Comments: جمعه

آقای معروفی عزیز خواهشمندم اگر می شود به وبلاگ من سری بزنید.
من پشت یک چراغ قرمز بزرگ شده ام!

Posted by متولد ماه مهر at March 15, 2007 9:21 PM

شنيدم شرايطتون مناسب نيست. نگرانتونم . خوبيد؟ مواظب دلتون باشيد دوست . مواظب تمام شكستنيهاي جهان و اينهمه سنگ برزخي.

Posted by رويابيژني at March 11, 2007 7:48 AM

آخ اگه بر میگشتین روز دوم هرگز تموم نمیشد.

Posted by اثر انگشت at March 8, 2007 2:21 AM

براي پنجمين بار در كنار هم گرد مي‌آييم و دست در دست هم به ياري كودكان بي سرپست مي شتابيم.
آري يك بار ديگر بنا به سنت وبلاگستان فارسي ما وبلاگنويسان قصد داريم در كنارهم جمع شويم و به سنت حسنه احسان و نيكوكاري رنگ بويي نو ببخشيم.
مي خواهيم به دنيا نشان دهيم وسعت قلب ما فراتر از چند كلمه‌ي محبوس در پشت شيشه ‌هاي مانيتورهايمان است. مي‌خواهيم به دنيا نشان دهيم كه رنگ مهرمان رنگارنگتر از دنياي هزار رنگ سايبر است.
مي خوايهم پلي زنيم به ميان دنياي مجازي و دنياي پيرامون.
مي‌خواهيم بگويم كه وسعت قلبمان به اندازه ستاره هاي شبتاب آسمان است.
اما امسال با همان شعار هميشگي قرار هاي وبلاگي باز هم به دور يكديگر جمع خواهيم شد.
پس فراموش نكنيد ساعت 16.30 روز پنجشنبه 24 اسفند ماه 1385 در باشگاه وبلاگنويسان تهراني واقع در خيابان جلال آل احمد، مقابل بازار قزل قلعه، پارك گل‌ها، منتظر شما هستيم

Posted by قرار وبلاگي at March 6, 2007 11:54 PM

مرد سبیلو/ مرد مهم/ مشهور/ غول/
به این قله‌ي پوسیده، چه‌طور رسیده‌ای؟/ به ما هم یاد بده/.

Posted by داستان گو at March 6, 2007 10:55 PM

سكوت يعني نور....

Posted by مریم at March 6, 2007 1:59 PM

گاهي سر مي زنم ببينم كه سومين روز كي مي رسد

Posted by noushin at March 6, 2007 9:31 AM

دوست عزیز سلام،
از وبلاگ تان دیدن نمودم. عالی بود. اگر فرصت داشتید، سری به وبلاگ من هم بزنید. من در همین اواخر وبلاگم را کار گذاشته و نام آن را گذاشته ام: عشق و آزادی. آدرس آن به شکل ذیل است:
www.kabul.parsibox.com

Posted by kabul at March 5, 2007 12:55 PM

سلام
چند ساله وبلاگ شما رو ميخونم
خسته نباشيد

Posted by amir hossein at March 5, 2007 11:47 AM

چه اشكالي دارد سال 86 سال كوروش باشد؟
پس اگر ندارد به همه بگوييد كه سال هشتاد و شش سال كوروش است نه سال........

Posted by وحيد at March 5, 2007 6:37 AM

امروز 33 نفر از كساني را كه در خيابان وزرا تحصن كرده بودند بازداشت و به اوين منتقل كردند. لطفا انعكاس دهيد. قضيه جدي و نگران كننده است!

Posted by نگران at March 4, 2007 6:58 PM

درود سلام معروفی عزیز.
مرابردی به یاد یک هایکو.

نیمه شب تابستانی
- نمیدانم-
چقدر ازمن برجا مانده باشد؟!

Posted by daryabari at March 4, 2007 6:49 PM

زندگی...

Posted by ali at March 4, 2007 5:18 PM

دوباره سلام. ببینید! نمیدونم خودتون کامنت ها رو میخونید یا کس دیگه ای. اگه کس دیگه ای میخونه این رو بهش بگید:فقط یه خواهش دارم. هیچوقت هیچوقت هیچوقت وبلاگتون رو ول نکنید. شاید یه روزی به این نتیجه برسید که کار بیهوده ای میکنید. ولی باور کنید اعتیاد قشنگیه که من بخوام برم توی فیوریتم و حضور خلوت انس رو بزنم و پست جدیدت رو بخونم. مثل بقیه نباش. هیچوقت. دوباره می بوسمت.

Posted by پگاه at March 4, 2007 1:47 PM

عمو عباس!
برام دعا كن.

Posted by وحيد at March 4, 2007 12:54 PM

عاقل كسي است كه به تماشاي دنيا قناعت كند.

ساراماگو- سال مرگ ريكاردو ريش

Posted by khosro at March 4, 2007 11:04 AM

پس كي ؟

Posted by samereh at March 4, 2007 10:22 AM

دستت را بزار رو قلبت اين ساعت عمرت كه داره تيك تيك مي كنه . جالبه هموني كه بهت زندگي ميده برات
شمارش معكوس را شروع كرده!!

Posted by آدم برفی at March 4, 2007 8:24 AM

راحتترين كار تو اين دنيا قضاوت كردن در رابطه با آدم هاست . اين كه ما به
خودمون اجازه ي نقد كردن ديگران بديم.اونا رو تو داد گاه خودمون محاكمه
كنيم و به اعدام بكشيم.
ققنوس پر طلايي مال كدوم هوايي ؟
كه اين همه خوندي و نفهميدي .

Posted by شمع آجین at March 3, 2007 11:27 PM

باسي بزرگ سلام
از تو گله ندارم از كساني كه حتي با شنيدن باد گلوي شما هم مي پرند و زرتي كامنت و مطلب براتون مينويسند هم گله ندارم از روزگاري هم كه تو رو به غربت فرستاد و از اون باز جوهاي لعنتي هم اگه تو شكايتي نداشته باشي من هم گله اي ندارم كه اين ها همه بخشي از سناريوي تلخ اين مملكته
(طرفداراي باسي دق نكنيد خودتونو بيخودي هم خيس نكنيد اگه شما در كلام طرفداريد من 47 بار فريدون , 13 بار سال بلوا , 6 بار درياروندگان و3 بار هم پيكر و سمفوني رو خوندم و تقريبا هيچ روزي از باسي دور نبودم ) از خودم گله دارم و يه سوال : ............
چي داره سرت مياد عباس نكنه تو هم شكل بهنود بشي؟
از خودمم ميپرسم براي اسطورت چي كردي احمق؟
حالم از طرفداراي پر افادت به هم ميخوره عباس

سلام دوست عزيزم،
هر بلايی قرار بود سرم بياد اومد وتموم شد، بلند شده ام و دارم خاکم رو می تکونم. سعی می کنم نويسنده ی داستان و رمان باقی بمونم. و مرسی از مهرت.
باسی

Posted by آخرین ققنوس at March 3, 2007 9:36 PM

سلام من منتظر نظرتان هستم در مورذ نقاشي هام .

Posted by parasto at March 3, 2007 7:34 PM

استاد عزيز اين كار ذهن را به چالش ميكشد اما فاقد احساس شاعرانه مناسب است..

Posted by ايوب at March 3, 2007 6:48 PM

خوش به حالتان كه لااقل روزهاي زندگي از دستتان در نرفته من که نمي دانم چندمين روز يا ساعت است./

Posted by majid at March 3, 2007 5:23 PM

جرم

هوای هرچه که می رقصد
هی منگ و مضطرب
پشت مخروبه های دل
فرار می کنم...
×××
با تقديم احترام
درودي بسيار و ... بدرود

Posted by امیر نورآبادی at March 3, 2007 2:35 PM

سلام استاد عزیزم

هر چه می کنم چهار خط برای تو بنویسم
می بینم واژه ها خاک بر سر شده اند ....

تو رو خدا بازم بگید .

تنها آرزوی من داشتن کتابخانه ای به نام هدایت است .
به این امید زندگی می کنم.
برام دعا کنید.

همیشه باشید.

Posted by راحله at March 3, 2007 2:00 PM

همه روزهايم مال تو
بي آنكه گله كنم از نبودنت بي انصاف.
همين امروز را دارم كه روزي دوم است .

Posted by stalker at March 1, 2007 10:39 PM

بهار كه باشي زندگي دست از سرت بر نمي دارد
هي بايد زجه بزني برويد كنار
و مردم
تيله هايشان را توي جمعه بازان به قيمت ميفروشند .
من چه كار كنم ادامه ي زندگيم از دست خدا افتاد و هزار تكه شد ؟
مثل ليوانهاي نشكن فرانسوي .....

Posted by بهارنارنج at March 1, 2007 8:36 PM

ايران جاي خالي شما را ضجه ميزند!

Posted by سودابه رادفرد at March 1, 2007 2:27 PM

ولی فردا اولین روز از بقیه زندگی من است. ( اگر بقیه ای از زندگیم باقی باشد)

Posted by آرش آذر at March 1, 2007 1:13 PM

(روزنامه):

"روزنامه" رو تا کرد و گذاشت توی جیب پالتوش. حالا دیگه همه میدونستند...که زنش یک جونور پشمالوی عجیب و غریب بدنيا آورده.

Posted by قهرمان فلج ماراتن at February 28, 2007 11:36 PM

من روح درد دارم...
چیزی فراتر از مرگ...
درد من حتا با مرگ هم خوب نمی شود... روح می ماند...

ولی شاید نخستین کسی باشم در تاریخ که رگ روح خود را می زند...

ویا روحم را با ریسمانی حلق آویز می کنم
و خودم چارپایه اش را لگد می زنم...

یک بار به شما زنگ زدم نمی دانم چه کسی پشت خط بود زبانم بند آمد قطع کردم... دوست دارم از روح درد با شما حرف بزنم...

Posted by آزاد at February 28, 2007 11:00 PM

"كه هر روز در آفرينش ديگری است..."
(الرحمن29)
:
اما من هنوز نميدانم در چندمين روز زندگي ام هستم!
زندگي؟!

دلت بهاری

Posted by bahar hashemi at February 28, 2007 8:03 PM

" در ایران همه به قتل می رسند "

واقعا کسی نیست به من بگوید که از کجا آغاز شد؟ ما کجا بودیم؟ ما کجا زمین خوردیم؟ کسی نیست
بگوید چرا همیشه بوی خاک می دهیم؟ بوی ته مانده های باران؟ بوی کوچه پس کوچه های سرد و تاریک؟ بوی نفرین؟ بوی مرگ و هزار کوفت و زهرمار دیگر؟؟؟؟؟؟
چه کسی ما را نفرین کرد؟
نکند نفرینهایمان مثل یک جعبه ی پستی برگشت خورده اند؟
شما را به هر کسی که می پرستید بگویید.
دیروز، امروز، فردا.
چرا تمام این روزها بوی نکبت می دهند؟ بوی قتل می دهند؟ بوی نفرت می دهند؟ بوی خون می دهند؟
چرا در ایران کسی به مرگ طبیعی نمیمیرد؟ چرا همه به قتل میرسند؟
راستی خدا کجاست؟
ما کجاییم؟
ایران؟
ایران کجاست؟
نکند در گورستانی که سالها پیش آن پیرمرد روضه می خواند دفنش کرده اند؟ نکند همه اش را با خود به زیر خاک برده باشد؟ نکند فکر کند که ارث پدرش است؟
آه
چرا گریه نمی کنم؟ چرا زار نمی زنم؟ چرا هوار نمی زنم؟ چرا خدا نیست که هر چه فریاد دارم بر سر او بزنم؟
برادرهایم، خواهرانم کجا هستند؟ پدرانم، مادرانم کو؟
چرا شیشه شیشه خونشان مکیده می شود؟
نکند بجای لوله های نفتی، خون رگهایشان را می مکند؟
چرا زمین سرخ است؟ چرا از شیشه ی خون دیو سرخ نیست؟چرا همیشه باید از خون ما سرخ باشد؟
چرا کسی نیست جلوی حمله ی آخوندکها را بگیرد؟ آخوندکهایی با سرهای سفید و سیاه و سبز که غلت می زنند در خون عزیزانمان و دستهای درازشان را بر گردنمان می کوبند؟
چقدر می زنید؟ بس است دیگر. بی کس شدیم.
چرا اینقدر بی کسیم؟چه کسی جواب می دهد؟ شما را به هر کسی که می پرستید بگویید؟ شما را به هر کسی که می پرستید باور کنید دیگر کسی را نداریم.
عمو صمد را که کشتند. هوشنگ گلشیری را، محمد مختاری را، جعفر پوینده را ، احمد شاملو را ، حمید مصدق را، حسین پناهی را، عمران صلاحی را، احمد میر علایی را، فرامرز ویسی را.............
پس دیگر چه می خواهید؟ دست از سرمان بردارید. اینهمه خون بس نیست؟
چرا مارهای درونتان سیری ندارند؟
دیروز کشتید، امروز کشتید، فردا خواهید کشت.
دیگر مغز نداریم. باور کنید. همه اش را مارهایتان بالا کشیدند. حالا هم مثل کفتار پیری در کمین لاشه هامان نشسته اید که چه؟
بگذارید لااقل این بچه های تازه به دنیا آمده تا قبل از اینکه به قتل برسانیدشان نفسی بکشند. هوایی بخورند. بیرون بیایند تا ندیده از دنیای کرم زده نروند. شاید دلشان بخواهد برای دوستانشان که دیروز و امروز کشته اید یک شاخه گل ببرند.یک پروانه ی کوچک رنگارنگ که تا خواستند لذت رنگهایش را ببرند شما نفسشان را گرفتید. چرا؟ آخر چرا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما که دیگر چیزی نداریم. کسی را نداریم . پس چه می خواهید؟ راحتمان بگزارید. راحتمان بگزارید. راحتمان بگزارید. راحتمان بگزارید.
عمو عباس!
هیچ کس جوابی نمی دهد.
ترا به خدا تو بگو ما کجا زمین خوردیم؟ اصلا کجا بودیم؟ چه کسی ما را نفرین کرد؟ ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by وحید at February 28, 2007 1:15 PM

سلام آقای معرفی /
درود / به برگهای تقویم همیشه سرخم می خوانم فرا
مرا به خون بخون

Posted by amir khaleghi at February 28, 2007 10:16 AM

كاش بودم.كاش بودم.كاش بودم.
عالي است.عالي است.عالي است

Posted by مریم at February 28, 2007 5:29 AM

راستی سلام
باز هم به دیدارتان آمدم
از غروب های برلین و طلوع های بن چه خبر آقای معروفی ؟
وارطانی نمانده ،
بهتر نیست : دست از گمان بداریم ؟
یا اینکه باور کنیم : بودن به از نیست شدن ، خاصه در بهار ؟
مگر تجربه کابل های برهنه ، توبه نامه ها و ... یادمان نداده که :
مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را در آشیانه به بیضه نشسته است ...

آقای معروفی یادمان رفته ایران در خطر و ایرانی در خواب است
البته شاید بهتر است به امروز فکر کنیم نه تکرار خیزش دیروز .....
موفق باشید در هر دو روز
ارادتمند : آبتین اردلان

Posted by آبتین اردلان at February 28, 2007 1:34 AM

(سنتور):

دختر داشت در آینه به ماتیک و لبش میگفت:
_تازه" سنتور" هم میزنم... ولی نویسندگی رو بیشتر دوست دارم... راستی... اگه ازدواج نکرده بودی منو میگرفتی؟
مرد که کمربندش را می بست از اتاق پشتی داد زد: _معلومه...
دختر ماتیک را کنار گذاشت و با غرور به خودش در آینه نگاه کرد.

Posted by قهرمان فلج ماراتن at February 27, 2007 10:19 PM

" ناظم حکمت "
خوش آمدی کوچولو
نوبت زندگی توست
در انتظار توست آبله مرغان، دیفتری، آبله
مالاریا، سکته ی قلبی، سرطان و غیره
بیکاری و گرسنگی و غیره
حادثه ی قطار، حادثه ی اتوبوس، حادثه ی هواپیما، حادثه ی کارگاه، زلزله، سیل، خشکسالی و غیره
عاشقی، عیاشی و غیره
باطوم پلیس، زندان و غیره
در انتظار توست بمب اتمی و غیره
خوش آمدی کوچولو
حالا نوبت زندگی توست.

Posted by وحید at February 27, 2007 10:04 PM

دوست دارم بدونم نويسنده سمفوني مردگان بودن چه حسي دارد واينكه من اين تكه را خيلي دوست دارم:"دلتنگي ات را توي بغلم ببين!"

Posted by Noushin at February 27, 2007 10:01 PM

امروز دومين تولد زندگيتونه

Posted by گوسفند at February 27, 2007 4:49 PM

استاد عزیزم سلام
نوشتن تمام زندگیم است به راهنمایی هایتا ن نیازمندم
دوستتان دارم.

Posted by مریم at February 27, 2007 2:36 PM

باسلام وعرض ادب
بخدمت :اقاي معروفي
خوشوقتم ،ازمشاهده ي وبلاگ تان ، وبهره جستن از مطالب ارزنده ش

/ اين شاخه ها
كه زير پوست خود اميد جوانه اي
( بهار را
بامن آشتي
نيستي !

باتشكر وسپاسگزاري / طيبي

Posted by تاتورا at February 27, 2007 1:39 PM

در روزهاي بعد چه مي كني با باقي زندگي....تو را نمي گويم .... تو به عباس معروفي بودن ادامه مي دهي...خودم را مي گويم....شايد من هم به خواندنت ادامه دهم....همين

Posted by مریم at February 27, 2007 12:49 PM

اي بابا تقويم ما خيلي وقته انگار نميخواد ورق بخوره مونده رو ديروزها ديروزها ديروزها ......

Posted by آدم برفی at February 27, 2007 11:15 AM

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد

Posted by شمع آجین at February 27, 2007 8:51 AM

با عرض سلام خدمت استاد محترم.
من در حال نوشتن یک داستان هستم ، ایده های داستانم به نظر جالب هستن اما احساس می کنم قدرت توصیفم کمی ضعیف تر از ذهنیتم از وقایع است لطفا کمکی در این زمینه به من نمایید

متشکرم

Posted by مهدی at February 27, 2007 1:02 AM

عمو عباس!
چقدر زیباست که آدم کسی را داشته باشد تا برایش درددل کند.کسی که خوب بشنود.بعد با نگاهش به گریه بیفتد و دردل بگوید: او تنها کسی است که می شود بهش اعتماد کرد.
می دانی؟
نه. نمی دانی.چون تو آن انسانی که گوشهایش خوب می شنوند و نگاهت هر چند دور، کاری می کند که آدم در دل بگوید: به تو اعتماد می کنم و شب ورق می زنم تو را در بلواترین سال با سمفونی و پیکری که از یاد رفت.
فقط بدان که آدمها زیاد حرف می زنند.به من ربطی ندارد که زندگی شخصی تو چگونه است.من تو را با کتابهایت شناختم.پس عاشقانه می خوانم و اعتماد می کنم.همین.

Posted by وحید at February 26, 2007 11:42 PM


(هيس):

_بنظر تو ايران تو محافل بين المللي مي تونه...
_ هيس...
_چيه؟
_ هيس... صداي آخ و اوخ مي آد...گوش كن...
_ ... يعني آشتي كردن؟
_ آره فكر كنم... برو كولرو خاموش كن ... بدو...

Posted by قهرمان فلج ماراتن at February 26, 2007 11:27 PM

زندگي معناي مجهولي است که ناخواسته وبي اختياري وارد ان ميشوي وبي انتخاب واختياري با آن وداع ميگوئي بي انکه خطي ازاين؛سرناخوانده؛: را تغييري دهي .واقعا چه بي احساي وبي وفاست اين معناي مجهول .دردهايش را به دوش مي کشي باخفت ها وذلت هايش سرميکني بي انکه روزنه اي ازمعناي خود رابرتوجلوه دهد.درعوض مرگ حداقل شهامت ان دارد که پوزخندي به ان مجهول زند.لحظه مابين هستي ونيستي لحظه ورود به مرگ چه باشکوه ميتواند باشد. لحظه اي که پوزخند مرک نمايان ميشود چه حالي است وتو هرانچه بوده : دردها خوشي ها ولذائذي که چون خود افريدکارش(زندگي) مجهول وفاني است را تف مي کني وبراين پوزخند سجده مي کني

Posted by بوف کور at February 26, 2007 9:37 PM

................................................................. !!!!

Posted by sara at February 26, 2007 8:20 PM

سلام آقاي معروفي

وبلاگتان را بعد از مدتها از وبلاگ يكي از دوستان پيدا كردم . تا كنون شعري از شما نخوانده بودم كاش ايران بوديد تا خيلي راحت تر از وجودتان استفاده مي كردم و لي خب . . .
خيلي خوشحال مي شوم اگر به وبلاگم سر بزنيد تا از وجودتان استفاده كنم .
هر جا باشيد آرزوي موفقيت برايتان دارم.
ياهو

Posted by یوسف انصاری at February 26, 2007 7:20 PM

"مگر نمی شود آدم در کودکی یاد سالهای بعد بیفتد؟"
این جمله مرا تکان می دهد.راستی چرا فکر می کنند که نمی شود؟
می شود. خوب هم می شود. کودکی که تمام سالها را در جنگ گذرانده است یاد سالهای بعد می افتد. در اصل پیش بینی می کند که چقدر ما بدبخت می توانیم باشیم.همین.اگر بیشتر ادامه بدهم گریه ام می گیرد.
عمو عباس!
دلم می خواهد همیشه بنویسی تا خواب ببینم.خواب او را که مثل نوشا روی اولین یا آخرین پله ی خانه ی پدری نشسته بود و به من نگاه می کرد.اصلا چه فرقی می کند که پله ی چندم بود؟ مهم اینست که تو نوشتی و من خواب دیدم او را که به من نگاه می کرد.
چه اهمیت دارد؟

Posted by وحید at February 26, 2007 2:49 PM

سلام عباس جان! انصافا زيبا بود

Posted by حسين شكر بيگي at February 26, 2007 1:31 PM

عباس عزيز سلام
خوشحالم كه سايت شما را پيدا كردم
من از مشتركين گردون هستم هنوز هم؟!
"آنسوي فصول سرد"نام مجموعه شعرم هست كه كانديد دريافت قلم زرين شده بود.
عباس عزيز !
در يك برنامه ي تلويزوني گفتيد كه آدم در وطن خود اگر 100 باشد بيرو ن ميشود 1ولي شما همان 100 هستيد كه انسان را فراموش نمي كني هيچگاه
من اينو باور دارم تجربه اش كرده ام
شهد غربت چشيده مي داند
شوكران وطن چه شيرين است و برگشتم و...
من سايت شما را توي وبلاگم گذاشتم.
شما هم مفتخرم كنيد
كسي هستم كه با حضور خلوت انس خلوتي داشتم
شاد باشي رفيق عزيزم

سلام آقای شيرزايی
خوشحالم که باز حضورت را می بينم.
عباس معروفی

Posted by lموسي شيرزايي at February 26, 2007 7:59 AM

پست اروتيك رو خوندم. و استفاده كردم.
ممنونم.
منتظر ديدارتون هستم.
پايدار باشيد.

Posted by سوده نگین تاج at February 26, 2007 7:25 AM

سلام
مطلبي درباره ي رمان باري آخر بانو در وب نوشتم. خوشحال مي شم سر بزنيد.
ولي سرم داد نزنيد من نظر شخصي خودم رو نوشتم. ...

Posted by درنا نیری at February 25, 2007 11:28 PM

در دومین روز از بقیه زندگیتان
خوشحال باشید که عباس معروفی هستید

Posted by فائزه at February 25, 2007 6:06 PM

بهترين آرزوها ...

Posted by مهسا at February 25, 2007 5:25 PM

سلام عباس جان ...خوبی؟باز خوبه که تو هنوز زنده ای..
آرزو نمیکنم جای تو می بودم،که جمعه ها روزی از روزهای زندگی من بشوند...
در ضمن بابت لححن صمیمی شرمنه...من نمیتونم بگم:جناب آقای استاد معروفی..
تو هم به خودت فشار بیار که ناراحت نشی...
خب عباس خان مراقب خودت باش...

Posted by خیره سر at February 25, 2007 4:29 PM

دیدی دیشب اخبار چی گفت ؟ ایتالیا یی ها جشنواره ی پرتقال گرفته بودند راستی پرتقال کیلویی چند ؟ دردو رنج کیلویی چند؟ هی برو انرژی هسته ای را بچسب ! شب عید است . خوب باشد گور پدر همه دستفروش ها ! بوی نارنج می دهی عشق من! مدتی است خودم را نمی شناسم هر چقدر هم که بوی نارنج بدهی . می خواهم مسیح را به مسجد ببرم تا قسم بخورد به جان آدم که کلیسا هم خانه خداست . کاش یکی بیاید این آتش دل مارا هم ببرد در سرمای مسکو خاموش کند و باغ زرد آلو پشت قباله مان بیندازد . ضربان گیجگاهم رفته تا هزار . این هفتاد و دو بار در دقیقه هم خودش مرضی است . شب عید است گرد گیری می کنیم . هر چقدر آیینه را پاک کردم باز هم غبار داشت باید از بقال سر کوچه بپرسم چشم پاک کن هم دارد ؟

Posted by مریم at February 25, 2007 3:16 PM

يا حق

خوبه كه شما هنوز زندگي مي كنيد .

Posted by hamid rezaei at February 25, 2007 1:18 PM

نمي دانم چرا فكر مي كنم روزي اينجا مي خوانم:

ديروز
اولين روز
از باقي مانده ي زندكي من است.

البته خودم دوست ندارم
ولي خب مي شود هم
مثل من كه اشتباهي بار اول همين معني رو گرفتم.

Posted by mohhamad at February 25, 2007 12:04 PM

بينهايت غمگين شدم ، چه آسان از دست می دهيم همه ی پشتوانه های هويت و وجودمان را . نقاشی هايش هميشه در اعماق ِ جانم نفوذ می كرده ، تا هستيم در تنهايی و فراموشی به سر می بريم و اين رسم ِ دنيای ماست . ياد ِ هنرمند بزرگ عليرضا اسپهبد هميشه گرامی باد .

Posted by parasto at February 25, 2007 7:48 AM

سلام استاد...من كه دلم براي شعرهاتون تنگ شده بود.
راستي مصاحبه رو خونديد...من خيلي مشتاقم نظرتون رو بدونم

Posted by تهمینه at February 24, 2007 11:00 PM

"همیشه " : در حالیکه انگشتش تا ته تو دماغش بود داشت به این فکر میکرد که چه جوری نامه رو به دختره بده... که یکدفعه دید دختره داره با چندش به یک انگشت که تا ته رفته تو یک دماغ نگاه میکنه... اون انگشت برای "همیشه" تو اون دماغ موند.

Posted by قهرمان فلج ماراتن at February 24, 2007 10:34 PM

سلام
حالا ديگه همه مي دوونند كه معجزه رو بلديد ! با كلمات حتي
شعبده بازي مي كنيد!

مرسي .
بازم بگيد بازم ،
...

Posted by neda at February 24, 2007 7:27 PM

عباس جان روز اول كي بوده ؟؟؟

Posted by ahoora at February 24, 2007 3:52 PM

چه زندگي زيبايي..

Posted by mostafa at February 24, 2007 12:16 PM

دوست عزیز سلام
از دیدن وبلاگت خوشحال شدم وبلاگی مفید و زیبا در بین این همه اراجیفی که متاسفانه به اسم وبلاگ صفحات این دنیای مجازی رو اشغال کردن
من هم کلبه حقیرانه ای دارم که خوشحال می شوم که ما را از نظرات در مورد ان بی نصیب نگردانی
ضمنآ اگر ما را قابل دانستی پیغام بده تا تبادل لینک کنیم

Posted by سیوان کرمانشاهی at February 24, 2007 11:54 AM

معروفی عزیز سلام
با آنکه یه بار کم محلی شده باز از یه همشهری دیروز شما که همزادگاه هست دوباره دعوت میشین
لطفا نظر خودتون رو از من دریغ مکنین من شکل خامم وما کمنر مجالی برای شکل گرفتن داریم بی گمان نظر ارزنده یک همزادگاه مرا بیشتر دلنشین خواهد بود تا از هر آن کسی که دیگر جایی ...
جناب معروفی من باز مصرم وادرس قبلیم رو براتون از نو می ذارم منتظر شما می مانم وروز هارو خواهم شمرد تا مگر خط شما بر چهر وبم ارزشی تازه تر دهد
مرسی و ممنون از اینکه تشریف میارین .
arzoo20062010.persianblog.com

Posted by مزدک at February 24, 2007 10:30 AM

... و امروز چندمين روز
از هيچستان ٍ اين جهان است ؟

Posted by parasto at February 24, 2007 9:49 AM

امروز
مدتهاست که هر روز
خاموشی و انتظار را
با هم شریک کرده ام...
امروز
چند وقتی است فردا را
به امید نویدی خرم
از نو تزیین کرده ام...

مهر افزون

Posted by Saeed Hosseini at February 24, 2007 8:42 AM

سلام
تولدتونه؟ ازدواج کردین؟ عاشق شدین؟ چی شده؟

مهسا

Posted by مهسا at February 24, 2007 8:11 AM

این ها علائم عاشقی است مرد

Posted by ترسا at February 24, 2007 7:44 AM

" آمدن سیاووش کسرایی را در پنجم اسفند جشن می گیریم "

برف می بارد
برف می بارد
به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش، دره ها دلتنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
ردپاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دمسرد

سپندارمذ نام یکی از مهین فرشتگان یا امشاسپندان آیین مزدیسنی است. این نام در اوستا به صورت سپنت آرمییتی به معنی فروتنی یا فداکاری مقدس است که در فارسی اسفند بکار رفته است. اسفند پنجمین امشاسپند است و در جهان مینوی نمودار بردباری و فروتنی و صلح و سازش و در جهان مادی نگاهبانی زمین است.
او دختر نیک کردار اهوره مزداست.
در ایران باستان روز پنجم این ماه را جشنی می گرفتند که اسپندادگان می گفتند.
پس بیاییم و گل فرنجمشک را که ویژه ی این ماه است به دست بگیریم و به سیاووش کسرایی درود بگوییم.

Posted by وحید و عرفان at February 24, 2007 7:38 AM

شعرهايتان بي هيچ تعارف و كليشه اي زيبا بود.اما نشئه ي داستان هاتان از جنس ديگري است.اين چند روزه كه پر از درگيري بودم و نتوانستم سري به شما و نوشته هاتان يا حتي خوانندگان خوبتان بزنم حس مي كردم عجيب دلتنگتان شده ام...

راستي! باسي عزيز و مهربان آيا من به راستي سزاوار هيچ پاسخي نبودم

شباهنگ عزيزم
سلام
درباره ی زبان شعر و زبان دو داستان در راديو زمانه نوشتم که متن و صدای آن را هفته ی آينده در سايت خواهی ديد.
عباس معروفی

Posted by شباهنگ at February 24, 2007 7:32 AM

وقتي بيايي ، لباسي تنت نيست... چون نمي داني چند شنبه چندم است

Posted by ع.س at February 24, 2007 6:12 AM

چیزی گم است در من ، از آرزو فراتر
مانند جان شیرین ، ز آن نیز پربهاتر
در جستجوی اویم ، یا در سراغ اکسیر
من هرچه خسته پاتر ، او نیز کیمیاتر
گاهی که در نگاهی ، می یابمش ، شگفتا!
من سنگ می شوم ، او ، از لحظه ها رهاتر
حس می کنم هم اینک ، گم گشته ی من اینجاست
اینسان که گشته ام باز ، از لال بی صداتر
گمگشته ی من ای کاش ! می شد تو باشی ، ای عشق!
بر خود نمی پسندم ، درد از تو بی دواتر
معیار عاشقی چیست ؟ آیا هنوز باید
با درد و داغ ِ این راز ، گردیم آشناتر؟
گفتی که بگذر از من ، از خویش هم گذشتم
شاید سراغ داری ، از ما خوش آزماتر !؟

Posted by محمود at February 24, 2007 5:26 AM

تبريك مي گم دومين روز از بقيه ي زندگي شمارا
بقيه را تا مي تواني سنگين كن
سنگين تر
آنقدر كه توان گذر از آفتاب و مهتاب را نداشته باشد
پاينده باشي

از لطفت ممنونم.

Posted by درنا نیری at February 24, 2007 4:33 AM

سلام یک سر به وب لاگ من بزن و نظر بده لطفا. من همش ساز زدم و رقصیدم حالا می خوام وقت بیکاریم بنویسم مثل شما که وقت بیکاری ساز میزنید و میرقصید. قربان شما سعید شنبه زاده

سعيد عزيزم،
تو يکی از بهترن موزيسين های ايران هستی.
بوشهر مديون توست. به خانه ات می آيم و لينکت را هم در صفحه ام می گذارم.
با مهر
عباس معروفی

Posted by saeid shanbehzadeh at February 24, 2007 1:23 AM

من فکر کردم تولدتونه. اومدم تبریک بگم:)
بالاخره پریروز حتما یه اتفاق خوب افتاده باسی‌جان. مگه نه؟
از دست این زیتون ناشاعر چی می‌کشی؟:))

Posted by زیتون at February 24, 2007 12:36 AM

همیشه انگار امایی برای بهانه مان داریم

Posted by درنگ هاي نابهنگام at February 23, 2007 11:32 PM

این‌چنین زیبا و موجز گویی بی‌تعارف حد شماست.

Posted by Amir at February 23, 2007 10:48 PM

ba salam va arze yek aalam khaste nabashid.

ghasde man az siaah kardane in safheye majaazi, daadane nazar ya eraa'eye yek pishnehaad ya hatta yek enteghaad nist, harchand momkenast angizeye penhaantari ke man ra mojaab be neveshtan karde, nahaayatan hamaan aakhaarin mored bashad; yani enteghaad! Ama shakhsan az mokhatab gharaar daadane farde khaassi parhiz kardeam va tanhaa khasteam dardedeli karde basham. Enkaar nemikonam ke delam mikhahad gheshre dastandarkaare adabiate iran,bekhusus adabe moaser, in dardedel ra beshnavand. Azinke dar makaani ke moeallegh be shomast in arezu mohaghagh mishavad, besiaar sepaas gozaaram.

Man yek ruze kaamel ra baraye peyda kardane mataalebi raje be aasaare Jamalzaadeh, Sadeghe Hedayat, va betore joziitar, raje be ketaabe« esfahan : nesfe jahaan »gozashtam. Va dar akhar tavaanestam te'daade besiaar ma'dudi tahlil va tafsir ra raje be aasaare in shakhsiathaaye moasser dar taarikhe adabiaate iran peyda konam ! moteassefane ya khoshbakhtaane dar iran nistam va emkaane dastrasi be ketaabhaaye mojod dar iran ra nadaram. ama tebghe jostojuii ke kardam motevajjeh shodam ke hatta ketaabhaaii ke dar ketaabkhaanehaaye iran ham hastand besiaar kam va angosht shomaarand !

ejaaze bedahid haminja az donyaaye adabiaate « Anglophone !» nahaayate sepaas ra dashte basham bekhaatere shenaasaandane behtar va dar khortari az nevisandegaane mihane « maan » be maa! kaari ke hamvatanaane adibe maa tabehaal anjaam nadaadeand va ya la’aghal be ehtemaame tamaam va aantor ke shaayesteye adabiaate kohani mesle adabe perse, baa aanhame vijegihaaye Universal bude va hast, mohaghagh nakardeand !

In mas’ale maayeye basi ta'assof hast. zaheran dastandarkaaraane adabiaate perse az pileye khodeshaan birun nemiayand, va kaare cheshmgiri raje be adabe mihane khodeshaan be daneshjuhaa, gheire iranihaa va kasaani ke juyaaye daanestan hastand arze nemikonand. shayad in enteghaad be nazar naabejaa baashe ama agar shoma ham inja budid – momken ham hast ke baashid !- va mishenidid ke kasi mesle Hedayat ra Shakspeare iran khataab mikonand, va baed be soraghe mataalebe mojod miraftyd va daste khaali az shenaakhte in Shakspeare jahaanie irani-tabaar barmigashtid haminghadr moteassef mishodid.

baraye adibaane hamvatane man engaar tanha tekraare Titre haaye ketaabhaaye bozorgaani mesle Hedayat va kheili kheili kheilihaaye digar kefaayat mikonad ! Va goftane inke cheghadr in azizaane bozorg, « bozorg » budeand ! che chiz be omide khoda gharaarast talangori baashadbaray khoruj azin vaz'iate kesaalat baare hobaabgune?! Ayaa tahlile har dastneveshteii azin bozorgaan, peygarde siaasira hamraah midasht?!

Az aaghaaye Bahaarlu mamnunam ke tanhaa naghde mojod dar morede ketaabe « esfahaan: nesfe jahaan »ra be reshteye tahrir dar avardand va ey kash ke adibaane irani, bekhusus farsudetarhaaye in raah! baa maghuleii be esme internet va donyaaye be estelaah modernize shode,aashty konand va javaanaai mesle bandeye haghir ra az danestehaashaan sarshaar!
ya la’aghal ghabul befarmaayand ke hasabol’amre taghdir, fibrhaaye nuri az baalaaye sare in gorbeye barkat daadeshode-be-barkate « faraavaani » ! migozarand va khodaaraa shokr ke –fibrhaa- javidani ham nistand !

Resaandane sedaahaaye adabi, taarikhi va be khusus ensaanie ghome Perse be donyaa, resaalate besiaar arzeshmandist…va beghole forutanaaneii az ghole moteaheddane kishe eslaam,noii ebaadat ham hast.
besiaar arzeshmandtar va ebaadatgunetar az sedaahaaye siaasi ii ke emruz tanhaa tanin haaye ghaabele shenidan az aan marzo bum hastand ! engaar ke « irani » tanhaa yek « pishe » daarad ! Va « digar hich! » ta ro’yaaye afsaane budane shokuhe gozashte ra baraye farzandaaneash az bein bardaarad.
Shokuhi ke, agar hadafe tire mokhaalefaane Optimism va sarbedaaraane Nostalgie Vatani, be esaalate pesteye rafsanjaani albate ! , gharaar nagirad, « be dast aamadanist »!

ba arezuye ayandeii ke daghdagheye ‘ta’aali’, va hosule Kaanaape be jaaye 4 adad sandalie ghaabele neshastan!, maane’ azin nabaashad ke azizaan kami ham dar raastaaye onvaane shoghli va kasbe khodeshaan gaam bardaarand va dar samto suye «hamaan mashghuliat», jaaye paaii darkhore yek omr « proseye farsudegi » ruye in koreye khaakie na chandaan mosattah! az khodeshaan bejaa begzaarand ! Eraadatmande hamegaan !

Posted by Marian.p at February 23, 2007 10:47 PM

مثل همه ي دوشنبه هاي من ساعت 8:16 صبح...
دومين روزش مبارك!

Posted by بن بست at February 23, 2007 10:39 PM

آخ که چقدر دلم عباس معروفی می خواست امروز
آقا شما نمی تونید هر روز یه کتاب بنویسید و روز بعد منتشر کنید تا ما دوروز بعد بخونیم و خرکیف بشیم؟؟؟

نمی دونم نوشته هاتون چی داره که وقتی شروع به خوندن می کنی باید یه شره تا آخرش بری

اینا خیلی وقت بود مونده بود تو گلوم
نمی گفتم خفه می شدم

Posted by دزدکی at February 23, 2007 10:34 PM

چند بار باي از اول شروع كنيم؟
چرا بعضي ها با همون استارت اول نرم ميرند و به آخر مي رسند و برخي هي بايد از اول...؟
نمي دونم باسي جان
ولي اين زندگي خيلي زيباست
حتي اگر مجبور باشيم كه بقيه اش رو از اول شروع كنيم.

Posted by مرسده هاشمی at February 23, 2007 10:33 PM

پس وقتِ شادباش گفتن‌مان رسید انگار!

Posted by :::: خوابگرد at February 23, 2007 10:30 PM

شاید هم فقط، بقيه ی اولین روز باشد که طول کشیده است..

Posted by رضا at February 23, 2007 10:17 PM

روز 100 باد اينجا هستم

Posted by sara at February 23, 2007 10:11 PM

من هنوز اولين روز را انتظار مي كشم .

Posted by maktoob at February 23, 2007 10:08 PM

پس از دست ندیدنش..

Posted by Lilo at February 23, 2007 9:58 PM

در اتاق باران می‌بارید. ابرها جای تو به سراغم آمده‌اند.
سرم را از پنجره بیرون گرفتم. موهایم خشک شد. اما هنوز تنم خیس است.

05 اسفند 1385

Posted by آرش at February 23, 2007 9:49 PM
Post a comment









Remember personal info?