Comments: هر دو

یک روز با او خواندیمش . غرق شادی و محبت .
امروز اما بی او و تنها .
هر کجایی دعا گوی توام . گرچه دیداری میسر نیست و درد در رگانم . لبخند سردی در جانم و روحم متلاشی شده از دست زمانه . یادت هست دانه های برنج را در یقه ات ریختم تا با زبانم جمعشان کنم ؟
دلم تنگ تنگ تنگ است . دوستت دارم "نفس"

Posted by علیرضا at November 9, 2012 11:43 AM

سلام جناب معروفی ...
شما فوق العاده ای - همین !
به من سر بزنید / خوشحال خواهم شد...

Posted by شهیار کبیری at February 7, 2007 6:09 PM

هر دوی ما ، قلک به دست هنوز چشم به این در و پنجره ی غبار گرفته
دوخته ایم ، تا تو با یک هدیه ی کوچک بهاری به خانمان بیایی و بعد ما را به خانه ی پر مهرت میهمان کنی ، آخر ما جنوبی هستیم و به هدیه های کوچک عادت داریم. می دانیم که تو مثل آن جنوبی ستیزها ، با ما رفتار نمیکنی .پس ما به انتظار آمدنت، حیاط را آب و جارو می کنیم، عمو عباس!

Posted by وحید و عرفان at December 16, 2006 1:36 AM

یاد نوشافرین بخیر. کاش باسی نمرده بود. وگرنه مرثیه اش را غمناک غمناک می سرود.

Posted by وحید و عرفان at December 13, 2006 11:55 PM

من هرگز شاعر نبودم...
من دختر ساكتي بودم ...كه عطش پر كشيدنم منو
خاكستري كرد
من حرفهاي قشنگ بلد نيستم
من اومدنم و به فال هيچ ميگيرم و بودنت را به فال رويا....

شما همون حرف دل هستين كه يه شب نشد به خدا بگم

Posted by atena at December 12, 2006 10:36 PM

هميشه عاشق نوشته هايتان بوده ام....

Posted by zahra at November 30, 2006 1:02 PM

سلام معروفی عزیز
روزها در ایران سیاه و سیاهتر میشوند.....سفیدی خاطره ای باردار خیانت....چرا دیگر برایمان نمی نویسی؟
منتظریم....

Posted by reza at November 21, 2006 9:12 PM

مثل هميشه عالي بود ...
با لينك توي بلاگم گذاشتم ...

Posted by mina at November 17, 2006 5:22 PM

درود بر عباس معروفی عزیز:

به نظر من شما دیوانه‌اید و من هم این دیوانگی را دوست دارم. بیش از آن‌چه می‌پندارید دوست‌تان دارم و قلم‌تان را می‌بوسم.

دست‌تان را می‌بوسم.

امیر

Posted by Amir at November 16, 2006 2:42 PM

سلام آقاي معروفي در كارنامه فعاليت ميكنم البته شعر به من سربزنيد البنه لينكم كنيد خوشحال ميشم

Posted by حامد at November 4, 2006 4:03 PM

خيلي قشنگ بود، هيچ وقت بهش فكر نكرده بودم كه ميشه كسي رو اينطوري دوست داشت.
من تو را
به اندازه ي هر دومان
دوست دارم.

Posted by شبنم at November 4, 2006 11:16 AM

هميشه اين كه خودم دوست بدارم ,دوست دارم
ولي نياز به دوست داشته شدن جه مي شود.

Posted by ماهیار at November 2, 2006 10:00 PM

سلام
شنيده ام كه آقاي فريدون تنكابني در آلمان اقامت دارند . مي خواهم بدانم راه ارتباطي با ايشان وجود دارد؟

آقای تنکابنی در شهر کلن زندگی می کند. از طريق کتابفروشی فروغ شايد بتوانيد:
00492219235707

Posted by ماهی سیاه کوچولو at November 2, 2006 9:18 PM

سلام
عالي بود ...

Posted by neeloofar at November 2, 2006 5:57 PM

سلام.منتظر نوشته هاي بعدي شما هستم.مرسي.

Posted by maryam at November 2, 2006 3:23 PM

و من به قدمت چشمهايش كه از طور سيناي نگاه تاريخ مي آمد او را دوست داشتم و ستاره اي نذر ديدارمان كردم تا بچينم از گنبد آسمان ..شنبه اي ديگر

Posted by پروانه وحیدمنش at November 2, 2006 3:10 PM

سلام استاد .عاشقانه هايت به ادم بال پرواز ميدهد به اسمان ملكوت.

Posted by zolalparast at November 2, 2006 1:29 PM

از کجا معلوم نباشد، که او براي ديدن‌ت، به مسجد نرفته و نماز نمي‌خواند؟!؟

Posted by بچه‌مخفي at November 2, 2006 11:52 AM

نامه ارداویراف با مقاله ای تحت عنوان (تصویر چیست )سرکار خانم حقیقی به روز شد .
منتظر حضور گرمت هستم..

Posted by نامه ارداویراف at November 2, 2006 10:01 AM

هميشه لذت مي برم از نوشته هاي شما...

Posted by Raha Respina at November 2, 2006 7:10 AM

سلام
به دور خود سه نفر چرخ خورده در ساعت
به خانه های مورّب نهاده سر ساعت
تو را اتاق نفس می کشد که مست شود
و دور خویش بچرخد شبیه هر "ساعت"
مصرع ابرو بروز شد
و منتظر شماست

Posted by at November 1, 2006 10:41 PM

سلام.
آمدم و خوشحالم كه با اين احساس گرم و راستين آشنا شدم . همين را مي خواستي ؟!!؟

Posted by aydin at November 1, 2006 8:44 PM

سلام استاد.
سبزوسلامت باشید.

Posted by daryabari at November 1, 2006 7:39 PM

يك بار،دوبار،سه بار..........اين جا را مي شود هزار سال زندگي كرد

Posted by untimely meditations at November 1, 2006 7:13 AM

برای دوستان عزیزم حضرتی، طبسی، رضی پور، گلی، امانی، عباسی، امینی و همسرم زهره

- دربست، کشتارگاه!
- چند نفرید؟!
- زیاد نیستیم، نصف اینهایی را که می بینی مرده اند و نصف دیگرشان نیم مرده!! تو چند می گیری ما را برسانی میدان توحید(کشتارگاه سابق)؟
- ...
- ...
حالم بد است. از همه چیز در فرارم از این سرزمین بیش از همه چیز. کسی هست که می خواهد این مطلب را نخواند، خب نخواند، برود در مجله خانواده سبز صعود انوشه انصاری را به آسمان هفتم بخواند و کیف کند یا ساخته شدن فیلمی بر اساس جنگ ایران و یونان را پیگیری کند که بازیگر نقش خشایارشا آن یک یونانی الاصل است و قرار است که در این فیلم بشاشند به محضر تاریخ ایران!
دلم گرفته است و کسی هم هست که به این حال بی تفاوت باشد خب باشد ! برود در خیابان ولیعصر برای باسن دختران خط و نشان بکشد، خب بکشد! من از طایفه ملا عمر هستم از نوادگان شوشتری از نوادگان یزدی بندی های دور سرم که هی می چرخند و داد می زنند: تیشرت چینی 1000تومن!! فقط 1000تومن!! آی خانومها آی آقایون 1000 تومن!! آتیش زدم به مالم به دستور عیالم... و من از انقلاب به سمت میدان کشتارگاه می روم و در مغزم چراغ مطالعه ای روشن می شود و با کتاب افطار می کنم:
در زندگی زخم هایی هست...
اوسنه باباسبحان، قصه طولانی داشت...
سر گوسفند را می بریدند حتما، سر دوستانش را که بریده بودند!
در یاب دمی که با طرب...
با دولت ابادی و هدایت و چوبک و صادقی و کاتب و معروفی (که فریدونش سه پسر داشت) از خیابان می گذریم و با هم سرود یکی شدن اسکناس ها و لبها و خیابان ها و سینماها و باسن ها و موبایل ها را شعر می کنیم؛« حاصل کار شعر سیاهی از اب در اومده چاپش خیلی بفروشه 1000نسخس! با این قیمت کاغذ نمی صرفه چاپش کنیم اونم چهار رنگ و اونم با جلد گلاسه!!»
دستم می لرزد فکر می کنم از زمستان و سوز مسخره اش باشد، نیست... دلم هم می لرزد. کاش بودی و می دیدی که چه شد که حالا هدایت و دولت آبادی هم به جمع شعارهای دور انقلاب پیوسته اند:«جای خالی سلوچ فقط 4000تومن، فوائد گیاه خواری 500تومن، رازهای کف دست برای دخترهای جوون ... بدو که تموم شد...!»
حالم بد است با اسکناس ها بر خورده ام و بوی هزار آدم و هزار دست چرک را می فهمم... «پول مثه چرک کف دسته پسرجان!» پدربزرگ هم رفت. عمو هم تا دو هفته دیگر می رود، نمی دانم رمانش به چه کسی ارث می رسد برای اتمام. کسی هست که برایش دفترهای 100برگ رمان میراثی بی اهمیت است، خب می تواند با ما سوار دربستی شود برویم میدان کشتارگاه که حالا توحید شده است برویم و کنار بایستد و دسته ما را ببیند که یک به یک به زیر ساتور می رویم و دست و زبان و چشم مان می پاشد روی کنده. همه هستیم، از جمع انها که مردم دوست دارند مصرفشان کنند و با کاغذهای زرد کتابهایشان تخدیر شوند؛ دولت ابادی و هدایت و چوبک و صادقی و کاتب و معروفی (که فریدونش سه پسر داشت)

Posted by کاظم برآبادی at November 1, 2006 12:37 AM

خلوت انس تو آشوب غزل هاي من است.
نام تو واژه محبوب غزل هاي من است.
بار معنايي هر عاطفه در شعر تويي
تا به ان شعر كه مطلوب غزل هاي من است.
تو گل سر سبد باغ تمناي مني
چهره ات , چهره محبوب غزل هاي من است.
گرچه از حوصله درد دل پر شد اما
تا ابد صبر تو ايوب غزل هاي من است

Posted by sarona at October 31, 2006 8:20 PM

بسيار زيبا بود

Posted by Elaheh at October 31, 2006 7:31 PM

عالي بود، عالی بود، اشک تو چشمام جمع شد ... خیلی زیبا بود

Posted by س.پ at October 31, 2006 8:01 AM

من از عشق در برابر ايمان از تو دفاع ميكنم باكره ي معبد
و نمي گزارم خداوند تو را فتح كند .

Posted by bahar bi narenj at October 31, 2006 6:46 AM

من در دستان تو برميخورم و باردار مي شوم
تو ديگر قمار نمي كني و من قمار باز مي شوم

Posted by haleh at October 31, 2006 1:35 AM

سایه شیخ پشت شمع ها است ...

Posted by انوش شاپوری at October 30, 2006 7:20 PM

از وقتي اينجارو پيداكردم ديگه واسه ابراز احساساتم مشكلي ندارم-حالا يكي هست كه به جاي من شعر ميگه تا من به كمك شعراش .....نوشتهاتون يادم مياره كه هميشه دوسداشتم بنويسم اما نتونستم و نميتونم......نميگم به منم سر بزنيد چون چيزي نيست كه ارزش خندن داشته باشه...بازم از نوشته هاي معركه تون كه سرشار از احساسن ممنون-و خوشا به حال صاحب اين شعرها.....

Posted by Roshanak at October 30, 2006 6:44 PM

زیباست و درخور تحسین.

Posted by علیرضا at October 30, 2006 3:08 PM

محشره ...........................

Posted by Narges at October 30, 2006 1:33 PM

سلام همه ابراز محبت كردن به شما!
انصافا قشنگ بود و شيرين!...بايد بقيه نوشتهاي قبلي رو هم بخونم!خوشم اومد.

Posted by مریم** at October 30, 2006 1:33 PM

اقای معروفی با سلام و خسته نباشید . اگر ای - میل مرا گرفتید لطفا اعلام بفرمایید . ممنونم/ علی قانع

Posted by علی قانع at October 30, 2006 1:22 PM

دوست داشتني برتر از عشق ...

Posted by noora at October 30, 2006 12:07 PM


بوی خاک و کاج باران خورده می دهد
شعرهایت
عریانم می کند
ازمن

Posted by دنا at October 30, 2006 11:53 AM

انقدر زيبا مي نويسيد كه زبان براي بيان احساسات الكن مي ماند .

Posted by raha at October 30, 2006 8:17 AM

سلام
من اولين باره مي آم اينجا ولي واقعا لذت بردم
ولي من يه ريزه با مفهوم شعر مشكل پيدا كردم
يعني از مسلمان بودنتون نا اميد شديد يا از مسلمان ها يي كه شمع ندارن اميدي نداريديا....
من نميدونم .
بهم بگيد گيج شدم.
اگه وقت كرديد به من سر بزنيد خيلي دوست دارم راهنمايي بشم.
از قبل تشكر

Posted by حدیث at October 30, 2006 8:04 AM

شما هم لازم نيست مرا دوست داشته باشيد..منم به اندازه هردومان دوست دارم!!

Posted by مهربانو at October 30, 2006 7:57 AM

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

مهدي اخوان ثالث

Posted by keyhoo at October 30, 2006 7:55 AM

دوستش دارم...

Posted by laleh xatun at October 30, 2006 7:35 AM

يك روز از شما پرسيدم: «آيدين را از كجا آورده‌ايد؟»
حالا مي‌پرسم: «شما، خود از كجا آمده‌ُاي؟!»
گاهي در مقابل اين همه شُكوه، لكنتم مي‌گيرد.
«لازم نيست
مرا دوست داشته باشي
من تو را
به اندازه‌ي هر دومان
دوست دارم»

Posted by حميدرضا سليماني at October 30, 2006 6:20 AM

نه شیخ صنعان و نه شاه و نه حتی مولانا.
وقتی می آید که بماند همه شمع ها یک جا می سوزند .
تا قلب جاویدان بماند.
بیشتر از قبل نویسنده و استاد دوست داشتنیم هستید.

Posted by stalker at October 30, 2006 5:31 AM

اقاي معروفي سلام.
نوشتتون مثل پيكرفرهاد زيبا و با معنا بود.
موفق باشيد

Posted by MARYAR at October 30, 2006 2:32 AM

به گمانم شمعت جوابت را خواهد داد...
به گمانم او هم تو را زين پس دوست خواهد داشت...

Posted by اتاق گریم at October 30, 2006 2:13 AM

ديگه در مورد شما كار از دوست داشتن و استاد بودن گذشته !!!
اصلا" اين دفعه هجي كنيد برايمان قلم در دست گرفتن را !!!

Posted by اثر انگشت at October 30, 2006 12:09 AM

سلام استاد سمفونی های نیمه کوک
من برآبادی هستم با کمی تاخیر این فامیلم بود
مدتهاست که شما را نه با دادهایی که برای آزادی و از این جور مسائل می زنید و نه با این افرادی که برایتان کامنت می گذارند و نه با هر چیز دیگر بلکه با مجموعه رمانهایتان می شناسم و خدا می داند که برای خرید سمفونی... 11 کیلومتر را پیاده رفتم و اعتراف می کنم که پایین شهریم . مهاجری به غربت تهران که هر از گاهی از کار می دزدد و با کامپیوتر شرکت به این و آن ور جهان مجازی سرک می کشد . دارم رمانی می نویسم که اول فکر می کردم با زبان عباس معروفی سال بلوا خواهد بود ولی الان می فهمم که با زبان سعید (کاظم-می دانید که ما شهرستانی ها دو اسمی هستیم)برآبادی نوشته خواهد شد. دوست دارم کارهایم را بخوانید ... و البته که می فرستم و البته که بازهم می آیم. یاحق

Posted by کاظم برآبادی at October 29, 2006 11:46 PM

تو فوق العاده اي! همين!

Posted by marmar at October 29, 2006 9:27 PM

...راست نمي گوئي
...تو مرا بيشتر از هردومان دوست داري...

Posted by babak farsi at October 29, 2006 8:35 PM

یک لحظه به احساس خوشی رسیدم ، پس از خواندن این شعرت. خوشحالمان کردی، می گویم بد نیست گاهی کوتاه هم کار کنید.

Posted by چشم هایش at October 29, 2006 4:16 PM

شعر زيبا وجانداري بود.
راستي جگر آدم با اين شعر حال مياد

Posted by كيوان at October 29, 2006 4:03 PM

شايد تنها راه براي تحمل تنهايي همينه....
مي دونم خيلي كوچكم برا نظر دادن تو اينجااما...
ممنونم
خيلي ممنونم

Posted by مريم at October 29, 2006 2:26 PM

سلام
نمی دانم چرا این شعر شرح این روزهای من است . بعد ار خواندنش ان چنان به خود لرزیدم که ...
مستدام باشید . شما و نوشته هاتان.

Posted by Ahmad at October 29, 2006 12:20 PM

سلام آقاي معروفي عزيز!
مانده ام چه بنويسم. آنقدر زيبا و جهاني. اما سهم من چه بود از اين شعر؟! شعري كه زماني خوب دركش مي كردم و حالا تنها مي توانم بگويم زيباست، كلمات خوب انتخاب شده بودند، ارتباط مفاهيم جالب بود، و شاعر تنوانسته بود ايجاز را رعايت كند. اما عشق، بس زماني است كه نمي شناسمش.

Posted by صد سال تنهایی at October 29, 2006 10:58 AM

سلام استاد
مثل هميشه ... !
مدت هاست كه نوشته هاتون تنها همدم لحظه هامه!
هيچ وقت جرات نمي كردم حتي كامنت بذارم براتون
اما اين بار ديگه هيچ راهي برام نذاشتين!

"راستي كي راجب شمع هاي كليسا با هم حرف زده بوديم ؟ !!!"

فقط مي تونم بگم ممنونم...

Posted by Pink at October 29, 2006 10:30 AM

سلام
دستم را مثل نيايش بلند مي كنم رو به اسمان
و...
از خداي كعبه و كليسا و كنشت و دير و صومعه و اتشكده
شما را مي خواهم

Posted by --- at October 29, 2006 9:11 AM

عاشق نبودم من
نه
هرگز
اما
با خوندن اين نوشته ها
حس آدمك هاي عاشق پيشه را داشتم.
هميشه..
همين..

Posted by خط فاصله at October 29, 2006 9:02 AM

زيبا بود استاد.....من شما را به اندازه ي خودم دوست دارم....اندازه ي خودم

Posted by مترسک at October 29, 2006 8:40 AM

سلام آقاي معروفي
شعر كوتاه زيبايي بود.
بعد از چندي كه نبودم, خوشحال مي روم.
باي

Posted by mohammad bagher hajiani at October 29, 2006 8:24 AM

من آن شمعم كه عاشق مي افروزد به ياد ليلي

Posted by پديده at October 29, 2006 7:59 AM

مي گوييم بياييد , بخوانيد , نظرتان مهم است . نه مي آييد نه مي خوانيد نه نظري .... اين شعرم را بخوانيد , نظر هم نداديد , فداي سرتان !

Posted by درخت انجیر at October 29, 2006 7:51 AM


لازم است
وگرنه
شمع است سر انجام ما

Posted by سپیده at October 29, 2006 7:44 AM

سلامي ديگر و آفريني دوباره! مدت هاست از شعر هايتان دارم لذت بردم و از اين كوتاه ترين لذتي مضاعف ...

Posted by سام الدين ضيائي at October 29, 2006 7:39 AM

آقای معروفی عزیزم
سلام
خیلی دوستتون دارم
شما برگزیده اید...
اي كاش فقط شعر بگيد
از صب تا شب از شب تا صبح

Posted by safoora at October 29, 2006 7:12 AM

عجب شعر نابي! هنوز بعد 2-3 دفعه خواندن و دست كم 15 دقيقه مات و مبهوت اين شعرم. يه جورايي پشتم رو لرزوند.نميدونم چي بگم بس كه جذبه اين شعر گرفته منو.
دست مريزاد استاد...

Posted by امضا at October 29, 2006 2:49 AM

سلام استاد--
wow-- بسیار زیباست..

Posted by fazel at October 29, 2006 2:44 AM

من اما
در ترديد حضورت
شمعي به دست
زير باران تند
آرام مي گريم
...


اين شعرتون
امشب
بهترين تعبير همه ي افكار پريشان من بود ...

ممنون ..
خيلي زياد...

Posted by mahsa at October 29, 2006 2:05 AM

و من شما رو به اندازه ي دنيا دوست دارم:)
چقدر خوبه آدم شعر به اين قشنگي رو داغ داغ بخونه...
همين الان ديدم آپديت كرديد.

Posted by زيتون at October 29, 2006 1:30 AM
Post a comment









Remember personal info?