Comments: اروتيسم در ادبيات

درود بر شما جناب معروفي !
مطلبي بود كه واقعا از خوندنش استفاده و لذت بردم .
قلم تون همواره سبز . شاد باشين .

Posted by Goli at October 17, 2012 1:55 PM

Very informative post. Thanks for taking the time to share your view with us.

Posted by Crapacron at June 2, 2011 12:20 PM

You certainly deserve a round of applause for your post and more specifically, your blog in general. Very high quality material

Posted by Crapacron at May 27, 2011 2:05 PM

اقاي معروفي نوشتهاتون واقعا زيباست اگه مي تونيد زودتر چاپشون كنيد

Posted by hadi(mani) at July 25, 2007 11:11 PM

salam. eydetoon mobarak va deletoon shad

Posted by babune at March 22, 2007 8:27 PM

سلام
خيلي وقته از شنيدن حرف هاي حسابي خسته مي شيم و منتظريم يكي
پيدا بشه تا يه حرف بزنه و ما هم ناگفته ها رو سر زبون بياريم.
وقتي دور از اينجا هستيم فكر ميكنيم كساني كه دور از وطن هستند از تمام غم هاي دنيا دورند.شايد حرف هاي شاگرد شما از جهاتي هم پر بيراهه نبود.
جايي كه فريادت براي رسيدن به حق طبيعي ات در گلو خفه مي شه و با منطق من حكومت مي كنم و تو اطاعت كن حكمروايي مي شه يك نفر مثل شما كيمياست كه از دست دادنش آه از نهاد آدم درمي ياره.
ولي گاهي عدم حضور از حضور مي تونه موثرتر باشه كه يك روز نگيم كاش معروفي از مرز گذشته بود.

فاطمه عزيزم،
عيدت مبارک.

Posted by فاطمه جلالی/بهار شیراز at March 20, 2007 9:40 PM

...
لازم نيست
مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازه‌ی هر دومان
دوست دارم.

Posted by من ِ موفق at February 18, 2007 8:15 PM

استاد برایتان ایمیل زده ام خواهش می کنم جوابم را بدهید

Posted by شباهنگ at February 18, 2007 3:35 PM

از آن شعر ها خبري نيست ديگر؟

Posted by marjan at February 18, 2007 9:52 AM

سلام استاد عزيزم چند روزه كه مرتب به سايت راديو زمانه سر مي زنم ولي مطلبي از شما نديدم نه در برنامه ي اين سو و آن سوي متن نه در هيچ قسمت ديگه.شما هنوز در مورد زبان شعر و داستان صحبت نكردين؟يا اينكه صحبت كردين و من بي خبر موندم؟خواهش مي كنم بهم بگين

Posted by shabahang at February 18, 2007 7:51 AM


گاهي فراموش مي كني اصلا هست
مي نشيني مقابل آينه و - صورتت را تيغ مي زند
موهاي سفيد سينه و سبيلت را مي چيند
لباس مرتب مي پوشي- دكمه هايت را مي بندد
شانه به بار ِ بارش ِ باران كه مي دهي-چتري برايت باز مي كند
جاده را رديفي از سپيداران مي پوشاند

قلبت تير مي كشد - قرصي روي زبانت مي گذارد
تكيه بر ديواري كه اميد را نوشته ايد
ميداني كه آرمان را چرخيده ايد

گرداگرد تو مردمي پر شتاب مي گذرند
- عشق بسياري از رفيقانت بودند:
مرداني با سبيل هاي كلفت و
سينه هاي پر از كتاب و داغ
(از طناب ها آويخته شدند
در ظلمات ابد فرو رفتند...)
خاطراتت طعم عرق تن هاي آنان است
آنگاه كه دشمنان مان را نشان دادند

دختران تان منم- خنده هايم آسماني بدونِ سفيدِ پرنده ها
پسران تان منم - چشمانم برادرانِ خاموش شبي كه در خفا مي گريند

چيزي نوك انگشتانت مي لرزد
كلماتي با قدرت تخريب بالا
كه اگر بتركند ...

Posted by سعید دارایی at February 17, 2007 7:24 PM

عمو عباس!
دلتنگ شعر جدید هستم.بگو تا مثل همیشه به خواب خوش فرو روم و در خواب ، تو را ، او را ، مادربزرگ را،کودکی را،و روزگار نقش و نگاران را ببینم.

Posted by وحید at February 17, 2007 12:43 PM

پیغام


می خواهم شعر بگویم
البت
با حفظ نکات ایمنی و اهریمنی
دلم حساس است آخر
می ترسد از نور
از خندق
هزار راه نرفته
یا رفته
که یادآورد گام به گام حادثه بود.

حالا
چشم می بندم ،
خاطرات و مخاطرات
می آیند ، می نشینند کنار دل دل من
کبوتری سپید
از دور دست آسمان
بر زمینم ...
پیامی سیاه
بر ضمیرم...
مردگان
خطابه می نوشند
زنده می شوند و
گورستان
وارونه می شود.

حالا
تصویر زندگی بر آب،
و مردگان
که کوه می شوند...

Posted by amir noorabadi at February 17, 2007 11:26 AM

Ostad

Jomhooriye eslami hozoore fiziki shoma ro az ma gereft

lotfan hozoore majaziye khodetoon ro az ma darigh nakonid.
lotfan bazham be ma beyamoozid midanam ke deletoon az hame chi khoone az fazaye web shoma mishe hes kard vali bavar konid ensanhai hastand ke ghadre shoma va daneshetoon va roohe ensanitoon midoonan va sepasgozare shoma hastan pas lotfan khodetoon ro az ma darigh nakoni
shayad baratoon jaleb bashe avlin bar Abbas maroufi ro to shahre Kiev shenakhtam ,oonmoghe oonja dars mikhoondam ,yeki az ketabatoono az yeki az doostam shansi gereftam va khondam.

Posted by at February 17, 2007 8:05 AM

دوست عزيز آدرس بلاگ من به :
http://www.ams1363.blogfa.com/
تغيير کرده. ممنون می شم لينک منو اصلاح کنی.

Posted by amene at February 16, 2007 8:25 PM

ابر چشمهايم انگار بی‌تو
قطره قطره باران گرفته اند؛
کجايی؟!
اين دل شکسته گرفت صدايش
از بس که تو را فرياد زد.
کجايی بانوی من
چشمهايم تاول زده اند از تو را گريستن
بيا
بيا و تمامم کن از انتظار
تمامم کن از اين جاده های بی تمام

با يک شعر ترکی که ترجمشو بالا خوندين به روزم و منتظر ...

Posted by kamran at February 16, 2007 3:51 PM

سلام
مدتیه دارم داستانی مینویسم که در آن معمایی داشتم سخت عجیب که با حضوردر این کلاس مجازی امروز بالاخره حل شد.
سپاسگزارم استاد

Posted by سودابه رادفرد at February 16, 2007 3:01 PM

عمو عباس سلام!
می خوام برات یه قصه بگم.
یکی بود یکی نبود.ولی خدایی هم نبود.آخه خیلی وقت بود که فهمیده بودیم.
اون دروغی بیش نبود.
وقتی خدایی نباشه ، پس قصه ای هم نیست.
چند وقت پیش شنیدم خدا توی جنوب، تو بمباران هوایی کشته شد.

Posted by وحید at February 16, 2007 2:31 PM

سلام...هر روز نميدانم چند بار بايد از نو بشمارم انگار...مي آيم و مي روم و نو ننويسي خوانده ها را هزار باره مي خوانم تا بعد

Posted by مریم at February 16, 2007 1:28 PM

28-5


بهار
مثل دندان های زنی بومی که می خندید
از جنوب.
و چشمانم
که رنگ آشنایش را
از یاد برده بود.
باور نمی کنی؟
از کسانم بپرس
بیا با هم از رویای پنج سالگی ام بگذریم
کودک شویم
کوچک شویم .
در آرزوی بیست و هشت دندان شیری شیرین
که می خواستیم کامل شوند،
چشمانمان سبز
در انتظار بهاری که آن روزها نمی دانستیم
- مثل زاد ماهم -
سپید خواهد شد،
میان پس کوچه های شعور و شعار
بلوغ و بهار...
گفتم بهار!؟
( جز خنده های دختر دردانه ام بهار
من سالهاست باغ و بهاری ندیده ام )
لعنت به این حواس
این که سهم فریدون بود
پس سهم سبز من...!؟
کی... با کدام پاک کن سپید ؟

گیسوان بلندم در باد
باد در میان گندم و جو
بهار در میان موهایم،
و آرزوی لق شدن بیست و هشت دندان کرم خورده ی کودکی
ناگهان
در متکایم...

Posted by amir noorabadi at February 16, 2007 8:08 AM

می بوسمت همچو ماهی هنگام تنفس
می لغزم چون نور بر شانه هایت
گم می شوم در خطوط مبهم پیراهنت
از ساقه های تنت بالا می روم ، بر تو می پیچم ، هوای سینه ات را دم می زنم
چون باد در گیسوان بیهوده ام پرسه میزنی
شیارهای خالی تنم را پر می کنی
در دهانم ذوب می شوی
و تشنجی غریب مرا در بر می گيرد
چشمانم را می بندم
و با تو ... عجین می شوم

Posted by شمع آجین at February 15, 2007 9:26 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
من چندين بار براي شما پيغام گذاشتم اما متاسفانه هنوز جوابي دريافت نكردم.مي خواستم اگر لطف كنيد ادرس ايميلتان را بدهيد برايتان داستان بفرستم.
البته اگر امكانش هست. واشكالي ندارد.

abbasmaroufi@gmx.de

Posted by niosha at February 15, 2007 5:01 PM

چگونه مي توان
از تو
عبور كرد
دوست داشتن ات
آشوب رويای ديگری است
:
ادامه اش را یادم نیست!

دلت بهاری

Posted by bahar hashemi at February 15, 2007 2:06 PM

سلام استاد، خسته نباشيد مثل هميشه عالي بود

Posted by پرارين حاجي زاده at February 15, 2007 1:10 PM

سلام
آقاي عزيزم خيلي دلم براي شعراتون تنگ شده.

من به آرامش شعرا تون نياز دارم
به شما .....
انتظار ديگه كافيه
بيا....................

هميشه باشيد.

Posted by راحله at February 15, 2007 6:49 AM

.....و چه دشوار
که میخواهم خاطره ای نباشند که می شوند
هر بار پی خود دویدنی و به بی انتهائی در میان خطوط موازی شعرهای تکراری ام
به نفس نفس افتادن و آخرش هیچ و
آخرش هیچ و
آخرش هیچ
ای فراموشی ات دریغی دهشتناک از بودن
بی تو به بوی سرزمینی می رسم
که دیوانه کننده همه مستی بود و گریه
همه شراب بود و بوی تند یأسی ناگزیر
......

Posted by نجات at February 14, 2007 11:11 PM

درود...
لينك داده شد.

Posted by سهیل at February 14, 2007 10:55 PM

۲۹ بهمن روز امشاسپندان نه والنتاین ۱۴ فوریه

بیائید در حرکتی وبلاگ گونه و پارسی گونه، دیگر، روز ولنتاین را تبریک نگوئیم و روز امشاسپندان که ۲۹ اسفند و روز عشاق است را تبریک بگوئیم هرکسی که این متن را خواند آنرا کپی کرده و بعنوان کامنت برای هر چند تا وبلاگی که میتواند بگذارد و روز ۲۹ بهمن را با کپی تمام این پست آپ کند. چرا باید روزی بنام روز امشاسپندان را فدای روزی کنیم که روزی در یک جای دیگر دنیا فردی که ایرانی نبوده در زندان نامه ای به کسی نوشته؟

Posted by lalehashck at February 14, 2007 3:53 PM

خيلي كم پيش مياد كه از خوندن مطلبي اينقدر لذت برده باشم ممنونم براي نوشته هاي قشنگت...

Posted by یکی که نمی شناسی at February 14, 2007 11:54 AM

سلام بر اوسای خودم
اینجا
توی خوابگاه:سی دی ......... ریخته
کتابهای....ریخته
کافور هم میدهند
این جهان اروتیک کجاست؟

Posted by مترسک at February 14, 2007 8:53 AM

سلام.من دانشگاه كه ميرفتم از استاد استاد گفتن دانشجو ها بدم مي امد. يه جورايي تو ذوقم ميزد.واسه حاطر همين اجازه بديد شما رو اقاي شعرهاي نگفته خطاب كنم. من دلم واسه شعراتون تنگ شده.

Posted by gazal at February 14, 2007 8:46 AM

سلام آقاي معروفي
يكي از وبلاگ نويسان به نظر جوان
براي شما و خطاب به شما متني نوشته است قابل تامل و بررسي
به نظر مي آيد ژاسخ شما به ايشان براي نسل جوان امروز و آينده
بسيار روشنگر و آموزنده باشد.
شايد پاسخ دادن به آن تبديل به سندي تاريخي گردد كه آينده ي اين مرز و بوم را به چالش بكشد.
به نظر من و ديگر دوستاني كه علاقمند آثار شما و خود شمايند
ژاسخ دادن به آن نامه بسيار واجب و الزامي است.
اگر آدرس اين دوست وبلاگ نويس را نداريد در زير مي نويسم
http://pegashine.blogfa.com/
وبلاگي به نام سرفه ي تلخ كه به دل نگاشته هاي آقاي افشين پرورش اختصاص دارد.
در ظاهر از نوشتار چنين بر مي آيد كه آشنايي نزديكي با شما داشته باشد.
منتظر پاسخ شما هستيم
با تشكر

Posted by ستایش at February 14, 2007 8:41 AM

وقتي تشنه ي شنيدن كسي باشي حرف هايش را مي بلعي و هضم نكرده باقي مي گذراي براي روز مبادا.چند وقتي است فكر مي كنم نوه ي كوچك شما شده ام.(البته جسارتا).

Posted by درنگ هاي نابهنگام at February 13, 2007 4:55 PM

" ما چه نسل بدبختی هستیم "
دیروز جنگ. امروز جنگ. فردا جنگ.
تا چشم باز کردیم جنگ بود و بوی باروت. بوی خون. بوی جسد.
با این چیزها بزرگ شدیم. در اصل جان کندیم تا به امروز رسیدیم.
امروز!
برای تمام فرزندان این سرزمین دلم می سوزد. برای پدر مادرهامان. برای خودمان که امروز نداریم. فردا نداریم. پس فردا نداریم. ... نداریم. ... نداریم.
به مادرم گفتم دیگر تمام شد.
خدا هم دیگر همین روزها کارش تمام است. آخرین نفسها را می کشد.وگرنه بعضی وقتها احوالی می پرسید. سری میزد. ولی این روزها سایه اش سنگین شده است.
خب، بهر حال سن و سالی از او گذشته، دیگر نه چشمهایش می بیند نه گوشهایش درست می شنود. این کمر درد مضمن هم شده است قوز بالا قوز.
مدتی است که از او هیچ خبری نداریم. نمی دانم شاید یک گوشه ای ، پشت یکی از همین ویرانه های شهرمان تمام کرده که اینطور شهر را بوی تعفن برداشته است.
راحت شد.چون افسار زمین از دستش خارج شده بود.البته من که شک دارم، چون از روز اول بنای خلقت بر پایه ی آدمکشی و خون بود. هابیل، قابیل را کشت؟ یا قابیل، هابیل را؟
چه فرقی می کند.مهم اینست که یکنفر کشته شده است. مهم اینست که ظالمها مظلوم را می کشند. مهم اینست که هیچوقت، هیچ مظلومی نتوانست خون ظالمی را بریزد. مهم اینست که خدا تره هم به ریش حرفهای مادرانمان خرد نکرد.
اینهمه نفرین کردند که خدا ریشه ی هر چه ظالم است بخشکاند. چه شد؟ پس نور مقدس کجاست؟
نجات دهنده در گور خفته است؟
خفته است. بخواب هزاران ساله رفته است. بخواب، آسوده بخواب که ما بیداریم. بیدار بیدار، برای تقسیم شیشه های خون. برای به دوش کشیدن جسدهای برادرانمان، خواهرانمان. برای دزدیدن یک قرص نان از دست دیگری. برای خیس شدن زیر باران دروغ که از آسمان شهر می بارد. برای همه ی اینها تو بخواب، آسوده بخواب که ما بیداریم.
کاش خدا زنده بود.کاش می توانستم به او بگویم که همه ی آدمها وقتی پیر می شوند، می میرند. چه ظالم باشند، چه مظلوم. پس فرق این دو چیست؟
حتما باز هم جواب می داد: امتحان الهیست.
بله امتحان الهیست که ما نسل بدبختی باشیم.

Posted by وحید at February 13, 2007 3:53 PM

سلام..من نويسنده نيستم اما خواننده ام و به عنوان يك خواننده با چيزي كه گفتيد موافقم....در راههاي زيادي به بيراهه ها گرفتار شديم و نويسندگي و ادبيات هم از اين قاعده مستثني نيستند...آقاي معروفي ...نمي خواهد دوستم داشته باشيد. من شما را به اندازه هر دويمان دوست دارم....دلتنگ شعرهايتان هستم....تا بعد

Posted by مریم at February 13, 2007 11:19 AM

موضوع بحث تو خوب است .ولي فربهگي منع ها ى ذهني به دو شكل و شمايل خود را نشان مي دهد . اول سانسور مثل همان مصداقي كه تو نشان دادي . دوي فرار به جلوست . با وقيح نگاري سعي مي كند فرار كند از اين منع غول آسا . هر چقدر وقيح تر مي شود بيشتر در دامش گرفتار. بايد اول بايد اين منع شكسته شود و همه بدانند اين روابط جز خود زندگي است . بخشي از آن . نه مقدس و نه خوفناك . هست و با بودنش زندگي را بهتر و مداوم مي كند. اين منع قدرتمند است . حريف آساني نيست . نه در داستان . در سياست . در اقتصاد . درفرهنگ گرفتارمان كرده است. مدام به آن مي انديشيم بون آنكه وابابش دهيم و همين ناگفتن تبديل به گندابش كرده است

Posted by at February 13, 2007 8:20 AM

سلام استاد
چرا دیگه شعر نمیگین؟
شعر گفتن را کنار گذاشتید یا دیگر انگیزه اش را ندارید؟
شاید هم دیگر عاشق نیستین.
جواب ما را هم میدین؟

پیروز باشین
شهرزاد

Posted by شهرزاد at February 13, 2007 8:01 AM

سلام استاد،
اميدوارم حالتون خوب خوب باشه و هيچ دغدغه اي نداشته باشين جز نوشتن داستان.مثل هميشه از مطالب استادانه تون استفاده كرديم.
شاد و سلامت باشيد.

Posted by مقداد at February 13, 2007 7:38 AM

سلام
جناب معروفي چند روزي است در سايت بازتاب نوار سخنراني سعيد امامي را گذاشته اند كه به شما و خيلي از روشنفكران و نويسندگان انگ و اتهام زده اند كه اين ديگر عادي شده است براي ما

Posted by مسعود at February 13, 2007 6:14 AM

دوست عزیز سلام

بعضی وقتها آدم چیزی میشنود یا میخواند که مثل خوره روح را آزار میدهد. از آنجمله بود ویدیو که در سایت یوتیوب دیدم گزارشی از سیمای جمهوری اسلامی در مقایسه آزادی خبرنگاران در ایران و آمریکا. یک ویدیو ۲ دقیقه ایی در جوابش درست کردم که دعوتتون میکنم ببینید.
اما این ویدیو از یک جهت دیگر هم دیدن داره. عده ایی که خود به غرب پناه برده اند ادعا میکنند که حقوق بشر یک بهانه است برای براندازی. عجب! حرف بس است. فیلم را ببینید.
http://www.youtube.com/watch?v=p-TbAl0-9Go

Posted by عیسی at February 13, 2007 1:16 AM

مطلبتون رو هم خوندم واقعا بدردم خورد در واقع جراتم براي بعضي نوشتنها بيشتر شد.واقعا ازتون به خاطر اين مطلب ممنونم.فقط يك سوال دارم و اون هم اينكه شما آثاري مثل سنگ صبور و خيلي از نوشته هاي ديگه ي صادق چو بكو تو كدوم دسته قرار ميدين؟ باز هم ممنونم

Posted by شباهنگ at February 13, 2007 12:34 AM

سلام آقاي معروفي عزيز و مهربون. نمي دونيد چقدر خوشحال شدم وقتي لطف شما رو ديدم.در مورد برنامه تون در راديو زمانه هم شديدا مشتاقم و منتظر.فقط براتون امكان داره كه روز و ساعت دقيقشو به وقت ايران اعلام كنيد؟دوستدار شما تا هميشه: شباهنگ

Posted by شباهنگ at February 13, 2007 12:21 AM

مثل‌ زنبور كه‌ وقتی‌ نیشش‌ را زد، می‌میرد.
ازدواج‌ آخرین‌ نماد توحش‌ بشر است

احساس می‌کنم این‌بار ساختار تماما مخصوص کاملا به سمت ساختار متافیزیک گونه‌ای پیش رفته است. کاش بشود کل کتاب را به چاپ ایران زودتر بلعید.

Posted by سورئالیست at February 12, 2007 10:31 PM

آقاي معروفي
ياهو

كمتر كسي پيدا ميشه به هموسكسوآليتي يا همون همجنس بازي يا همجنس گرايي بپردازه صد البته در ايران. ولي من پرداختم. يه داستان شايد بلند به اسم گيس بريده ولي كله ام را خيلي محترمانه به گريبانم كوفتند! هرچند به قول شما انسان هاي بزرگ در پرده اي از ابهام سخن گفتم! دوست دارم ايده ي شمارو بدونم. ضمن اينكه هميشه به كسايي كه از شما پاسخ دريافت مي كنن حسودي مي كنم. منتظر مزاحم باشيد.
يا حق

Posted by آزاد at February 12, 2007 9:56 PM

چقدر خوب میشد که داستان نویسهای آوانگارد و روشن فکرمون ( البت به قول طرفداراشون ) این تضاد واژگانی و معنایی رو می فهمیدند.
چرا هیچ کجای روابط رویا ناصری کوچک در ( فریدون سه پسر داشت ) چندش آور و پورنو نبود با همه تراژیک بودنش؟
مرسی از اینکه همیشه می زنین به هدف.

Posted by stalker at February 12, 2007 9:05 PM

سلام عباس آقا
ممكن است به موضوع آنچه نوشتيد مرتبط نباشد اما شايد بهانه باشد براي نوشته بعديتان !
با آرزوي بازگشت شما و همه انديشمندان تبعيدي
( متين عقيلي )

بعد ۲۸ سال پخش بخشی از فیلم دادگاه خسرو گلسرخی آنهم با سانسور و فرازی از سخنان عالمانه و فاضلانه و حکیمانه و فیلسوفانه و روشنگرانه و ..... !!!! دانشمند و دکتر و جامعه شناس و ... رحیم پور اذغدی!!!

و به مناسبت این فرخنده اقدام شعری از این آزادمرد مبارز ( که جای بسی خوشبختی ست که به دست آن رژیم اعدام شد که در غیر اینصورت معلوم نبود که .....) را یاد آور گشته ام:

می دانی
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در عمیق تو
آینه ایست
که قفس ها را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه شب غرق می کند...
ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
یا شکفتن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد؟
پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زرد پوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های « ورود ممنوع»
با خانه های « به اجاره داده می شوند»
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم؟
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم.........
خسرو گلسرخی

Posted by matin at February 12, 2007 4:42 PM

جاي اين بحث در ذهن من خالي بود...درود بر شما...حرفهايي هست كه بايد سامان دهم...بحث بي منتهايي مي تواند باشد..مي نويسم برايتان.

Posted by سعید دارایی at February 12, 2007 1:05 PM

سلام
استفاده كردم
دقيقا چيزي بود كه نظر خود من هم بود درباره ي اروتيسم
نمي دونم چقدر در جريان اتفاقات ادبي درون ايران هستيد
ولي اين اروتيسم منحرف (هنوز پورنو كامل نشده) بيداد مي كند. از 100 تا شعر و داستان، 80 تاشون درگير اين قضيه هستن.
تازه اگه حرف خوابگرد رو قبول داشته باشيم (كه من قبول دارم) از 100 تا داستاني كه بهش داده بودند 12 تا راوي مرده بوده، كلي هم آخرش يكي مي مرده، چند تايي هم خودكشي، آخر قضيه چند تايي جون سالم به در مي برن.
خلاصه خيلي شير تو شير است.
خوش باشيد
باي

Posted by محمد باقر حاجياني at February 12, 2007 12:08 PM

سلام استاد
اين مطلبتان فوق العاده بود خيلي چيزها ياد گرفتم
دست مريزاد

Posted by hadi at February 12, 2007 11:51 AM

سلام استاد
اين مطلبتان فوق العاده بود خيلي چيزها ياد گرفتم
دست مريزاد

Posted by ihnd at February 12, 2007 11:51 AM

کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگادwww.pasargadstudents.blogfa.com
آقای معروفی انتظار حمایت داریم
پاینده باشید

Posted by کورش at February 12, 2007 11:16 AM

سلام

خيلي وقت بود نبوديد دلمون تنگ شده بود.سلامت باشيد هميشه.

بدرود

Posted by samaneh at February 12, 2007 10:44 AM

salam bar aghaye marofi gerami,man ba gardon ba shoma ashna shodam,fekr konamhodoe salhaye 71-73 bod,chon baradarm khili alaghe be ingone masael dasht,va majalati mesle adine.donyae sokhan,dariche,..va gheire ra migereft va man ham ba eshtiaghe tamam anhara mikhandam.va yadam hast ke tamame dadgahe shoma ra ham donbal kardam,va hamishe be ensanhaye sharifi mesle shoma eftekhar mikardam,va ghamgin chera ba afradi mesle shoma ingone barkhord mishavad,va hatta yadame baraton ham gerye kardam,be inke adam dar keshvare khod mesle gharibeha va doshman barkhord shavad.bad ham 5 bar safoni mordegane shomara khandam,alan hodode 3 sal ast ke dar canada hastam,va hamishe be webloge shoma sar mizanam va tanhaeihayam ra ba neveshtehaye shoma taskin midam.man mikhastam yek soal az shoma beporsam,vaghean ta che andazeh sex dar yek zendegi zanashoei tasir darad,albate agar vaght dashtid baram javab bedid,mamnon misham.
be omide rozi ke shoma dar iran dobare betavanid kar konid va javanha az vojod por arzesh shoma estefadeh konan.
khoda hafez

Posted by motaba at February 12, 2007 9:44 AM

آقاي معروفي عزيز
مي شه بفرماييد اين تماما مخصوص كه دل ما رو برده نافرم, كي چاپ مي شه؟ ضمنا با ققنوس كه وعده داده بوديد تماس گرفتم و شنيدم كه چاپش نمي كنند! به ما ساكنين ايران چطور مي رسونيدش؟

Posted by Khatereh at February 12, 2007 8:46 AM

يكسره به ياد اين جمله از پابلو مي افتم كه " بگذار شعرمان همچون يقه و آستين لباسمان چركين و كثيف باشد"
پايدار باشيد

Posted by محمد at February 12, 2007 8:25 AM

نمیدونم چرا اینقدر بد تایپ کردم ..... از بابت نظر قبلی شرمنده

Posted by آدم برفی at February 12, 2007 7:52 AM

سلام
همه ي وب لاگ را خواندم و لذت بردم. اين مطلب آخر كاش كامل تر و جامع تر بود .
ولي تا همين حد هم دست مريزاد.
به من سر بزنيد. خوشحال مي شم.

Posted by درنا نیری at February 12, 2007 5:56 AM
Post a comment









Remember personal info?