Comments: نظم نوين

من که معنی تو نیکی می کن و در دجله انداز رو اینجور برام گفتند واصلا با معانی شما مغایرت دارد
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
مصرع اول که مشخصه تو نیکی بکن و در دجله انداز
مصرع دوم که خداوند در بیابان به تو باز(منظور بازپس) می دهد
یعنی باز رو به بازپس دادن و بازگشت دادن معنی کردند برای من نه به معنای باز همان پرنده ی بزرگ

Posted by vafa at June 13, 2012 4:25 PM

راستش ذوق زدم از اینکه اینجام.....یه جوریه اینجا...انگار اینجا بر عکس اون بیرون همه خوبن....
آقای معروفی خواستم بگم منم مثه آیدینم...می خوام بزنم تو دل مشکل....ولی نمی خوام مثه آیدین تموم شم.....
کاش هیچ کس اورهان نباشه......

دل نوشته هاتون خیلی دلیه....

Posted by مهناز at February 6, 2008 11:14 AM

سلام . برقرار باشيد ! چرا مباحث مربوط به داستان در وبلاگ شما باز نمي شوند ؟

Posted by at January 17, 2008 6:48 AM

سلام . تولدتان مبارك . مرانخواهيد شناخت چرا كه به نظر مي رسد در مكاني متفاوت از شما باشم اما كارهايتان را دوست دارم . ديگر اينكه امروز سرد زمستاني را مي خواهم چادرم را سر كنم . پشت فرمان ماشينم بنشينم و بروم عوض شما تهران را ببينم .
اين هم هديه تولدتان

Posted by at January 17, 2008 6:46 AM

اه چرا همه سعي ميكنند جواب تورو با شعر يا كلمه هاي قلمبه بدن؟ همه فكر مي كنند اگه سخت حرف بزنن حتما موفق ترن . ببين من ولي خيلي ساده ميگم : داستان فريدون سه پسر داشت رو خوندم. كلي هم حال كردم . خيلي وقت بود كه داستان به اين خوش استيلي نخونده بودم. همه چيزش سر جاش بود. خيلي هم معقول تموم شد. باور كن سه بار وسطاش گريه كردم. اونجايي كه دست مجيد و رويا رو شد نفسم بالا نميومد. شبها كابوس لاجوردي رو مي بينم. جالبه نه؟ فكر مي كردي يه روزي انقدر تاثير گزار بشي؟ اگه من يه روزي اين مدلي مثله تو ميشدم كه حتما كلي خوش به حالم مي شد. هر چند كه دختر پسرهاي الان حال تغيير و تحول رو ندارن ولي من با هر تكون داستانت لرزيدم و يه تكون خوردم. اين مملكت با اين همه آدمه كوردل لياقت تورو نداره.
به هر حال خيلي دوست دارم داستان هاي ديگتو هم بخونم. دارم تو اينترنت دنبالشون مي گردم . اگه داشتي برام بفرست خوشحال ميشم.
موفق باشي.
خداحافظ

Posted by sahar at June 9, 2007 7:45 PM

man o in ayénéhâ divârha
pardehâ,panjerehâye shosteh az bârânhâ
hameh tâ sobh beh ham khireh shodim
va har az gâh beh ham âhesteh
az naboodash goftim
kasra

Posted by kasra EMAMPOUR at June 8, 2007 1:48 PM

لزومی داره حرفم به نوشتت ربط داشته باشه؟؟؟!
خواستم بگم دلم واسه ُشعراتُ خیلی تنگ شده
خیلی خیلی....
شاید تنها چیزی که می تونه خوونم رو از لختگی در بیاره...
کاشکی می شد این صفحه یه بار دیگه اوون حس رو داشت...

Posted by at June 8, 2007 7:30 AM

عمرا اگر ايزد چيزي مرحمت كند، آنهم در بیابان.

Posted by پوپک at June 7, 2007 12:28 PM

تو نيكي مي كن در دجله انداز
كه مردي در بيابان خواند اواز

Posted by man at June 6, 2007 1:01 AM

عمه پيري دارم كه اين شعر را بغلط بجد بدينصورت مي خواند:
تو نيكي مي كن و در حجله انداز
كه ايشان در بيابانت كند ناز

Posted by No one at June 5, 2007 8:29 PM

(خلیج )جلي زاده..ترجمه:دارائي

رودخانه
جوانی بلند قد و کمر باریک است
با دسته گلی..تلو تلو
راه می رود
می گویند آن گوشه ی دنیا
زنی..چشم آبی و تپل
در انتظار اوست!
........
عباس نازنين...وبلاگ طبل حلبي متاسفانه چند هفته پيش هك شد و انهمه كلمه پرپر شد...ناگفته پيداست كه قرار گرفتن در لينكهاي شما افتخاري بزرگ است..لطف كنيد و به جاي آن آدرس جديد را منظور نماييد..
دوستدار شما و كلمه:سعيد داراييwww.saeeddaraee.blogfa.com


Posted by سعید دارائی at June 4, 2007 8:54 PM

ما كه وقتي از سر حلقه رنديتمان پرسيديم فرمودند:
باز عبارتي است در نوع سياست كه چون بخواهند مردم كشور را در بند كنند، به كار رود كه جامعه‌اي باز داريم و عدالت گستر.

موفق باشيد و عاشق

Posted by محمد رضا at June 4, 2007 5:36 PM


استاد دير كردم اما به هر حال تولدتون مبارك.

Posted by orkideh at June 4, 2007 2:02 PM

به صبر كوش تو اي دل كه حق رها نكند/ چنين عزيز نگيني به دست اهرمني

Posted by somaye at June 4, 2007 1:15 PM

سلام چقدر دلم مى خواد امروز شعرى از شما بخوانم ...
پرستو

Posted by parasto at June 4, 2007 8:03 AM

حوصله ات مي شود حرف هاي يك درخت را بشنوي؟
تا حالا اين كار را كرده اي؟
خسته شدم از بس جيغ زدم توي گوش آدم ها و آنها انگار نه انگار...
لااقل كنارم بايست تا يك عكس يادگاري با هم بگيرم

Posted by فرشته در دوزخ(همان درخت)؟ at June 3, 2007 4:51 PM

محض اطلاع كمي مفصل در وبلاگ خودم از ماجراي نيكي خانم نوشتم

Posted by khosro at June 3, 2007 11:04 AM

سلام عباس جون! بهتر همون كه در بيابان بازمان ندهند

Posted by آقاي كلمه at June 3, 2007 8:56 AM

درود بر شما
آقاي معروفي! پنجاه ساله شدنتان را شادباش مي گويم.
حضور شما در وبلاگ من آرزويي است بسيار دوردست برايم...

Posted by سبحان at June 2, 2007 8:49 PM

سلام "باز".
ديگر از شعر خبري نيست عباس آقا !
احتمالا كسي بد جوري توي ذوق ات زده .
اما من يكي خيلي خوش ام مي آمد از شعر هايت انصافا. هر چه بود با احساس بود .
دست كم براي گريز از يكنواخت نويسي بسيار پر بها بود . بهتر از اين نظم نوين !
مانند پودي بود براي تارهاي وبلاگ ات .
بنويس باز.

Posted by قاسم at June 2, 2007 8:17 PM

بي ربط نامه:

گــفت: کـه دیـوانه نه ای
لـایــق ایـن خــانــه نه ای
رفــتـم و دیــوانه شدم وز
طــــرب آکــنــده شـــدم
گــفـت: کــه بـا بال و پری
مـــن پــر و بـالت نــدهــم
در هـــوس بــال و پـــرش
بــی پــر و پــرکنده شـدم

Posted by دلارام at June 2, 2007 7:11 PM

motaasefane jenabe ma'roufi shoma hesse tanz nadarid va nemikhahid tanze digaran ra ham bebinid, kafka vaghti mohakeme ra baraye doostnash mikhand az khande roode bor mishod va shoma vaghte neveshtan hezar litr gerye mikonid, gerye konid jenabe ma'roufi va kahndehaye ma ra ham sansur konid

من کامنت قبلی شما را پابليش نکردم چون از همان اول شروع کرده بوديد به کردن نيکی، و اين کار را می توانيد در وبلاگ خودتان مفصل تر انجام دهيد.
اينجا وبلاگ من است.
موفق باشيد و مرا سانسورچی بناميد.
عباس معروفی

Posted by khosro at June 2, 2007 7:09 PM

درود!
جناب معروفی بسیار خو شحالم که وبلاگ شما رو پیدا کردم و هنوز فیلتر نشده!!! شاید کمی زود باشه تا بخوام در مورد سمفونی مردگان حرف بزنم چرا که هنوز مدت زیادی از خوندن اون نمی گذره.
خوشحال می شوم به وبلاگ من سری بزنید و به ویژه در مورد داستان های کوتاه ام نظر بدید.

Posted by ایرج آذرفزا at June 2, 2007 3:19 PM

تو نيكي مي كن و در دجله انداز
که ایزد می کند مشت ترا باز !

Posted by من at June 2, 2007 1:21 PM

سلام آقاي معروفي عزيز بابا مارو هم يك خورده تحويل بگيريد مگه اونهايي كه نوشتن بلد نيستن دل ندارن؟؟؟؟؟خيلي خيلي .......... نوشته هاتونو دوست دارم شما معجزه ميكنيد يه بار هم پرسيدم جوابمو ندادين چطوري از ذهن يه زن تو كما ، يه ديوونه حرف ميزنين؟؟؟؟راستي كتاب زنبق دره رو ميخونم ولي باهاش حس نميگيرم و تو هر خطش ميگم داستان به اين جالبي اگه به قلم آقاي معروفي بود تا مدتها عطش خوندن آدمو سيراب ميكرد .شما خيلي گل هستيد و دوستتون دارم از طرف من و خودم

Posted by اعظم at June 2, 2007 10:43 AM

سلام

عباس جان 50 سالگي ات مبارك. ما از اين راه دور روي ماهت را بوسه مي زنيم. كاري ديگر هم از دست ما بر نمي آيد.

من وبلاگ را عوض كردم. وبلاگ قبلي فيلتر شد. اگر وقت كردي قربان دست و پنجه ات آدرس را عوض كن.

موفق و خوب باشي

Posted by ایران امروز at June 2, 2007 10:38 AM

باز در بیابان؟! ...

Posted by معینی at June 2, 2007 6:25 AM

سلام آقای معروفی من خیلی برای شما پیام گذاشته ام اما شما هیچ وقت
جوابش را نداده اید می خواستم از شما یک سوال بکنم آن هم این است
که شما فکر نمی کنید ایرانی لیاقت فرهنگ و ادبیات و افرادی مثل شما را
ندارد گفته اید برلین 10000 هزار ایرانی داردآن هم پولدار اما دریغ از یک
تماس کوچک با شما و مرکز فرهنگی تان باور کنید هیچ وقت حرف آن افسر
پلیس را از یادم نمی رود که گفت فرهنگ هر ملت به فرهنگ رانندگی آن است
و بعد من از خود می پرسم چنین سیاهه ای که پشت بسیاری از جریان ها
و افراد سیاسی و فرهنگی را خالی کرده اند چه ارزشی میشود برایشان
قایل بود؟همین مردم تهران برای سندیکای اتوبوسرانی چه کرده اند؟
همین سیاهه چه قدر عباس معروفی و سردوزامی و گلشیری و قاسمی
را می شناسد؟اصلا ایرانی چرا دروغ میگوید؟ چرا؟چرا ما در كشوري زندگي مي كنيم كه مي گويد گر خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو
خواهش می کنم جوابی بدهید ایمیلم را برایتان می گذارم

Posted by جواد at June 2, 2007 1:01 AM

ای هم ریشه ، هم درد...
بهار است مثلاً و این شکوفه های زخمی...
عریان برون می آید عشق
به آواز ناهید آب چهر...
بی خبر از تازیانه های بیقرار...
ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند...
به سرفه ای تلخ... دهانت را می بویند...
مرگ می راند بر دوش خاک
و نگاه صبورت بر آب... نگاهت را می روبند...
آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار...
نگاه کن ...
از این فراز ، رودخانه چه رنگین است...
چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق...

Posted by افشین پرورش at June 1, 2007 11:12 PM

دورود /
یا به قولی هم میشه گفت :
تا " باز " که او را بکشد ...
وقت خوش ././././././././././.

Posted by گنجشکک اشی مشی at June 1, 2007 10:41 PM

تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت شاید دهد باز!! (شاید هم یه چیزی غیر از باز!!)
جالب بود، یه چیزی شبیه نظم نوین جهانی!

Posted by narges at June 1, 2007 10:01 PM

من تا به حال چيز ديگري فكر مي كردم.

Posted by نوشته های پشت شیشه at June 1, 2007 6:36 PM

چند روزي دسترسي به اينترنت نداشتم آقاي معروفي عزيز، پنجاه سالگی چه طعمی دارد؟ بودن‌تان غنیمت است...

Posted by پدرام at June 1, 2007 5:27 PM

آقا اجازه ما هم يه چيزي بگيم؟

تو نيكي مي كن و در دجله انداز
منم شيرجه مي رم درش ميارم

Posted by آونگ خاطره های ما at June 1, 2007 3:59 PM

اين نظم نوين چه طنز دردناك و جالبي داره:)

Posted by zeitoon at June 1, 2007 2:16 PM

جور اين هم براي خودش يك طوري است

Posted by درننگ های نابهنگام at June 1, 2007 1:51 PM
Post a comment









Remember personal info?