي جواني كه تازه بهار آدرس صورتش را پيدا كرده بود... اين روزها مجبور است خانه ي پدري بنشيند و زير چشمانش گود بيفتد و عينكي بزند كه تمام صورتش را بپوشاند.
دختري كه با مادرش هم راه برود مي گيرند و مي برندش و در صورت اعتراض مادر را نيز خركش مي كنند.
بله استاد اينجا همه چيز بوي گيوتين مي دهد و عرقچين عرقي و چركين چند ملا زاده ي ملا.
فاجعه فوتبال نيست درست ولي نصفي از فاجعه هم همان جاست كه تيم ملي فوتبال كه در ظاهر ترين و نمايي ترين نماد 70 ميليوني است...باز هم از زور و صحبت درد و فاجعه رنج مي برد. ما حتي پوپوليست هم نتوانستيم باشيم.
خوش باشيد
باي

Posted by mohammad at June 19, 2006 12:31 PM

با این تجمع های بی برنامه فقط خودمونو له می کنیم و اونها رو بزرگ!
قبل از اینکه حرفی، صدایی بلند بشه همه چیز رفت زیر باتوم،کما فی السابق!

Posted by ریحانه at June 19, 2006 11:53 AM

براي انسان مكتوب: عباس معروفي

ماشين را كنار ِ جدول ِخيابان يكم پارك كرد. پياده شد.
باران، چمن ِكنار ِ جدول را خيس كرده بود. روي نيمكت نشست. چوب آغشته به گوگرد را رو تن ِ زبر قوطي کبريت كشيد. دست هاش داشت مي لرزيد.سيگاري روشن كرد.
« نه نه ، ديگر بس است. »
آوارگي روحش را نمي توانست تحمل كند، مي خواست زنجيرش كند. انگار داشت بيرون مي زد. مثل جان كه بخواهد بالا بيايد. مثل قايق كه روي امواج بالا و پائين بشود.
بايد اين قايق سرگردان را به جايي مي بست.
مثل سگِ هار شده بود .دندان نشان مي داد. نه كه بخواهد بدراند، نه ؟! داشت دريده مي شد و درد مي كشيد.
« يك پنجره باز كن . يك نفس عميق بكش . به دوردست نگاه كن.»
نگاه كرد. داش آكل آن دورها داشت قدم مي زد، با قامتي خميده. چتري در دست، شبيه عصا. پاچه ي شلوارش خيس آب بود. سيگار لای انگشتاش دود مي شد.افق ديدش ناپيدا بود و شيشه عينكش شبيه عينك صادق ِهدايت بود با فرم شكسته، انگار تو چهره اش روح سگ را نقاشي كرده بودند.به ولگردي افتاده بود. خيابان گردي زير باران.
همه چيز دور سرش دَوران مي زد قلبش تير مي كشيد.
«ديگر بس است ، بس. نگفتمت مرو آنجا كه كيميات منم ؟! »
انگار جائي از دنيا زلزله مي آمد و خانه اي در شهري دور ويران مي شد.
از روي نيمكت بلند شد. تصميم گرفت ماشين را همان گوشه رها كند و تمام مسير را پياده طي كند. بيست وهفت خيابان.
"حالم خراب است ، خراب"
جوي پر بود از خون. روي هر ديوار نقش دستي. پنج انگشت در خون سريده بود تا پائين. صورتش هم انگارخوني بود.
« همدردي نبود. هم صحبتي نبود. »
فقط تنهائي بود كه از آن رويائي مي ساخت در نيمه شب براي بستري كه حالا بوي كاغذ گرفته بود.
"اينجا را انگشت بزن. آنجا را انگشت بزن. همه جا را انگشت بزن. اصلاً دستت را بزن توي خونِ من و بكش رو ديوار. با پنج انگشت، انگشت بزن"
اشك از چشمانش سرازير شده بود. جهان دور سرش مي چرخيد. جويي ازخون زير پاهاش راه افتاده بود.
روياهاش ته كشيده بودند. سيگار ش ته كشيده بود. مدادش ته كشيده بود. و همه ي كاغذها انگارسوخته بودند.
او مانده بود و تنهائي اش و ياد چشم هاي داش آكل كه بعد از مرگ باز مانده بود.
و هنوز توي قاب عكس چشمش، كاكا رستم ايستاده بود باخنجري در دست و مي خنديد.

Posted by حميدرضا سليماني at June 19, 2006 11:06 AM

نمي دانم تا كي بايد مثل سيب زميني بنشينيم و هيچ كاري نكنيم ...از خودم خجالت مي كشم...
اف بر آن نامردان ...واي بر ما...اف بر آنان كه حرمت سالهاست شكسته اند ...واي بر ما...

Posted by ح.ج at June 19, 2006 8:24 AM

در مملكتي كه توي رساله هاش براي توضيح مسائل شرعيش زن رو از انسانيت جدا مي دونن و اينطور بيان مي كنن:((اگر انسان يا زن)).ديگه چه انتظاري ميشه داشت؟؟؟

Posted by leily at June 19, 2006 8:07 AM

قدیم تر ها رسم بود، بین لوطی ها، که به مرد نامرد می گفتند زن صفت.
این روزها اما، مردان جوانمرد بایستی از زنانی که در برابر باتوم سینه سپر می کنند، صفت به عاریت گرفته و رسم جوانمردی بیاموزند.

Posted by امیر شفقی at June 18, 2006 10:26 PM

با چشماني بسته اينجا بايد نفس كشيد!

Posted by بهار at June 18, 2006 3:10 PM

ما چرا می بینیم.
ما چرا می فهمیم.
ما چرا می پرسیم؟
چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده!
□ □ □
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟
□ □ □
عین القضات همدانی رو نمی شناسم استاد... شمع آجین هم شاید معنی آزین کردن با شمع باشه... یاد جائی می اندازتم که پر از شمع شده باشه...
□ □ □
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.
ح.پناهي

Posted by خانم مهدیه at June 18, 2006 1:06 PM

قرار است دومين جشنواره فيلم پليس به مديريت ناصر شفق برگذار شود.هدف تامين و توسعه فرهنگ آشناسازي مردم با پليس و ترويج و رشد احساس امنيت عمومي و فرهنگ انظباط اجتماعيست.با وجود چنين جشنواره هاي خياباني مردم به قدر كفايت احساس امنيت كرده و مفهوم انظباط اجتماعي را نيز از اين بي خردان آموخته اند.افسوس

Posted by بردیا at June 18, 2006 12:23 PM

سلام آقا. نامم را كه گم كردم يادم رفت جنسيتم را هم پاك كنم . ميشود زحمت بكشيد اين موهاي مرا بتراشيد ؟ اوه لطفا يك دست جين هم به من بدهيد . آخر ميدانيد در مملكت من زن كالاي قاچاق است آقا !

Posted by bi nam at June 18, 2006 8:30 AM

آقا ! تلخ براي چه مي شويد؟مردان آن جا با پوزخند نگاه به اين زنان معترض مي كردند. تلخ برا ي چه ؟ انگار جمع كوچك فراري از تيمارستان بودند يا بچه هايي نيازمند فلك و چوب . براي چه تلخ ميشويد ؟ مگر به انسان اميدي هست ؟ جماعت ما اكثريتش نادانند . اكثريتش همينها هستند كه بي كه بدانند چرا چماق بدست مي گيرند. ما باخته ايم آقا ! اول از همه خود را... خود باخته ايم آقا !

Posted by رويابيژني at June 18, 2006 6:39 AM

انتظار نداشتم كه نظر من هم نوشته بشه ولي از صاحب سايت مچكرم

Posted by 2mz at June 17, 2006 11:02 PM

اي كاش...اي كاش...اي كاش...
قضاوتي ...قضاوتي...قضاوتي...
در كار...
بود....

Posted by الهه at June 17, 2006 5:14 PM

.من به جای خشم گرفتن بر این زنان باتوم به دست فقط و فقط دلم برایشان می سوزد برای نداشتن قدرت تفکر و اندیشه که وجه تمایز انسان با حیوان است، بدبختها حتی نمی دانند برای چه باتوم را به سر و دست و دهان هموطنان و همجنسانشان فرود می آورند اما من برخلاف همان کسانی که برای دفاع از حقوق زنان این کارها را می کنند معتقدم که در یک سیستم بیمار هیچ حقی را نمی توان بدست آورد در این اجتماع حق مردان هم ضایع می شود و بطور کلی حقوق انسان .... پس تیشه به ریشه اصل بزنیم . از حکومتی که پایه و اساسش ولایت است که یک نفر آن بالا می نشیند و تصمیم می گیرد و با این کار به شعور و اندیشه دیگران بی حرمتی می کند انتظاری بیش از این نباید داشت. پس ببینیم اشکال در کجاست آیا در حکومت است؟ که البته هست و اما به نظر من در دین ما است که با روشهای صحیح باید آن را در بین جوانان کم رنگ کرد و به جای قوانینی بر اساس آن قوانینی بر اساس شان انسانها گذاشت.

Posted by LABKHAND at June 17, 2006 6:40 AM

سلام
مطلب من رو هم در این مورد بخونید. واقعاً متاسفم که این کار هم باب شد.

Posted by بوی عود at June 17, 2006 1:33 AM

سلام

خوب است فراموش نكنيم كه اين روزگار تكرار مي شود اما كجايند مردمي كه خوب شعار ميدهند
همه لال مي شوند
حق دارند جبر زمانه است ديگر
عده اي معتاد ترياك شدند عده اي هم معتاد ديدن اين صحنه ها
شنيده بودم ايراني اگر گوشت همديگر را بخورند استخوان هم را دور نمي اندازند
ديديد كه كسي گوشت كسي را نخورد وگرنه الآن همه يك تكه استخوان يادگاري به خانه شان مي بردند
ساواكيهاي بسيجي هستند شما به دل نگير تازگي دچار هاري شده اند
چه كنيم ايران تحريم شد و حق واردات واكسن هاري را ندارد

آخر ما نفهميديم اين لوطي كيست
گمانم منظور همان بچه بازان سر محله ها باشند
همان اراذل و اوباش همان الواط چاقو كش
همان چماق به دستان
همان آدمكشان و چاقوكشان
همان بي شرفها
آقا لوطي ديگر چه عنوانيست
دست از سر اين مملكت برداريد


حالا كه آمدم خوب است سري به اكبر كپنهاگي بد دهنتر از من هم بزنيد كه چه در شيپور و
نقاره كرد
از توهماتش در مورد فريدوني كه سه پسر داشت
شايد هم سه زن يا نه چارتا

http://www.sardouzami.com/goonagoon/negahi%20beh%20marge%20Artemio%20Crus.htm

باشد كه رستگار شويم
اگر نشديم هم باكي نيست فرصتهاي شغلي و شخصيتي فراوان است ميتوانيم چماقدار هم بشويم
آمين

Posted by اریا at June 17, 2006 12:47 AM

زندگي 2 رو داره نمي شه كه همش خوش باشي بايد يكمي هم كتك بخوري تا بفهمي اونايي كه رفتن جبهه شهيد شدن واسه چي رفتن

Posted by 2mz at June 16, 2006 11:13 PM

سلام
من فكر مي كنم تنها كلمه اي كه اين زنان بي خبر از
درد همجنس خود در ذهنشون دارند خشم است وبس.....
واقعا مي گم لحظه اي كه اين عكس ها رو ديدم
ضربان قلبم اينقدر شديد شده بود كه خودم هم ترسيدم.
اميدوارم روزي برسه كه ارزش و حرمت زن رو همه بفهمند.....

Posted by راحله at June 16, 2006 9:41 PM

فاجعه زني ست كه به تاراج رفته ! زني كه انسان نبوده ! زن بوده ! يا از زن بودنش استفاده شده يا محدود بوده ! ولي انسانش ندونستند !

Posted by میثم یوسفی at June 16, 2006 9:37 PM

گرچه بي ربط با مطلب پست شما
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تو را
کاشکی می ديدم.
شانه بالا زدنت را، - بی قيد -
و تکان دادن دستت که، - مهم نيست زياد -
و تکان دادن سر را که،
- عجيب! عاقبت مرد؟
- افسوس!
- کاشکی می ديدم!
...

Posted by پنه لوپه at June 16, 2006 6:27 PM

باز هم من :)
آره!
يكي دو تا نيس...
عباس آقا جان يه سوال:
شمع آجين يعني چي ؟!
عين القضات هم نمي دونم...
مثل خيلي چيزاي ديگه!
اينجا رو با فرهنگ لغت اشتباه نگرفتم...
فقط اين ها و اينجا زياد ميبينم... مثه خيلي كلمات غريبه ي ديگه...
حالا به من بگيد ...
با امضای اون چه اتفاقی می افته؟
آزادی؟؟؟

Posted by خانم ِمهدیه at June 16, 2006 5:57 PM

و خدايي كه در اين نزديكي است ...
ديدم /خورشيد را سر بريد / پشت كوه خاك كرد ....
رفت ....

Posted by faezeh at June 16, 2006 3:57 PM

درود
اين چيزهايي كه شما نوشته بوديد گوشه اي از زندگي زنان ايراني را هم نشان نميدهد.
خسته ايم... نوميد و تاراج شده. شما فكر ميكنيد چه چيزي ميتواند به ما قدرت بلند شدن بدهد؟
تاريخ ما كاش هرگز نوشته نميشد... نميدانم با اين تاريخي كه امروز براي ما به يادگار ميگذارند كودكان ما...

Posted by saye at June 16, 2006 3:31 PM

...و همچنان ادامه دارد...

Posted by setareh at June 16, 2006 2:03 PM

سلام آقای معروفی عزیز. لطفن برای آزادی مهرداد قاسم فر و مانا نیستانی در فراخوان ما شرکت کنید. ما داریم برای این فراخوان امضا جمع می کنیم. تازه شروع به این اقدام کرده ایم. لطفن ما را یاری کنید و از تمام دوستان خارج از کشور یا حتا داخل که با آن ها تماس دارید تقاضا کنید به جمع ما بپیوندند. متن فراخوان را در شهبارا بخوانید. با سپاس فراوان.

شهرام عزيزم،
متن را امضا می کنم، و از دوستان می خواهم که همراه شوند.
عباس معروفی

Posted by شهرام عدیلی پور at June 16, 2006 12:17 PM

می فشارم بالت را
شوم می بوسم سرت را
منم همسايه جديد
جغدی از خرابه پشتی

Posted by shahin sajjadi at June 16, 2006 12:00 PM

یاهو
( نامردی یعنی زندگی رفیق )

Posted by سهراب at June 16, 2006 2:35 AM

درود بر حضرت استاد
يه سوال بپرسم؟
راستي من عاشق كتاب سمفوني مردگان شما هستم وبه خاطرش حتي تو روي مادر و پدرم وايسادم.
اگه تاييد نكني ميشي باباي ايدين

Posted by سخنگوی القاعده (ایدین و ایدا و اورهان) at June 15, 2006 11:54 PM

. عباس آقا جان سلام!
. بيائيد
. باز هم حرف هاي قشنگ بنويسيد...
. بگذار
. كمتر غصه بخوريم...
. جدي ميگم اين بار!
. شكست را بشكنيم و دوباره دست به كار شويم...
. عباس آقا جان صدايتان كنم كه ناراحت نمي شويد؟
- ناسلامتي داريم با كتابهايتان فاميل مي شويم ها!! -
. حالا اينقدر غصه نخوريم.
. عباس آقا اگر از تيم فوتبال اينطوري بنويسيد بيچاره ها دلشان ميگيرد. قهر ميكنند ها!
. پس فردا را خدا خدا ميكنم اتفاق ناجوري رخ ندهد...
. عباس آقا! - راستي اسم باباي من هم عباس است. -
- كپي كردن نوشته هايتان را چرا قدغن كرده ايد؟! نمي خوريمشان كه!
شعر گفته ام ...
اما روم نمي شود برايتان بخوانم، آخر...
:">
من باز هم غمگينم.
نـ مـ ی آ ئـ یـ د ؟

Posted by خانم مهدیه at June 15, 2006 11:25 PM

من زن ایرانی اهل خود ویرانی ، آیینه دق کرده بس که هق هق کرده . مثل
یک کوه یخ می چکم در مطبخ ، از سپاه تسلیم ، روز و شب بی تقویم .....
برده داران حقیر مرگ بو بر سر بازار عاشق می کشند .. خواب مخمل را بر
هم می زنند این کنیزکان خواهر منند...

Posted by شمع آجین at June 15, 2006 10:03 PM

با سلام و آرزوی شادی و آزادی
گاهی اوقات انسان با مسائلی روبه رو می شود که به واقع از زنده بودن خود شرم می کند .......
با این همه غزلی ناقص تقدیمتان می کنم شاید قبول طبع باشد .
دوستتان دارم .
پر از سکوت سئوالم ، جواب داری تو ؟
«خمار صد شبه» دارم ، شراب داری تو ؟
حریم حرمت ما را نگه نمی دارند ...!
به ترکش ات دو سه تیر شهاب داری تو ؟
به پویه از پی تو ، چو باد آمده ام
چقدر تشنه ام ای واحه آب داری تو ؟
*
اسیر پنجه مرگ آور زمستانم......
نگاه کن به نگاه آفتاب داری تو !

Posted by siyamak at June 15, 2006 4:32 PM

در هفتاد و هشتمین سال تولد اسطوره (۱۴ ژوئن)
امتداد یک افسانه (متن کامل)

مزدك علی نظری- برای واژه بازی، سوژه خوبی انتخاب نكرده‌ای جوانك سر به زیر. دارد كم كم صبح می‌شود و تو هنوز خطی ننوشته‌ای؛ كاغذ زیاد سیاه كرده‌ای اما دریغ از آنچه كه باید بنویسی. برای نوشتن از آن مرد باید به اتاقی دربسته پناه برد تا كسی خیره شدن‌های طولانی‌ات را در پیچ و تاب دود سیگار نبیند؛ سریدن اشك از گوشه چشم‌ها را، خلسه نوشتن و هی نوشتن و خالی نشدن را، این حال كلافه و احوال آشفته را...

Posted by مزدک علی at June 15, 2006 7:38 AM

بهتون تبریک میگم .جز معدود سایت هایی که عکس ها فیلتر نشد.خوشحالم که می تونم لینک رو به دوستانم بدم.براتون مثل همیشه آرزوی سلامتی و شادی می کنم و البته امیدوارم برخی مدعیان دلخورتون نکنن( فکر میکنن مجبورن که یه چیزی بگن )!تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی / همت کن و بگو ماهی ها/حوضشان بی آب است.

Posted by ashena at June 15, 2006 1:57 AM

سلام..نامردي يه مريضيه كه همه جايي و فراگيره..مي دونيد .كه تخصص در شست شوي مغزي چه ها كه نمي كنه..همه ي اين نامردي ها ثواب دارد...چه جورم...يا حق

Posted by amene at June 14, 2006 8:24 PM

سلام اقاي معروفي.سپاسگذار ميشم اگه برام كامنت بذارين...
فرقي نميكند كه گودال ابي كوچك باشي يا درياي بيكران.
زلال كه باشي اسمان در توست..
سرافراز.

Posted by حسین نکویی at June 14, 2006 8:11 PM

اینم یه جور ایجاد اشتغاله برای یه مشت عقده ای سیبیلوی چرکو که یه عمر روزا بیکار بودن (چون اینا همشون شب کارن)!!!! :)))))

Posted by سحر at June 14, 2006 5:10 PM

سلام
سلامی که نمی تواند باصدای بلند فریادش را به گوش برساند چرا که با دیدن این تصاویر در گلو خفته باقی می ماند. سلام به تمام زنانی که می دانند اما خطر می کنند تا آرامش برای زن ایرانی به ارمغان بیاورند، به کسانی که بدنهای شان زیر باتوم له می شود صورتشان خونین می گردد و زن بودنشان به یغما می رود. خیال می کردم ایرانی هستم که به داشتن میراث هایمان افتخار می کنم اما حالا می دانم مرگ باورها فرا رسیده است . نمی دانم چه شده که ایرانی باورش نیست قهرمان است می تواند مبارزه کند می شود فریاد کشید و در خیابانها به دنبال واقعیتی که باید باشد گشت. همه خوابیده اند همه منتظر یک معجزه اند همه فکر می کنند دیگری باید قد علم کند تا بشود اصلی را نابود کرد که با بی اصلی تمام به حیات خود ادامه می دهد. مگر اینهایی که برای احقاق حقی طبیعی به خیابانها می آیند نمی توانند ساکت بشند مثل چندین میلیون ایرانی که سازش می کنند اما من می گوِیم سازش خیانت است و آفرین باد بر کسانی که شجاعت مانع از تن دادنشان به ذلت می شود. چنین اسلامی حقارت می آفریند: در میدان علم ، سیاست اقتصاد، فرهنگ و حالا هم در ورزش. نمی دانید باخت در یک میدان بزرگ چه قدر دردناک است اما با باختی این چنینی نقاب رژیم ایران بیشتر برانداخته شد اینکه در ایران همه چیز زیر سایه ی سیاست آخوندی پیش میرود. من دیگر به ایرانی بودنم افتخار نمی کنم که باتوم و لگد و حقارت و باختی مفتضحانه و از پیش دیکته شده از ایرانی بودنم مرا متنفر میکند میخواهم یاد بگیرم چگونه می توان آدم بود و آدم ماند چیزی که در جمهوری اسلامی از هر ایرانی گرفته شد.

Posted by فاطمه جلالی/بهار شیراز at June 14, 2006 4:45 PM

ببینم حالا دعوا سر چی بوده؟!
یه شیشه مربا؟

Posted by پنه لوپه at June 14, 2006 2:33 PM

حـق مـطلب رو مثل هـمیشه ادا کـردید

Posted by کـیانـوش at June 14, 2006 11:39 AM

اونا فقط يادشون ميره

Posted by دو at June 14, 2006 11:32 AM

عظيم درديست با خويش نشستن و در خويش شكستن از خويش......

Posted by گام معلق at June 14, 2006 10:13 AM

روح زهرا خانم در کالبد پلیس زن تجلی یافته است
این زنان پلیس مزدور، حتی نمی دانند، اینکه الان مشغول به کار هستند و می توانند در کنار یک مرد به اشتغالی غیر از آشپزی و شوهرداری و ... مشغول باشند، همگی از صدقه سر جنبش زنان است.
حالا شدن ابزار دست پدرسالاری حکومتی، تا خواهران ناتنی خود را ادب کنند
ننگ شان باد

Posted by کاوه at June 14, 2006 9:00 AM

دوست عزيز در وبلاگم جسارتي براي شوخي به شما كرده ام
خوشحال ميشوم بخوانيدش . نانا

Posted by nana at June 14, 2006 7:08 AM

اقاي معروفي- نمي دانم چرا روشنفكرهاي ما هم نام برايشان اهميت دارد. آقا جان از اين خشونت ها وحشيانه تر در آذربايجان بود كه بيش از 20 نفر كشته شد. چرا از شما كه هميشه آه و ناله ميكنيد صدايي درنيامد؟ گيرم كه مبناي اعتراض انها را احمقانه ميدانيد. اما مگر سزاي اعتراض احمقانه مرگ است؟ مگر نه اينكه برخي هم همين اعتراض زنانه را احمقانه ميدانند. باز هم سزاي آن كتك زدن نيست. اما عزيز جان انها كه در آذربايجان مردند ديگر امكان بازگشتشان نيست. اما اينها انشا’الله بزودي آزاد ميشوند و مشهور!

Posted by محمد at June 14, 2006 3:31 AM

عصمت به آينه مفروش .فاجران محتاج ترند.
اين زنان كوچك مغز محتاج ترند به دانستن و فهميدن ولي افسوس كه نمي فهمند و درك نميكنند و چماق به دست به دهان كسي ميكوبند كه مي فهمند و درك ميكنند و مثل آن مغزهاي منجمد نميتونند زير بار ظلم و فساد باشند .
افسوس كه كسي نفهميد رنج ما فهميدن است.

Posted by آرزو at June 14, 2006 2:25 AM

زنده باد زنان قهرمان تهران . 18 تير يادت نره.

Posted by masood at June 14, 2006 12:28 AM

به دوست عزیز و نازنین نادیده ام تحت عنوان bi nam.

قصد جدال نيست كه از اين واژه سخت بيزارم.اما،شاملوي بزرگ رساترين فرياد اين سرزمين بود و البته شاعر. پس شعر يكي از راه هاست، به جاي فرياد كه هر دو سوي دعوا را گوش كر مي كند بي هيچ حاصلي. مي توان از شعر شيپوري ساخت كه اگر نواختنش را بياموزيم مارش پيروزي را تصنيف توانيم كرد.و البته شيپور را از سر گشادش نمي زنند.
شما كه در همين كامنت هاتان حتي از نوشتن نام كوچك خود مي پرهيزيد
شگفتا كه خلق را تشويق به كشيدن فرياد مي كنيد!دوست بي نام من ما هم كبودي ياس هاي سپيد را در هفت تير ديديم .سكوت اما ،باور كن نه از غم نان است و نه ترس جان .كه خسته ايم از اين همه مرده باد و زنده باد و آنچه تو مي نامي اش فرياد.زيستن در فضاي آكنده از فرياد شبيه اين است كه در جنگلي هستي و زنجره ها با جيرجيرشان آنجا را روي سر خود گذاشته اند و تو به عادت مآلوف ديگر صداشان را نمي شنوي. مي دانم كه مي داني سكوت سر شار از سخنان نا گفته ست.اميد كه مرا ببخشي.

تا رسيدن به راستي
ساغركي بيشتر نمانده ست
بيا تا لبي تر كنيم
عشق بورزيم
دوست بداريم
بيدار باشيم و
چراغي بيفروزيم.
(تهران،خرداد 83)

Posted by nima at June 13, 2006 11:43 PM

مي گفت: همين كه هست. چه خوشتان بيايد چه نيايد ...
ما هم آرام لبخند مي زديم و دندان به هم ميفشرديم..
زندگي قشنگ است لابد...
شقايق دروغ است حتما...

Posted by سورئالیست at June 13, 2006 11:40 PM

دردناكه؟ نه !خشم دردم را ميكشه...خشم من رو به ديوارها ميكوبونه....بايد يه روز خراب بشن.....بايد يه روز خراب بشن.....

Posted by mina at June 13, 2006 10:43 PM

و دیوار نامردی کوتاه تر از نیم وجب. روزهای عجیبی است که گویا تازه آغاز ماجراست. دوباره بساط جوجه کباب و پنکه سقفی و صلیب مسیح براه است. ختم کلام اینکه بازگشته ایم به گذشته ای که هنوز داغش با ماست.

Posted by چشم هایش at June 13, 2006 10:17 PM

ديروز دردناكتر از پيش بود... اينها وحشي ترند يا اجازه ي وحشي گري بيشتري دارند؟

ولي چرا خبرگزاريها، رسانه ها، تلويزيونها و سايتهاي خارجي اينقدر بي تفاوتند؟؟؟؟؟

Posted by aitak at June 13, 2006 9:23 PM

آزادی
که مرا به مرگ می خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه رواست و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند می زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
آزادی به بال ها می ماند
به نسیمی که در میان برگ ها می وزد
و بر گلی ساده آرام می گیرد.
به خوابی می ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه قدیمی متروک و
دست های زندانی.
ادامه : http://www.chortke.net/2006/06/azadi.html

Posted by Amir Hosein Jadidi at June 13, 2006 8:39 PM

عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد

Posted by خاطره at June 13, 2006 8:38 PM

سلام جناب معروفي
با چه زباني تشكر كنم زماني كه احساس مي كنم با وجود حمايتتان " يتيم " نيستيم ؟!
با اشك
راوي

Posted by آونگ خاطره های ما at June 13, 2006 8:35 PM

جوان ايراني بودن درد داره استاد ... ولي وقتي يكي مثل شما ازش بپرسه كه " تو اصلا مي دوني آزادي يعني چي ؟ " خيلي دردناك تره ... استاد

Posted by ghazal at June 13, 2006 8:28 PM

حتي ناي حرف زدن ندارم . پس انسانيت كجاست ؟

Posted by kati at June 13, 2006 8:18 PM

آقاي معروفي متاسفانه تمام عكسهايتان سانسور شده اند

Posted by nazpari at June 13, 2006 7:48 PM

درد آور است؛ چرا؟ با كدام قانون؟! به چه مجوز؟! چرا نمي گذارند خودمان انتخاب كنيم؟! مگر انسان ايمانش را بايد به سر كند؟!! مگر تقوايش رابر تن مي كند؟!! مگر نجابت با سيم خاردار كه به دورش ببندد مي آيد؟!!... "چشمها را بايد شست." روزگاري نه آنقدر دير همين زنان ايراني ؛مادر من؛ با چادر زيباي گل گليش مرا به بازار مي برد بي حتي احساس سرافكندگي بي فخرفروشي بي تظاهر به آنچه نيست؛ بي حتي يك نگاه بد كه وجود نداشت در آن روزگار! حيف كه قدرمان نشناخته شد؛ صد حيف...

Posted by neda at June 13, 2006 7:34 PM

خبر خوبي دارم يكي از اون زنا رو فهميدم كجاست برنامه ريختيم طوري بزنيمش كه بفهمه باتوم به اين دختراي بيگناه نزنه ....عكسشم ميگيرم كه همه ببينن

Posted by pasha at June 13, 2006 7:30 PM

Salam,
Thanks for writing this. Thanks for writing this so effectively.
It is really sad.
By the way, I saw your interview in VOA, it was really nice to see you. I had always read your blog, now I can put a face on the writer.

Posted by Sahar at June 13, 2006 7:24 PM

ممنون. خیلی خیلی ممنون.

Posted by الناز at June 13, 2006 6:30 PM

فاجعه است.

Posted by معين at June 13, 2006 6:25 PM

سلام.باز هم از ما گله داری؟ ترس را فراموش کردیم مرگ را قبلا فراموش کرده بودیم.ولی قلبمون درد گرفت و آروم هم نمیشه .مردهای ایرانی فقط بلدن ........ولش کن

Posted by ashena at June 13, 2006 5:58 PM

mishe sher goft raje be dast o paye kabood ? shaer !
bayad sokot kard ya dad zad ?

Posted by bi nam at June 13, 2006 5:38 PM

سلام.تلخ بود. آنقدر كه شعري هم نمي جوشد . گشتم لا به لاي دفترم
آمد:
گيرم كه ققنوس شعر
از خاكسترت زبانه كشيد ،
با آن همه آز و نياز پرواز.
با آسمان ابري اين روزها چه مي كند ؟
(تهران،ديماه 82)

Posted by nima at June 13, 2006 4:12 PM

سلام آقاي معروفي
عكس هاي كسوف -آرش- و بقيه را صبح ديدم...
زبانم در دهان بسته است...
نمي دانم چه ميخواهم بگويم...
درحقيقت: به اصطلاح از همين جا كُپ كردم!
حس خوبي نداشتم و ندارم.. با ديدن چهره وحشت... احساس انزجاري نسبت به آن زنيكه فاطمه اره ي چماق به دست... و جماعت پشت پرده و رده بالاتري اش حس مي كنم، چه رسد به اينكه آنجا مي بودم.
حتي نزديك است اشك شوم... اون كه خودش زنه! زن نامرده.... :((
( آونگ خاطره ها: آره با تماشاچی ها و با خیل عظیم وحشیان پلیس و لباس شخصی و کاسبان بی انصاف که زنان بی پناه را از مغازه هاشان به بیرون از مغازه هُل می دادند و با توجه به اینکه آنجا یک محل تجاری ست، شاید!)
آره!


:((
خنجر از پشت ميزنه، آنكه همرزم منه.

Posted by Mah/Die at June 13, 2006 4:01 PM

سلام به عباس معروفی عزیزم
دیدید استاد؟؟؟ قبل تر هم در این خاک پاک لعنتی شاهد اتفاقات زیادی ازین دست بودیم اما اینبار دردش خیلی بیشتر بود... خیلی بیشتر از دفعات قبل... دیدن تصاویر زن پلیسی که ددمنشی و وحشیگری را میشد در نگاهها و صورتش دید با آن باتوم احمقانه اش حالم را بدجوری خراب کرده و مدام خودم را سرزنش میکنم که من کجا زندگی میکنم؟ زندگی که نه... قرار است اینجا بمیرم با همین اوضاعی که بوی کثافتش دارد همه دنیا را میگیرد؟ سابق بر این هر اتفاقی که میافتاد باز امید بود و میدانستی که گرفتن حق سخت است اما حالا... امیدی هم دیگر نمانده استاد. آنهایی که روزگاری لااقل دلخوش به شنیدن و خواندن حرفهایشان بودیم هم که یکی یکی کوچ میکنند یا کنج عزلت را انتخاب میکنند. مردم هم که دیگر سر آن ندارند که حتی حرف هم را بشنوند. حتی آنهایی که دردشان یکیست هم فقط دشنام نثار هم میکنند. توی گوشهایت را با موم داغ هم که کیپ کنی باز صدای ناسزاها را میشنوی. فقط داریم به هم دشنام میدهیم شاید درد هزارساله مان را پنهان کنیم. غم نان آنقدر همه گیر شده که خیلی ها حتی ککشان هم نمیگزد بابت دیدن و شنیدن این چیزها و خیلی ها هم که اصلا گوش و چشمی برای شنیدن و دیدن ندارند و فقط زبانشان کار میکند و آنهم که به دشنام میچرخد... نسیتید استاد که این روزها را ببینید... از آن دور فقط یک تصویر معلوم است باید اینجا باشید تا ببینید این روزهایمان حدیث دیگریست... نیستید که ببینید این روزها در این شهر بی خدا هر نفسی که میکشی هزار بار باید عق بزنی... کاش بودید استاد... کاش یک نفر بود... تنهایمان نگذارید.

Posted by امیر خسرو شهیدی فر at June 13, 2006 3:38 PM

سلام بابا
خيلي متاسفم كه ناخواسته جزو همين پليسها هستم ... ممنون . از تمام آزادگاني كه مي خوانند معذرت مي خواهم

Posted by ali at June 13, 2006 3:15 PM

سلام!

Posted by وب - آ - ورد at June 13, 2006 2:15 PM
Post a comment









Remember personal info?