Comments: داستان‌نويسی - 1

سلام

Posted by NIMA at August 30, 2008 8:08 PM

آااااخ كه چقدر شاكر روزگار ميشوم كه اگر اين كلايهاي داستان نويسي تان در بلاگتان نوشته هم ش.د./استاد آنقدر دوستان دارم كه نگفتنش راحت تر است./

Posted by majid at September 27, 2006 12:41 AM

با سلام
شما را به خواندن داستان کوتاه منتشر شده در سایت ابوذران با عنوان " بند کفشتان باز است آقا ... " دعوت می کنیم.
با تشکر
ابوذران
http://aboozaran.com

Posted by ابوذران at September 21, 2006 8:01 AM

من از تو شعري مي نويسم و تو از من خاطره اي مي كشي ...

Posted by شمع آجین at September 20, 2006 11:54 PM

پاسخ به يك ضرورت غير قابل چشم پوشي بسيار ستودني است . اميدوارم كه درس ها و انديشه هايت را بشتر از اين ها در اختيار هموطنان تشنه و مشتاقت قرار دهي .

Posted by رضا آشفته at September 18, 2006 4:28 PM

شايد هرگز نبينمت ويا هرگز نشناسمت ولي خوب مي دونم به عشقت رسيدي كاري رو داري كه دوستش داري و مجبور نيستي چيزي رو دوست داشته باشي كه مجبوري و به اجبار از كاري فرار كني كه دوستش داري مي دونم براي تو من يه احمقم اشكالي نداره من ايميل برات مي زارم هيچوقت دوست ندارم جواب تو سايت خودت بنويسي اگه قابل بودم به ايميلم بفرست اگه نه فراموشم كن مثل همه مثل خودم خيلي وقت خودم فراموش كردم مي خواهم زندگي كنم اينم نمي تونم بايد برم بازهم دير شد مثل هميشه باز هم دير رسيدم و بازهم دير خسته شدي
خداحافظ


Posted by at September 18, 2006 3:47 PM

سلام
وقتي همه چيز رو فراموش كردم خواستم راحت بشم هيچ وقت نبودم اما هميشه دوست داشتم كه باشم و خواستم باشم وقتي كه نمي شناختمش راحت بودم حالا كه شناختمش ديگه نمي تونم خيلي سخت ولي بايد بفهمم كه من توي اين كار به هيجا نمي رسم آره همه راست مي گن ولي هيچكي از قلب آدم خبر نداره خيلي سخت وقتي يه فيلم مي بينم يا يه داستان خوب مي خونم دوباره شروع مي شه عشقي كه يادش هم برام هم سخت هم زيبا است

Posted by azez at September 18, 2006 3:41 PM

استاد عزيز كجائيد؟ 9 روز گذشت. منتظريم. يادتون نره.

Posted by شهرزاد شهرياري at September 18, 2006 1:32 PM

سلام. مثل سوجی شده ام. حتما باید داستان نوشت؟ حتما باید جدی بود؟ حتما باید به همه گفت که تو اون قلبی که با پررویی تموم هی داره می زنه چی می گذره؟ حتما باید با خود رو راست بود؟ حتما باید دردها رو به تصویر کشید؟ مگه من چند سال زنده ام؟ من فقط می خندم. یا لا اقل اداش رو در میارم. خسته تر از اونم که واقعی رفتار کنم. واقعیت خیلی تلخه. من تحمل بازگو کردنش رو ندارم. واقعیت خیلی بی رحمه. من تاب شلاقهاش رو نمیارم. واقعیت رو پشت درها نگه میدارم و در رو قفل می کنم که یه وقت نیاد. که یه وقت اتاقم بوی اونو نگیره. مگه چه ارزشی داره؟ مگه من چقدر قراره زندگی کنم که هی بخوام واسه اینو اون توضیح بدم که چقدر دلم گندیده. خدا داده ادوکلن. پول هم که دارم در میارم. بعدش هم می میرم و تمام تنم می گنده.و تموم اون واقعیت های مسخره باید یه فکری به حال خودشون بکنن و برن یه آدم دیگه رو پیدا کنن که رو سرش آوار بشن.خوش به حال شما که با زندگی و عشقتون این همه قشنگ کنار اومدین و با حقیقت مشکلی ندارین. این اتفاق در مورد آدم ها هر چند نسل یک بار می افته؟

Posted by ننه غلام at September 18, 2006 11:45 AM

هر وقت دلم براي تهران تنك ميشه به اينجا سر ميزنم و هروقت به اينجا سر ميزنم دلم براي ايران تنگ! كلاس داستا ن نويسي تون منو برد به روزهاي داستان خواني در كارنامه .
كاش هنوز هم ميتونستم مثل اون روزا بنويسم! محمد محمد علي مي گفت خوب مي نويسم حتي اگه معلوم نيست شعرن يا داستان! وقتي از ايران رفتم شنيدم يكي از كارامو تو كارنامه چاب كرده! ولي باورم نمي شد بعد از سه سال زندگي وسط يه زبون ديگه براي نوشتن دو كلمه فقط براي درد دل ا ين همه توي سرم دنبال كلمه بگردم و ... يعني واقعا چرا اينطوري شدم؟

Posted by at September 18, 2006 9:39 AM

من يك سوال پرسيدم اما فكر كنم كه به خاطر زياده گوييم متوجه نشديد كه سواله . متشكر ميشم اگه راهنماييم كنين .

Posted by ماهی سیاه کوچولو at September 17, 2006 11:27 PM

معروفی عزیز.
ازبانو
از بوی سیب ...
خبری نیست؟

Posted by دریاباری at September 17, 2006 9:02 PM

اگر احساس من
يك دسته گل ميبود
برايت هديه ميكردم
اگر يك قطره اشكي بود
همه عمرم برايت گريه ميكردم...

Posted by fereshta at September 17, 2006 4:08 PM

سلام. حرفهای نبوی در مورد هودر را اينجا نگاه کنيد
http://blogcritics.weblogs.us/archives/17

Posted by erinther at September 16, 2006 10:19 PM

سلام و ممنونم
:)

Posted by narges at September 16, 2006 12:00 PM

سلام
اين مطلب خيلي به كارم اومد چون الان توي شرايط بدي با يكي از نوشته هام هستم . من مي خواستم با اين نوشته توي مسابقه شركت كنم اما چند روزي كه از نوشتن ادامه اش باز ماندم اون هم به اين دليل كه چيزي كه تا الان نوشتم اون جور كه بايد رضايتم رو جلب نمي كنه . حالا واقعا دو دل موندم كه ادامه اش رو بنويسم يا برگردم و از اول باز نويسيش كنم ؟ تا پايان مهر بيشتر وقت ندارم . به نظر شما چي كار كنم؟ اين ترديد قدم هامو شل كرده

Posted by ماهی سیاه کوچولو at September 16, 2006 10:21 AM

سلام[قلب]منتظر حضورتان در وبلاگم![گل]

Posted by سرور at September 15, 2006 12:33 PM

سلام[قلب]منتظر حضورتان در وبلاگم![گل]

Posted by سرور at September 15, 2006 12:32 PM

سلام
دو روزه که تصميم گرفتم يه جور ديگه بنويسم و بکشم ، مثل صدا زدن آرومِ كسي براي بيداري از خواب ، مثل همين كاريكاتوري كه تو كاغذهاي چركنويس سالهاي دورم پيدا كردم....

Posted by علي صالحي at September 15, 2006 12:08 PM

شنیدن صدای شما و موزیک این خواننده جوان روسی از طریق شهر شیشه ایی سایت و وبلاگ تا چند روز پیش چیزی بود شبیه خواب و رویا...خوشحالم که دیگر فرکانس وموج رادیو به کمک آمدند٬حالا بهترم.
جعبه ی رنگی آواز و موزیک من هم هنوز خوشرنگ است :)
سلام.

Posted by narges at September 14, 2006 7:44 PM

سلام عزيز...
" مي توانم سرم را بر شانه هاي شما بگذارم و..."

دلم مي خواد با سرعتِ 125 برم تو دل ِ ديوار

اينو موتوسيكلتم نگفت
خودم گفتم!

Posted by سعید دارایی at September 14, 2006 7:23 PM

خيلي دلم گرفته بود
با خط به خط بعضي حرفاتون، شعراتون گريه كردم
حس مي كنم يكي هست كه ميتونه اون كسي باشه كه حسمو درك كنه
حتي اگه هيچوقت نتونم باهاش حرف بزنم ، مهم اينه كه يكي هست كه ...

Posted by Elham at September 14, 2006 12:24 PM

سلام. من همون سحر پست قبلي ام.راستش امروز كه اومدم و ديدم پيغامم هست خوشحال شدم. اخه همه دوست دارند نويسنده ي محبوبش حداقلش پيغامهاش رو بخونه. پس ممنونم.
اومده بودم بازم يه شعر بخونم و عاشقتر بشم ولي اين متن خودش خيلي خوب بود. مختصر و مفيد براي مني كه تازه مي خوام تاتي تاتي راه بيفتم و برم بشينم پشت ميز تحرير و خدارا چه ديد شايد قلم دستم گرفتن رو بلد بودم. يكي دوسالي مي شود كه تمرين نوشتم مي كنم. يك بارم براتون دوتا از مثلا داستان هام رو فرستادم .و بي جواب ماند. البته دوست دارم فكر كنم كه داستانهام بهتون نرسيده وگرنه...
. واااي الان مي گيد اين دختره چه پرو است پيغامش رو خوندم حالا مي خواد داستانهاي چرتش رو بهم قالب كنه بخونم.
نه نه ديگه دلخوش همينم كه بيام اينجا از مطالب مفيدتون استفاده كنم و پيغام بزرام و شما هم اگه دلتون خواست بخونيد.
فعلا. مي رم .راستي بعد مي يام در مورد اسم كه نوشتم ستاره سياه و پسرك توضيح مي دم. شاد باشيد

Posted by ستاره ی سیاه و پسرک at September 14, 2006 10:21 AM

نوشتن شايد دليليست بر بودن ...شما هم اگر نمي نوشتيد اين همه قلبهاي نزديك به خود را هرگز نميافتيد
نوشتن اما كافي نيست ...نوشته را بايد بو كرد بايد چشيد بايد فهميد بايد زندگي كرد ...

Posted by راکی at September 14, 2006 1:05 AM

سلام ......
نوشته جالبي بود ..... به ويژه بخش آخر مقاله ...... به شخصه استفاده كردم و اميدوارم ساير دوستان هم چيزي آموخته باشند .

Posted by erfan at September 13, 2006 6:18 PM

رادیو سلاچنگ نخستین رادیوی 24 ساعته ی هنر و ادبیات پیشرو ی ایران هم اکنون پخش برنامه های مداوم خود را آغاز کرده است .
www.radio.irpoet.com
میهمان این رادیو باشید

Posted by میثاق بنی مهد at September 13, 2006 4:07 PM

سلام و درود
گفتار های زیبایتان را خواندم همانطور که تولستوی گفته یک نویسنده باید گوشت و استخوانش با قلم عجین شود تا بتواند بنگارد وتوانست کتاب عظیم جنگ و صلح را بنویسد
پاینده باشید نگاهی گذرا نیز به شعرهایم بیندازید ممنونم

Posted by مژده at September 13, 2006 6:54 AM

سلام استاد .
آدرس جديد وبلاگم :
http://manajavid.blogfa.com

Posted by مانا at September 13, 2006 6:14 AM

نويسنده: محمد باقر حاجیانی چهارشنبه 22 شهريور1385 ساعت: 0:17با تاسف کاری پیش نمی رود. نه از تعطیلی و نه از سوتی حدودا غیر حرفه ای شرقی ها
من هم با یک ((نامرثیه)) برای شرق به روزم.
این روزها صبح را با چه شروع کنیم؟
با کیهان و حرف های مصباح؟
به قول یک دوست بند تنبانهایمان را باید بچسبیم!!! اوضاع بدریخت است.

Posted by at September 12, 2006 10:52 PM

سلام وعرض ارادت.
فشرده وعميق ... دو شاخصه اي شعر ونثر آقاي معروفي .

Posted by daryabari at September 12, 2006 6:25 PM

چقدر آدم خوشخال می شود وقتي كه مي بيند مي تواند نوشتن را از نويسنده سمفوني مردگان و فريدون سه پسر داشت بياموزد.مخصوصا وقتي مي داند نسل ما لا اقل تا وقتي پايش را از اينجا بيرون نگذاشته باشد چشمش به شما نمي تواند بيفتد و بهره بيشتري ببرد. وقتي كه مي ترسد براي نسل بعدي بشويد مثل هوشنگ گلشيري براي ما.كه صبح تا شب آرزو كنيم كاش بوديم تا گلي بچينيم از باغش.
از وقتي كه مي گذاريد براي ما ممنون.

Posted by مریم at September 12, 2006 6:13 PM

خیلی برام جالب که بدونم نظرتون راجع به صادق هدایت چیه؟؟
اگه جواببمو بدید ممنونتوون میشم............

خانم سلرای عزيز،
تا چند روز آينده در همين صفحه مقاله ای درباره ی صادق هدايت خواهم داشت. اين مقاله در اصل مؤخره ای است بر بوف کور هدايت از انتشارات سورکامپ آلمان.
عباس معروفی

Posted by سارا at September 12, 2006 1:34 PM

آقاي معروفي عزيز

سلام
خوش‌حالم كه فرصتي دست داد تا از برنامه‌های "داستان‌نويسي" شما استفاده ‌كنم
وقتي‌ كه شما براي امثال من مي‌گذاريد بي‌نهايت با ارزش است.
قبلاً مي‌خواستم از شما در مورد كتاب‌هاي مورد علاقه‌تان بپرسم كه فرصت نشد.
خوشبختانه شما در پست "داستان‌نويسی 1" تعدادي از كتاب‌هاي مورد توجه‌تان را معرفي كرده‌ايد .
حال با توجه به اين‌كه از هر اثرمعروف ترجمه‌هاي گوناگون در بازار كتاب وجود دارد وباعنايت به اين‌كه ترجمه‌ي خوب يك اثر در فهم آن موثر است. مي‌خواهم از شما خواهش كنم در صورت امكان، منابع دسترسي به كتاب‌هاي ياد شده را نيز مشخص كنيد. (‌مترجم و انتشارات) و يا در خصوص نحوه انتخاب يك ترجمه‌ي خوب (بصورت كلي) راهنمايي‌كنيد.

Posted by حميدرضا سليماني at September 11, 2006 4:13 PM

ٍٍٍٍٍٍSALAM
KHOOOOOOOOOOOOOOBI
VAIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII
CHE VEBLAG NAZIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII

Posted by aRTEMIS at September 11, 2006 3:24 PM

من هنوز هم ديوانه ي آن سال بلواي تان هستم. آخرين نسل برتر...سمفوني .. و پيكر فرهاد ... كه مي توانست بعد آن همه سال آن زن را از جلد قلمدان زنده كند؟ جز باسي كوچك كه تسبيح پدربزرگ را توي چاه انداخت ..جز باسي كه مثل خواب همه جا بود ..مي ديد..شما چقدر بايد رنج ديده باشيد؟ رنج بينايي. چقدر خوب است كه وبلاگ داريد...چقدر خوب است كه صفحه ي كامنت تان باز است.. چقدر نويسنده ي خوبي هستيد...

خانم سيما رحيمی
سلام. ممنونم از همه ی لطف تون.
و ديگه چی بگم؟
با مهر و احترام
عباس معروفی

Posted by سیما رحیمی at September 11, 2006 2:17 PM

سلام, من يكي از دانشجوياني هستم كه در كانادا درس مي خوانند. خواستم بدانيد كه همسر من و همسر بسياري از دانشجويان ايراني مقيم كانادا با وجود گذشت يكسال كماكان موفق به دريافت ويزاي كانادا از سفارت كانادا درتهران نشده اند. طبق امارموجود تقريبا مورد موفقي درسال گذشته وجود نداشته است. وما كماكان مجبوريم شرايط سخت غربت و دوري ازخانواده را تحمل كنيم .درحاليكه بسياري ازاين دانشجويان چند سال ازدوران تحصيل دكترايشان باقي مانده است دولت كانادا ما را از بديهي ترين حقوق بشرمحروم كرده است . يك دانشجوي ايراني چگونه ميتواندمدت 5سال تحصيل دكترا رادورازهمسرش دركانادا اقامت داشته باشددرحاليكه دولت كانادا ( سفارت كانادا درتهران) به همسرش ويزاي ورود به كانادا را نميدهد. اين درحالي است كه اين 5سال اين دولت كانادا است كه به هرنحوممكن درطول تحصيل دكتراازدانشجويان استفاده ميكندوسود ميبرد. تنها چاره اي كه براي بسياري ازما باقي مانده است رهاكردن تحصيل وبازگشت به وطن است. تقاضا دارد تابه هرنحوممكن مسئله راhطلاع رساني كند شايد كه گشايشي دراين كاربه وجودايد. با تشكر

Posted by at September 11, 2006 11:34 AM

ممنون از نوشته هایتان در روزگاری که همه خود را داستان نویس و هنرمند می دانند و همه چیز به هم ریخته است و متاسفانه آسیبی که از اصولی نبودن کارها ناشی می شود فقط دامنگیر مردم است.

Posted by LABKHAND at September 11, 2006 9:41 AM

راست مي گوييد، اما نمي دانستم كه براي چيزي را جاودانه كردن، بايد مي نوشتيم.....

Posted by Reza at September 11, 2006 9:06 AM

سلام آقاي معروفي
من ترانه سرايي ميكنم چون نوعي از ادبياته كه كمتر وقت آدم رو ميگيره.ما آدماي عصر ماشين شايد خيلي علاقه داشته باشيم كه ديده ها و يافته هامونو از زندگي به روي كاغذ بياريم ولي توي اين سرعت سر سام آور و توي شتاب لحظه ها همه چيزو از دست ميديم.احساسمونو،وقتمون براي سفر به درون،معنويتي رو كه به نظر من براي نويسنده شدن لازمه و حتي توانمون رو براي به دست گرفتن قلم.وقتي براي مطالعه نيست و همه ي اينا خودشون احساس اندوه و غبن رو تو آدم زنده ميكنه و سد راهت ميشه واسه نوشتن.پس مجبوري كه گاه گداري به مدت كوتاه با قلم هم ساز شي و به آفرينش يه اثر كوتاه دل خوش كني كه براي كسي مثل من فعلا ترانه اس.اين مشكلو چه جور بايد حل كرد؟راستي اگه آخرين ترانه مو براتون اي ميل كنم مي خونيد؟نظر ميدين؟پايدار باشين.

Posted by نيما شوكتيان at September 11, 2006 7:11 AM

سلام.اقاي معروفي خيلي خوشحال شدم ديدم شما وبلاگ دارين. من انقدر از كتاب سمفوني مردگان شما خوشم امد كه اسم وبلاگم را سمفوني زندگان گذاشتم. اگه به اون سري بزنيد خوشحال ميشم.ادرس انhekmateshadan.blogfa.comاست.

Posted by at September 11, 2006 12:24 AM

چند تا از نوشته هایم را اگر بخوانید و یکی دو کلمه ای هم نظر بدهید ممنون می شوم!

Posted by میم ب at September 10, 2006 2:53 PM

دوست محترم نميخواسته بنويسد "مستفيض".

"مستفيد"صفت فاعلي از استفاده است.
از نظر خویش مستفیدم سازید يعني، از نظر خويش "بهره مندم" سازيد.

حالا اين كجاش غلط است ؟ چرا زورش ميكنيد ؟

مستفيض صفت فاعلي از استفاضه است. معاني اصليش شايع كردن، فاش كردن، احسان و بخشش كردن است. و البته معناي بهره مند كردن هم ميدهد.

حالا چرا راه دور برويم؟ خب همين مستفيد، با معناي نزديك فايده و سود و بهره هست ديگر !

" بدين حكايت كه شنيدم مستفيد گشتم و امثال مرا همه ي عمر اين نصيحت به كار آيد." ( گلستان سعدي)


Posted by يك دوست ديگر at September 10, 2006 2:28 PM

سلام دوست محترم !
بخش ششم وپایانی " حافظ اندیشه ورز عصیانگر " را که به ابعاد هنری شعر حافظ اختصاص یافته است ، می توانید در وب " سخن " بخوانید و از نظر
خویش مستفیدم سازید. با عرض حرمت

عليکی سلام دوست محترم
مستفيض را اينجوری بنويسند، و از همين واژه های معمولی و ساده انتخاب کنيد.

Posted by ح.ورسی at September 10, 2006 12:20 PM

جناب معروفي استفاده كردم. ممنونم. كاش بيشتر از تجربه هاي شخصي خود در داستان نويسي مثال بياوريد چونكه نقل از نويسندگان شناخته شده و معروف بخصوص كلاسيك ها بسيار تكرار شده است.
با سپاس

Posted by مهران at September 10, 2006 12:08 PM

ياد گرفتم...لذت بردم!

... خدا ((شما)) را از ما نگيرد/...

Posted by سروش رهگذر at September 10, 2006 9:57 AM

تا به حال شده بيايي خانه و ببيني خانه بوي كسي را ميدهد كه بي خبر آمده دستي به سر روي اتاقت كشيده پنجره ها را باز كرده و گلدانها را آب داده و بعد .... رفته ؟
با خودت مي گويي ؟ مادرم ؟ خواهرم ؟ و يا بگذار در روياي شيرينت باشم .... تو بودي كه آمدي و نور جا گذاشتي اينجا .

Posted by bahar bi narenj at September 10, 2006 7:35 AM

مرسی. خوب بود. اما خیلی خیلی موجز و اینترنتی. چی مشد اگه همه ما شما رو توی ایران داشتیم. اگه توی ایران بودید باز هم اینقدر براتون مهم بود که ما درگیر چی هستیم؟

Posted by پگاه at September 10, 2006 7:19 AM

سلام
آقاي معروفي! نمي دانم تا امروز چه كس يا كساني خواسته اند در ركاب ارزشمند شما شاگردي كنند ولي من ساده و صادق مي گويم :
براي به شما رسيدن در وجود خويش همه ي ديگر چيزها دارم جز مسيري كه مرا به بيراهه نبرد ... مي سازيم ؟!

Posted by موسا at September 9, 2006 11:56 PM

سلام استاد عزیز.
زیبا و مانا و پر مفهوم....ممنون.
و من هنوز دلم براي دلم مي سوزه..

Posted by nasim at September 9, 2006 10:28 PM

سلام .خوندم و استفاده کردم.راستی براتون میل زدم.

Posted by zeinab at September 9, 2006 8:37 PM

چه کار خوبی

Posted by Amelie at September 9, 2006 7:55 PM

رييس موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی (ره) در همايش «خواص؛ رسالت‌‏ها و مسووليت ها» در مشهد با بيان اينکه ولی فقيه به صورت عام از سوی امام معصوم (ع) نصب شده است، اظهار داشت: مردم به وسيله خبرگان منتخب خود، از ميان افراد محدودی که به عنوان عام توسط امام معصوم (ع) ××نصب×× شده‌‏اند، ولی فقيه را شناسايی و معرفی می‌‏کنند (خبرگزاری ایلنا). ظاهرا آیت الله مصباح بالاخره از این که خدا ولی فقیه را «««کشف»»» می کند اندکی کوتاه آمدند!!
خدای تو!

خدای خُل ِ خود
خدای من نیست
هیچوقت خدای من نبود
و هرگز خدای من نخواهد بود!


الهه ی
سجاده های رنگین
به ده انگشت خونی
سجاده های نقش شده
در تار و پود شیادی و ریا
سجاده های آلوده
به پیشانی شما،
آن خدای گم شده
در کرم های جهل جمجمه های پوسیده ی شما-
{«کاشف» شما ها را می گویم}
خدای من نیست
خدای من نیست
خدای من نیست
هیچوقت خدای من نبود
هیچوقت خدای من نبود
هیچوقت خدای من نبود
هرگز خدای من نخواهد بود
هرگز خدای من نخواهد بود
هرگز خدای من نخواهد بود...

این شیطان فرومایه را
با دستکش و انبردست
به چاه فاضلاب سپردم!

و به اندازه حقیر است
که در تلاطم
آب و لوله
به لقای
لیقه ی گنداب
جهل دیرینه تان
پیوند خورد:
و «کشف» و «نصبی» آگاهانه را
این بار آغاز کند...

Posted by آرش at September 9, 2006 7:11 PM

سلام جناب معروفی
خیلی ممنون از کلاس داستان نویسی آن لاين. می خواستم داستانی برای شما ای ميل کنم تا اگر ممکن است نظر شما را بر ان بدانم, متاسفانه آدرسی از شما پيدا نکردم. اگر اين امکان وجود دارد آدرس ای ميل تان را در اختیار من بگذاريد.
با تشکر فراوان

abbasmaroufi@gmx.de

Posted by پروانه ستاری at September 9, 2006 3:46 PM

سلام آقاي معروفي عزيز !
ممنون از لطفتان . استفاده كردم مانند هميشه .
تا بعد

Posted by صد سال تنهایی at September 9, 2006 3:44 PM

با سلام
به مقاله مفيد شما در سايت من و پالتاك لينك داديم
پيروز باشيد

Posted by من وپالتاك at September 9, 2006 2:40 PM

سلام آقاي معروفي !
بالاخره انتظار به پايان رسيد. واقعا خوشحال شدم . اما دوست عزيز مطلبي كه گذاشته ايد براي استفاده ي ديگران است پس چرا ديگر قابليت كپي آن را برداشته ايد. اين مطالب بايد پرينت گرفته شوند بعد مي توان خواند و يكي مثل من هم شايد پيدا شود كه بايگاني شان كند. اما متاسفانه كپي نمي شوند _ هر چند از يك نظر حق با شماست و دزدي هاي اينترنتي همه را كلافه كرده_ . اما يادم هست خودتان در پستي گفته بوديد سبك نوشتن نويسنده امضاي اوست . لطفا قابليت كپي مطالبتان را فعال كنيد و اگر كسي سبك نوشتن شما را نشناسد بگذاريد همان طور در دنياي خودش بماند.
تا بعد

سلام صد سال تنهايی عزيزم،
از آرشيو صفخه ی خودم کپی کنيد و پرينت بگيريد لطفاً، از طريق راديو زمانه هم می توانيد.
شاد می خواهم تان.
عباس معروفی

Posted by صد سال تنهایی at September 9, 2006 10:21 AM

سلام و بااجازه

كلاس داستان نو يسي؟!چه بي دريغ دست تمنامان فشردي.دريغ از اين راه دور.سپاس و سپاس و سپاس.

Posted by nima at September 9, 2006 1:27 AM

با پوزش .. متوجه منظور جمله ای که پس از ارسالِ پیامِ پیشین به نمایش درآمد، نشدم .. اگر منظور از تائید نویسنده، نویسنده ی کامنت است که من به این بهانه آدرس ایمیل ام را تصحیح می کنم .. اما اگر منظور، نویسنده وبلاگ است ، که اگر جمله کمی واضح تر نوشته شود، دیگر ذهن کامنت گذارانی مثل ِ من، به تحلیل نمی رود .. سپاس.

Posted by بابای عرفان at September 9, 2006 12:52 AM

درود بر شما .. همین الان به این خاطر به اینترنت آمده بودم تا طلبکاری ام را به رخ تان بکشم .. آخر من هم خودم را یکی از «تو»های این خلوت می دانم .. اما چه خوب که خوبان ِ زمانه ما، قدر وفای به وعده را خوب می دانند ... دست مریزاد ..

Posted by بابای عرفان at September 9, 2006 12:42 AM

از راهي كه شروع كرده اي و احساس وظيفه اي كه مي كني، بسيار خوشحالم، آقاي معروفي عزيز.
من يقين دارم كه كاري كه در صد سال اخير نشد و رويايي كه ملت به بيداري نديد با داستان نويسي اتفاق خواهد افتاد. ما ملت تشنه ي حقيقتي هستيم كه فرصت تجربه ي زندگي هاي ديگر را از دست داده ايم. اين تجربه و اين حقيقت با داستان ها و رمان هاي خوب ممكن است زنده شود. ما فرديت خود را از دست داه ايم و آنقدر خسته ايم كه توان جستجوي آن را هم نداريم. نويسندگان مي توانند ما را با خود آشتي بدهند.
آقاي معروفي همچنان كه مطرح كرده اي ما چيزهاي زيادي براي گفتن داريم، اما وقتي نمي توانيم آن را بنويسيم و به ديگران منتقل كنيم چه فايده دارد؟ آيا اين يكي از دلايل اصلي تكرارهاي ناگوار و خونين صد سال اخير ما نيست؟
داستان وسيله اي براي ثبت اتفاقات است. نمي خواهم بار تاريخ را بر دوش ادبيات بگذارم و اتفاقات رمان تاريخي را تكرار كنم، اما مگر انديشه و داستان انديشه محور مي تواند به تاريخ بپيوندد؟
آقاي معروفي اميدوارم، دانشي كه استادان پيشين به امثال جناب عالي و امروز جايشان خالي است، از طريق شما به نوجويان و علاقمندان منتقل گردد.

Posted by آرش at September 8, 2006 7:41 PM
Post a comment









Remember personal info?