Comments: گارانتی

سلام اقاي معروفي:

خسته نباشيد روزتون بخير
دوستون دارم
خيلي باحالين
ممنون
خداحافظ

Posted by masoume at July 17, 2007 7:09 PM

درست ميگيد استاد
اما خاصيت عجيبتر اين دنيا اينه كه با اينكه مي دوني هيچي تو اين دنيا تضمين شده نيست اما تا به خودت ثابت نشه اون و امتحان ميكني .و سر اين بي اعتبار ترين ها انقدر از احساست قبلت و وجودت هزينه ميكني كه وقتي فهميدي .ديگه هيچ چي برات نمونده! اونوقته كه خوشحالي كه يك چيز معتبر و تضميني تو دنيا وجود داره.مرگ
خيلي خسته ام استاد
خسته از زندگي و اينهمه باختن هرچه كه داري

Posted by tannaz at June 27, 2007 1:15 PM

من فکر می کنم این که چیزی د ر زندگی تضمین شده نیست همان دروغگویی آدمها ست همان کبک شدنها ماسک زدنها و....راستش من فکر می کنم درستی خرید فروش و زیبای و سلامتی و خلاقیت و.... می توانند لااقل در همان چهار چوب قانون نسبیت زمان تضمین شده باشند اگر ما بخواهیم و سعی کنیم و نقاب نزنیم و دروغ نگوییم و ...و...و.... خیلی چیزها باید در ما نهادینه شود رشد کند شکوفا شود و آب حیات بنوشد تا همیشه بماند اگر قرار باشد که ما به گارانتی از دید شما برسیم بهتر است با همان نعره اول به طرف دروازه ابدیت برویم تا زیر سایه گارانتی مردن عشق کنیم ؟؟ شاید ما در این بازی گردون همگی ترجیح دادیم وارد گذر دنیایی شویم که بدون بیمه و ضمانت نامه باید کارتهایی هرگز ندیده امان را بازی کنیم داشته ها و نداشته ها یم را رو کنیم و حین عبور راه را هموار کنیم فلسفه همه اینها برای خود من نامشخص است راستش بیشتر مواقع در این فکرم من که گارانتی مرگ را برا ی وقت خودش خواسته ام این کارتها و این مسیر را چگونه پذیرفته ام؟مگر هیچ آدم عاقلی آنچه را که ندیده ونمی شناسد تازه آن هم بدون گارانتیش را می پذیرد؟شما که ازاین زندگی بی گارانتی پر از ماسک و پنهان کاری سخن می گویید ،بگویید:راز پذیرش این زنده بودن بی گارانتی از جانب ما چیست؟


Posted by niki at June 25, 2007 4:35 PM

اره درسته. فكر ميكنم تضمين مرگ همون هميشه بودنشه و هیچ چیز دیگه
مثل اون اینجوری سر قولش نمی مونه!
دلم برای اینجا و خودت و حرفات تنگ شده بود.خوش باشی...

Posted by Negah at June 19, 2007 10:31 AM

خب گارانتي مرگ درست، ولي در مدت اين گارانتي ميشه هزار بار دوباره متولد شد يا هزار بار قبل از مرگ مرد! اين ديگر در گارانتي خود ماست.

Posted by آرش at June 16, 2007 5:41 PM

سلام ...سفره ات را پهن كن قبل از اين كه سفرهات راپهن كنند....ممنون

Posted by حسین دیلم کتولی at June 16, 2007 5:29 PM

دروغ نگفتن و نقاب نزدن جسارتي را مي طلبد كه اين روزها كمياب است چرا كه به خصوص در جامعه ايران اصلا كل زندگيت دچار تضادي است كه اگر آن را نشان بدهي زندگيت زير و رو مي شود و گاه حتي در ميان عزيزانت غريبه اي. انگار عادت كرده ايم فقط آنهايي كه مثل ما فكر مي كنند و رفتار مي كنند را بپذيريم و ژذيرفته نشدن و گاه تنها بودن جسارت مي طلبد.

Posted by andiisheh at June 16, 2007 10:12 AM

دوستی می گفت : اگر چهار ستون زندگی ات روی هم قرار بگیرد، اگر نفس راحتی بکشی که : چه خوب! همه چیز روبه راه است، اگر یک روز صبح از خواب بیدار شوی، لبخند بزنی و خدا را شکر کنی که دیگر مشکل حادی نداری . آنوقت ....منتظر مرگ باش!
خودش می آید. به موقع. آرام. خونسرد و آنوقت سمفونی مردگان به گوش خواهد رسید...
آقای معروفی عزیز
قلمتان را می ستایم و نگاهتان که چیزی فراتر از داستان است. سالهاست مثل سایه ، میان خطوط تعقیبتان می کنم.
پاینده باشید
خوشحال می شوم به آدرس زیر سری بزنید.
مریم ( البته نه خانمی که مقیم آلمان است!)

http://360.yahoo.com/profile-fXptfJQ5dLUZSQEqPPjMXVqqs96m444k

منتظرتان هستم. زیاد

Posted by مریم at June 15, 2007 6:50 PM

سلام.
من همون مریم هستم که بهتون گفته بودم مقیم آلمانم ..حالا برای دیدن خانواده ام اومدم ایران تا تیر ماه.با بابا راجع به شما یه شب صحبت می کردم گفت:به استاد بگو نشون به اون نشون که مغازه پدرشون تو اطراف عکاسی کسرا بود.درسته ؟ شاید هم بابا داره اشتباه می کنه.؟
جاتون اینجا خالیه...
جالبه وقتی هفته پیش رسیدم اینجا دیدم دست برادرم کتاب سال بلوا ست!

سلام خانم مريم
بله، دفتر مجله گردون هم همان نزديکی ها بود.
به پدر و برادرتان سلام برسانيد.
عباس معروفی

Posted by مریم at June 14, 2007 9:30 PM

اقاي معروفي عزيز سلام
يكي گفته اگه كسي را حتا يك نفر بياد داشته باشد زمان بر او نمي گذرد. زمان بر عباس معروفي هم نمي گذرد . به عصر آدينه هم سري بزنيد اگر وقت داشتيد .
با مهر

Posted by داریوش معمار at June 14, 2007 7:57 PM

همين ديروز بود كه كسي گفت ديگر مرگ هم گارانتي ندارد آنوقت بود كه دنيا بر سرم خراب شد ...

Posted by اكنون at June 14, 2007 5:48 PM

كمتر داستان مي خونم اما هميشه ترا خونده ام از تكرار سمفوني ات كه باعث شكل گيري دار آبم شد تا آونگ... نه فقط نمي نويسي كه آواز مي خواني

Posted by s.saboor at June 14, 2007 5:46 PM

معروفي عزيز !
مرگ هم تضمين شده نيست يا هست. چه مي دانم ؟
از كجا معلوم وقتي مي ميريم زنده نمي شويم يا مي شويم. چه مي داني ؟

Posted by ایوب at June 14, 2007 3:50 PM

Makpor jan 50 salegito tabrik migam.Dastan 50 salegi ro emroz khondam engar keh sarneshte khodamo mikhonam. piroz bashid Ali

Posted by Ali at June 14, 2007 9:59 AM

اگر فقط يك بار دستهاي من را در دستش بگيرد مي بيند كه تب تند من هنوز عرق نكرده .
همين تضمين عشقم نيست؟

Posted by نوشا at June 13, 2007 11:11 PM

salam aghaye marofi.
khastam 50 salegiton ke sakht hast ro beheton tabrik begam omidvaram sad o bis sale bashid va begam khushbehaleton ke hanoz az hame ja bikhabarid. man daem naghd ha va nazarhaye adabiton ro mikhunam va be in hame etemad be nafs va savad ghebte mikhuram shoma omide nevisandehaye javan hastid.va namade poshtkari o moghavemat.movafagh bashid mesle hamishe va mohkam

Posted by shervin at June 13, 2007 10:57 PM

آقاي معروف. آقاي معروفي. آقاي عزيز
خيلي خوب گفتي. تمييييييييز


تنها چيز تضمين شده ي اين دنيا مرگ است. اين جمله ات را بايد با آب قاب بگيرم. طلا خيلي زلال نيست براي اين جمله.

Posted by مورچه at June 13, 2007 7:57 PM

سلام آقاي معروفي
من اتفاقي همين الان با شما و بلاگتون آشنا شدم .....
علاقم به كتاب خيلي زياده بعضي موقع ها مي نويسم و عكس مي گيرم
الان هم از اين كه با شما و بلاگتون آشنا شدم خيلي خوشحال شدم ....

در مورد مطالبتون نظر دادن الان براي من سخته چون بايستي يه سير مطالعاتي از شما داشته باشم .... تا با افكار و عقايد شما آشنا شم ....

(( عاقلان دانند .....))
خوشحال مي شم سر بزنيد و راجع به مطالب و عكس ها نظر بديد ...
باي تا هاي

Posted by دلتنگ21 at June 13, 2007 2:42 PM

سلام آقاي معروفي
من هم از همسايه ها هستم
اگه نظر بدين خوشحال مي شم

Posted by شب تاب at June 13, 2007 9:41 AM

سلام اقاي معروفي
بيصبرانه منتظر كار جديد شما هستم ... ما براي به ياد اوردن بعضي از ياد رفته ها گاهي به اشاره گرهايي نياز داريم ...

Posted by phoenix at June 13, 2007 8:04 AM

salam, khastam tavalodeton ro ba 3 hafte taakhir tabrik begam... Sharmande.
Hamishe movafag va sar boland bashid.

Yas

Posted by at June 13, 2007 1:15 AM

دمب همه ی آدمهای دروغ گو بیرون از برف نیست، قربان. دمب آدمهای دروغگوی ناشی بیرون از برف می ماند.

با این حساب گویا مشکل از زبان است. شاید اگر مرده ها هم زبان در می آوردند، آنها هم مرتکب دروغگویی می شدند.

اما به نظر من دلیل نهایی این است که زندگی بر سر چیز دیگری می چرخد. اگر کسی آن را بیابد، از دروغگویی انسانها نخواهد رنجید.

Posted by ساتگین at June 12, 2007 9:45 PM

و اين درس ها، نوشته ها و صداي گرم و آهنگين
تنها آرام بخش دلتنگي هاي من...
مهربان استاد،
خسته از درس و امتحان، با دنيايي كتاب نخوانده،
باز به سراغ سمفوني رفتم و "پدر غريد: نماز فداي رقاصي تو"
و يادم آمد آن روزي كه پدر مشغول غذا خوردن و مادر در كنارش نشسته بود...
و يادم نمي رود كه چقدر بزرگ و وسيع ايد
و چقدر دوستتان دارم!

Posted by Sareh at June 12, 2007 12:56 PM

اقاي نويسنده سلام.اين يه عرضحال مختصر از كسي ست كه تا چندي پيش در ارزوي نويسندگي ميسوخت و حالا اين ارزو سوخته.سمفوني مردگان شما رو در 9 سالگي خواستم بخونم كه خواهر بزرگتر اجازه نفرمودن.در 15 سالگي خوندم.يكبار كه در صداي امريكا مهمان بوديد ديديمتون و نشناختمتون.هرچند قصور از جانب ما بوده ولي بايد براي نسلي كه نويسندگانش در غربت به سر ميبرن و براي اون نسل غريب نگه داشته ميشن اه ه ه كشيد.
سپاس
چه چيزي ميتونه تضميني باشه براي اينكه بفهمين من هم وجود دارم؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by maryam at June 12, 2007 8:37 AM

مردی که در قهوه‌خانه نشسته بود با دست‌هاش چشم‌های خود را درآورد و خونش روی میز ریخت. سرش را به میز می‌کوبید. نعره می‌زد و لباسش را می‌درید. همه تماشایش می‌کردند. کار از کار گذشته بود. کور شده بود و خونریزی داشت. لیوان چایی و قلیان افتاده بود و شکسته بود. زغال‌ها روی زمین می‌سوخت.
آمدن و دست و پاش را گرفتند. چه باید می‌کردند بیشتر از این، در میان فریادها و هق‌هق گریه‌‌هایش؟
تا چند لحظه‌ی دیگر می‌مرد. چه کسی می‌توانست حرکاتِ چنین آدمی را پیش‌بینی کند؟
چه کسی می‌داند برای یک آدم چه وقت و کجا همه چیز تمام می‌شود.
حالا اگر دوست دارین شما در خاطراتش جستجو کنید. چرا که او دیگر به هیچ چیز حساس نیست. نه به دروغ‌ها و نه به فریب‌ها و کنجکاوی‌ها. حالا او دیگر یک آدم کاملاً بریده شده و جدا شده است.

21 خرداد 1386

Posted by آرش at June 11, 2007 8:46 PM

اول ياد شعر شاملو افتادم در باره صداقت و دروغ نگفتن:
... به شهري كه ريا را پنهان نميكنند
و صداقت همشهريان تنها در همين است.

دوم استاد بسيار خوشحالم كه وبلاگ شما را ديدم و واقعا خوشحالم . ميدانم درخواست بي جايي است يا آرزويي بزرگ اما بي نهايت خوشحال ميشوم استاد نظر شما را در باره خط خطي هاي خودم داشته باشم .

Posted by ایرانپور at June 11, 2007 8:26 PM

عمو عباس!
نمی دانی چقدر دلم تنگ است.امید که حالت خوب باشد.

Posted by وحید at June 11, 2007 8:06 PM

اقاي معروفي سلام
بنويسيد و بنويسيد تا يادگاري هايتان براي ايران بماند.اما سخن صادق هدايت رو فراموش نكنيد:"تنها مرگ است كه دروغ نميگويد"
ممنونم!

Posted by fidelio at June 11, 2007 7:53 AM

دلم براي دنيايي كه توش يه با هم كه شده يه لبخند واقعي ببينم تنگ شده .
آي آدما كاش همه مون مرده بوديم ...

Posted by اثر انگشت at June 11, 2007 2:27 AM

چرا اين قدر شعاري بود اين بار معروفي عزيز؟

Posted by stalker at June 11, 2007 12:50 AM

سلام باسی شریف :
نخست آنکه لحن بی ریا و خودمانی ام را بر شدت و حدت علاقه ام به عباس معروفی ببخشید.
و اما... زندگی بی گارانتی زیباست چه اگر گارانتی میداشت چه ها که نمی کردیم با هم ؟... ما زندگانی که به گارانتی ی مرگ واقفیم.
و دیگر اینکه خوشبختانه در این روزگاران احساس و شعور انسان ها به درجه ای از رشد رسیده که راستی و ناراستی هر کس را می توان در ورای کلام اش دریافت حتی از پس پشت این مانیتورها...انرژی ی در صدای هر کس هست که حتی از پشت تلفن هم ما را به صحت و سقم کلام گوینده حساس می کند...
و چه قدر لذت بخش است در میانه ی این همه درروغ و دغل ...راست بودن و گاهی سخت !
اما تلخ نه.
روزگارتان خندان

Posted by ashkan at June 10, 2007 11:33 PM

دلم چه تنگ است...
آمدم بگويم ممنون كه هستيد!

Posted by Sareh at June 10, 2007 10:11 PM

میگن وقتی بری دنبال هر چیز ازت فرار میکنه...
من دنبالشم...
.
.
دیشب باهاش خوابیدم!

Posted by ع.م at June 10, 2007 7:22 PM

سلام آقاي معروفي
واقعاً مرگ به همين زيبايي است كه مي گوييد... و تضمين شدني هم هست... بله! شايد دردناك باشد، اما چيزي و واقعه اي هم به زيبايي، وقار، تضمين، و وسوسه انگيزي مرگ نيست.. فقط اين وسط فرق كوچكي است ميان مرگ انگاري و مرگ‌اگاهي... اين همان اشراقي است كه بعضي ها- فقط بعضي ها- نسبت به اتفاقي چنين تعيين كننده و تضمين شده دارند...

Posted by حسام شكيبا at June 10, 2007 2:39 PM

با سلام...
متن زير را که «پيشنويس منشور آزاديخواهی» و مرتبط با طرحی به نام «طرح اعتراض» می باشد بخوانيد و با همفکری و نظرات خود به تکميل و تصحيح این پيشنويس کمک کنيد...اين طرح برای رسیدن به مرحله ی اجرا به همفکری و همراهی و حمایت همه شما نياز دارد...پس بیاییم با کمک یکدیگر نقاط ضعف چنین طرحی را مرتفع کرده و نقاط قوت آن را تقویت کنیم و با حمايت از اين طرح و معرفی آن قدمی کوچک اما تاثیر گذار در همراهی با تمامی جنبش هايی که داعيه ي آزادیخواهی و برابری دارند برداريم.
(نظرات و پيشنهادات خود را در مورد اين طرح و پيشنويس تهيه شده در وبلاگ شراگيم (www.sharagim.net) و در صورت فیلتر بودن در وبلاگ (www.sharagimzand.blogfa.com) مطرح فرمائید.)

پیشنویس منشور آزادیخواهی:

از آنجا که بر طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر که به تصویب تمامی کشورهای عضو سازمان ملل رسیده است، هیچ حکومت و یا دولتی نمیتواند و نباید در قلمرو حاکمیت خود قوانین و مقرراتی را به تصویب برساند و یا به اجرا بگذارد که با اصول سی گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز میثاق نامه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مصوب در مجمع عمومی سازمان ملل متحد تعارض و تقابل داشته باشد و نظر به اینکه بر طبق اصل بیست و هشتم از اعلامیه جهانی حقوق بشر هرکسی حق دارد خواستار برقراری نظمی مدنی و بین المللی باشد که تحقق کلیه حقوق و آزادیهای مقرر در اعلامیه جهانی حقوق بشر به طور کامل در آن میسر شود؛ بنابراین ما جمعی از شهروندان ایران که قوانین، برخوردها و رفتارهای نظام حاکم را مغایر با منشور جهانی حقوق بشر و توهین و تعرض به شان، کرامت، شعور و حیثیت انسانی خود میدانیم، ضمن اعتراض به قوانین و برخوردهای موجود، خواهان به رسمیت شناخته شدن تمامی حقوق انسانی خود به طور کامل (مطابق اعلامبه جهانی حقوق بشر) به عنوان یک انسان آزاد و صاحب کرامت و اندیشه هستیم.

ما اعتقاد داریم که هیچ نوع حکومت و یا نهاد و یا فردی مطلقا و تحت هیچ عنوانی حق ندارد با دستاویز قرار دادن پاره ای مسائل مانند مذهب و سنن و یا باورها و اعتقادات، حقوق جهانشمول انسانهای تحت حاکمیت خود را تضییع و یا محدود نماید.

ما معتقدیم انسانها همگی آزاد و برابر هستند و قومیت، نژاد، جنسیت، عقیده و مذهب آنها نباید باعث محروم شدن آنها از حقوقی شود که مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر باید از آن برخوردار باشند.

ما به عنوان شهروندان جامعه ایران معتقدیم هرگونه فعالیت و مشارکت سیاسی در سیستم حکومتی فعلی ایران و در چهارچوب قوانین موجود قادر به
بازگرداندن حقوق تضییع شده ی ما به عنوان یک انسان آزاد نخواهد بود و تنها راهی که ممکن است ما را به حقوقی شایسته مقام انسانی برساند برگزاری همه پرسی برای تدوین و جایگزینی قوانینی مترقی و منطبق بر معیارها و ارزش های انسان مدرن و متمدن امروزیست.

از آنجا که هر حکومتی مشروعیت خود را از مردم می گیرد و نظر به اینکه نسل جوان و میانسال امروز ایران در همه پرسی جمهوری اسلامی در سال 1358 نقشی نداشته است،ما انتظار داریم که شرایط برگزاری یک رفراندوم آزاد و سالم برای همه مردم ایران فراهم شود تا مشخص شود که بعد از 28 سال تجربه ی امتزاج دین با سیاست آیا ملت ایران هنوز خواستار حکومتی دینی و اسلامی ست یا حکومتی سکولار و انسانی را انتخاب خواهد کرد.

از آنجا که امکان شرکت هیچ گروه و یا فرد و یا طیف فکری مخالف جریان حاکم در هیچکدام از دوره های برگزاری انتخابات وجود نداشته و ندارد و از آنجا که در دوره هشت ساله حاکمیت اصلاح طلبان نیز حقوق انسانی ما مطابق منشور جهانی حقوق بشر تامین و تضمین نگردید، و نیز با در نظر گرفتن اینکه جنبش اصلاحات حتی در مقام شعار هم فراتر از قوانین موجود نمی رود و داعیه تغییر دادن این قوانین را نیز ندارد ؛ ما معتقدیم دوران دل بستن به اصلاحات به عنوان راهی برای تحقق حقوق انسانیمان به سر رسیده است.

ما معتقدیم که موارد زیر از مصادیق نقض آشکار حقوق بشر در ایران و توهین به حیثیت و شعور انسانی افراد می باشد و باید با وضع قوانین جدید و مترقی جلوی آن بدون قید و شرط و فورا گرفته شود:
1- سانسور و قیم مآبی چه در حوزه نشر و رسانه و اینترنت و چه در سایر حوزه های فرهنگی،هنری، عقیدتی و یا اطلاع رسانی.
2- نبودن آزادی بیان و تحت تعقیب قرار دادن و زندانی کردن افراد به جرم نشر افکار سیاسی و یا عقیدتی غیر همسو با منافع و سلائق نظام حاکم.
3- دخالت و تفتیش در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان(چه تحت عنوان مبارزه با منکرات و مفاسد و چه در قالب طرح هایی مانند جمع آوری ماهواره ها و مانند آن)
4- اجباری بودن حجاب اسلامی برای بانوان و برخورد و بازداشت زنان و دختران تحت عنوان مبارزه با بدحجابی.
5- غیر عادلانه و تبعیض آمیز بودن قوانین مربوط به زنان (قوانین مربوط به ارث، دیه، شهادت، ازدواج و طلاق، حضانت فرزندان و مانند آن)
6- وجود قوانین جزایی غیر انسانی و غیر متناسب با جرم انجام گرفته مانند اجرای احکام اعدام برای جرائم غیر جنایی و یا قطع عضو و شلاق و مانند آن.

نظر به اینکه حق اعتراض جزء حقوق اولیه شهروندی ماست ، برآنیم تا برای نشان دادن اعتراض خود و تا زمان احقاق حقوق انسانی خویش، نوار زرد رنگی را به نشانه اعتراض و همدلی و همراهی با دیگر معترضین به بازوهای چپ خود ببندیم. بدیهی ست تمام کسانی که با موارد مطروحه در این منشور موافقت دارند میتوانند به نشانه اعتراض و در اعلام همبستگی با سایر معترضین به این حرکت نمادین بپیوندند.
این حرکت یک حرکت کاملا مردمی ست و به هیچ حزب و گروه و فرقه ای مرتبط نیست و ما معتقدیم که در شرایط فعلی تنها راهیست که بتوانیم خواسته های خود را که امکان طرح کردنش در پای صندوقهای رای وجود ندارد مطرح کنیم و اعتراض خود را از طریق مسالمت آمیز و به دور از هرگونه اغتشاش و بی نظمی و خشونت به دستگاه حاکم و جهانیان نشان بدهیم تا شاید روزی همین اعتراض ها زمینه ساز استقرار دموکراسی در ایرانی شود که همواره در طول تاریخ مهد فرهنگ و تمدن و آزادیخواهی و عدالت طلبی بوده است .

Posted by طرح اعتراض at June 10, 2007 2:04 PM

این عمارت بی ایوان
این عمارت ابری بی ساعت
آن دم که طلوع می کنی
لبخندش را به تو می بخشم

Posted by الهام at June 10, 2007 10:59 AM

گارانتی؟ در قرن 21؟ به جز کالا هیچ چیز دیگر به ذهنم نمیرسد

Posted by پیمان at June 9, 2007 11:46 PM

هیچ چیز در زندگی تضمین شده نیست. پس بهتر که آدم ها دروغ هایشان را بگویند و بروند توی یک چیزی به کوچکی پوست پسته، قایم بشوند...

Posted by دریــانورد at June 9, 2007 11:26 PM

سلام جناب معروفي عزيز
اين آخرين پيام من به يك استاد مغرور است
ديگر هيچ وقت به سايتتون سر نمي زنم
يعني
به جاي اينكه به دنبال عباس معروفي له له بزنم
دوست دارم خودم يك عباس معروفي باشم
قول ميدهم
"مرده ها يه روز حرف مي زنند"

Posted by شابو (روح اله نوروزی at June 9, 2007 10:35 PM

سلام آقاي معروفي بسيار نازنين
متشكرم كه نامه ام را درك كرديد. و متشكرم از راهنماييتون. دارم سعي ميكنم براي داستان.
مثل هميشه.....
..............ممنون كه مينويسيد.

" همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي"

احترام.
هديه شايگي

Posted by هدیه شایگی at June 9, 2007 9:19 PM

دروغ ها مثل پلي شده اند براي عبور از لحظه اي به لحظه ي ديگر ...
مرده ها دروغ نمي گويند ( شايد ) ... به همين خاطر آنها را اينگونه ميستاييم ...

Posted by هادی at June 9, 2007 2:50 PM

سلام
اجازه هست لینک بدم؟

Posted by سامان at June 9, 2007 10:50 AM

استادمعروفي
ميشود خواهش كنم نظرتان را درمورد مطلبي كه من تحت عنوان "خودسانسوري و ديگرسانسوري" در صفحه خودم نوشته ام بنويسيد؟؟
با تشكر- ن

http://livinglaguna.blogfa.com/

Posted by N at June 9, 2007 6:10 AM

سلام سلام بر شما نويسنده محبوب
وقتي رفتم كتاب فروشي و كتاب شما را به من معرفي كردند آنرا با ولعي باور نكردني ورق زدم
با خواندن چند سطر دستگيرم شد كه واقعا شاهكار است نه به حرف شاهكار البته من در حدي نيستم كه نظر در اين باره بدهم
ولي دست كم اين را بدانيد تا كتاب را به اتمام نرساندم آرام نگرفتم از سر كلاس تا نيمه هاي شب ....
كتاب سمفوني مردگان را به 4 تن از دوستان جاني هديه دادم .....
دلبستگي به نثر زيبا و منحصر به فرد كتاب و شيوه نگارش و پايه نگارينه ادبي و غالب داستان مرا ديوانه داستان كرد و بخصوص كه اين داستان نزديك به فرهنگ من آذري بود
من دانشجوي سال آخر حقوق هستم اهل شعر و نقاشي و روحيه ايي مثل آيدين شما ................
من به عنوان يك ايراني به داشتن چنين نويسنده چيره دسني با مليت ايراني افتخار ميكنم
وقتي وب سابت شما رو ديدم به قدري بوجد آمدم كه انگار دنيا را با تمام كتابهاي خواندنيش به من دادند
هميشه موفق و مويد و سلامت باشيد
آرزوي شادكامي براي شما و خانواده محترمتان دارم
دست حق پشت و پناه شما

اگر لطفي و وقتي داشتيد به وبلاگ من سر بزنيد
www.xxj00j00xx.blofa.com

Posted by sanaz at June 8, 2007 7:59 PM

"" گیرم که می کشید
گیرم که می زنید
گیرم که می برید
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید ؟ ""

Posted by مسعود راسخی(ارتش دریدا) at June 8, 2007 5:43 PM

سلام آقای معروفی عزیز
نمی‌دانم خبر دارید یا نه؟ امروز یکی دیگر از دانشجویان دانشگاه پلی‌تکنیک در پی حوادث اخیر این دانشگاه بازداشت شد. و اکنون 7 دانشجوی پلی‌تکنیکی در آستان امتحانات در بند هستند. در حرکتی جمعی تصمیم گرفتیم، اسم وبلاگ‌هایمان را تا آزادی دانشجویان در بند پلی‌تکنیک به "تا آزادی پلی‌تکنیکی‌ها" تغییر دهیم. اگر موافقید به ما بپیوندید.
موفق باشید.

Posted by مهرداد بزرگ at June 8, 2007 12:15 AM

دقیقا به همین دلیل من به هیچچیز اعتماد ندارم و این شده بلای آرامشم.
راستی کاش می دونستید که چقدرررررررر دلم برای شعرهاتون تنگ شده.

Posted by پدیده at June 7, 2007 8:52 PM

سلام آقای معروفی...امیدوارم حالتان خوب باشد.خوشحالم تارنمای شما رومی بینم......نشسته ام کنارگوش ماهی ها/ کور شوم / دریا
به پیرزن ها نگاه می کنم به پیرمردها/
به حافظه سردم که نهنگ است/
به خواب های دختری که دیروز برایش ودکا آورده ام/به امیددیداری دوباره

Posted by ناما جعفري at June 7, 2007 8:21 PM

سلام.
نمی دانم جای این نامه اینجاست یا نه. هر چه خودتون صلاح میدونید. برای من مهم اینه که بخونیدش.
"نامه اول.
سلام
...می آیم بهترین داستانم را بنویسم و برای مسابقه بفرستم ، به قول خودت واژه ها خاک بر سر شده اند. انگشتانم را میکشم روی شیشه که صورتت را نوازش کنم. صدای قلبم میپیچد توی تنم. این عاشقانه نیست، از آن صادقانه هاست.دلم میخواهد یک داستان بنویسم برای رؤیاها و دلگیری ها که هست.که جاری بشوم توی زمین و توی آسمان و جایت را محکم کنم.کاری کنم کارستان. یک دسته گل به آب بدهم که برای یک لحظه هم شده سنگینی روی قلبت کم بشود. تو چرا آنقدر تنها ماندی با این همه عاشق که میخواهند لمست کنند برای احترام؟
دلم میخواهد یک شب همه اشکهای سرد و گرمت را در آغوشم بریزی و کف دستهامان را به هم بچسبانیم. برایم مثل عشق به شمع است.
برای بهترین داستان باید خودم را بنویسم.داستان هدیه. آسمانی یا زمینی اش که فرقی ندارد.هدیه را به هم میدهیم و بی موقعش از با موقعش بیشتر میچسبد.
دوریت هیچ مفهومی ندارد. امشب دارم لمست میکنم . تنها چیز تضمین شده برایم هستی توست.بغضی گلویم را میفشارد.دستم را بگیر که ببوییم.
غنیمت میدانم نیمه شبها خیره شدن به عکست را با آن آهنگ دلنواز و خواندن شب نوشتهایت.
میدانم که بوده ای و هستی......................
احترام بی حد.
هدیه شایگی. پنجشنبه هفده خرداد هزار و سیصد و هشتاد و پنج.

خانم هديه شايگی عزيزم،
سلام.
نوشته تان را از نوع نامه ی دختری به پدرش تلقی می کنم يا نامه فردی به نويسنده ی محبوبش..
کاش داستان بنويسيد و انرژی تان را صرف کار خلاقه کنيد.
برای کار هنری آدم بايد وجودش پر از عشق باشد که شما سرشاريد، اين همان دستمايه و گوهری است که از آن داستان و رمان پديد می آيد.
با احترام
عباس معروفی

Posted by at June 7, 2007 6:56 PM

با سلام ..علاقمندم كه داستان برج را در وبلاگ من بخوانيد و ممكن اگر باشدحس ونظرتان را بنويسيد و دريغ مكنيد.. نظر دوستانتان گرانقدرتان هم ارجمند و پربهاست..با احترامات تام ..آستانه...http://2paralel.blogfa.com/

Posted by astaneh at June 7, 2007 4:01 PM

جناب معروفي سلام
تو مصاحبه تون با يه روزنامه (يادم نيست کدوم روزنامه) گفته بوديد که خيلي استعداد ها تلف ميشن که اگه بهشون برسن(رسيدگي کنن) نويسنده هاي خوبي ميشن (نقل به مضمون)
ميدونم که نويسنده نيستم و نوشتن هم بلد نيستم ولي اگه شما به من برسيد(رسيدگي کنيد) شايد منم يه روز نويسنده بشم خيلي دوست دارم در مورد مطالبم نظر بديد حتي اگه دوست داشته باشيد ميتونيد بگيد: نوشته هاتو بريز تو سطل آشغال يا وبلاگتو حذف کن اما مهم نيست من دوباره مينويسم فقط بگيد چطوري و چي کار کنم

سلام
شما همين جا سمت راست، برنامه های داستان نويسی را بخوانيد يا گوش کنيد. آنها را برای رسيدگی به شما نوشته ام.
عباس معروفی

Posted by آک at June 7, 2007 3:24 PM

سلام
نيچه ميگويد:
مردم فكر ميكنند مرده ها روح ندارند اما همين كه در كابوسها و خواب و خيال ما هستند يعني روح دارند.
چه ربطي به نوشته شما داشت نميدونم؟!
×××
استاد هر چقدر به ما لينك ندي و تحويل نگيري بازم دوستت داريم .

Posted by سودابه رادفرد at June 7, 2007 12:53 PM

سلام آقاي معروفي
مرده ها اگه مي تونستند حرف بزنند حتماَ دورغ ميگفتند چون آدمها تو زندگي اينقدر به دروغ عادت ميكنند كه بعيد به نظر مياد ديگه هرگز توان راست گفتن داشته باشند اين خود مرگ كه دروغ نميگه همونطور كه روانشاد هدايت هم در بوف كور تاكيد ميكنه : تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد.

Posted by alireza at June 7, 2007 9:39 AM

سلامي چو بوي خوش آشنايي .... نه قبول ندارم اگر دوستي گارانتي نداشت ما ساليان سال هر شب به شما سر نميزديم ،خسته غم نباشيد

Posted by naz_pari_m at June 7, 2007 6:07 AM

http://1pariah.blogfa.com/ مرا هم بخوان

Posted by پاریا at June 6, 2007 5:33 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
راست ميگو ييد
اما
اين روزها آنقدر همه در نقاب زدن به چهره ها ماهر شده اند كه مطمئن نيستم حتي مرده ها هم راست بگويند.

Posted by zahra at June 6, 2007 3:10 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
راست مي گوييد
اما
آنقدر به ساختن نقاب ماهر شده ايم كه حتي مطمئن نيستم مر ده ها هم راست بگويند.
هميشه باشيد.
زهرا

Posted by زهرا at June 6, 2007 1:04 PM

بعضي جمله آدم را صيقل مي دهد...

Posted by محمد at June 6, 2007 11:23 AM

سلام

نوروز 86 سمفوني مردگان رو به سفارش يكي از دوستان خوندم، عباس
معروفي رو شناختم و امروز خوشحالم مي تونم براش پيغام بزارم و تشكر كنم

Posted by مريم at June 6, 2007 10:29 AM

فكر مي كنم تضمين همه ي اينها حقيقت و درستكاري باشه نه مرگ!
مرگ تضمين حقيقت و درستكاريه .

شاد و پيروز باشي

Posted by داستانک at June 6, 2007 9:37 AM

شاید آنچه بیش از مرگ تضمینی است "دم" باشد.

Posted by phoenix at June 6, 2007 9:07 AM

سلام
و اين دروغ و اين نقابِ فرهنگ ساز !!!
بعضي چيزها كه گفتي گارانتي نداره اما وارانتي داره . فقط كافيه نقاب را عوض كني.

Posted by قاسم at June 6, 2007 6:36 AM

واي! آدم دلش يهو از ترس هرررري مي ريزه پايين.
پشتش و زير پاش خالي مي شه.
خنده اش مي گيره از خودش كه همه اش خودشو مي زنه به اون راه كه اين چيزا رو از يادش ببره.
آدم دلش هررري مي ريزه پايين.
وقتي يكي ديگه اينا رو مي گه.
و آدم گوش مي ده.

Posted by نارنج at June 6, 2007 6:25 AM

سلام
البته مرده ها هم دروغ مي گويند....مثلا همه كارشان را انكار مي كنند!
اما وقتي دست آدم زبان در بياورد،و لو ات بدهد...ديگر چه جاي گله
.
.
خيلي درست گفتيد!
تنها چيز تضمين شده مرگ است!
اما وقتي به بعد ازآن فكر ميكني، ميبيني خيلي سخت ميشود

Posted by ميم نقطه at June 6, 2007 4:15 AM

سلام استاد معروفي.بالاخره چيزي شبيه داستان نوشتم كه چند خطي مي شود.مي دانم ها!!.خيلي گرفتاريد اين روزها.ولي اگر فرصتش بود برايتان.خيلي دوست داشتم مثل هميشه نظرتان را بدانم.خودخواهي صرف است،مي دانم.ولي انگار كنيد اولين بار است داستان مي نويسم.به انس خلوت حضورتان كه اگر فرصتش نبود همين كه بخوانيدش اكتفا مي كند.

Posted by درنگ های نابهنگام at June 6, 2007 3:36 AM

استاد ادما اين روزها انقدر دروغ مي گويند كه وقتي راست باشي و راست گفتار باور نمي كنند!

Posted by Orkideh at June 6, 2007 12:22 AM

...عذز مي خواهم...احساسات نوستالژيك شما از گذران عمر از گذراندن عمر در غربت به حدي افراطي شده كه آثار نگاشته شده شما در غربت را به زير سايه خودش برده...آقاي معروفي لاجرم اين غرب را كه غربت مي نامند بيش از آنكه چيزي به شما عرضه كند از شما ستانده است...

Posted by سهيل at June 5, 2007 10:39 PM

سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

فروغ

Posted by شمع آجین at June 5, 2007 10:20 PM

سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه.
پسری از خاک کویر 1 با یک موضوع متفاوت به روز شد.
منتظر حضور گرم شما هستیم.
خواهشن این بار دقیق تر از همیشه موضوع پست رو بخونید.
در ضمن نظر هم فراموش نشود.
موفق و سر بلند باشید./

Posted by mehdi at June 5, 2007 9:14 PM

آن سوي نقاب را نبايد نگريست
آری ، ورای صورتک‌ها
باشد بس آزارنده و زشت و سياه
و ترا دل نيست
که بر چهره‌های بی‌نقاب بنگری
دل‌آشوبه می‌گيري .
آدمي مرده ست قرن ها
آن سوي چهره ها
باشد تنها كفتارهايي در انتظار گوشتي نرم
دهان هايي تشنه ي خون گرم
چهره هايي برهنه و بي بزك
زشت و سوراخ از ريب و ريا
تيره از حسادت هاي نابجا
دود آلوده از هوس هاي تباه
سياه و سياه و سياه
گر بنگري
دل آشوبه اي تلخ تا ابد مانا

Posted by بی رنگ at June 5, 2007 7:49 PM

درود استاد!

Posted by میثم یوسفی at June 5, 2007 6:08 PM

سرم را تكيه به سردي ديوار مي دهم و انگارم را مي بندم.رو به هركجايي اين خاك كه ميكني بوي مردار مي آيد تا سرسختي مردمان هربرباد سرت را كه خوب به دوار انداخت خودت را تكيه به جايي دهي

Posted by درنگ های نابهنگام at June 5, 2007 5:31 PM

اين را همه مي دانند،
ولي نمي دانم چرا نمي خواهند بپذيرند
كه همه چيز نسبي ست؟!

Posted by بن بست at June 5, 2007 3:34 PM

aghaye maroofi
tavalode 50 salegitono tabrik migam.mosahebatono shenidam.cheghadr sedatoon mahzoon bod.yek hozne asatiri.man dastan nevise javani hastam ke darshaye amozandatono az radiyo zamane donbal mikonam.vali nemidonam chera ta be hal jorat nadashtam baratoon comant bezaram.vali sedaye shoma man ro be in kar va dasht. va tavalode shoma poli shod baraye ashnaiye bishtar.dastanhamo baratoon mail mikonam.khoshhal misham bekhinid va baraye behtar shodan hamrahi.fekr konam in az arezohaye shoma bashe ke javanhaye irani asari mandegar khalgh konnand.
har tavalod labkhandi az khodast.va in neshan midahad o hanooz be ensan omidvar ast.

Posted by zahra at June 5, 2007 3:13 PM

شايد بهتر بود اينقدر نمى فهميديم . همه چيز از وقتى آغاز شد كه تو يا من ، بزرگ و بزرگ تر شديم و ديگر دنيا با دروغ هاى رنگ به رنگش در مشت ٍكوچك ٍ ما جاى مى گرفت و ديگر ناشناخته اى نماند براى كشف . تنهايى ماند كه خود همان مرگ است همان مرگ كه تنها تضمين شده ى اين دنياست .
پرستو

Posted by parasto at June 5, 2007 2:28 PM

تو این دنیا همه چی برامون تاریخ مصرف داره
دوستیمون .. اعتقاداتمون .. ایمانمون .. و حتی عشقمون

Posted by مریم at June 5, 2007 1:23 PM

زندگی هم خودش کم از مرگ نمی‌آورد.
منتها این زندگی نوعی مرگ ِ قسطی است!

Posted by سورئالیست at June 5, 2007 11:44 AM

به خاطر همینه که بابت کارایی که قصد انجامشونو دارم به هیچ کس هیچ تضمینی نمی دم؟
یعنی این کار من نوعی هراس از مرگه؟

Posted by دزدکی at June 5, 2007 11:36 AM

شايد از دست دادن
يا از كف رفتن همه آنهاست
و نداشتن افق ديد و تحمل است
كه فرد را به زير نقاب مي برد
كه آري :
هنوز زيبا و خلاقم
..
..
..
مرده ها ...

Posted by ابوسعید مرضایی at June 5, 2007 9:53 AM

سلام آقای عباس معروفی عزیزم
روزتون بخیر.
ممنون که مینویسید.
من خیال میکنم با هر مرگ تولدی هم تضمین شده، که این دو جدایی ناپذیرند.
دلم میخواهد دوستت دارم را با شما بسیار بگویم، ولی نمیخواهم کلمه رو فاسد کنم، بدونید که....
احترام بی حد .
باز هم ممنون که مینویسید.
هدیه شایگی

Posted by هدیه شایگی at June 5, 2007 9:13 AM

آقاي معروفي
عجيب است كه مردم ما حتي به خودشان نيز دروغ مي گويند. چه انتظار كه در پي دنياي بدون گارنتي به ديگران دروغ نگويند!!!

Posted by شهریارصیامی at June 5, 2007 8:56 AM

اگر انسانها هستند که راهي براي دروغ گويي در دوران بعد از مرگ هم پيدا مي کنند

Posted by امير حسين at June 5, 2007 6:41 AM

"آدم اگر بميرد به اندازه مي شود و مرده ها هرگز دروغ نگفته اند."
در اين روزهاي كسالت بار به دل نشست... به چشم هاي خود دروغ نگوئيم... خدا ديدني است.

دلت بهاري

Posted by بهار هاشمي at June 5, 2007 6:28 AM
Post a comment









Remember personal info?