Comments: بازیافت انسان

یا علی

Posted by سارا at September 6, 2007 12:49 AM

سلام
استاد عزيز با مطالعه مطالب شما نقاط روشني پيش روي مت پديدار ميگردد . بسي مايه خرسندي است كه ميتوانيم از نوشته هاي شما استفاده كنيم.
مايه تفتخار است اگر سر يبه كلبه حقيرانه بنده بزنيد و مرا از راهنمايياهاي سودمدتان درغ نفرماييد...
پايدار و هميشگي باشيد.

Posted by ب. رها at August 29, 2007 7:01 PM

سلام بازم منم کاوه. سلام بردوست دیر آشنای تازه پیدا جناب آقای معروفی. بسیار خوشحالم که می توانم برایتان بنویسم واین را مدیون بیل گیتس. ادیسون. والبته رییس شرکت به دلیل وصل کردن خط اینترنت هستم. دروبلاگی از هزاران هزار وبلاگ ایرانی من هم سهمی دارم . به حق هم صحبتی من و شما در کتاب فریدون..... از شما دعوت می کنم به خانه کوچک من سر بزنید. www.kaghazi.com و نام صفحه من رابینسون. چشم به راهتان هستم. شاد باشید.

Posted by کاوه at August 28, 2007 8:16 AM

سلام برآقای معروفی چندروزی است که داستان فریدون سه پسر داشت را به اتمام رساندم. واقعا لذت بردم. واقعا شما همه نظرات را می خوانید؟ من می توانم داستانهایم را برایتان ارسال کنم؟

Posted by کاوه at August 27, 2007 4:37 PM

از سخن عشق،
ندیدم خوشتر

یادگاری که،
در این گنبد دوار بماند
.
سلام بر پونه که با خود برای ما مهربانی آورد.

Posted by پروانه at August 21, 2007 9:41 AM

دو روز است به من خیره شدی که چه !

Posted by س.عمید at August 20, 2007 5:12 PM

سلام جناب آقای معروفی
داستانی را به آدرس ایمیلتان ارسال کرده ام و منتظر پاسخ شما هستم .

Posted by moghim at August 20, 2007 1:12 PM

در سكوت سرد سايه
سلامي گرم به عباس معروفي..آخرين باز ماندگان نسل برتر
اميدوارم زمانه شما را از نوشتن باز ندارد.

Posted by مرده ايي در ترديد at August 19, 2007 10:09 PM

با عرض سلام
جشنواره‌ي داستان "راوي" برگزيدگانش را معرفي كرد
نخستين جشنواره‌ي سراسري داستان «راوي»، روز گذشته با معرفي برگزيدگان، در تبريز به كار خود پايان داد.

Posted by یوسف انصاری at August 19, 2007 9:05 PM

سلام چرا پست " هزاردليل " قسمت نظرات ندارد؟
چه اشتباهي صورت گرفته كه لازم نيست دليلي برايش اورده شود؟
نه ! اشتباه نبوده . غلط نبوده . ..

Posted by یک ادم at August 19, 2007 8:27 PM

همنوایی شبانه ی سوجی های دیوانه
شانزده ساله بودم که اول بار عباس معروفی را شناختم. چاپ هفتم سمفونی مردگان را خریده بودم. وای هنوز مزه ی چند جمله ی پشت کتاب- که قبل از خواندن داستان خواندمش- زیر دندانم است ؛«کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است ؛ روح هنرمندی که کسوت سوجی دیوانه اش در آورده ایم ، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها وتنها در ذهن او زنده ماند ایم. کدام سک از ما؟ »
دیگر بعد از آن خود را در قامت همان سوجی دیوانه دیدم. با آن لحن تراژیکش چه تاثیری که بر من نگذاشت. بعد از آن دیگر کس دیگری شده بودم. هر شب:
موومان یکم ، موومان دوم ، موومان سوم ، موومان چهارم ، باز موومان یکم و باز موومان یکم.
شبها له می شدم زیر موومان یکم و روزها دیوانه. هنوز نفهمیده ام چرا سکفونی مردگان اینقدر بر من تاثیر گذاشت. معروفی چه کردی با نوجوانیم ؛
زنده باشی صدسال ، نه بیشتر !

Posted by فیلدوست at August 19, 2007 7:01 PM

سلام. متاسفانه من هم با این واقعیت که پونه ها و حتی عباس ها روزی عطرشان را از دست می دهند، موافقم. آیا آرزوی سرمستی با هر عطر جدیدی ناعادلانه است؟! موفق باشید.

Posted by پوپک at August 19, 2007 5:14 PM

سلام. مي خواستم بدانم نشريه گردون تا چه سالي چاپ مي شد؟

سلام
گردون در ايران تا بهمن 1374 منتشر شد، و در آلمان نيز 9 شماره انتشار يافت و اعدام انقلابی شد.
عباس معروفی

Posted by at August 19, 2007 3:32 PM

هيچ وقت نشد كه بيايم اينجا ابراز مهر كنم انگار عباس معروفي دنياي مجازي به من نمي چسبيد. شد هزار و يك غلط نه؟

سلام
کتابت را خواندم. داستان و رمان بنويس. می توانی.
عباس معروفی

Posted by مسيح علي نژاد at August 19, 2007 2:50 PM

سلام همشهري - فرصتي پيش آمد كه بيايم سلامي و عليكي كنم . و چه خوب كه از سنگسر سلامم را به سويت ميپرانم اميدوارم اين سلام برايت سلامتي بياورد و شاد كامي و دلخوش ميشويم به اينكه همشهريمان سرافرازمان ميكند مثل هميشه .

Posted by خط هفتم at August 19, 2007 9:45 AM

به ياد داشته باش
كه روزها و لحظه ها هيچ گاه باز نميگردند
به زمان بينديش و شبيخون ظالمانه ي زمان
زمستاني كه از ياد نخواهد رفت
ديگر نميتوانم گفت
جزاين كه لباس هاي زمستاني ات را فراموش نكن
..............
براي بار ... سنفونيه مردگان
زيباست فوق العاده است اين حرف منم خيلي تكراريه اما فوق العاده است

Posted by آدم برفي at August 19, 2007 9:11 AM

سلام
از تصور دويدن خون در رگهاي عشق لذتي وصف ناپذير مرا در بر گرفته و خوشا به احوال شما كه آين حس را لمس مي كنيد و براتون خوشحالم .
كاش در اين حس و حال ما را مهمان شعرهاي لطيفتان كنيد كه بي اندازه لذت خاصي را منتقل مي كنند .
سالم و عاشق باشيد و براي ما شاعر

Posted by mitra at August 19, 2007 3:07 AM

در هوایت حوالی سلام
سرم درد می کند برای خواندن
شور یا شورش را در بیاورم - چه می دانم .
حسی می گوید بزودی از عباس معروفی عزیز کتابی خواهم خواند . آیا حقیقت است ؟
چقدر منتظرت بودم و نیامدی
یادم نبود نشان منتظران بی نشانی است !

Posted by انارام فروهر at August 18, 2007 9:30 PM

زندگی
زنده گی
ضربان قلب
دم و بازدم شش
حرکت در حرکت
{ماه زمین خورشید ...}
هر چه هست،
تا هست
"ایستایی" نیست!

آی چرخش "حلزونی"* مقدس
درد مطبوع تولد هر روزه ی من
چقدر بر تو عاشقم!
*Spiral

Posted by آرش at August 18, 2007 9:04 PM

چرا نمي نويسيد چند وقته اينجا خبري نيست

Posted by mary at August 18, 2007 1:01 PM

زنده باد همه ي حس هاي سپاس گذاري

Posted by 0098 at August 17, 2007 7:42 PM

سلام. يعني واقعا ميشه در وادي حيرت درخشش معجزه رو ديد؟!
چرا همه چي اينقد عجيبه؟!

Posted by aida at August 17, 2007 3:34 PM

سلام . فقط می خواستم بگم که خوب می نویسید و خسته نباشید.. امیدوارم که شما همچنان بنویسید. تا ما همچنان بیاموزیم. زنده باشید

Posted by latif at August 17, 2007 1:16 AM

یعنی با تماماً مخصوص شروع شده؟ با قطب شمال؟ با جنگ با مرگ؟
نشنیده بودم بگی کاش... تو مطمئنی بیداری؟

Posted by آبی at August 16, 2007 10:15 PM

سلام
دغدغه ي نوشتن تمام وجودمو پر كرده...
دلم براي واژه ها تنگ شده...
كاش باد هرگز منو با خودش نمي برد...
كاش مي تونستم بفهمم بازيافت انسان يعني چي!!!...
و زندگي كه چه قدر تلخ و زيباست ...

Posted by aida at August 16, 2007 11:30 AM

سخت دلتنگم استاد...

Posted by Sareh at August 16, 2007 7:15 AM

راديو زمانه يك رسانه بي نظيره ، يك كار گروهي عالي. و دو برنامه شما، جز بهترينها...

مطمئنا مجموعه اي كه از اين تلاش باقي مي مونه يك مجموعه ستودنيست، از برگزيده هاي اين نسل.

چطور ميشه از اين همه تشكر كرد، نمي دونم...

Posted by نازلی at August 16, 2007 1:20 AM

پونه...آيدا...فرزانه...
عباس معروفي...احمد شاملو...هوشنگ گلشيري

معناي انسان، آنچه خدا براي آفرينشش خود را ستود، اينجا به راستي قابل درك است...

"فتبارك الله احسن الخالقين"

و درود به شما و هر كه از رنگ شما، كه اينگونه رنگ ها را غنيمت مي دانيد...چه خوب كه چون شمايي براي ديدن چون پونه هايي هست...شاد باشيد و پر شور...
در پناه حضرت دوست.

Posted by م.م at August 15, 2007 8:43 PM

سلام استاد.حالتون چطوره؟ من خیلی خوشحالم که دارم براتون این پیغام رو میذارم. راستش رو بخواهید این جسارت رو کردم که از شما کمک بگیرم. من دوست دارم بنویسم ولی نمیدونم چطوری و شاید خنده تون بگیره درمورد چی . میدونید چرا این رو میگم ؟ منظورم اینه که راجع به همه چیز میشه نوشت اما اینکه چی رو چطور بنویسیم مهمه. میخواستم اگه امکانش هست کمکم کنید. آخه من دانشجوی رشته روزنامه نگاری هم هستم ! یک وبلاگ جدید هم درست کردم که خیلی باید روی اون کارکنم . ممنون میشم اگر جوابم رو به ایمیلم بفرستید.

Posted by frida at August 15, 2007 6:31 AM

سلام به آقای معروفی
شما خودتون استادید.
یه مطلب تقدیمتون می کنم از علی (ع)


بار خدايا! آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم... نهج البلاغه، خطبه 216 آرام باش، توکل کن ،تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خدارا می بینی که پیش از تو دست به کار شده است .

یا علی[گل]

Posted by علیرضا at August 15, 2007 1:18 AM

سلام و درود
مختصر بگم كه استاد دلم واسه شعراتون خيلي خيلي تنگ شده...

Posted by shiva at August 14, 2007 11:36 PM

باسی...
پونه...
بازیافت...
انسان...
ضربه...
حیرت...
معجزه...
درخشش...
پونه...
باسی...
چه خوب که بیداری! بیداری!؟

سلام.
من بيدارم. دارم برای پونه تماماً مخصوص می خوانم.
کاش اين رمان را شروع نمی کردم، کاش به قطب شمال نمی رفتم، کاش با مرگ پنجه نمی افکندم.
کاش...
عباس معروفی

Posted by آبی at August 14, 2007 11:28 PM

درود بر عباس معروفي بزرگ
من از كوچكترين شهر ايران (كوهدشت) برايتان پيام مي گذارم
فريدون سه پسر داشت .سمفوني مردگان .سال بلوا .پيكر فرهاد.....
خارق العاده اند.
لعنت خدا بر كساني باد كه گردون را از شما گرفتند.
وقتي مصاحبه شما را خواندم كه گفته بودين من به خاطر جوانان ايراني به نوشتن ادامه مي دهم باور كنيدموهاي بدنم سيخ شد ودرود فرستادم بر عباس معروفي.
آيدين هاي بسياري در اين مملكت وجود دارند كه بجز عباس معروفي هيچكس آنها را نديده و نخواهد ديد.
آقاي معرو في ما جوانان چطوري مي توانيم با حضرت عالي به طور دو طرفه و خصوصي ترارتباط داشته باشيم؟
به اميد داير شدن مجدد گردون در وطن

سلام
ارتباط من با شما يک طرفه نيست.
من کنار شما هستم.
عباس معروفی

Posted by aidin at August 14, 2007 11:03 PM

سلامي به معروفي!
خوبي؟
از نوشته هايت كه بر مي آيد خوب باشي و شايد هم خوب تر..
برايم جالب بود. انسان نه در آينده زندگي مي كند چراكه از آن چيزهايي را مي خواهد كه در گذشته داشته و حسرتي شايد بزرگ او را به دوباره يافتن مي خواند و نه در حال كه با همين اكنون در حال سپري شدند و مثل برق به گذشته تبديل مي شوند و اما آه گذشته! كه هرچه داريم از حسرت روزهاي رفته داريم و هرچه نداريم هم از همان روزهايي كه لابد گذشته اند.
و اما برايم لحظه اي جالب است كه حسرت زمان هاي بي حسرت را بخوريم و دريغ زمان هاي بي دريغ را. كه رفته اند و كسي كه بايد مي بوده است را در بر نداشته اند تا حسرتي بر حسرتي ديگر بگذارند.
اين افسوس تو برايم ناشناخته است نويسنده!

Posted by صالح دُروند at August 14, 2007 10:17 AM

با سلام كامنت گذاشتم اما به ديدنم نيامديد ولي هميشه منتظرم

Posted by zahra zareiy at August 14, 2007 4:57 AM

سلام آقاي معروفي
من خيلي وقت بود كه شما را پيوند كردم
اما تازه با شما بيشتر آشنا شدم با زبانتان و نوشته هاتان
واقعا" يه دنيا ممنون از اي سو آن سوي متن و هم از نوشته هاتون من هم حتما"سعي مي كنم كتابهاتون رو بخونم..... حتما"......
و يه سوال: اينكه من اگر بخوام داستان بفرستم بايد اول باشه كسي كه به من بگه براي يه مسابقه ي بزرگ خوب هست يا نه ....چه كنم ؟ممنون....باز ممنون .
با احترام طيبه پاكدل و آدرس من: http://www.closefreind.blogfa.com/

Posted by طيبه at August 13, 2007 12:50 PM

آقاي معروفي عزيز سلام

حسهاي مشترك هميشه جالبند ! و هر چه عريانتر باشند زيباتر!!

Posted by yeki az ma at August 13, 2007 12:58 AM

سلام جناب معروفي نازنين

تولد دوباره ات را تبريك مي گويم و كادوي الهي كه خداوند بر تو ارزاني داشته ( پونه) !!!!!! مباركت باشد !!!!!!!!!
اي كاش سري به من ميزيد در كامنت هاي قبلي هم از شما خواستم به من سر بزنيد ولي نديدم از شما رد پايي !!!؟؟؟
من هم مدتها ست كه ديگر نمي نويسم ......
ولي مي خوانم و يادداشت بر مي دارم تا شوق اين اكسير در من متولد شود !!!!!
جناب معروفي با تمام وجود براي رمانهاي زيبا و سبك خاص نوشتاري شما از شما تشكر مي كنم
دست حق تعالي پشت و پناه شما و پونه شما !!!!
آدرس وبلاگ من : www.xxj00j00xx.blogfa.com

Posted by sanaz at August 12, 2007 10:56 AM

سلام!
فريدون سه پسر داشت را خواندم. چه خوب كه مي نويسيد .
كوچه راهتان روشن باد!

Posted by mojgan moshtagh at August 12, 2007 7:49 AM

آقاي معروفي عزيز چقدر خوشحالم كه "پونه" اي پيدا شد، دستتان را گرفت، خاكتان را تكاند و ... و حالا ما مي توانيم دوباره شاهد نوشته هاي شما باشيم. هيچ وقت اولين باري كه سمفوني مردگان را خواندم فراموش نمي كنم، اولين كتابي بود كه از شما مي خواندم...
اميدوارم كه هميشه پايدار باشيد و مواظب خودتان باشيد و همچنان براي ما بنويسيد.

Posted by اندیشه at August 12, 2007 7:37 AM

سال بلوا يتان را دارم مي خوانم و سخت درگيرم با نوشا، حسينا و دكتر معصوم

Posted by marjan at August 12, 2007 7:18 AM

هميشه خواندمتان
از همان موقع كه حميدرضاي سليماني عزيز را خواندم
اما هيچ وقت ننوشتم ..نميدانم .. شايد يكي از علت هاش بزرگي شما بين علاقمندان و كوچكي من بين رهگذرانه هر روزه زندگي باشد ..نميدانم ..چرا الان نوشتم .. بهرحال نوشتم ..سلام ..شايد باز دلتنگ شدنم به سال بلوا و خواندن دوباره اون باشد ... اينكه باز شروع به نوشتن كرديد اول واژه هاي سردرگم سپس مارا خوشحال كرديد ..الهام گرفتنان از پونه همواره جاويد .. شما جاويد .. قلمتان جاويد ... داستان جاويد .

Posted by شبگرد at August 11, 2007 11:26 PM

بازيافت! چه واژه اي. خوش به حالتان. ما كه ميان يافت چند سالي ست گم شده ايم!

Posted by بابك at August 11, 2007 7:41 PM

سلام
نیومدین. شاید به قول بعضی ها اگر هم بخونید توی وبلاگ کسی نظر نمیدین.
اما من فقط به خاطر اینکه شما ببینید که بعد از این مدتی که از ایران اومدم اینجا چطور می نویسم این خواهش رو داشتم..اگر نمی خواهید نظر شخصی تو وبلاگ کسی بذارین ..حداقل یه لطفی بکنید بگین که خوندین..
من هنوز منتظرم..و اون خواهش قبلی رو هنوز دارم اینکه اجازه بدین بالای متن بنویسم با آیدا و..سمفونی.
آدرس:m-ba.blogfa.com

Posted by مریم at August 11, 2007 7:13 PM

معروفي نازنينم !
مي خواستم بنويسم من هم مثل شما دچار چنين ياسي شده ام كه انگار همه ي دنياي من متوقف شده است ! اما تا به آخر حرفهايتان برسم نظرم تغيير كرد ! چنان كه دنياي شما با وجود گل پونه تازه تر و بكر شده است .
مي خواستم بنويسم كه نوشتن شما براي نسل ما است ! كه بايد سايه ي بزرگاني چون شما بيش از اين بر سر ما باشد تا ما راه را از بي راه تشخيص دهيم .
مي خواستم بنويسم تماما مخصوص شما حالا كلي چشم انتظار دارد كه بي صبرانه متولد شدنش را به انتظار نشسته اند ...
مي خواستم بنويسم ... اما حيف كه ديگر نمي خواهم بنويسم !
فقط مي توانم اين را بگويم دوستتان دارم آن هم با تمام وجود .

و براي پونه :
معروفي نازنينم را به شما مي سپارم و او را مثل هميشه مي خواهم :
آزاد و رها و پر واژه
با آرزوي موفقيت
سعيد

Posted by saeed at August 10, 2007 11:21 PM

سلام...راستش هيچ كلمه اي تو ذهنم نمي آد..ولي دوست دارم كامنت بذارم...:)

Posted by Baran at August 10, 2007 11:21 PM

بي انصافي نكنيد...

Posted by نوشا at August 10, 2007 10:39 PM

«پشت‌سر هر مرد موفقي يك زن ايستاده است. اما پشت‌سر هيچ زن موفقي مردي نيست.»
اين را سال‌ها پيش بود كه از شما خواندم. سمفوني مردگان بود يا سال بلوا نمي‌دانم. در هر صورت موفقيت شما را در كنار يار آرزو مي‌كنم.
.....
عباسم، من هم نوشتم، بعد از مدت‌ها اين‌بار از مادر نوشتم.
شما غربت از مادر سال‌ها جدات كرد و من مرگ.

عزيزم حميدرضا
تسليت مرا بپذير.
از راه دور می بوسمت.
عباس معروفی

Posted by حمیدرضا سلیمانی at August 10, 2007 6:51 PM

عباس عزیز. به همین ایمیلی که در کنار لینک ها هست، یک ایمیل ارسال کردم. منتظر می شوم. زنده باشی.

Posted by حسین نوروزی at August 10, 2007 5:58 PM

دست روی شانه‌هایم گذاشت؛ جوری که خاک از پلک‌هایم فروریخت.
دست گذاشتن روی شانه‌ی من بهانه‌ای شد برای برگشتن.
تو را بارها دیده‌ام؛ در پیچاپیچِ رؤیاهای کودکی. در فصل‌های هوایی شدن نوجوانی. در تنهایی و ازدواج. امّا همیشه آن‌چه رؤیاها می‌گفتند تو نبودی. همیشه سایه‌ای از تو بود شکل گرفته در شمائل دیگری.
و همیشه بانگِ کوس رسوایی و تنهایی صبح به صبح.
گریستن و نوشتن و فریاد برآوردن همه رؤیاها و آرزوها بر سپیدی کاغذها برای آن بود که پیش از همه هدیه به تو کنم زایش دردناکی را که به مهری و عشقی معجزه‌آسا آرامش می‌بخشد و مهرش و عشقش زندگی‌ی دیگری می‌شود بر این ناهمگونی‌ی دنیا که روزی می‌پنداشتم رازش را به من خواهد گفت.
آن روزها می‌پنداشتم آن دیگری تویی و تو در آن دیگری چه استوار جای گرفتی.
حالا که رسیده‌ایم به‌هم منتظرم همه فریب‌‌ها از پیرامنم پایین بریزند تا باورم شود تو را یافته‌ام.
هرچند در دلم رؤیاهایم دست در دست و پاکوبان آواز می‌خوانند: «این آن است و این آن است»
و این "این آن است" را به لحن‌های گونه‌گون آن‌قدر شیرین و دل‌چشب ادا می‌کنند که خنده‌ام می‌گیرد.

19 مرداد 1386

Posted by وسوسه عاشقی at August 10, 2007 1:31 PM

من رمان سال بلواي شما رو خوندم عاشق سبك نوشتنشم
شما يه نويسنده فوق العاده ايد
حرفاتونو در باره ي خستگيتونو بي انگيزه بودن كه خوندم حق دادم بهتون ولي شما هم به ما ها كه دوستون داريم و منتظر نوشته هاتون هستيم حق بدين
هميشه سلامت و موفق باشين

Posted by hanieh at August 10, 2007 10:34 AM

به تازگی رمان فریدون سه پسر داشت را خواندم. بسی لذت بردم . ممنون

Posted by خرچنگ زاده at August 9, 2007 11:45 PM

سلام جناب معروفی
بحثی راجع به بررسی امکان و ضرورت تغییر در نظام اجتماعی ایران در وبلاگ ما درگرفته است. خواهشمندیم حتما ما را از نظرات صایب خود بهره مند سازید. با تشکر بی کران.

Posted by ثالث at August 9, 2007 11:26 PM

سلام آقاي معروفي
سلامي به زيبايي زيبا ترين گل پونه جهان تقديم به شما
اين اولين باريه كه براي شما كامنت مي ذارم با اين تفاوت كه شايد هزارها بار به اين وبلاگ سر زدم ، اما نه به خاطر شما و نه به خاطر خوندن يادداشتهاي شما. به اينجا مي اومدم چون اينجا تنها جايي بود كه مي تونستم وجود پونه مو حس كنم ،لابلاي متن ها و شعرها حضور گرمشو احساس كنم و از اين راه دلتنگيمو كمتر كنم و بهش نزديكتر باشم . شايد دلتون بخواد بدونين من كيم و چرا اين حر فا رو ميزنم. من دختر خاله پونه هستم ولي اينو بدونيد كه من هيچ وقت به چشم يه دختر خاله بهش نگاه نكردم . من پونه رو حتي از همون دوران بچگي يه حس ديگه اي نسبت بهش داشتم ، اون با همه آدمهاي اطراف من فرق مي كرد ، اون منو با يه دنياي زيبايي آشنا كرد كه خودش اونو آفريده بود و او منو از نو آفريد و دنياي منو از نو ساخت، و بهتره اينجا اعتراف كنم كه پونه براي من لايق ستايشه ، او آفريدگار زميني منه كه وجود منو از عشق خودش ساخت و به من ياد داد كه هميشه عاشق باشم و بعد رفت . دلم مي خواست بهش التماس كنم كه نره ، دلم مي خواست به پاش بيفتم اما رفت رفت تا به آدمهاي ديگر عشق بياموزد و آنها را از نو بيافريند و حالا مي بينم كه او با وجود معجزه گرش چه قدر آسون تونسته اين عشقو به بزگترين انسانهاي روي زمين ياد بده و من شك نداشتم كه آقاي معروفي بالاخره يك روز تسليم اين عشق بزرگ مي شن.
و من منتظر چنين روزي بودم تا حرفاي دلمو براي شما بنويسم و با وجود اينكه هر بار كه مي اومدم دلم مي خواست با شما حرف بزنم اما دلم مي خواست شما هم مثل من اين حس فوق العاده رو تجربه كنيد و حرف منو درك كنيد مطمئن بودم ودلم به من مي گفت كه يه روز اين اتفاق مي افته . حالا هم خوشحالم از اينكه بعد از اين همه انتظار با شما حرف زدم ،با كسي كه حالا من و حرفاي دلمو مي فهمه .
آخيش ، واقعا سبك شدم .
ممنونم از شما كه من و نوشته هامو تحمل كرديد.
تقديم با عشق به استاد مهربانم عباس معروفي

مهشيد نازنينم،
همه ی آنچه در مورد پونه نوشته ای حقيقت دارد. او با سلاح راستی آدم را از از هر چيز دروغی پنهان می کند، با شهامت تو را از جمع ترسوهای نقابدار نجات می دهد. بو می کشد، حس می کند، و راه می برد. و مثل چشمه زلال است. زمانی آمد که باورهام را به هر آدم و هر چيزی از دست داده بودم. و چنان در بهت و حيرت غرق بودم که خودم را هم نمی ديدم.
و حالا به تو می گويم: من به پونه ايمان دارم.
و ديگر چيزی برای خودم نمی خواهم جز اينکه هرچه می نويسم اول برای او بخوانم.
و ممنونم که برام نامه نوشتی.
عباس معروفی

Posted by mahshid at August 9, 2007 9:55 AM

آيا ما انتخاب مي كنيم ؟ يا انتخاب مي شويم...
رسم غريبانه اي است زندگي.
راستي يك سوال: شما نظر هم براي داستاني مي گذاريد؟ يا به رسم خيلي از نويسندگان حرفه اي كه حيف نظراتشان است كه توي وبلاگها بگذارند و ... از اين حرفها؟؟

Posted by نوشا at August 8, 2007 5:53 PM

سلام
ببخشید ادرس رو اشتباهی دادم
آدرس اینه. m-ba.blogfa.com

منتظرم.

Posted by مریم at August 8, 2007 3:39 PM

ostad in pipet ba in mosighi ba in neveshteha............zandigi gahi ghashangam mishe.thanks for your emotions

Posted by mehdi at August 8, 2007 12:30 AM

پيش از هر چيز سلام
مدتي پيش از طريق دوستي با نوشته هاي شما آشنا شدم
و امروز خواسته و نا خواسته خودم را مشغول خوندن بلاگ شما ديدم
يك توفيق ناخواسته و در عين حال فرخنده
اميدوارم بتونم باز هم مهمان بلاگ شما باشم
سربلند باشيد و شاد
.
.
.
آيدا

Posted by آیدا at August 7, 2007 11:43 PM

سلام و شب بخير آقاي معروفي نازنين
ممنون كه مينويسيد و دنيا نشانمان ميدهيد.

روز خبرنگار بر شما مبارك و آزاد باد.

استاد وظيفه من در اين روز چيست؟ چه بايد بكنم براي عشق و شورم به جمهوري قلم و آزادي بيان؟ شما توصيه خاصي داريد؟
احترام بي نظير
شاد باشيد و رها
هديه شايگي

Posted by هديه شايگي at August 7, 2007 11:39 PM

( غزلي از مولانا )
من سر نخورم که سر گران​ست
پاچه نخورم که استخوان​ست
بریان نخورم که هم زیان​ست
من نور خورم که قوت جان​ست

من سر نخوهم که باکلاهند
من زر نخوهم که بازخواهند
من خر نخوهم که بند کاهند
من کبک خورم که صید شاهند

بالا نپرم نه لک لکم من
کس را نگزم که نی سگم من
لنگی نکنم نه بدتکم من
که عاشق روی ایبکم من

ترشی نکنم نه سرکه​ام من
پرنم نشوم نه برکه​ام من
سرکش نشوم نه عکه​ام من
قانع بزیم که مکه​ام من

دستار مرا گرو نهادی
یک کوزه مثلثم ندادی
انصاف بده عوان نژادی
ما را کم نیست هیچ شادی

سالار دهی و خواجه ده
آن باده که گفته​ای به من ده
ور دفع دهی تو و برون جه
در کس زنان خویشتن نه

من عشق خورم که خوشگوارست
ذوق دهنست و نشو جان​ست
خوردم ز ثرید و پاچه یک چند
از پاچه سر مرا زیانست
زین پس سر پاچه نیست ما را
ما را و کسی که اهل خوانست

Posted by سعید دارائی at August 7, 2007 8:22 PM

چه فرق ميكند من كي هستم؟
مطالب وبلاگتان را ميخوانم و ميخواندم
و اين نوشته ي اخير به نظرم جالب امد . و مقايسه اش كردم .
همين!!!!

Posted by یک ادم at August 7, 2007 7:55 PM

نوشتيد دامنه ي اشنايي شما با پونه به يك سال نمي رسد . تاريخ عاشقانه هاي شما شعرهاي شما بيش از يك سال گذشته است.
زني كه اين چنين شور شعر در شما روشن كرده بود هم اينك كجاست؟؟؟

ببخشيد!؟
شما؟

Posted by یک ادم at August 7, 2007 7:31 PM

سلام اميدوارم كه هميشه اميد در دلتون باشه و عشق عميق ترين بهانه ست براى زيستن . من كه هميشه عاشقم .
با آرزوى پايدارى براى شما و پونه .

Posted by parasto at August 7, 2007 7:13 PM

سلام؛
شايد خيلي ها از چيزي كه مي خوام بگم خوششون نياد و موضع بگيرند ولي خب خوبه حداقل در محيط مجازي به ديگران حق اظهار نظر بديم.
ويژگي هاي رفتاري(منفي) هر اجتماعي ريشه در شرايط زماني و مكاني خاصي داره ولي متاسفانه بعد از مدتي كاملا نهادينه مي شه. يكي از اين موارد كه متاسفانه گريبانگير ماست، فرهنگ تملق گوييست. لازمه توضيح بدم تا سوءتفاهم پيش نياد. منظورم اين نيست كه كار آقاي معروفي رو زير سوال ببرم،نه. منظورم کلیست. برای مثال کافیه نگاهی به پیام های ارسالی به وبلاگ نویسندگان ایرانی بیندازید. هر چند شاید مقایسه کار درستی نباشد ولی نگاهی هم به وبلاگ نویسندگان دیگر کشور ها بیندازید. نقد و بررسی آرای نویسنده به مراتب مفید تر است تا صرفا تعریف و تمجیدی که باعث ایجاد انفعال در نویسنده شود.

Posted by شادی at August 7, 2007 3:49 PM

من عاشق کتاب خوندنم و فریدون سه پسر داشت و سمفونی مردگان را خواندم و دوباره عاشق کتاب شدم.
منم دارم مینویسم حتما نظرتون را درباره نوشته های ناچیزم بدید.
http://www.bestvista.blogfa.com/

Posted by jesus at August 7, 2007 2:20 PM

سلام
نوشتم
نوشتم
خیلی کوتاه.می خوام بیاید و نظر تون رو بگید.خواهش می کنم.
و یه خواهش دیگه..اینکه اجازه بدین بالاش بنویسم(با آیدا و..سمفونی)

منتظرم..آدرس:m-ba.blogfa.com

Posted by مریم at August 7, 2007 1:40 PM

سلام آقای معروفی. می خواستم ببینم برای این مسابقه ی داستان رادیو زمانه تا چه زمانی فرصت داریم که داستان بفرستیم. ببخشید آیا امکان دارد که این خبر را به من بدهید. در ضمن درباره ی پایان نامه ام همان بررسی زبان شناختی آثار گلشیری پذیرفته شد. الان سخت در حال فیش برداری ام. جن نامه را هم یک جوری به دست آوردم. لطف می کنید خبر بدهید استاد.

سلام
مسابقه تا 15 اوت يعنی تا 24 مرداد داستان می پذيرد.
عباس معروفی

Posted by سمیه حسینی زاده at August 7, 2007 9:34 AM

سلام استاد
خسته نباشید
زیبا بود مثل همیشه
سرشار از احساساست عمیق قلبی با بیانی زیبا
فریدون سه پسر داشت را خواندم و لذت بردم
سمفونی مردگان را خواندم و به وجد امدم
قامتان پر دوام
وبلاگ شما را لینک کردم
به خانه ی حقیرانه ی من هم سر بزنید
خوشحال می شم

Posted by مسافر at August 6, 2007 4:20 PM

پس از سه دهه به بازي گرفته شدن جان و مال و ناموس شهروندان، تازه بعضي از مراجع يادشان آمده كه در زمان غيبت وحشيگري هايي مثل سنگسار و دست بريدن و اعدام به عنوان محارب.. ممنوع است.
مگر ميشود اين همه جنايت- با قوانيني كه براي رام كردن يه مشت عرب وحشي بدوي آمده است- مرتكب شد و تازه فهميد اشتباه شده؟؟؟ همه ي آن هايي كه در اين سه دهه با سكوت خود به اين جنايات دامن زدند بايد روزي در مقابل دادگاه اين ملت بايستند و جوابگو باشند!!!

Posted by آرش at August 5, 2007 10:31 PM


زنده باد پونه که خود زندگیست برای یک
حجم خاکستری پر از حیات .

Posted by stalker at August 5, 2007 10:04 PM

گاهي پيش مي آد كه هزاران فكر به خيال نوشته شدن در سرم مي چرخند و يكي از ديگري پيشي مي گيرد و تمام سلول هاي خاكستري را به خودش مشغول مي كند. ولي دريغ از يك كلمه كه صفحه را سياه كند. مانده و خسته،
وقتي ديگه خواندن كتاب و با صداي بلند تو ايوان خانه فرياد زدن به كمك ام نمي آيد، مي آيم اين جا...
نوشته هاي شما قلقلك مي دهند و خواندن كامنت ها هم خالي از لطف نيست.

Posted by نیری at August 5, 2007 4:56 PM

سلام استاد معروفي
آيا اين سو آنسوي متن راديو زمانه كه درسهاي شما بود به ما مبتديان ادامه پيدا نخواهد كرد؟؟

Posted by parastoo at August 5, 2007 3:57 PM

ماشين هميشه بنزين ميخوره. آدما خيلي كمن توشون كه فقط يه غذا بخورن مگه وقتي فقير باشن. براي نوشتن هم ذهن خوراكهاي جورواجور ميخواد. يكيش همين توجه و حمايت و مهري كه پونه به شما داد. شاید یه رمان دیگه وقتی بباله که دعای خیر یه نفر رو شنیدین یا چه میدونم یه حادثه خودشو تزریق کرده توی ذهنتون و حکم داده به نوشتن.

خوشحالم که فعلا پونه هست و تموم انرژی دوباره نوشتن رو بهتون هدیه می کنه. خوشحالم که عباس معروفی به رخوتی که دچارش بوده نباخته.

هرگز بازنده نباشی آقای معروفی عزیز، خصوصا وقتایی که شکست را تجربه کرده ای

درود بر شما

ضمنا از شنیدن خبری که در باره ی دکتر قهرمان دادید گریه کردم. او را بسیار دوست می داشتم و بهترین استادی بود که در دوران تحصیل داشتم. خوشحالم که عمرش هر چه بود پر ثمر بود و میدانم اگر از کما بیدار شود باز هم خواهد نوشت، مطمئنم!

Posted by carmen at August 5, 2007 1:05 PM

سلام
بازيافته همه چي خوبه .بهتر از همه باز يافت انسان كه فقط خداكنه بازيافت به بازباخت منتهي نشه.
كاش يه سر هم به ما ميزديد استاد!

Posted by سودابه رادفرد at August 5, 2007 12:44 PM

يكي بايد باشه تا ما باشيم و دوباره از نو شروع كنيم. آن يكي يه روز همه كس مامي شود و همه چيز هاي رو كه گم كرده ايم تو دستاش مي بينيم و تو نفس هاش. اقاي معروفي دست پونه عزيز را مي بوسم كه مهربانه با شما دست داد و همه شكوفه هاي عالم رو كه تو دامنش جمع كرده بود به پاتون ريخت. خوشحالم كه دوباره حال خوب خودتونو پيدا كرديد و هيچي زيبا تر و دلنشين تر از كارهاي تمام شده نيست.
و تمام عشق من اينه كه ميتونم براتون بنويسم و شما بخونيد. مرسي
مي خونيد.

Posted by فروغ at August 4, 2007 10:08 PM

يك روز
در نيمه راه زندگي از خودم جلو زدم
حالا
ديري است
وامانده ام به راه
در انتظار خويش!!!

Posted by دنياي بهتر at August 4, 2007 8:34 PM

با سلام يادم نميرود كه در كتاب مرگ رنگ نقد سمفوني مردگان از زبان همسرتان ( نميدانم هنوز هم همسرتان هستند ؟؟؟؟) نقل شده بود "وقتي عباس سمفوني مردگان را مي نوشت من شاهد عرق ريزان روحي او بودم"
شناختي از ايشان ندارم ولي ميدانم نردباني شدند كه از شانه هايشان بالا رفتيد و شديد آقاي معروفي !!!!! پونه هايي كه روزي عطرشان را از دست خواهند داد!!!!

Posted by يك زن at August 4, 2007 8:30 PM

سلام
خواندم و استفاده بردم

Posted by علی ابدالی at August 4, 2007 4:11 PM

به نام پیر خرابات و حق صحبت او
زیبا بود و تحسین بر انگیز
من حس می کنم فضا و حس نوشتنتون توی وبلاگ با کتاباتون فرق داره
هر دو زیباست با این تفاوت که نظم فکری نوشته ی کتاب هاتون بیشتره ولی اینجا با دست باز نوشته های دلتون را رقم می زنید
دیدن نظر شما در خانه ی تازه ساخت و محقر من بسی مایه ی افتخار
مستدام باشید

Posted by مسافر at August 4, 2007 3:37 PM

منم عطر پونه رو دوست دارم. یک جور لطافت صبح خنک تابستونهای قدیمه که تعطیل بود و کودکی و ... ولی برای من عطر نرگسی چیز دیگه ایه ...

Posted by ع.س at August 4, 2007 8:55 AM

برا كسي مثل من كه تلخ و سرده اين چيزا ميمونه مثل قصه بچه اي كه داره برام از ذوق چه ميدونم از چي ميگه ... باسي مشكوكم به اينكه ... بي خيال خوشيت مستدام ....

Posted by بهارنارنج at August 3, 2007 7:47 PM

آقای معروفی عزیز! چه غم انگیز نوشته بودید! و چه ضرب المثل زیبایی!
موومان اول بخش دوم هستم. سمفونی مردگانتان را می گویم. به هیچ وجه جرات همزاد پنداری برای آدم بافی نمیگذازد و این برایم به شدت دوست داشتنی است. بنویسید، باز هم بنویسید. بنویسید که از رمان ایرانی هم لذت ببریم.

Posted by phoenix at August 3, 2007 6:22 PM

خوشحالم که هستید
از همان روزهای خوب گردون
تا امروز
هر وقت اینجا می آیم
دستم به نوشتن می رود هنوز...
هرچند...

Posted by سید مهدی موسوی at August 3, 2007 3:39 PM

یوسف خان متصل بهانه می گیرد..
دیدم مطالب وبلاگتان در زمینه مسائل انسانی است گفتم که شاید بد نباشد از شما دعوت کنم تا اگر فرصت کردید این مطلب کوتاه تاریخی را بخوانید. این دعوت را برای 24 وبلاگ نویس و از جمله شما کامنت کرده ام . زنده باشید.

Posted by tarikh at August 3, 2007 5:26 AM

محمد حقوقی در ابتدای کتاب «شعر زمان ما (1)، احمد شاملو» می‌نویسد:
«شاعران راستین بر خلاف شاعران دیگر (=ناظمان)، که تنها شرط نوشتن شعر، تصمیم آن‌هاست، گاه در طول چند ماه نه حتی یک شعر و گاه در عرض چند روز ده‌ها شعر می‌سرایند. چرا که شاعر اصیل و صمیم در هر شرایطی قادر به نوشتن نیست. او دریای آرامی است که تموج و تلاطمش را فقط در زمان سرایش شعر می‌توان دید. در صورتی که فی‌المثل شاعران کهن‌گرای امروز ما غالبا به التزام تساوی طولی مصراع‌ها (اصل پر کردن) و ضرورت قافیه‌ها (اصل کمک کردن) در هر لحظه‌ای که می‌خواهند (حتی در عادی‌ترین لحظات) شروع به "ساختن" می‌کنند.»

سلام استاد،
شما از نظر من یک نویسنده‌ی راستین هستید که تنها در شرایط خاصی قادر به آفرینش است. نه یک مهندس معمار قصه‌ساز که مصالح کارش را از هر کارگاه داستان‌نویسی‌ای می‌توان خرید.
ما اصلا نگران نیستیم، "تماما مخصوص" هم به‌ وقتش به دنیا می‌آید. یا نه، ما را به دنیایی دیگر می‌برد.

Posted by سامان at August 3, 2007 2:09 AM

دو روزه دل دل مي كنم بنويسم!؟ ننويسم!؟
اگر بنويسم چي بنويسم كه بتونم احساس قلبي خودم رو بيان كنم؟
اما باز مي بينم از اين پست نمي شه راحت گذشت و هيچي نگفت!
بوي" تولدي ديگر" از اين نوشته حس مي كنم

پس مي گم
سلام
سلام به تو عباس عزيزم و نازنين پونه كه مسئوليت سنگيني را به دوش داره.
"عباس معروفي" فقط به خودش تعلق نداره
خيلي ها هستن كه از تولد دوباره ي تو " عباس عزيز "خوشحال شدند و اميدوارم آغاز دوباره اي داشته باشي به وسعت بزرگي خودت به وسعت قلبت به وسعت همه ي خوبي هات و به وسعت آنچه كه در خور توست.
عباس جان
خودت خوب مي دوني كه چقدر دوستت دارم و چقدر خوشحالم كه برادر ويا نه بهتره بگم دوستي چون تو دارم
اما
شايد پونه جان ندونه
اجازه بده از همينجا به نازنين پونه سلامي كنم و پيغامي بدم
پونه جان
سلام نازنين
به زندگي و قلب عباس خوش آمدي
امانت دار خوبي باش
كه مي دونم هستي
اما به عنوان خواهر يا دوست عباس اين حق رو دارم كه سفارشش رو بكنم.
علاقمندان عباس معروفي او را" تماما" مخصوص" مي خواهند.

از خداي خودم شادي تان را در كنار هم آرزو مي كنم
و اميدوارم با يك بغل نرگس از هر دوتان استقبال كنم
فرودگاه مهرآباد :)

با مهر
مينو


Posted by آونگ خاطره های ما at August 2, 2007 11:42 PM

دارم شبیه آیدا میشم اینجا ,جرات هم نیست برای گفتن:دلتنگم..تنها فرقم شاید نداشتن چادر گلداری باشد به دندان...
هنوز نتونستم نوشتن رو شروع کنم..اون بار هم که ازتون خواستم یه نظر بدین که باید چی کار کنم..فقط کامنت رو گذاشته بودین..بی جواب..نگین که همه ی سوالها که جواب ندارن...
بگذریم..که نمی گذرد..

از اینکه دارم تو آگوست میام برلین ...خوب دیگه..

آرزو می کنم معجزه تان همیشه معجزه بماند..
و..شادم که شادید..

مريم عزيزم
سلام.
برای نوشتن چه بايد بگويم در چند کلمه؟
بياييد برلين تا کمی بگويم.
اين هفته سالروز آغاز راديو زمانه است و من در آمستردام خواهم بود.
اما از دوشنبه هستم.
عباس معروفی

Posted by مریم at August 2, 2007 11:06 PM

زنده باشيد و هميشه عاشق ..استاد.

Posted by nina at August 2, 2007 10:19 PM

به گمانم بزرگترین نعمت همان دایره است، همان فضای بسته از چار طرف..که گاه در بوی نمور گل کوزه گری حسینا می زاید..گاه در زیر زمین خانه ی سورملینا آیدین..در این دایره است که می توان بر خود و دنیا مسلط شد..دفاع کرد..هجوم برد..و ستاره ای را به یکباره داخل کشید..

Posted by سعید دارائی at August 2, 2007 8:11 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
لينكت كردم.مي خواهي اجازه بده ميخاهي نده
اصلا براي چه بايد اجاز بگيرم
من ليكت كردم چون نويسنده اي
من هم نويسنده ام
شايد هم روزي از تو بهتر شوم
شايد از صادق هدايت هم بهتر شوم
شايد محمدرضا سرشار هم نشوم
به تخمم
برايم فرقي نميكند.هيچ گهي هم كه نشوم باز مينويسم.
چرا ميكند.دلم ميخواهد بويسم.يعني مينويسم ولي پول ندارم چاپشان كنم.
تازه پول هم داشته باشند مزخرفات مرا كه چاپ نميكنند----راستي چرا فقط مزخرف چاپ نميكنند--
من عاشق نوشتن هستم
دلم ميخواهد به دنياي انسانها برينم
لعنت به تمام آدمها..
بگذريم
لينكت كردم.ميخواهي سر بزن ميخواهي سر نزن.
فرقي نميكند.اهميتي هم ندارد.
شايد روزي روبروي هم بنشينم و پيپ بكشيم
من پير و تو پير تر

Posted by نریمان at August 2, 2007 6:46 PM

رادیو زمانه از بهترین هاست.من یک ایرانی غربت نشین. از خواندن و شنیدنش لذت می برم.خواستم تشکر کنم از این کار گروهی بسیار کم سابقه و درخشان.
دایی عباس .زندگی رسم خوشایندیست پوستتو میکنه اما درستت می کنه. .من پونه ندارم اما یه چیزی تو وجودم بعد اون دوره روز مرگی یادم آورد که هنوز زنده ام. شروع کردم به راه رفتن هنوز نمی دوم اما مدام تصورش می کنم. تا زمانی که بشه بهش عمل کنم.

Posted by روزبه at August 2, 2007 4:46 PM

استاد سلام اين لينك رو ببينيد لطفا.www.gheyrecigari. blogfa.com

Posted by at August 2, 2007 1:24 PM

سلام استاد... نام پست آخر وبلاگم را از اثر ماندگارتان وام گرفتم. با اجازه...

Posted by علی at August 2, 2007 11:22 AM


كار از كار من گذشته كه به بازيافتم بينديشم... ولي بسيار خوشحالم براي تو... زنده ايم به لبخندت قلمت...
به برپا ايستادنت پدر...
به همراه محمد آقازاده و رويا بيژني و اسدالله امرايي و آرش رضايي جلسه هايي به راه انداختيم با نام آينه... به ياد سه شنبه هاي هميشه ناب گردون...
جايت خاليست پدر...
به پونه هم سلام و سپاس مرا برسان...


Posted by افشین پرورش at August 2, 2007 11:12 AM

اول کتاب سمفونی مردگان نوشتید:به همسر و دخترانم که خسته گی هایم را تحمل می کنند.........
......
؟

Posted by .. at August 2, 2007 10:16 AM

سلام
عباس اگر كم نوشتي ولي خوب نوشتي و ماندگار چرا كه به همان كم بودن هم اعتقاد داري و اگر نداشتي باز هم چنين با جرات و شهامت دوست داشتني قلم نمي زدي.
خوش باشي

Posted by ایران امروز at August 2, 2007 10:00 AM

سلام استاد معروفي.با سمفوني مردگان شما زندگي كردم.راستش را بخواهيد،سر هر رماني،به آخر كه مي رسيد ميخواستم زودتر تمامش كنم.اما سمفوني مردگان كه تمام ميشد،دلم ميسوخت.خوشحالم كه از اينجا ميتوانم با شما حرف بزنم.اميدوارم به وبلاگ من سري بزنيد.
راستي چرا كامنت قبلي من را تاييد نكرديد؟!آيا چيز دلخور كننده اي نوشته بودم؟
موفق باشيد

Posted by ريشو at August 2, 2007 9:38 AM

سلام
و اينگونه از حقوق زنان دفاع كردند آنان كه هشت سال تمام با راي زنان در قدرت بودند ....
كلثوم و كنكور ...
را در وبلاگ گامرون بخوانيد .

Posted by عباسي at August 2, 2007 7:42 AM

سلام به عباس عزيز...ببخشيد به اسم كوچك صدازدم شمارا...اين دنياي مجازي چقدرزودهمه را پسرخاله مي كند...اما توهميشه بزرگ هستي به اندازه ي رماني هاي كه نوشتي ...به اندازه پيكرت كه هميشه فرهادهاست...
.....
برای تو...که گفتم دوستت دارم...

اما گفتی هیچ حسی ندارم...خواهش می کنم بروبیرون اززندگی ام.
...................................
هوسولوموکولوفوضولووجودوخو
لبهایت آماده بوسیدن می شود درمزرعه تنباکو
صبح پرتقال / کره/ مربا / تخم مرغ
سنجاقک ها می پرندتوی رگ ها یت
گنجشک ها سقفی کوتاه ترازموهایت پیدانمی کنند/لانه می کنند/

Posted by ناما جعفری at August 2, 2007 7:37 AM

پس باز برامون بنویسید
که مدتی رو بدون انرژی وبدون تغذیه روح گذروندم و
منتظر بودم تا از محاق در بیایید
حالا من و ما رو هم از محاق دربیارید

Posted by مرسده at August 2, 2007 5:24 AM

یا حضرت عباس، حسابی چوبکاری کردی ما رو! ولی زمانه هر چه هست از اعتبار تو و زمانه ای های دیگر مثل تو ست. کاش می شد سخت نبود. شاید وقتی که ما مردم هم در کار تیمی به قواعدی همگانی شده رسیده باشیم که نشانه های زمانه پرشتاب را بی تاملی بخوانیم. کار تیمی سخت است. سخت بودن هم. اما این هم کاری است که زمانه بر عهده کسی باید می گذاشت. آدم دل اش نرم باشد. مثل دل خودت و رفقای خوب زمانه. من هم که همیشه پس از پخش برنامه خندان ام! دلت شاد و به عطر پونه تازه باد.

Posted by سیب at August 2, 2007 4:37 AM

مي دانيد چه زندگي خوبي داريد؟ كار كردن با عشق. نوشتن با عشق. زندگي كردن با عشق. اي كاش زندگي من هم مثل مال شما بود . اينها را نوشتم تا قدر زندگي تان را بدانيد!

Posted by لاه at August 2, 2007 12:18 AM

دورود /

استاد معروفی عزیز .
توقف در غربت پوست آدم را اول میکند و بعد کلفت میکند .
اما آنکه همچون شما نخواهد که متوقف باشد میشود همین که الان هستید .
آزار میبینید .. خسته میشوید .. حتی به بستر رنجوری می افتید ...
خوب همه اینها از دید من ( من که تحمل غربت نکردم و غربت تحمل من )
یک جور پادتن درونی است که غل میزند و غلیان میکند ..
چیزی مثل واکنش گلبولهای سفید در برابر عفونت خارجی ...
آن همه عوارض که تحمل میکنید به اینجایی میرسید که الان هستید ..
به عباس معروفی شدن و سخت تر عباس معروفی ماندن ..
این دومی را با کمی تعمق میتوان درک کرد که شاید گاهی حتی به میل
خودتان هم نبوده .. شاید شما هم دوست داشته باشید گاهی .. ولو موقتا
دیگری میشدید .. کمی یا زیادی از اینکه هستید دور .. شاید البته ...
غربت است دیگر ... آدم ، آدم دیگری میشود ... گاهی ترد تر و گاهی
سنگ تر ...
هرچه که هست من از همین راه دور اول خدا را شکر میکنم به جهت
سلامت شما و بعد هم به جهت دوستانی که وصفشان را گفته اید .
دوست خوب غنیمت است آقای معروفی .. ..
همه مان داریم .. نمیدانم اما چرا گاهی عوضشان میکنیم .. یا میکنند .
راستی بد نیست با خبر باشید من و چند نفر خوشحالتر از خودم طرحی
و برنامه ای و اصلا آرزویی داریم تا اول ، به ابتدای هر ماه و بعد به
هر هفته در یکی از کافه های خوب تهران ( کافه زیاد است ،خوبش اما کم )
جمع شویم و بحث کنیم درباره ادبیات و سینما .
کافه اش را یافته ایم .. مردم موافقی هستند .... این روزها اینجا آقای معروفی
جمع شدن چند نفر جوان بخصوص که جنسشان هم یک جور نباشد
کار ناجوری به نظر میرسد ....
دیگر اینکه ...
شما هم برایمان دعا کنید که بتوانیم .. خدا را چه دیدید ... شاید روزی از همانجا
مصدع اوقات شدیم و خواستیم چند کلامی هم نصیحتمان کنید ..
اما این بالشت رویا ها را که هر شب میتکانم ... کلی آه به جای پر بیرون میزند..
که چه میشد استاد معروفی هم میبود همین جا ... همین جا راه نشان میداد ..
همین جا نصیحت میکرد ...
حکایت نفس است آقای معروفی .. نفس ..

وقت خوش ././././././././././././././.

Posted by گنجشکک اشی مشی at August 1, 2007 11:44 PM

بي حوصله در نت چرخ مي زدم و وبگردي مي كردم تا بي حوصله ديدم در حضور خلوت انس هستم! بي حوصله شروع به خواندن كردم... شايد تيترش (بازيافت انسان) وادار به خواندنم كرد! خواندم تا به اين جمله ات رسيدم: "...در وادي حيرت، درخشش معجزه چه ديدني است". آري ديدني است. اما چرا برخي سخت مي بينند يا اصلا نمي بينند و واي بحال اينكه خودشان را هم به نديدن بزنند.
ببخش كه بي حوصله نوشتم.
راستي آنها كه انساني را بازيافت مي كنند، نادرند و بزرگ. براي تو و پونه ي عزيز آرزوي موفقيت دارم.

Posted by بهار هاشمي at August 1, 2007 11:07 PM

انگار همه برای نوشتن، برای داشتن انگیزه یه پونه میخوان که با بوش مست بشن و عاشق.

Posted by شهرزاد at August 1, 2007 10:49 PM

درودي دگر بار بر استاد سخن. هنوز غرق در فريدونم و پسرانش. خاطراتم را طراوتي غمناك بخشيد. با بهترين آرزوها.

Posted by Nader Ahmadzade at August 1, 2007 10:37 PM

سلام وعرض ارادت.

Posted by daryabari at August 1, 2007 10:29 PM

اي كاش براي همه انهايي كه زير آوار مانده اند پونه اي پيدا شود،
دستش را بگيرد،
بيرون اش كشد،
و خاكش را بتكاند...
من نيز دوراني را تجربه مي كنم كه بسيار زيبا توصيف اش كرده ايد و حس بيماري را دارم كه حالش خوب نخواهد شد. از ديد ديگران رسيده ام و از ديد خودم خيلي راه مانده و مي دانم براي انچه مي خواهم راه سختي در پيش است.
كم تحمل شده ام،
و خسته...
اما خواهم رفت با همه خستگي،
حتي ا گر پونه ايي پيدا نشود تا دستم را بگيرد
وحتي ا گر
هر گز به اخر راه نرسم
سارا

Posted by at August 1, 2007 4:39 PM

هنرمند اگر قاط نزند و بخشی از روزهای زندگی‌اش را در قاطی شدن مرز بین روز و شب نگذراند که می‌پوسد.
گاهی باید تن آدم یک لیف حسابی بخورد تا پوست‌ مرده کنده شود.
جاری باشی...

Posted by حامد at August 1, 2007 4:30 PM

درياي بي ماهي، برای یه ماهیگیر؛ کابوسه، کابوس!

Posted by سروش رهگذر at August 1, 2007 4:03 PM

سلام استاد عزيزم

نگرانتون بودم
خوشحالم كه حالتون خوبه.

تو رو خدا هيچ وقت ما رو تنها نگذاريد ما هميشه به شما و به كلام زيباي شما محتاجيم.
هميشه باشيد . سلامت و پايدار


Posted by راحله at August 1, 2007 4:00 PM

درد مطبوع تولد هر روزه ي من....

Posted by آرش at August 1, 2007 1:37 PM

برای من ایرانی، ساکن ایران که میدانم خواندن و مطالعه ، نعمتی است که از این مرز و بوم رخت بسته است، تنها یک چیز میتواند نجاتمان دهد، نوشتن و نوشتن، و از آن مهمتر خوب نوشتن.
کاری که از دست عباس معروفی برمیاید.
پس بنویس و قلمت را چنان بر کاغذ ببر که طعم و بوی کلمات از نوک آن تراوش کند و عقل و هوشمان ببرد، همانگونه که در پیکر فرهاد و سمفونی مردگان و سال بلوا چنین بود وحتی بهتر از آن.
تو میتوانی و این کار از دست تو برمیاید، سوار بر ققنوس قلم، از میانه مزارع و جنگلها و خانه های تاریک و خانه های روشن، از میان علاقه ها عشق ها نفرت ها قلم را بچرخانی و بگردانی از خاموش به روشن، از نفرت به عشق و من اینگوشه بنشینم و به دوستانم بگویم. مجموعه جدید عباس معروفی را خوانده اید، آخرین رمان معروفی را خوانده اید؟
به شادباش رجوع دوباره ات به وادی دور افتاده رمانهایت، دلم میخواست ایکاش شخصیتی باشم حتی ناچیز گوشه آخرین رمانت ، یا داستان کوتاهت حتی. گربه ای حتی در خاموشی کوچه زیر کجتاب چراغ نئون. یا شاخه گل سرخی توی دستان چرکالود پسرک گل فروش چهار راه پایینی و یا حتی نسیم عطری که از گذر دختر شیک پوش صفحه فلان و سطر بهمان به هوای اتاق مطالعه بلند خواهد شد.

آنوقت من دیگر نخواهم نشست که داستان تو را بخوانم، خود داستانت خواهم بود که با نسیمی به همه همسایگان ،حضورت را اعلان مینماید.

بلند شوید که قلم عباس معروفی میخواهد بچرخاند و بگرداند.

Posted by فرهنگ at August 1, 2007 12:53 PM

این عمارت بی ایوان
این عمارت ابری بی ساعت
آن دم که طلوع می کنی
لبخندش را به تو می بخشم

Posted by الهام خيرانديش at August 1, 2007 12:26 PM

سلام آقاى معروفي عزيز
اميدوارم هميشه خّوب و برقرار باشيد.بي صبرانه منتظر گتاب جديدتون هستم.
دريا روندگان جزيره آبي تر شاهگار بود. ممنون به خاطر اين همه لحظات خوب æه با نوشته هاي شما داشتم.

p.s
ممنون براي بر چسب فارسي

سلام
و از طرف من به همه سلام برسانيد
آن کوچولوی خندان را ببوسيد.
عباس معروفی

Posted by sepideh from copen hagen at August 1, 2007 11:38 AM

گفته بودم باش
تا معنی معجزه را ببينی؟
بودنت
معجزه‌ای
بالاتر از طاقت من است


استاد عزيزم
خوشحالم كه كامنت اول روتقديم حضورتون ميكنم و جاي خوشحالي داره كه حس زيبايي كه درونتون نفوذ كرده باعث هرچه متعالي تر شدنتون مي كنه
::بي صبرانه منتظر چاپ كتاب (شعر هاي كوتاه)تون هستم.
باآروزوي سلامتي روز افزون

آذين

Posted by azin at August 1, 2007 8:17 AM

سلام خواندم و چقدر متاثر شدم.همه حرف هايتان را از جان فهميدم. همه اش را مدتي است كه تجربه مي كنم. يك خلسه وحشتناك كه انگار روي مغزت يك روپوش كشيده باشند و تو فقط گذران روزها را مي تواني حساب كني. يا همان اسب عصاري كه روز و شب را به هم مي دوزد.
2 ماه است كه ازدواج كردم و در اين دگرديسي هنوز مبهوت مانده ام. نمي دانم اين بهت و واماندگي به خاطر چيست؟ اما به وضوح از زندگي عقب مانده ام. دختر شادابي كه مثل شراره آتش بود و شوق نوشتن در روحش فرياد مي زد حالا يك بغض زنانه گلويش را فشار مي دهد. شايد بغض نان و آب يا... . هرچه هست من رو از خودم گرفته و هنوز هيچ پونه اي پيدا نشده كه من رو پيدا كنه روپوش سنگين رو از روي مغزم بكشه و به زندگيم روح تازه بده . شايد اين پونه در وجود خودم باشه كه با خوندن سرگذشت شما بايد بيدارش كنم و اجازه ندم اين دو ماه كابوس تلخ به دو سال نينجامد. شوهرم مرد خوبيست اما او خود در من گم شده و هنوز نتوانسته روحيه من رو تغيير بده . همه اش تقصير اين زندگي لعنتي است كه بهت فرصت نمي دهد حتي براي چند لحظه يك جايي بايستي و فكر كني و به عقب نگاه كني و تصميم تازه بگيري. خسته شده ام از اين همه دويدن ها و كوشيدن ها و خستگي هاي كهنه شده در جسم و روحم. كاش يك كاش يك جايي براي تمام شدن بود.كاش اسب هاي عصاري هم روزي بدون چشم بند و دور از دايره روزمره شان بودند. كاش پونه من هم بيايد.
اين ها را كه نوشتم سبك شدم. اما صورت مساله ام هنوز پابرجاست. يك روزهايي دلم خوش بود وقتي در وبلاگ مي نويسم كساني مي آيند و مي خوانندو يك حرفي براي التيام دردهام دارم اما دريغ كه سرور پرشين بلاگ هم هك شد .
جاي شكرش باقيست كه حرم امام رضا هميشه هست و درش به روي همه باز.
ببخشيد كه نفر اول آمدم و پرحرفي كردم. از اين كه مي بينم به زندگي برگشته ايد و خودتان را پيدا كرده ايد خوش حالم از پونه عزيز هم تشكر مي كنم كه به شما انگيزه داد.

Posted by Maryam at August 1, 2007 6:17 AM

سلام استاد..

خوشحال شدم و تبریک می گم.

شادباشید
فاضل

Posted by Fazel at August 1, 2007 4:54 AM
Post a comment









Remember personal info?