Comments: آينه

روبروی مانیتور چه بارانی می بارد از آن وقت که گفتی از این تنهایی هزار ساله خسته ام ،از بس تنهایی غذا خوردم تا لقمه ای نان به دهان می گذارم باران شروع می شود و من چتر ندارم ،تو را دارم . می دانی چرا بند نمی آید این باران ؟ خدا از خجالت آب شده. استاد اگه تو نبودی .......

Posted by ba hadaf at September 11, 2006 3:25 AM

سلام آقاي خورشيد
شبها كه ميشود ميسوزم روزها كه ميشود ميسازم تمنا كه ميكنم ميسوزم مقدر كه ميشود ميسازم مختار كه ميشوم ميسوزم بي اختيار كه ميشوم ميسازم سمند يگانه ميشود ميسوزاند افسار كش او ميشوم و ميسازم ...همه چيز در حال رها شدن است همه چيز و همه كس در حال رها شدن و خود در حال خلاص شدن ...همه كس در حال فراموشي و ترك گفتن است همه جيز در حال رفتن و رها شدن است ....تلاشي ....بيخودي ...رهايي نه !خلاصي .... مردن شفاف و صاف نميشود ميسوزم در جريان باد قرارم ميدهد ميسازم شب را بدون سحر برايم به صبحي ميرساند اگر برساند ميسوزم گوشش بدهكار چشمم نيست ميسازم ....ميسوزم و ميسازم ميسوزم و ميسازم مدام در جريان سوختن وساختنم سوختن و سوختن سوختن و سوختن سوزيدن و سازيدن .....

Posted by saghi at August 29, 2006 9:48 PM

راستی من یک سوال دیگه هم دارم خودمم میدونم که خیلی بی جنبم و جنبه دیدن سایت نویسنده مورد علاقم رو ندارم
این سبک نوشتاری شما اسمش چیه؟
و آیا کس دیگه ای هم تو ایران و یا خارج ایران به این سبک مینویسه ؟
منظورم این سبک عوض شدن راوی داستان یا فضا به شکل ناگهانیه؟
ببخشید که اینقدر سوال کردم

Posted by ماهی سیاه کوچولو at August 11, 2006 1:20 AM

این بار دوممه که کامنت می گذارم
از وقتی این جا رو پیدا کردم یک سوال قدیمی دو باره ذهنم رو مشغول کرده
چرا توی کتاب سال بلوا شوهر شخصیت اصلی داستان اینقدر منفور و بد بود؟
این از عشق زیادش به زنش نبود که اینقدر منفور شده بود؟
اما من دوستش دارم درکش میکنم احسلس میکنم شما در حقش ظلم کردین
می تونست بهتر از این ها هم باشه اما شما بهش اجازه ندادین
واقعا عشقش باعث بد بودنش بود یا حسادتش؟

Posted by ماهی سیاه کوچولو at August 11, 2006 1:16 AM

رمان"فريدون سه پسر داشت " را همين الان تمام كردم زيبا بود و غم آور با ادويه تند نوستالزي
راستي واقعا چرا آقاي معروفي واقعا چرا دنبال چي مي گشتين كه انقلاب كردين؟ فكر مي كردين مي تونين اتوپيا رو محقق كنين؟ يا هر چيز ديگه اي سرنوشت انقلاباي ديگه رو نديده بودين كه همه به استبدادختم شده ن
اينم از انقلاب ما مجلس تشريفاتي و استبداد صد پله بدتر از رضاخاني
واقعا ازتون تمنا دارم به من بگيد چرا انقلاب كرديد شايد علي صداقتي (خياط) رو بشناسين يه بار بهش گفتم عمو خياط از اينكه انقلاب كردين وبه اون چيزي كه مي خواستين نرسيدين ناراحت نيستين گفت نه اصلا به خاطر تجربه هايي كه به دست آوردم به خاطر اعتماد و احترامي كه الان توي كانون (كانون نويسندگان) دارم و........
بگذريم شما چي شما ناراحت و پشيمون نيستين؟

Posted by من at August 9, 2006 1:17 AM

Sarvar e nazanin salam,

kheyli jalebe ha, in neveshtehaye hariri o narm o ziba o ......
kholase behtarin e shoma be yek taraf,
in ezhar e nazarhaye hamsarzaminanemoon be taraf e dige,
ke tarafi bas bozorg o gostardei ham hast.
man ba tamam e gereftariha, har shab sari be internet mizanam, be inja, khoondan e mataleb e shoma jaygahi besyar geran dare, amma khoondan e nazarat ham khodesh donyai dare,
chizi ke baraye man jalebe, ine ke taghriban qarib be ettefaq e negarandegan, doostdar e shoma o karhtoon hastan, amma nemifahmam chera hame be joon e ham mioftan???????
hame yejoorai az hamdige o gahi ham ke zooreshan berese az shoma talabkarand.
chera ma adat darim ke hame chiz ro ba ham ghati konim?
albate man nemikham dargir e in chizha besham, amma
akhe amma chera inghadr doost-setizi ?
albatte man esrari nadaram ke hala in kalemat e man ro ham hatman inja biarid,
faghat ba khodetoon daram dard e del mikonam ke chera ba hame chiz az did e basteye shakhsimoon barkhord mikonim?
albatte hame baraye ebraz e nazar azadim, amma azadi ham haddi dare, na?
az in harfa ham ke begzarim, khste nabashid,
ba in sor-ati ke shoma minevisid o matlab e taze be taze inja migzarid, be nazar e man ke be mojeze bishtar shaihe ta shaeri.
be vizhe in matlab e akhir ke harvaght miam soraghesho mikhoonamesh ehsas mikonam ke dar jahannami hastam por az kesafat,
va ba khoondan e inha baraye chand saanieh behem ejaze midan ke az havaye latif e behesht ham estenshagh konam.
khaste nabashid
qalametoon hamishe por johar o narm,
payande bashid
MERCEDE

مرسده خانم عزيزم، سلام.
راستش تنها تصويری که به ذهنم می رسه اينه که گاهی آدم وسط يک کارزار اونقدر دنيا رو خارزار می بينه که از لشگر می کشه کنار که مثلاً کفش شو بدوزه.
راست ميگين شما، دنيا عجيب کثافت شده، من هم چيزی ندارم بگم، جز همين کلمه ها که خودمو نجات می ده.
شما خوبين؟ کارهای هنری تون خوب پيش ميره؟
ممنون از نوشته تون.
عباس معروفی

Posted by at August 9, 2006 12:28 AM

من هم رفتني را به نظاره نشسته ام كه مي آيد....

Posted by بانو2 at August 8, 2006 9:43 PM

باعث شد چيزي رو احساس كنم كه چند صباحي است از تنم رخت بسته...آرامش...

Posted by مهربانو at August 8, 2006 9:35 PM

هرگز اینهمه قید اینهمه بند شاید یکجا ندیده بودم
آیینه باشد یا سنگ
تنها ابدیت باقی است ماجرا بیش از این لطیفه ای تلخ است
در تو نگاه می کنم تا آیینه ای بردارم از چشمت
و می روی که بروی اگر چه یاد م باشد هرگز این همه روشن

Posted by سامان بختیاری at August 8, 2006 8:27 AM

ترجمه ی شعری از : شیرکو بیکس

پاییز ٬ برگكی زرد را در سراشيبی انداخت
شاخه ای او را از آب گرفت
در آغوشش فشرد و شرم بر چهره ی برگ دويد
نگاهش كرد و
... شناخت :
« مي شناسی منو ؟
تو دختر شاخه ی همسايه ی محله مون بودی
ای خدا...اون وقت ها چقدر خوشگل بودی
غروب ها با پيراهنی سبز تو ايوون مي ايستادی و
برگپسرها رو ديوونه می كردی
يادته چند پروانه بوسه فرستادم برات ؟
و هيچ جواب ندادی ٬ يادته؟
حالا افتادی تو بغلم – اما حيف
چه فايده
كه من شاخه ای پيرمردم و
تو برگی پيرزن »
موجی بر آنان تنه زد -چنان
كه امكانِ غرق شدن شان می رفت
شاخه نفسی بلند و سرد كشيد :
« آه ... روزگار ...چی بگم ؟
ازت مي خوام كه نذاری حسرت به دل به زير ِ آب برم
اين لحظه ی آخر اون بوسه رو بده
قبل از اين كه موج دوتامونو غرق كنه»

Posted by سعيد دارايي at August 8, 2006 12:21 AM

در آينه خيره مي شوم... اشك مي دود در چشم هايم... هرگز اينهمه نور از قلبم عبور نكرده بود...

Posted by حامد at August 7, 2006 10:12 PM


عباس صفاری در خانه ی فرهنگ گیلان

Posted by مزدک at August 7, 2006 10:10 PM

ayne in sher ra as shoma wam mi-giram an ra mi-gozaram roberoye gange miyane wa mi-binam akbar mi-rawad .agar anja budam che mi-kardam. afsus as raftan akbar . in ayene darad mi-rawad . .

Posted by akram mohammdi at August 7, 2006 9:57 AM

.......

Posted by محيا at August 5, 2006 7:36 PM

وقتی در رویا و فکر حاضر می‌شوی
برایم روح تصویری می‌شود از زندگی

چقدر زیبایی تو
مثل نقاشی ون‌گوگ
وقتی که آفتابگران‌ها را آفرید
وقتی که رقص نور را کشید
و هر چیزی را در بغلش
در حال عشق‌ورزی آورد
و کاری کرد همه به بودن و دیدن افتخار کنیم.
چقدر زیبایی تو

13/05/85

Posted by آرش at August 5, 2006 5:00 PM

سلام استاد
اين هم اسم جديدم
حسابي به من مي آ يد
را ستي اشكالي دارد من فكر كنم اين شعر را براي من گفته ايد؟
خب ديگر به من چه كلئو پاترا مي گويد
آ خر يكي از اسم هاي او هم آينه است
رو ياپردازي زندگي يك شاعر است:)

Posted by کلئو پاترا at August 5, 2006 3:03 PM

من حالم بد ميشه هر چند وقت يه دفه كه به بلاگ شما سر مي زنم!
نفسم بند مياد!
يه جوري ميشم! يه حسي مثه كرختي!
از نوك دماغم تا يه جاي ديگه!
تو دلم هري خالي ميشه!
دلم مي خواد زود فقط بپرم تو بغل كسي كه دوسم داره و دوسش دارم!
حس شعراي شما تو سر انگشتاش رو موهام جاري مي شه!
اگه اونو ديديش اينارو بهش بگو!

Posted by Xiba at August 5, 2006 2:59 PM

سلام
شعرتان مثل هميشه عالي..
از شعر بگذريم انگار بعضي از آدمها خودشان بلد نيستند فكر كنند و جهان بيني خودشان را داشته باشند. منتظرند از دهان يكي چيزي در بيايد زود بقاپند و با دهانهاي گشادشان تكرار كنند.و به جا و نا به جا افكار و نظرات ديگران را تحويل اين و آن بدهند البته حق هم دارند چون با اينهمه وقت كه صرف پيدا كردن شماره تلفن خانم هاي مطلقه و دوشيزه و متاهل مي كنند وقتي براي انديشيدن هم مگر ميماند؟ براي اينكه ارتباط گفته هاي من با كامنتهاي وبلاگتان را بيابيد سري به وبلاگم بزنيد. سپاسگزارم

Posted by غزاله حسين زاده at August 5, 2006 2:42 PM

دلم تنگ شده بود برايتان . نشسته ام اين جا خيره به مونيتور و تمام شعرهايتان را مي خوانم . ياد حسينا مي افتم در سال بلوا و فريدون سه پسر داشت و پيكر فرهاد و... دلم تنگ شده برايتان ! كتاب جديد ميخواهم استاد ... اما باز هم به خودم ميگويم چه خوب شد استاد يك پنچره مجازي باز كرده به خانه اش و من چه خوشبختم كه ميتوانم در اوج دلتنگي ام شعري بخوانم يا خطي و از دغدغه هايم اسان رها شوم...
اين بيان لطيف احساس گاهي وقتها آنقدر عميق در جان آدم ريشه مي دواند كه از خود بيخود ميشوي . شما سحر كرده اي در كلام!

Posted by maryam at August 5, 2006 9:37 AM

حالا ديگه فقط با عاشقي كردن زنده ام

Posted by نوشا at August 5, 2006 7:10 AM

آقاي معروفي
گاهي كه سياسي مي شوي لجمان مي گيرد . ناراحت مي شويم كه اسم نويسنده اي به نام معروفي را زير بيانيه اي حزبي مي بينيم .
گاهي مي خواهيم فرياد بزني . فقط براي انسان كه مي ميرد . اين چيز زيادي است ؟ آقاي معروفي انساني همين چند روز پيش مرد كه هنوز جنازه اش گرم است . هنوز خاك با او بيگانه است .انساني كه مي توانست عباس معروفي نام داشته باشد . اين از خوش اقبالي ماست كه شكنجه گران عصر شما كم تجربه تر بوده اند ؟
آقاي معروفي نكند اكبر محمدي از شما نبوده است ؟ من آرزو داشتم كه اكبر محمدي زنده بود و از شعر عاشقانه شما لذت مي برد . ولي او حالا زنده نيست و باور كنيد كسي از زندگان از شعر عاشقانه و ناب شما لذت نمي برد .

Posted by آرش at August 4, 2006 8:34 PM

...آينه اي نمي خواهم ..همه جا ترا ميبينم..

Posted by babak farsi at August 4, 2006 8:33 PM

خواستم يه پست جديد بزارم . ديدم وقتي تو به اين قشنگي نوشتي باسي جان من چي دارم بگم ؟ يه آينه گذاشتم جلو شعرت . يه آينه كوچولو .

Posted by bahar bi narenj at August 4, 2006 12:11 PM

دیدی که باز چشم گذاشتی و خبری از تو نیست ؟

Posted by sheida mohamadi at August 4, 2006 7:07 AM

دوباره عاشق عشقم شدم :)

Posted by kati at August 3, 2006 11:58 PM

اجتماع اینترنتی وبلاگ نویسان در حمایت از مردم لبنان و فلسطین. [گل]

Posted by raha at August 3, 2006 9:57 PM

انگشتام داره رو كيبورد مي رقصه ! خودم دارم ميرقصم . روحم داره مي رقصه ..... باسي اين همه شعر اين همه شور اين همه ناز اين همه .. واي واي واي باسي خوش به حال بانو خوش به حال بانو

Posted by bahar bi narenj at August 3, 2006 9:41 PM

عاشقانه هایِ شما دل از آدم می برد!
...

Posted by مخلوق at August 3, 2006 9:27 PM

جمهوري سكوت
سارتر 1944 پس از آزادي فرانسه
برگردان: مصطفي رحيمي

هيچگاه مانند دوران تسلط آلماني ها ما آزاد نبوده ايم. همه ي حقوق خود را از دست داده بوديم و بيش از همه حق سخن گفتن را. هر روز، رو در رو، به ما دشنام مي دادند، و ما مي بايستي خاموش باشيم. ما را گروه گروه كوچ مي دادند، كوچ به عنوان كارگر، به عنوان يهودي، به عنوان زنداني سياسي.
همه جا روي ديوارها، در روزنامه ها، روي پرده ي سينماها، ما با آن چهره ي نفرت انگيز و بي نوري روبرو مي شديم كه اشغالگران مي خواستند آن چهره را از ما به ما نشان دهند، به سبب اينها ما آزاد بوديم.
چون زهر نازيسم تا درون انديشه ي ما نفوذ كرده بود هر انديشه ي درستي فتحي بود. چون پليس بسيار نيرومندي در اين ماموريت بود كه ما را مجبور به سكوت كند، هر سخني مانند اعلام نظريه اي، گران بهاء بود. چون پيوسته در تعقيب ما بودند، هريك از حركات آني ما هم سنگ التزامي و تعهدي بود. چگونگي مبارزه ي ما كه سخت و وخيم بود، ما را در وضعي قرار مي داد كه لازم بود آن موقعيت گسسته و تحمل ناپذيري را كه «وضع بشري» مي نامند، بي نقاب و بي پيرايه، زنده كنيم.
ما تبعيد و اسارت و به خصوص مرگ را، كه در دوران خوشبختي ماهرانه پرده پوشي مي شود، موضوع دائمي انديشه ي خود ساخته بوديم. ما آموختيم كه اين امور نه حوادث قابل احترازند و نه تهديدهاي جاوداني. بلكه اموري هستند كه از خارج تحميل مي شوند: مي بايستي در اين ها طالع خود، سرنوشت خود را و منبع عميق واقعيت انساني خود را ببينيم. مي بايستي در هر آن، قلمرو وسيع آن ها مفهوم اين جمله ي ساده را زنده بداريم كه:«بشر فاني است».
راهي كه هر كس براي خود بر مي گزيد صادقانه و بي غش بود، زيرا انتخابي بود دربرابر مرگ. زيرا ممكن بود هميشه راه انتخاب شده بدين صورت توجيه شود كه:
مرگ بر .... شرف دارد».
من در اينجا از تمام فرانسوياني سخن مي گويم كه چهارسال در تمام لحظه هاي روز و شب مي گفتند:« نه ».
سنگدلي دشمن، ما را تا انتهاي امكان خود، سوق مي داد. يعني ما را مجبور مي كرد كه هميشه پرسش هايي را از خود بكنيم كه در زمان صلح مطرح نمي شود. با دلهره از خود مي پرسيديم:« اگر شكنجه ام كنند، تاب مي آورم؟»
بدينگونه مسئله ي آزادي مطرح بود، و ما در مرز عميق ترين معرفتي بوديم كه ممكن است بشر از خود داشته باشد. زيرا راز هستي فرد، عقده ي اديپ يا عقده ي حقارت نيست، بلكه درست حد آزادي اوست. قدرت مقاومت اوست در برابر شكنجه و مرگ.
كيفيت مبارزه براي كساني كه فعاليت پنهاني داشتند تجربه ي تازه اي اندوخت. اينان چون سربازان در روز روشن نمي جنگيدند، بلكه در تنهايي مورد تعقيب بودند و در تنهايي بازداشت مي شدند. اينان در قطع رابطه از همه جا، در شديدترين صور تنهايي، در برابر شكنجه مقاومت مي ورزيدند. تنها و برهنه در برابر جلادان قرار داشتند(جلادانِ صورت تراشيده، جلادان خوب خورده و خوب آرميده، جلادان ظاهر آراسته كه با پستي و رذالت مسخرگي مي كردند. جلاداني كه وجدان آرام و قدرت اجتماعي بي حسابشان، اين شبهه را به وجود مي آورد كه ظاهراً حق با آنان است.) با وجود اين در عميق ترين مهالك چنين تنهايي مخوفي، اينان از ديگران، از همه ي ديگران، از همه ي دوستان نهضت مقاومت دفاع مي كردند. تنها يك اشاره كافي بود تا ده يا صد نفر بازداشت شوند. آيا اين مسئوليت كامل، در تنهايي كامل ، تجلي آزادي ما نيست؟
اين وانهادگي، اين تنهايي، اين خطر بزرگ براي همه وجود داشت. براي سران و براي افراد. براي كساني كه پيامي با خود داشتند كه از مفهومش بي خبر بودند. و همچنين براي كساني كه در مورد مقاومت بطور كلي تصميم مي گرفتند. براي همه مجازاتي يكسان بود: حبس، تبعيد، اعدام.
هيچ سپاهي در جهان نيست كه در آن براي سرباز و براي سردار خطر مساوي وجود داشته باشد. بدين سبب دوره ي نهضت مقاومت نمونه ي كامل دموكراسي حقيقي بود: براي سربازان و سرداران يك خطر وجود داشت و يك مسئوليت، و يك آزادي مطلق در حفظ نظم.
بدينگونه بود كه در ظلمت و خون، نيرومند ترين جمهوري ها به وجود آمد. هر يك از افراد اين جمهوري مي دانست كه به عموم مردم مديون است. و جز به خويشتن به هر كسي نمي تواند اميدوار باشد. هر يك از اين افراد در شديدترين صور تنهايي و قطع اميد از غير، رسالت تاريخي خود را تحقق مي بخشيد. هر يك از اين افراد تصميم گرفته بود كه ناگزير خودش باشد و با انتخاب خود در آزادي خودآزادي همگان را انتخاب كند. و نيز مي بايست اين جمهوري بي منشور و بي سپاه و بي پليس را هر فرد فرانسوي در برابر نازيسم،در هر لحظه از زمان، فتح كند و تائيد كند.
اكنون ما دربرابر جمهوري ديگري قرار داريم: آيا نمي توان آرزومند بود كه اين جمهوري تازه در روز روشن، فضايل خشن جمهوري سكوت و جمهوري شب را همچنان حفظ كند؟

Posted by حميدرضا سليماني at August 3, 2006 12:05 PM

قلب اشك ريخت!...
- استاد ديدي؟

قلب خنديد!...
- استاد شنيدي؟

قلب شكست!...
- استاد مرهمي؟

(نشايد)

Posted by سروش رهگذر at August 3, 2006 11:33 AM

سلام : چشممون روشن. شعر جديد به به. شما كه ما رو با اين شعرهاتون عاشق كرديد و بس. دلم خيلي خيلي براي شعرهاتون تنگ شده بود. صبح بدي رو شروع كرده بودم. اين شعر حال و هوام رو عوض كرد.
كاش مي اومديد وبلاگ من رو هم مي خونديد و كمي راهنماييم مي كرديد. هر جا كه هستيد سلامت و پاينده باشيد.

Posted by پديده at August 3, 2006 11:33 AM

(جنگل آينه ها به هم درشكست و
رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند
و شاعران به تبار شهيدان پيوستند)...

ديگر از اين تبار لعنتي خسته ايم عباس
بنشينيم پشت آغل تحرير و ناگاه بريزند و كت بسته ببرندمان مثل بز پشم مان را بچينند و خون مان را لاي دندانه هاي آسياب دستگاه خويش بريزند .
سال هاست كه در اين سرزمين تحقير هر روز پيش از سپيده زاده مي شود.
تحقير و تهمت و توبيخ و بي حرمتي را مگر چقدر مي توان تاب آورد؟
ده سال قبل در يكي از سفرهاي استاني عاليجناب سرخ پوش ما شاعران بينواي شهر را مثل گله دوره كردند و راندند به حياط پاسگاه و چشم بسته بستند به ميله هاي پنجره بدون هيچ توضيحي در مورد اتهام
با بلند شدن هليكوپترها ما نيز به بيرون رانده شديم عاليجناب آمده بود جهت افتتاح سد
عاليجناب استاد كاري بزرگ بود در سد سازي
سد بر رودخانه هاي خروشان ميهنم
سد بر مسير كرامت انسان و
سد بر امواج كف آلود كلمات
سالها مي گذرد از آن روز و
في الجمله هم اوست كه مي آيد و مي رود و تنها جامه دگر مي شود

ديگر از اين تبار لعنتي خسته ام عباس
نگاه پدر را تاب آوردم
سرزنشش را
كتاب سوزاني اش را
گريه هاي مادر را تاب آوردم
دعاهايش را
نگراني اش را
و با كلمات بر پياده روهاي نازي آباد خوابيدم
عملگي كردم و چندرغاز دستمزدم را تا كتابفروشي هاي انقلاب دويدم
عاشق شدم
سه تارم را برداشتم و از دركه تهران را به رگبار نت گرفتم
شانه به شانه ي عشق
از شاعران گفتم
از مسيح كه آخرين جامه به ديگري بخشيد
از صلح و اينكه اگر به كشتنم دست برآورند به كشتن شان دست برنياورم چرا كه از خداوندگار جهانيان مي ترسم

ديگر از اين تبار لعنتي خسته ام عباس
در سرماي صفر درجه تبريز
بدون پول و گرسنه رهايم كردند
تا صبح با سپيدارهاي برهنه لرزيدم – هنوز سرماي آن شب سفيد در استخوان هام سوز مي زند -

روزي چهار پاكت سيگار تير جگر را مي سوزاند عباس
عشق دل داد به چيزي كه دل نداشت
رفت سر خيابان و
حرمت فروخت
تا سربلندانه مرسدس سوار شود
من ماندم كنار يك ديوار
با يك سه تار
يك لحظه آرزو كردم :
اي كاش
به جاي اين سه تار
تفنگي تكيه داده بود بر ديوار

اما براي به تير بستن ٍ چه كس؟؟؟

Posted by سعيد دارايي at August 2, 2006 11:30 PM

واي!
عاشق اين شعر ها شدم.
خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم. (:

يا علي

Posted by mahdie at August 2, 2006 9:57 PM

سلام
من حیفم میاد بعد از اون نوشته های زیبات همچین شعرهایی می نویسی
چرا از شعر نوشتن دست بر نمیداری؟
اینارو میگم چون خیلی دوست دارم
بای

Posted by k نیما at August 2, 2006 4:12 PM

ببخش كه اين شعر را پاي نوشته شما مي گذارم:

هوا سرده
برگاي درختا زرده
چه پردرده دلي غمگين
كه در اين سينه مي گرده

آه و ناله س
نغمه نيس ترانه هامون
همه مرگه همه درده
خوشي نيس تو خونه هامون

هوا سرده
خيلي سرده
يه لباس گرم نداريم
واسه گرم كردن دستا
آتيش و هيمه نداريم

همه چيز شده مصيبت
مصيبت پشت مصيبت

آرزو هامون سرابه
خونه مونم كه خرابه
هر چي نقشه مي كشيم ما
انگاري نقشِ بر آبه

چي مي گم من
تو مي دوني؟
مي نويسم
تو مي خوني؟

دردمو
كشيده اي تو؟
زجرمو
چشيده اي تو؟

چه بي تابي
چه بي تابم
براي ديدن خورشيد
براي ديدن زلفاش
از پشت ابراي ترديد

خسته ام ديگه از سرما
ازدردهاي طاقت فرسا
مونده ام در حسرتي
آه
حسرت يه تيكه گرما

حميدرضا سليماني

Posted by حميدرضا سليماني at August 2, 2006 3:08 PM

استاد گرامی!
همیشه با شما بودن لذت بخش بوده برای من. با شما بوده ام کنار شورابیل, چشم دوخته بوده ام توی چشم های آیدین....و حالا...حالا توی این ظهر گرم تهران شما حضور دارید در کنار ما, از طریق عین القضات, از طریق عشق.
ممنون استاد گرامی؛ معروفی ِ عزیز

Posted by ا.ا at August 2, 2006 12:40 PM

يادم باشد...
...

Posted by mahsa at August 2, 2006 11:24 AM

سین / جیم
... و ... یادداشت
و
سلام

Posted by سین / جیم ... و ... یادداشت at August 2, 2006 10:58 AM

می دانید اشعارتون به آدم یادآوری می کنن که عشق زیبا هم می تواند باشد. ممنون

Posted by ماندانا at August 2, 2006 10:45 AM

نميدانم چرا وقتي خواندم به ياد اين جمله از جبران افتادم: زيبايي بزرگ شيفته ام ميسازد، اما زيبايي بزرگتر آزادم مي كند، حتي از خودش.
و اين تكه رو هم خيلي دوست دارم:

هرگز اين همه نور از قلبم عبور نكرده بود
هرگز اين همه روشني در قلبم ندويده بود!
يادم باشد
در آينه
رفتنت را نگاه كنم
كه مي آيي...

دلت بهاري

Posted by بهار هاشمي at August 2, 2006 9:55 AM


مي زنم حرفم را
مي زني حرفت را
مي رنجند حروف
از من
تو
ما
از هم

نه
حرفي نزن
تو
حرف نداري
اگر
حرفي برايت در نياورند

به حرف آمدي و به سكوت رفتي !

- شعر از : محسن عظيمي -

دارد هي عاشقي مي كند و من او را تماشا هم نمي شود بكنم ازدور ... گميده خودش را از من .... تنهاييده مرا ....
و حالا ، حالا كه نيست .... هر گز اين همه نور از من نعبوريده بود .....
تكليفم اين همه روشن نشده بود كه حالا ....
و قلم من اين همه راه را تا تو و تمام حس و حال هاي شعر و شاعري و دوري و نزديكي ندويده بود كه حالا ......
بيشتر از هر روز ..... بيشتر از هر بار به چيزي ناب و دهن پر كن نياز دارم ........
به حرف هاي تازه ترتر و دهن پر كني كه لاي دندان هايم را بگيرد و زبانم نتواند تكان بخورد و بچرخد و .... شايد آرام بگيرم ....
من شعرهايت را بسيار بسيار تر زا چيزي كه استاد بنام ام ات دوست دارم ...............
و به شان هي مي نزديكانم خودم را ..... كه در من ادامه يابند ... تكرار شوند و مرا سرپا نگه دارند و ..........
خوبي ............. خيلي خوب .............
و همه اش اين بلا را بر سر من هنر آورده ..... حس ........ شعر .......... و دنياي بزرگ درونم كه در من جا نمي گيرد ..........
مي خواهم باشي براي من ........... كه كم كم كنديده مي شوم از اين خاك ........... كمكم كن !

Posted by فاطمه و at August 2, 2006 9:09 AM

هرگز اينهمه روشني
در قلم من ندويده بود.

Posted by حبیب سلیمی نژاد at August 2, 2006 7:48 AM

استاد عزيزم سلام.
بعد از مدتها چشممون به شعراتون روشن شد و چه كرديد با دل من. حالا ديگه ميدونم آدم فقط اگه عاشق باشه ميتونه طوري بنويسه كه دل خواننده رو هم از عظمت عشقش بلرزونه.

Posted by شهرزاد at August 2, 2006 7:28 AM

شعرهايتان را دوست دارم . لحن صميمي اش را . آفتابي ِ نگاهش را . تلخ نيست مثل من ... مثل اينروزهاي كُشنده . يادمان ميرود آدمها هم را ميدرند ... يادمان ميرود تكه پاره هاي بچه هاي لبنان را ... يادمان ميرود يك مرد توي زندان مُرد . يادمان ميرود همه چيزرا جز عاشقي ... آقا ! اينهمه را به طعنه نميگويم . وقتي همه جا دراندن است / كُشتن است / غارتگريست / ناسزاهاي وقيح ناخوشايند است / اينجا فقط آرامشي عاشقانه و نوستالژيك است و سكوت... آرامم ميكند شعرهايتان . شعرهايتان را دوست دارم اما نميدانم چرا وقتي از ملحفه ي سپيد مي نويسي،من جلوي چشمم خونهاي شتگ زده ي ناگهاني رژه ميروند و ملحفه هات را خونين ميبينم . حتي وقتي از آينه ميگويي ، صفحه هاي تلويزيون به چشمم رژه ميرود كه هي تند تند بچه هاي لهيده ي لبناني را نشانم ميدهد... وقتي از تماشا ميگويي آقا ! به نگاهم زخم مينشيند / پينه مينشيند / ترس مي نشيند / همسايه مي نشيند كه هي دوست دارد سرك بزند به زندگي حقير كوچكم / دوست مي نشيند كه دوست دارد لگد كند برشانه ام تا بالا برود / آقا ! سخت است ميان اينهمه زشتي تعبيرهاي قشنگت را همان ببينم كه ميخواهي . چشمهايم را ميبندم تا بيشتر عاشقانگيت را باور كنم .

Posted by رويابيژني at August 2, 2006 6:58 AM

«هرگز این همه نور از قلبم عبور نکرده بود هرگز این همه روشنی در قلم من ندویده بود» این جملات بسیار زیبایند شاید اگر وقت دیگری بود شاید اگر آن رئیس جمهور مسخره کشور ما با پذیرش قطعنامه مخالفت نکرده بود شاید اگر این همه مردم به خاطر سودجویی و قدرت طلبی عده ای کشته نمی شدند و شاید اگر اکبر محمدی هایی نبودند تا در زندان کشته شوند، آن وقت از قلب من هم این همه نور عبور نکرده بود.... حقیقتا بگویم از نویسنده محبوبم با آن قلم شیوایش انتظار دارم که در این شرایط نابسامان چیزی هم در مورد وقایع جهان بنویسد. البته خواندن شعر با این همه احساس به دور از این وقایع سیاه خیلی هم بد نیست، اما فقط اگر وقت دیگری بود ....

Posted by LABKHAND at August 2, 2006 6:04 AM

"هرگز اينهمه نور
از قلبم عبور نکرده بود
هرگز اينهمه روشنی
در قلم من ندويده بود!
يادم باشد
در آينه
رفتنت را نگاه کنم
که می‌آيی.".
عباس جان سلام و صبح به خیر.
"آینه"یکی از زیبایرین اشعار ناب عاشقانه ات در این سحر، جان تازه ای به من بخشید. قلم و جانت از نور و روشنایی هرگز خالی مباد.
آینه ای روبروی آینه ات میگذارم تا بن بستهای خیالمان، از یکدیگر عبور کنند.
دلتنگ که هستم به دنیال چشمان تو میگردم
نگاهم مدام بر سطح آینه لیز میخورد.
دلتنگ که هستم آه میکشم
آینه را بخار میگیرد وچشمانم تار میبینند.
دلتنگ که میشوم میگریم
قطره اشگی میچکد
چشمانم در آینه شفاف میگردند
و لبخند تو را میبینند.
عاشق و سرافراز بمانی شاعر سرزمبن دلها.
سعید از برلین.


Posted by سعید at August 2, 2006 5:39 AM
Post a comment









Remember personal info?