Comments: سَرو وان‌گوک، خط طلايی داستان

من پیکر فرهاد شما رو خوندم کلی برای نوشتن من مفید بود با اینکه چیز زیادی نفهمیدم اما دو بار خوندم
من 17 ساله ام

Posted by نگار خط خطی at September 6, 2008 2:16 PM

آقای معروفی عزیز
به مناسبت تولدتان آرزو می کنم که خیلی زود شرایطی فراهم بشه که شما را در ایران یعنی جایی که خودتون آرزو کردید و کنار خودمون ببینیم.اما لازم می دونم این را هم بگويم که من و خیلی های دیگه شما را وقتی شناختیم که در آلمان بودید .امروز به یمن وجود اینترنت و ماهواره فاصله ها چنان کوتاه است که زندگی در دهکده ی جهانی کاملا قابل تجربه کردن است.بعلاوه آنچه که شما را در قلب همه ی دوستدارانتان جای داده چشمه ی جوشانی است که بی محابا از درونتان سرریز و از طریق نوشته هایتان در وجود خواننده جاری می شود و او را روز ها مبهوت و سرگشته می کند. حسی که اولین بار با خواندن کتاب "فریدون سه پسر داشت " در مورد نوشته های شما تجربه کردم گمانم این بود که خودم هستم که می نویسم و این احساس بعدها با سایر داستان ها تکرار شد. همیشه معتقد بودم که بعضی انسانها بدون توجه به زمان و مکان بودنشان امتداد وجود یکدیگرند .و شما هم انسانی از گروه نازنینانی هستید که در طول تاریخ آمده اند وتمام بودنشان را صرف نمایاندن حقیقت کرده اند و راه را برای دیگران باز کرده اند تا خورشید حقیقت و عدالت زنده بماند.
غمگین نباشید که اینچنین زیستن در قلب انسان ها بزرگترین شادی زندگی و آرزوی هر خردمند است.

Posted by زمانی at May 26, 2007 9:33 PM

سلام آقای معروفی! داوود هستم بیش از دهسال است که خاطراتم را می نویسم از خودم و مردم ایران. ارزش سر زدن باید داشته باشد.
www.mosaferekoocheha.persianblog.com

Posted by at May 15, 2007 7:17 PM

سلام استاد
چرا ديگه شعر نمي نويسيد؟!دلمون گرفته ،بنويسيد ،
مي دونيد اينجا اين روزها سر لباسي كه مي خوان به تنمون كنند چه جنجال و بحثييه؟!! مثل كلاه هائي كه سرمون رفت!!؟ ،كجاي دنيا اينهمه سال واسه لباس آدما اينهمه كش مكش بوده ؟!!

Posted by Neda at May 13, 2007 7:18 PM

سلام استاد عزيزم يك سوال دارم كه جوابش برام خيلي حياتيه.
مي خوام بدونم اونجا مجله ي asi
سراغ دارين كه مقالات و پژوهش هاي ادبي در اون چاپ بشه؟ اگه اين طوره شرايطش چيه؟

سلام،
متأسفانه سراغ ندارم، و چيزی در موردش نمی دونم.
عباس معروفی

Posted by شباهنگ at May 13, 2007 10:26 AM

سلام
http://brightanddark.blogspot.com
خوشحال یه سری بهش بزنید. نظر شما برام مهمه!

Posted by آرش at May 13, 2007 9:13 AM

سلام آقای معروفی نازنین
به هیچ وجه نمیخوام فضولی و بی ادبی بشه ولی آقای خسرو اگه به آرشیو شما برگرده جواب پیشنهادش رو میگیره. و البته اینجا صفحه روزنوشت (گاهی شبنوشت) های شماست.
بازهم جسارت من رو ببخشید.
احترام.
هدیه شایگی

Posted by هدیه شایگی at May 13, 2007 8:51 AM

سلام
ممكن است هر از چندي اين آهنگ پس زمينه وبلاگتان را عوض كنيد؟

Posted by khosro at May 12, 2007 11:04 AM

سلام به عزیزترین استاد دنیا، که آدم واقعا" دلتنگش میشه.
ممنون که مینویسید.
و چه نگاه جالبی دارین شما،طعم تفاوت رو باهاش درک کردم.
آقای معروفی نمیدونم کتابهای ابوتراب خسروی رو خوندید یا نه... اما اگه نداریدشون واستون بفرستم.
حقیقتا" دوستتون دارم
احترام.
هدیه شایگی

Posted by هدیه شایگی at May 11, 2007 8:01 PM

روزهاي زيبايي بود روزهايي كه شعري مهيا مي كرديد ... جناب معروفي ما شعر مي خواهيم ، شعر ... شعر نه ، حرف دلمان را ... چه شد پس ؟

Posted by باران at May 11, 2007 1:06 PM

راستي

http://shaboo13.blogfa .com

Posted by شابو (روح اله نوروزی at May 10, 2007 9:36 PM

سلام جناب معروفي عزيز
دل و دماغ هيچ چيزو ندارم انگار يكي كه اسمشو هم نميدونم نا اميدم كرده
مثل يك ماموت توي پياده رو ها راه ميروم
يخ زده ام
مثل يه مترسك ...
ميشه با من حرف بزني عزيزم

سلام دوست عزيزم
کتاب شما رسيد. ممنونم.
عباس معروفی

Posted by شابو (روح اله نوروزی at May 10, 2007 9:24 PM

چهار پايان بر چهار پاي و چهار ناخن
من بر دو پاي برهنه ام در آب و
پشت گاو آهن آواز مي خوانم
و درخت
بر يك پا ايستاده
هيچ نمي گويد


با همه مهربانيد و با ما...
من هم داستان مي نويسم
بهتر از خيلي هاي ديگه .اينو من نمي گم همه ي درختا مي دونن
چون داستان هامو فقط براي اونا گفتم
شما هم مي خوايد بشنويد؟

Posted by زنی شبیه درخت at May 10, 2007 11:07 AM

سلام باب منو يادت مياد ؟ نميدونم تا به حال به يادت موندم يا نه ؟ خيلي دلم برات تنگ شده بود . چند ماه پيش چيزي برايم نوشته بودي . برايت گفته ام كه چقدر تنها هستم . از ون گوگ گفته اي، از گوش بريده اش هم بگو . بگو كه او تنها مرد. در ميان مردم احمقي كه نمي توانستند و نمي توانند ببينند. اسفنديار مغموم آن به كه چشم پوشيده باشي . براي چه نوشتي بابا در بين اين جماعت قد كوتاهان . شايد كسي مثل تئو را داشته اي كه مدام پول مي داده و ... و يا كسي مثل گوگن را در زندگي داشته اي كه كنارش بنشيني ... اما من ندارم . تنها هستم . آدم اينجا تنهاست مثل يك سنگ . مثل يك سگ و فكر مي كنم ادبيات در اين مملكت فقط براي اظهار درد به وجود
آمده . آري اينگونه بود برادر . دلم برايت تنگ شده . دارم سنگ مي شوم . چيزي از وجودم نمانده بابا . فقط مثل ديوانه ها مي نويسم . شايد اگر يك شيشه افسنتين دم دست بود مثل ون گوگ آن را سر مي كشيدم . به همه بكو كه چقدر بيزار ي از چيزي به نام اجبار درد ناك است . مي فهمي كه چه مي گويم . بايد بروم .

Posted by at May 9, 2007 4:50 PM

سلام
جالب بود
حال كرديم...

Posted by رضا at May 9, 2007 4:25 PM

فصلنامه ادبی داستانی خوانش شماره 5 منتشر شد .
براي اطلاع بيشتر به سايت خوانش رجوع کنيد.
برخی از مطالب شماره‌هاي قبل را مي‌توانيد در اين سايت مطالعه کنيد.

Posted by khanesh at May 9, 2007 3:30 PM

ما هم از اول زندگي قصدشا داشتيم بزنيم بيرون
تا حالا كه نشده

Posted by Ali at May 9, 2007 12:30 PM

دلم براى زندگى كردن تنگ است
دلم براى خنديدن
براي رقصيدن ، خواندن ، شادمانى كردن
تنگ است .
پرستو

Posted by parasto at May 8, 2007 7:28 PM

سلام
خيلي وقته شعر جديد اينجا ننوشتيد. دلم براي شعرهاتون واقعا تنگ شده.
داره عاشقي يادمون مي ره.

Posted by پديده at May 8, 2007 9:43 AM

سلام جناب معروفي عزيز
نميدونم كتابي كه براتون پست كردم بدستتون رسيده يا نه
كنجكاوم و منتظر
تا بعد يا علي

سلام
هر وقت رسيد خبر می دهم.
مرسی

Posted by شابو (روح اله نوروزی at May 8, 2007 12:11 AM

بر شهپر انديشه مقر بايد كرد
از غير و خودي قطع نظر بايد كرد
خواهي كه مقامي عاشقي ديابي
تا بارگه عشق سفر بايد كرد

سلام جناب معروفي من وبلاگم رو با مطالبي از شمس و كتاب خط سوم آغاز كردم منت ميگزاريد اگر قدم رنجه بفرمائيد...

Posted by tabargaheeshgh at May 7, 2007 9:49 PM

عمو عباس!
سلام.

Posted by وحید at May 7, 2007 8:19 PM

وقتي سال اول دبيرستان رشته ادبيات رو انتخاب كردم درست زماني بود كه تازه سمفوني مردگان رو خونده بودم ، شايد يك شروع بود براي اينكه تمام زندگيم به ادبيات گره بخوره ... خوشحالم كه هنوز راهي براي ادامه هست .

Posted by parvaneh at May 7, 2007 4:21 PM

سلام استاد! در بداهه با بخش اول "حكايت پادشاه پارس و حمام سيصدوند" به روز شد.

Posted by صالح دُروند at May 7, 2007 2:53 PM

بررسی ساختاری تفاوتهای هدهد عطار و مرغ آمین نیما یوشیج.
با مقاله اي در اين باره به روزم.اگر سر بزنيد خيلي ممنون ميشم.دلم براتون خيلي تنگ شده.

Posted by شباهنگ at May 7, 2007 11:19 AM

چشم و ممنون و ممنون و ممنون :)

Posted by narges(maktoub) at May 6, 2007 7:22 PM

سلام.
سلامي آشنا و دور . تنها و ناصبور .
الان كه اين يادداشت را مي نويسم دارم با خودم حرف مي زنم . چون مصيبت زده اي كه هيچ چيز آرامش نمي كند به هر دري مي زنم تا شايد توجهي جلب شود . دست نوازشي . در ميان اين همه دست هايي كه مي نوازند . سخت خسته ام از اين همه هيچ .
فقط خواستم چيزي نوشته باشم .همين.
قربانت .

Posted by قاسم at May 6, 2007 6:56 AM

با سلام
با احترام به اطلاع میرسانم که با یک داستان/سفرنامه به انزمام شعر بروزم
منتظر حضور شما

Posted by kazemi at May 6, 2007 1:25 AM

بازم حكايت هميشگي مزاحمت ما انسانها.
خوب اضافه هستيم ، دليل اين همه اصرار به ماندن چيست؟ ندانم.

Posted by stalker at May 5, 2007 9:17 PM

ادعایی که نیست٬اما هنوز ذوق ملکوت در دلم هست...
گوشه ی راست خانه ات نشانی جدید جانشین میشود یا منتظر خبر بهتری بمانم؟(هر چه هر دو زحمت است)
:)
با مهر

کمی صبر کن

Posted by narges(maktoub) at May 5, 2007 7:02 PM

به : خوب و نازنينم عباس معروفي
شعري از قباد جلي زاده شاعر كرد عراق (ترجمه سعيد دارايي)

پاييز، زيباترين زنِ لخت است..!!
1
پاییز
درختان پوشیده را لخت می کند
از برگ...
شرمگین
دو شاخه ی دعا بلند می کنند و
از ابر می خواهند
هر چه زودتر
لباسی به آنها ببخشد
از برف!

2
غم انگیز است
زنان
همین که تپ تپ پای پاییز را می شنوند
بازوی لخت و
سینه ی لخت و
ساق لخت شان را می پوشانند
درخت ها اما
تنهایی را تحمل نمی کنند
یک به یک لباس ها را از تن درمی آورند و
اول از همه
شلوارشان را !

3
پاییز.. درخت لخت را دوست دارد
من.. زن لخت
او فقط یک فصل
من هر چار فصل سال

۴
از پشت پنجره ها باغ را دید می زنم
سروی چشم سبزش را دوخته به
بازوی لخت و
پستان لخت و
شکم لخت و
باسن لخت درختان و
دزدانه
جلق می زند!!

۵
آن پرنده های نر
درست وقت لخت شدن درخت ها
کوچ می کنند
مثل مردان مخنث!!

۶
دو درخت سیب
در شبی پاییزی
دهان بر دهان هم گذاشته و
سیر سیر پستان های یکدیگر را فشار می دهند
انگار
دو دختر همجنس باز!!

۷
گربه ای حرام زاده
پای درخت اناری افتاده و
با چشم های هیز
بین پاهای او را نگاه می کند!

۸
پاییز
از میان جنگل ها می گذرد
با منقار نقره اش
گردنبند شاخه ها را باز می کند و
پیش پای درخت ها را
پر می کند از لیره!

۹
وقتی که باغ
صدای پای پاییز را می شنود
لخت می شود
آخر باغ زن پاییز است!

۱۰
بهاران..باغ
به دختری می ماند حجاب پوش
سرشار از گنجشک و شعر
پاییزان..
به بینوا زنی..
لخت..
لخت..
لبالب از نغمه ی قباد!


پاییز
اولین زن و
آخرین زن من است!


سعيد عزيزم
ممنون از تلاش و مهربانيت
عباس معروفی

Posted by سعید دارایی at May 5, 2007 4:27 PM

سر ناهار حرف شما بود. دارم فريدون سه پسر داشت را مي خوانم. دارم با شما تبعيد مي شوم. دارم برمي گردم.

Posted by محمد at May 5, 2007 1:14 PM

سلام.خوبي؟من تعقيب كردم رفتار ادبي تو را.خب سالم ماندي در غربت اما كاش امثال عبدالرضايي را از آن جا بيرون مي انداختيد چون ....بيا به وبلاگم و بخوان.شاد باشي با سمفوني زنده گان.

Posted by مهدی مرادی at May 5, 2007 12:06 AM

ميشه بلند شي بري سراغ اوني كه بايد تمومش كني ؟ يا ديگه بهش فكر نكنم باسي ؟

Posted by baharenarenj at May 4, 2007 8:48 PM

خيلي خيلي ممنون و سپاسگذارم كه اين مقولات را مطرح ميكنيد. مطرح كردن اين مسايل ( شايد به نوعي آموزشي) در اينجا را ميتوان با كتاب تئوري رنگ اثر ايتن مقايسه كرد. مطرح كردن مسايلي كه همه ميدانند ولي كسي انها را مطرح نميكند.
بازهم از اين لطفي كه ميكنيد ممنونم. لطفا اين روند پرفايده براي ما مبتديان را قطع نكنيد.

Posted by امضا at May 4, 2007 1:03 AM

سلام جناب معروفي
چقدر از بودن با شما لذت مي برم
راستي هنوز ميل نداريد يه سر به وبلاگ ما بزنيد
در مورد خداحافظ بختك ...
فكر كنم كتابم به دستتون نرسيده نه ؟

Posted by شابو (روح اله نوروزی at May 3, 2007 10:13 PM

امشب هم با صداي شما به خواب ميروم...
خيلي معركه است،
گفته بودم آن لحظات جزو زندگي ام به شمار خواهند آمد!

Posted by بن بست at May 3, 2007 10:02 PM

عاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

وان گوك مي خواهد به ما بگويد :" انسان جا مانده "
واقعا درسته.

Posted by Orkideh at May 3, 2007 9:41 PM

سلام آقای معروفی عزیز
یه سوال دارم که نمی دونم جاش اینجاست یا نه
برای مسابقه قلم زرین زمانه میشه دو تا داستان فرستاد یا فقط یکی؟

سلام
می تونيد دو داستان بفرستيد، و امشب يا فردا مراتب را اعلام می کنيم.
عباس معروفی

Posted by deniz at May 3, 2007 9:15 PM

چرا دیگه کمتر شعر می نویسید؟؟ دلم برای شعراتون تنگ شده.. من با اونا زندگی می کردم...

Posted by at May 3, 2007 7:20 PM

بزار اولين نظر رو من بدم
البته شايد

Posted by aviator at May 3, 2007 10:43 AM

از حرف شاملو خیلی خوشم اومد!!

Posted by لولو at May 3, 2007 4:13 AM
Post a comment









Remember personal info?