August 16, 2004
طرقه
دختري هستم از سرزمين نرگس هاي مست،زادگاه حافط و سعدي.22بهار از زندگيم را پشت سر نهاده ام و به اميد فردايي بهتر روزها را سپري مي كنم.دوران كودكيم را با روياي بزرگ شدن پشت سر گذاشتم حال كه به دوران جواني رسيدم دوست داشتم كودكي بيش نبودم،كودكي،سادگي است،پاكي و بي آلايشي.سه سال قبل دست تقديرمرابه كوير تبعيد كرد.كوير رادوست داشتم اما بايد بالاجبار رياضي محض مي خواندم ،پس بي اعتنا به او زندگيم را ادامه دادم ولي او از من لجبازتر بودو سال بعد باز هم مرا روانه ي كوير كرد ،ولي اين بارديگرتبعيدي نبودم، بايد معماري مي خواندم حال در رشته اي كه دوستش مي دارم مشغول به تحصيل هستم.
April 8, 2004
March 1, 2004
سنگ و صخره
از من خواسته اند كه زندگي نامه يي براي دبيره بنويسم. چندي پيش دوست عزيزي به نام پانته آ نيز در جريان شعر خواني من در شهر دورتموند چنين خواستي داشت، كه برآورده شد. گمان مي كنم كه تاريخ مصرف آن زندگي نامه هنوز تمام نشده باشد.
نمي دانم منظور از بيوگرافي چيست؟ سن و سال؟ چهره ی من گواهي بر سن و سال من است. اما آن كودك بازيگوش درون چه مي شود؟ آيا بايد سن و سال او را هم پرسيد؟ نمي دانم هنوز به سن بلوغ رسيده يا نه؟ اما يك پارچه شور و شوق و گرماست. گاهي در سردترين فصل سال كنار رودخانه يي در زادگاهش دنبال سنگ هاي رنگي مي گردد. و يا مي خواهد گل سرخي را بر ساقة سيم ِ خارداري بروياند. اين كودك ِ سرتق سر از جاهايي در مي آورد، كه آدم هاي شصت ساله را راه نمي دهند. و نيز تكليف آن جوان احساساتي عاشق پيشه چه مي شود، كه زيبايي را در هر گوشه ی دنيا بو مي كشد، و در برابرش به خاك مي افتد؟ شايد منظور از بيوگرافيِ يك شاعر آموزش دبستاني و دبيرستاني، و يا دانشگاهي است. ازشما مي پرسم: كدام دانشگاهي مي توانست شاعري را به من بياموزد؟ سوء تفاهم نشود. شايد شاعر ناميدن من نتيجه ی يك خيال شيرين باشد. با اين حال چون همه ی زندگي خيالي بيش نيست، من اين تهمت را به خود مي پذيرم.
اصولاً بيوگرافي هر كسي را ديگري مي نويسد. وگرنه موضوعِ مثنويِ هفتاد من است. اگر مشخصات من را مي خواهيد در چند كلمه خلاصه مي شود:
February 29, 2004
مجلس افروز
نخستین ماه سال و یازدهمین آفتاب بهار، لحظه ایست که 34 بار تا به حال برای من تکرار شده. و در تمام این لحظات، به یمن وجود مهر والدین قامت برافراشتم. چهار سال در دامان کوهستان کودکانه دویدم و سپس به سبب انتقال پدرم ، مجاوربزرگانی چون حکیم عمر خیام و عطار نیشابوری شدم. پدرم از عشاق موسیقی سنتی است و از همان ابتدا گویی آهنگ این عشق را در گوش من نیز زمزمه کرد. در دوره ابتدایی با سازهای کلاویه بادی آشنا شدم و پس از گذر دوران محرومیت موسیقی روی به نواختن تار و سه تار، و بعد ساخت و پرداخت آن آوردم. به اساتید دسترسی نداشتم و تنها حضرت عشق روشنگر کوره راه میان من و سازم بود.
باز هم خواهم نوشت
امین
February 25, 2004
اسپید
شاید بهتر باشد یک فتو کپی از شناسنامه ام را به این صفحه ضمیمه کنم و درد سر را کم کنم. اما به خاطر دل قبله عالم چند سطری بر سینه این صفحه سیاه میکنم.
کودکی: درآذر ماه سال 1350 به دنیا آمدم. به دلایلی اسمم رو گذاشتند کریم. بزرگتر که شدم از آمپول خیلی می ترسیدم! هر وقت شیطونی می کردم منو از آمپول می ترسوندند. وقتی بزرگ شدم فهمیدم چقدر کار غلطی بوده. اما فکر می کنم دیگه نمی ترسم.
نوجوانی: عشق فوتبال داشتم. هیچ وقت توی خونه بند نمی شدم. همیشه به لطایف الحیل مرا در خانه نگه می داشتند. درس به ندرت می خواندم.
جوانی: عاشقیّت داداش حبیب! با دوستم که هم نامم بود همیشه خیابان گز می کردیم. سال اول دبیرستان که با اجازه شما هر دو مردود شدیم پیمان حلف الفضول بستیم که خیابان گردی را به گوشه ای نهیم و کتاب و دفتر را از دست فرو ننهیم.
سال 1370 وارد دانشگاه شدم. دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشکاه فردوسی مشهد حال و هوای خاصی داشت. با رضا یارِ غار بودیم. بعد از ظهرها که از سلف سرویس به دانشکده بر می گشتیم دنبال کلاس خالی می گشتیم. می پرسید برای چه؟ عرض می کنم. در کلاس را از اغیار فراز می کردیم و می زدیم زیر آواز. البته گاهی از کلاس های دیگر که درس داشتند اعتراض می کردند که آقا اینجا کلاس درسه ...!؟ اما ترک عادت دشوار بود. اواخر گاهی قبله عالم (داریوش سابق) هم به کنسرت های دو نفره ی ما می پیوست.
بعد از لیسانس چند ماهی هم در پادگان صفر یک تهران به قول معروف پاچسباندیم. اما از بخت روشن ما فوق لیسانس قبول شدیم و نظام را بدرود گفتیم. بعد از فارغ التحصیلی چند ماهی در حوزه هنری تهران به کاری نه چندان هنری مشغول شدم. اما مثل همه جوانان در وطن، پرنده ی در قفس بودم. در واقعه ای همسرم را ملاقات کردم و بعد ازدواج کردیم. بعد از یک سال در سال 2001 برای ادامه تحصیل به لندن آمدم. حالا هم روزی ما را در کمبریج حواله کرده اند تا مطالعات خاورمیانه را به سرانجامی برسانیم.
November 25, 2003
مختصری درباره ماهمنير
ماه منير از آنجا که اصولاً کمگو و گزيدهگوست، مسئوليت خطير نوشتن شرح حالش را به من واگذار کرد. راستش اولش خيلی خوش حال شدم. راست ديگر اين که آخرش هم همين طور. در خانه هم که هستيم من اينقدر حرف میزنم که فرصتی برای او نمیگذارم. گاهی بینوا مجبور میشود توی خواب حرفهای دلش را به من بزند. وقتی هم در خواب حرف میزند من از خواب بيدار میشوم و دوست دارم جوابش را بدهم. اما مشکل اين است که خواب است و اگر بيدارش کنم عصبانی میشود.
ممکن است خواننده محترم ملکوت از کوره دربرود که اين چه جور بيوگرافی نوشتن است؟ خوب اين هم يک جورش است. همه که درس جان کين نمی روند که چيز يادگرفته باشند، يا اندازه عباس معروفی معروف نيستند که از اين طرف و آن طرف برايشان نامه برسد و به جای شرح حال چاپ بزنند، يا مثل آقای علامه زاده که فقط ليست فيلمهايش هيچکاک را هيچ و پوچ جلوه میدهد. خوب چه کار بايد کرد؟ ما هم ماييم. يعنی ماهمنير ماييم. نه من مسيحا هستم ولی وقتی دارم بيوگرافی ماه منير را می نويسم ماييم. وقتی نمینويسم هم ماييم.
خلاصه ماهمنير از لحاظ اصول بيوگرافینويسی در تهران به دنيا آمده، آن هم در فروردين سال هزار و سيصد و چهل و شش. قدر اين موضوع را خوب میداند چون هر کسی در تهران به دنيا نمیآيد، آن هم عدل وسط فروردين سال هزار و سيصد و چهل و شش. اميدوارم خوانندگان محترم هم قدر اين موضوع را بدانند.
از کارهايی که خوب بلد است، ويرايش است. از ويرايش متن فارسی تا فرانسه تا ويرايش اخلاق و رفتار آدمها. يعنی همين جوری که داری راه میروی ويرايشت میکند، چه جور. خيلی هم مهربان است. ولی خدا نکند غضب کند؛ هر چه قبله در عالم دود میشود چه برسد به ما. يک دختر بسيار نازنين دارد که اسمش فرزانه است. تقريباً شانزده سال است که ديوانهوار دوستش دارد. من تقريباً پنج سال.
ماهمنير روزنامهنگاری بلد است چه جور. در مجله، روزنامه و راديو کار کرده و میکند. حالا پولدار که شديم برايش يک تلوزيون هم راه میاندازيم که يک کمی درباره من و عباس معروفی برنامه بسازد. رمان هم مینويسد. بابت اين رمان نوشتن کیبرد کامپيوتر خراب شد. اين از ضررهای اوليه بود که زود جلوش را گرفتيم؛ اگرچه ديگر فايده نداشت.
يکی ديگر هم اين که دانشجوی دکترای ارتباطات در دانشگاه سوربن است و وضعش خيلی خوب است. اصولاً ماه منير خيلی خوب است.
بيوگرافی اشيای بیجان
من هنوز سر درنياوردهام که نوشتن شرح حال نويسندگان حلقه ملکوت چه حکمتی ممکن است داشته باشد. دستور داريوش است و به اقتضای سلسله مراتب وبلاگی نمیشود از آن سرپيچی کرد (بگذريم از اين که اکثريت سرپيچی کردهاند).
مهمترين و در عين حال بیاهميتترين حادثه زندگی من، تولدم بود در يک سحرگاه پاييزی که البته من خودم به ياد نمیآورم، اما مادرم چند بار اين موضوع را به رخم کشيده تا مسأله مهم احترام به والدين را فراموش نکنم. آنطور که میگويند يکی از روزهای مهرماه سال هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدی بود که ناگهان به دنيا آمدم. اسم من را محمد مهدی گذاشتند چون يک سال پيشش برادرم، محمد مهدی، به دنيا آمده بود، ولی چهل روز از عمرش نگذشته از دار فانی فرار کرد. فکر میکنم برادر خيلی باهوشی بود. چون من در حدود پانزده شانزده سالگی بود که تازه به فکر فرار افتادم، آن هم نه از دار فانی که از ديار قم. اسم او را گذاشتند روی من، اصرار داشتند يک جوری اين محمد مهدی را چهار ميخ کنند به زندگی، حالا آن يکی نشد اين يکی. پدر و مادرم من را مهدی صدا میکنند، اما زنی به نام ماه منير مرا مسيحا صدا کرد. پس من عناصر مهم يک بيوگرافی خوب را نوشتم: اسم، سال تولد و محل تولد. محل صدور شناسنامه و شماره آن متأسفانه چندان به درد خوانندگان نمیخورد و گرنه دريغ نمیکردم. در شهرهای پراگ و پاريس و با اقامتهای يک ساله که هر بار شش ماه بايد دنبالش دويد تا تمديد شود، شناسنامه يک دفترچه بیمعنايی است، درست مثل کتابچه.
لابد خوانندههای ملکوت بیصبرانه دوست دارند بدانند که من در طول عمر پر برکتم چه میکردهام. من داغ اين جور کنجکاویها را به دلشان میگذارم. آدم بايد عقلش را از دست داده باشد درباره کارهايی که کرده برای ديگران بنويسد. من ترجيح میدهم از کارهايی که نکردهام حرف بزنم يا کارهايی که هرگز نخواهم کرد.
