Comments: سلام نخستین

جناب آقاي ستاري حضورتان را در شهر برلين خوش آمد مي گويم و خوشخالم كه در محل خانه فرهنگ هاي جهان اين فرصت را پيدا كردم كه چندي با شما گفتگو ئي داشته باشم, به عنوان اولين سئوال خواهش مي كنم علت دعوت و موضوع سخنراني شما در اين محل را بدانم؟
جلال ستاري: دعوت از بنده رو آقاي اوذنتال كرد , ايشان براي ديدن آثار ارائه شده در جشنواره فجر به تهران آمده بودند و حدود پانزده روز آنجا بودند و كل جشنواره را ديدند و من خبر نداشتم كه قر ار است دو ماه جشن فرهنگ و هنر در برلين در برلين گرفته شود و ايشان چندين نمايش را از مجموعه آثار انتخاب كردند, و ايشان روزي با من وعده ملاقات گذاشت و با من مفصل صحبت كرد, وقتي صحبت هاي من تمام شد, ايشان گفت: اگر من شما رو براي انجام سخنراني دعوت كنم سفر مي كنيد؟
گفتم: بله, اگر توانائي اش را داشته باشم و پرسيدم در چه رابطه اي بايد سخنراني كنم؟_كفت:(مي خواهيم بدانيم, انعكاس اسطوره در درام چيست؟
گفتم اگر يك مثال شاخص مي خواهيد, آن يكي هست و آن تعزيه است.
گفتند: همان خوب است.
بنا بر اين من آنجا نطقم را نوشتم و اينجا ارائه دادم.
جناب ستاري , شما روايت گر اسطوره ها و فرهنگ شناس معاصر ما هستيد و من فكر مي كنم كه جامعه هنري ما سواد دراماتيك اش را از شما دارد,
جلال ستاري: (واقعا اينجوري فكر مي كنيد؟)
بله, واقعا, شما بيش از هفتاد مجلد كتاب داريد, سي و پنج كتاب ترجمه و سي و پنج كتاب تاليف كرديد, مي خواهم بدانم با اين فهم گسترده اي كه در كار تحقيق و مطالعه داريد, آيا ساعات يك شبانه روز شما چند ساعت اضافه تر دارد؟
جلال ستاري: (خنده) , شايد هم اينطوري ست, من نمي دانم شما با اين بيان خوبتان, من كار ديگه اي ندارم يعني به هر حال من وقت را طور ديگري نمي توانم بگذرانم, به هر حال شيفتگي و علاقه ي من به امري باعث مي شود كه روز تعطيل و اين حرف ها مطرح نباشد.
جناب ستاري, شما را مي توان به عنوان يك فرهنگ ساز نام برد و در اين عرصه, پيش رو هستيد, آيا براي انجام اين مهم شما يك ضرورت را در خود احساس مي كنيد و يا صرفا يك شوق است؟
جلال ستاري: فقط شوق ضروري نيست. بله اگر اسمش را بشود ضرورتي گذاشت, چون در روزگار گذشته بنده گرفتار كار اداري بودم اگر هم شوق بود كه بود, مجال پرداختن به اين كار نبود و اين شوق را نمي شد محقق كرد. بعد از انقلاب هم بنده بيكار شدم. بنا بر اين اگر ضرورتي هم باشد, يك توفيقي حاصلم شد, گفتم حالا كه بيكارم كار خودم را بكنم.
_ علت بيكاري شما چه بود؟
جلال ستاري: بعضي مسائل كه خودم هم نمي دانم چي هست, فقط گفتند كه شما بهتر است پاكسازي شويد!
_ آقاي ستاري, شما در كتاب بي ... فرهنگ به نقد فعاليت هاي فرهنكي دوران پيش از انقلاب پرداخته ايد, روند فعاليت هاي فرهنگي را حال در دوران پس از انقلاب چگونه ارز يابي مي كنيد؟


جلال ستاري: ابدا, اين اصلا بي معناست, اولا بايد انصاف داشت و به اين انديشيد كه نقد براي چه مي كنيم؟ _ براي اينكه در كار بهبودي حاصل شود.
_ آقاي ستاري: و اگر نقد موجب حذف شود؟
جلال ستاري: ابدا, حذف اگر بشود, آن موقعي ست كه بخواهيم بگوييم مثلا آدم كشي نكنيد, اين را ديگر نمي توان با ملايمت و ملاتفت و اين مقولات مطرح كنيم, آن را بايد بالكل بگوييم كه نباشد, اما اين غير از حذف فرهنگي است, و با تاكيد مي گويم كه حذف فرهنگي غلط است.
_ آقاي ستاري از آنجايي كه شما اشراف داريد بر علم اسطوره شناسي و رمز پرداز مطرح معاصر هستيد, مي خواهم نظرتان را معطوف كنم به مقوله رمز ها و .... هايي كه در كتاب هاي خود شما خوانده ايم و به نوعي هنر مندان با آن سر و گار دارند, دو مقوله ICONو يا مثال ها در مجموعه Collective, ما شاهد اثري......
اين هنر مندان به موزه هاي مختلف مي روند و به صورتي قسمتي از آن موزه را در جائي ديگر باز سازي و يا شبيه سازي مي كنند و در مكان ديگري قرار مي دهندكه ببينند قرائت مردم از نمايش آن تمثال و برخورد با آن به اصطلاح قداست چه هست؟
_ كاملا درست است, بله.
_ آقاي ستاري, اين هنر مندان جوان در اين مجموعه نمايشگاه ها ويتريني از موزه جماران را باز سازي كرده اند كه باعث مخالفت عده اي شد, كانون نويسندگان در تبعيد و انجمن قلم پيش قدم شدند و طي بيانيه ي غرايي خواستار حذف اين اثر شدند, آيا اصل اول كانون نويسندگان كه همانا آزادي حق بيان هنر مند است اينجا رعايت شده؟ جالب اينجاست كه نوسندگان با پشتيباني عده اي از گروه هاي چپ, اقدام به بر چيدن اين ويترين كردند.
_جلال ستاري: واقعا؟
_ نظر شما چيست آقاي ستاري, آيا اين واقعا حذف هنري نيست؟
_جلال ستاري: حذف يعني چه؟, ابدا _ بايد گفتگو كرد, اگر مدعي هستيم كه دموتراك نشيم كه به هر حال كساني كه در اينجا هستند بايد بيشتر از ما اين مطلب را بدانند, بايد بنشينند و در باب كار, كار امكان دارد كه هزار تا ايراد داشته باشد, مي بايدبا خود هنر مند يا سازنده كار بنشينند , به او ثابت كنند كه معتقدند كه در اين كار قداستي نيست, و يا اگر هست قداست دروغيني ست نه اينكه بيچاره را به عنون كسي كه كاري كرده, به عنون .... يك سازماني معرفي كنند, نه, اصلا قبول ندارم.
دقيقا در آن بيانيه آمده كه...
و كوتاه سخن اينكه ويتريني باعث شده كه ديگراني به فكر بيفتند كه خوب كشتار سال شصت و هفتي بود و يا ... بود.
_جلال ستاري: چه ربطي داره؟_ صحبت دفاع از يك رژيم و يا حمله اي به يك رژيم مطرح نيست, ببينيد, اينجا يك عده اي آمدند كار هنري شان را غرضه كرده اند, شما بايد نقد بي مربوط به آن كار را ارائه كنيد, به عنوان مثال همين كه بحث امروز بود و در كنار سخنراني من به آن اشاره شد. به توانايي حركات رقص بازيگري, در يكي از نمايش ها اشاره شد كه شما رقصي نداريد, پس چرا و چگونه شما توانسته ايد به اين زيبايي اين آدم را به رقاصي وا داريد؟_ به هر حال آدم فرهنگي اهل گفتگوست, آن كسي كه گفتگو نمي كند اهل ايدئولوژيست, ايدئولوژي اهل جنگ است, فرهنگ اهل صحنه گفتگوست و ايدئولوژي ميدان نبرد است.
_ آقاي ستاري, آنان مي گويند كه نمايش چنين اثري, هنري نيست.
_ جلال ستاري: پس بايد بگويند كه معنايشان از هنر چيست؟
_ دقيقا, پيرو صحبت شما, كساني كه داعيه هنر و هنر مندي دارند و كانون نويسندگان صادر كننده بيانيه اي مي شوند كه فقط جنجالي لحظه اي...

Posted by shiba at April 18, 2004 12:25 PM

گل دست شب نامزديمون رو آروم سر جاش ميگذارم داشتم با يه پارچه نمناك دور و برش رو گرد گيري مي كردم, ضرف ها را شستم, لباس ها و ملافه ها را اتو كشيدم, كلي از كار هاي عقب افتادم رو انجام دادم, همه جا مثل دسته گل شد,غذا رو بار گذاشتم و تمرين خانه داري تموم شد.
نمره 20.
يك ليوان آب پرتغال به خودم جايزه دادم براي امروز.
به صندلي تكيه دادم و همانطور كه مي نوشيدم عكس هاي تو را ورق ميزدم سرم را كه بالا گرفتم دوباره چشمم افتاد به گل دستم كه الان خشك و شكننده شده, شايد ميشد براي چند سالي به يادگار همونطوري نگهش داشت ولي نميشه آخه ما با همه عروس و دوماد ها فرق داريم, من و تو حالا حالا ها مهاجريم, خيلي چيزامونو بايد دور بريزيم خونه تكوني ميكنيم و خوب خوباشو سوا ميكنيم و ميذاريم تو كوله بارمون و با خودمون ميبريم به هر جا كه خواستيم بريم, هر جا كه خواستيم دو تايي بريم, راستي كجا قراره بريم؟
آلمان؟
آمريكا؟
فرانسه؟
اسپانيا؟
اصلا اينجا ها كجان؟ برلين چه جور جاييه؟يعني خوشم مياد؟
عكس معصومه جلومه ,توي همون خونه نقلي خودش كه من پريشب بعد از هفت ماه كه خونه كشي كرده تازه رفتم منزل مباركيش, اونم از من جدا شد و رفت همه دور و بري ها رفتن دنبال سرنوشت هاشون با يك كوه بزرگ از ماجرا ها و داستان هايي كه خلق كرده بودن و ذهن من الآن يك صندوقچه بزرك از خاطرات تلخ و شيرين اونهاست. خاطره مريم, طاهره, معصومه و بقيه... خاطره فاميل هاي جديدم كه شايد جز’ آخرين خاطراتي باشن كه در ايران دارم همون فاميل هايي كه تا اون شب هرگز نديده بودم, فاميل هاي تو .خاطره همون شبي كه مال ما دو تا بود و فقط يه تيكه كوچيكشو با هم شريك بوديم كه اونم مربوط ميشه به بودن دو تاييمون پشت خط تلفن موبايل و اون دلشوره و اضطراب لعنتي كه سراغ هر دومون اومده بود, يادت كه هست؟نيست؟
چه قدر خاطره اون شب من و تو با هم فرق داره!
من تو مهموني با اون لباس مجلل و صورت آراسته و موهاي پيراسته, منتظر, همه جا پر از نور و شادي و رقص و موسيقي,مهممون ها, پيش خدمت ها , آشپز ها و جاي خاليه تو كه با هيچ چيز پر نمي شد....
چه شبي بود آون شب! با اون حسن ختام شاهكاري كه براي تا ابد توي خاطراتمون ثبت كردن. تو خوب ميتوني اون شب و تصور كني با ديدن همون فيلم 30 دقيقه اي كه برات فرستادم,اما ! تو اون شب كجا بودي عزيزم؟!
توي خونه اي كه قراره به زودي سقفش اندلزه من و تو بشه تنهاي تنها نشسته بودي,در و روي خودت بسته بودي شايد پرد ه ها رو هم كشيده بودي شايد يه لباس يه لايي پوشيده بودي شايدم يه لباس گرم, خودت با خودت تنها, راستي تلفن كسي رو جواب مي دادي اون شب؟نميدونم
فقط ميدونم كه بي وقفه انگشتا ت رو روي شماره گير تلفن مي چرخوندي و ايران رو ميگرفتي و مثل من پر از نگراني و تشويش بودي.
نگران خاموش بودن موبايل ها , نشنيدن صداي موزيك وقسم نخوردن من به جون تو...
حال بدي بود, مي دووونم عزيز
آدم شب نامزدي خودش مثل يك زندوني خودش رو توي چهار ديواري خونه حبس كنه ! راستي چرا اون شب به هدايت نرفتي؟
چه قدر نگران من بودي اون شب!من هم نگران همه چيز
كي اومد؟ كي رفت؟ چي خوردن؟ چه طوري خوردن؟كي زود اومد؟ كي دير اومد؟
مي دونستي دوستام اولين كساني بودن كه اومدن؟
طاهره , مريم, معصومه , عكسش الآن جلوي منه.
روزي كه از پيشم مي ر فت يه كمي ازش دلخور بودم, دلم نيومد تنهاش بذارم, رفتم و توي گريه هاي هاي هايش واسه دلش كه نمي خواست از پيشم بره كمكش كردم كه وسايلش رو بچينه توي خونه جديدش.
رفتن اون شايد ختم دوران مجرديمان بود كه آن همه برايش غصه مي خورد!رفتن من چيست؟رفتن من خاتمه چيست؟
رفتن من از اين خانه خاتمه نيست, يك آغاز است آغاز زندگي مشتركمان.
چه قدر دلم برايت تنگ مي شود اين روز ها
عكس هاي تو تمام ميشود دوباره معصومه مي آيد...
واي پيام!
من همه اين ها را دارم جا ميگذارم و مي آيم آنجا پيش تو
يك حس عجيب روي قلبم سنكيني ميكنه تا الآن به اين چيز ها فكر نكرده بودم, نكنه روزي كه قراره بيام خيلي دلم بگيره, نه...
من تعلق خاطري به اينجا ندارم , به هيچ جا ندارم يعني...لا اقل تا الآن فكر مي كردم كه ندارم مثل تو كه به تقدير اعتقاد نداشتي ولي حالا داري
نكنه موقع جدا شدن از زمين اينجا كش بيام
نكنه سخت باشه برام
دلم گرفت يهو
بايد يه سري هم به انبار بزنم بايد بقاياي كارهاي نمايشگاه هام رو به اين و اون ببخشم نمي خوام وقتي كه نيستم بار سنگينيه بقيه بشه
اين فكرا از كجا اومده توي ذهن من امروز؟!
نكنه زمان اومدنم نزديكه؟!من به حسم ايمان دارم اون هيچ وقت به من دروغ نميگه
به صندليم تكيه ميدم دوباره چشمم به گل دست مي افته براي اينكه هميشه واسه خودمون يادگاري داشته باشيمش يك عكس ازش برات مي گيرم
گل دست رو آروم دوباره از سر جاش بر مي دارم.
83/1/21

Posted by shiba at April 9, 2004 8:44 PM

دو سال و اندي از آن روزها مي گذرد, انديشه باز شدن اين پنجره هاو شنيدن صدايي كه مرا به نام بخواند در خيالم كمرنگ مي شود, انگار آشنايي در پشت اين پرده هاي آبي مكدر مرا به انتظار نشسته است هنوز.
اتاق هاي 210 - 311 - 101 - 415 و همينطور... اتاق هاي ديگر هنوز لبريزند از خاطرات من.
هيچ چيز عوض نشده است.
سرشار از هميشه ها...
رديف كتابها و نوارها و شامپوها وشيشه هاي نوشابه و ترشي و مربا كه پشت پنجره ها چيده اند, پوستر ها و آگهي هاي مربوط به برنامه هاي دانشگاه كه به شيشه ها چسبيده, تابلو هاي اعلانات پر از چرندو پرند, باجه هاي تلفن مثل هميشه پر و بند رخت ها هم. اينجا همان مكان امن و آزار دهنده من است, اينجا خوابگاه است.
خانم شهري به ساختمان امور دانشجويان منتقل شده است, بايد مي ديدمش. چه قدر براي ديدن آقاي فلاني و خانم بهماني اين مسير دراز خوابگاه تا دانشگاه را آمده بودم و رفته بودم .
هر گاه اين مسير را مي پيمودم تب مي كردم و نمي دانم چرا؟
با نگاهي از گوشه چشم همه پيرامونم را به قضاوت مي گرفتم, موج نگاه هاي پرسش گرانه به سمت من خيز بر مي داشت, كه:اين غريبه كيست؟!
راست مي ايستادم
ابرو ها را در هم گره مي زدم
نفس عميق
تا برسم به آن سر مسير
چه قدر براي گذر از پيچ و خم هاي اين دانش گاه تنها مي ماندم آن روزها, اين همه آدم كه نصف يكي شان هم مال من نبود, خيلي ها يشان كه هرگز نشناختم بارها و بارها تا محل اقامتم سايه هاي مرا مشايعت كرده بودند ولي نشد كه نشد...
و من
همچون چشمي خيره مانده به در
خسته ولي اميدوار
آمدنت را به انتظار نشسته بودم
كه بيايي
و مرا به نام بخواني
20/1/83

Posted by shiba at April 8, 2004 9:33 PM

امروز نهار را با هم ميخوريم
بساطم را روي ميز آقاي شفيعي ميچينم. بچه ها نگاهم ميكنند .
اينجا آدم حتي به اندازه يك ساعت مال خودش نيست خودت كه ميداني.
تو اينجا روبروي من در خيال من نشسته اي.لبريز از آن لبخند هميشگي ات
چشمانم را ميبندم و دهانم را پر ميكنم از وسوسه خوردن
به تو ميگويم:ميداني همين زيتون آبستن طعم زندگيست؟
و تو ميخندي.
نوشابه ميل داريد آقا؟
و تو باز ميخندي.
و من سلسله وار از روز مرگي ها برايت حرف ميزنم. حتي(واو) و (را) هم از قلم نمي افتد.
و تو باز هم به من ميخندي
و من خنده هاي صادقانه ات را در هوا ميچينم و لاي لقمه ام ميچينم و نيت ميكنم اين يك لقمه را بخورم قربت الي الهم.
حالا تو هي بگو اين مشكل لباس صورتي و نور چراغ هاست
نادر زنگ زد.بسته اي كه برايم پست كرده بودي رسيده است.پس مرخصي روز چهار شنبه به كارمان ميآيد
گرمم است
آفتاب نرم و كمرنگي مي تابد چيزي به اينكه لباس هاي زمستاني را دوباره در گنجه بايگاني كنيم نمانده است
به آمدنم فكر ميكنم و به بيمه نامه اي كه بايد همراهم باشد.
عزيز! خارجي ها بيمه امام زمان ندارند؟مي پرسي برايم؟
و تو همانطور با لبخندي به من نگاه ميكي
چيزي در هزار توي من فرو ميريزد
ياد خواب نيمروزيت ميافتمكه برايم تعريف نكردي
قاشق از دستم ميافتد
بچه ها نگاهم ميكنند
دهانم پر از نا گفته ها ميشود
تو همچنان به لباس صورتي اشاره ميكني
من قش ميكنم از خنده
lunch time تمام ميشود
تو همچنان مرا نگاه ميكني
بي آنكه حتي لقمه اي خورده باشي
10 اسفند 1382 (lunch time)

Posted by sh at March 1, 2004 6:10 PM

salam
goftam ahan deli konam chandi nadaham del be hich delbandi........................
dard hay mardoman ma az gens kalam nist....

Posted by nc at July 21, 2003 6:18 PM