September 23, 2003

از دور بر آتش

فيلمشناسى و كتابشناسى رضا علامه‌زاده

فيلمشناسى
فيلمهاى سينمايى:
قدير ﴿فيلمنامه: ابراهيم مكي﴾ با شركت: تقى مختار، مرجان و آرمان

فدايى ﴿فيلنمامه: ايرج جنتى عطايى﴾ با شركت: تقى مختار، وجستا و داود رشيدى

ميهمانان هتل آستوريا، با شركت: شهره آغداشلو، محسن مرزبان، هوشنگ توزيع و ناصر رحمانى‌نژاد ﴿منتخب جشنواره‌هاى جهانى ونيز، مسكو، شيكاگو و مونترال﴾

فيلمهاى كودكان و نوجوانان:
ما گوش مى‌كنيم ﴿فيلمنامه: غلامحسين ساعدى﴾ - دار ﴿برنده جايزه بزرگ جشنواره جهانى خيخون، اسپانيا﴾ - شاهد - آقاى بيمه‌اى - نقش - چند جمله ساده ﴿برنده جوايز اول جشنواره‌هاى جهانى مسكو، تومار و استكهلم﴾

فيلمهای مستند:
شب ممتد - حرف بزن تركمن - ماهی سياه كوچولو دانا - شب بعد از انقلاب - ملتى بر دو چرخ - ما كولى هستيم - سايه اما مى‌ماند - جنايت مقدس - شعر عمل است - روشن‌آموزى - بچه‌هاى راه دور - صداى سنگ - دستنوشته نمى‌سوزد - موج و آرامش - ريل

كتابشناسى
داستان:
تنه قطور درخت افرا - غوك - اولين پوپكى كه كاكل در آورد - راز بزرگ من - تابستان تلخ - آلبوم خصوصى

فيلمنامه:
جاى پاى آهو - سوگواره پيران - قفل - لالا و ناپدرى من - وصيت‌نامه ققنوس

پژوهش:
هنر آدميان نخستين ﴿برنده جايزه بهترين كتاب كودك، شوراى كتاب كودك، تهران﴾- هنر تمدنهاى پيشين - سراب سينماى اسلامى ايران - از دور بر آتش - سياحتنامه محرمانه

Posted by رضا علامه‌زاده at 11:34 PM | Comments (3)

September 22, 2003

حضور خلوت انس

عباس معروفی هستم
سخت ترين کاری که در عمرم با آن مواجه بوده ام نوشتن بيوگرافی يا معرفی خودم است. شايد در اين صفحه در زمان های مختلف چيزهايی بنويسم که اين تکه های پازل بتواند خودم را به خودم نشان دهد. عباس معروفی نويسنده، يا عباس معروفی معلم؟ شايد هم روزنامه نگار، و يا مدير اجراهای صحنه ای تالار رودکی که سه سال شب و روز در موسيقی ايران نقش داشته است. يا...؟
فکر کردم که به جای همه ی اين حرف ها نامه ای را در اينجا نقل کنم که سال هزارو سيصد و هفتادو پنج به دستم رسيد. هشت نه ماهی مي شد که فرار کرده بودم، اول نمی توانستم دلايلم را از اين فرار به کسی توضيح دهم، بعدها با گذشت زمان، زمان خود به بسياری از چراها و پرسش ها پاسخ داد. نامه ای که از آن حرف می زنم شايد از معدود متن هايی باشد که در عمرم بيش از هر متنی آن را خوانده ام. از نويسنده ی نامه هفت سالی است که خبری ندارم، همان موقع که نامه اش به دستم رسيد، جوابی برايش نوشتم و پست کردم و ديگر هيچ خبر از او ندارم.
نامه حرف ها می زند که امروز احساس می کنم با من حضور می يابد، بخشی از من است، بخشی از جايی که حق ندارم در آن زندگی کنم. اين نامه را ايران به من نوشته است، شايد من اينجور خيال می کنم.
و نامه ی ديگری که در برلين دريافت کردم. اين نامه را هم ايران به من نوشته است.
اين دو نامه شايد...

نامه اول

جناب آقای معروفی خيلی بسيار عزيز
سلام، به خدا تمام تنم داره از شدت هيجان می لرزه. حالا نمی دونم، شايد هيچ وقت هم اين نامه به دست شما نرسه. ولی همين که الان دوباره می توانم شما رو جلوی چشمم مجسم کنم از خوشی رو به موت می شم! بنابراين براتون واقعا متاسفم که مجبوريد نامه ای پر از چرت و پرت و پراکنده گويی از شخصی ملتهب و هيجان زده را بخوانيد!
وقتی نامه ی مريم رسيد که آدرس شما رو فرستاده بود، همه ی دوران خوشی را که با شما توی اون اتاق کم نور تنگ داشتيم، جلو چشمم اومد و همه چيز دوباره زنده شد. شما را که برای ما (حداقل برای من) مرده بوديد. خيلی رو دارم نه؟
ولی اين حقيقت است و من هيچ وقت از گفتن حقيقت نمی ترسم. آخه چرا شما رفتين؟ خيلی احمقانه است ولی ما (و يا باز حداقل من) انتظار ديگری از شما داشتيم. نه، قهرمان نمی خواستيم. شما را می خواستيم. نمی خواستيم حتا لحظه ای فکر کنيم تموم اون ماجرا صرفا يه شوخی بوده. چی می شد اگر می موندين؟ شلاق می خوردين؟ گردون رو ازتون می گرفتن؟ می کشتن تون؟ در هر حال، چه فرقی با الان داشتين؟ فکر می کنين اونجا، آلمان، وجود شما اصلا چه ارزشی داره؟ فوقش دو سه تا سخنرانی است و چند تا رمان و داستان کوتاه و ... همين! ولی آخه برای کی؟ تورو خدا از ته دل بگين که الان با يه مرده هيچ فرقی دارين؟ می دونين، دلم می خواست اينجا بودين. برای ما، برای من که دلم لک زده برای دو تا چشم هراسون، ميون اين همه چشم های شيشه ای.
هيچ آدمی باقی نمانده. همه يا مرده اند، يا فرار کرده اند، و يا منزوی شده اند. اونهايِ هم که هستند سراپا عقده اند، از هر نوعی که بخواهيد. اگر می موندين حتا اگر می کشتن تون می تونستم فکر کنم که نه بابا، هنوز هيچی تموم نشده. ولی الان می گم بی خيال بابا، من چرا دلم بسوزه، مگه کسی دلش به حال من سوخت؟ هر کسی فکر زندگی خودشه. بزن از ايران بيرون، از اين خراب شده که همه شون توش عين جغدن.
آخه اونجا شما چيکار دارين می کنين؟ شايد فکر می کنين دارين مبارزه تون رو ادامه ميدين. خوب ادامه بدين اين بازی رو. ولی مي دونين من و امثال من راجع به شما چی فکر می کنيم؟ فکر می کنيم که شما همه ی ما رو و ايران رو فروختين به آسايش و راحتی خودتون و خانواده تون.
نه تو رو خدا حاشا نکنين و نگين که دارين می ميرين از دوری ايران و از اين حرف ها. پاشين بياين اگر غير از اينه. اون اوايل باورم نمی شد که شما رفتين. هر کسی می گفت معروفی رفت آلمان، می گفتم نه بابا، مونده اينجا که شلاق شو بخوره. آخه گفته: شده دستی هم يه چيزی می دم تا اين شلاق رو بخورم. و همون وقت من دردم می گرفت از ضربه هايی که شما بايد می خوردين تا اينکه توی مجله ی نمی دونم چی، خوندم که بله... د برو که رفتی! و همه چيز رو هم با خودتون بردين.
وقتی پاتون روی زمين خودتون نباشه چی می تونيد بگيد؟ نه آقا جون، ما جهان وطنی نيستيم و می دونم شما هم نيستين. و اون هايی هم که الان توی هوای غير دارن شما رو می بينن و می شنون و می خونن، چند نفرن مثلا؟ دويست نفر؟ دو هزار نفر؟ بيست هزار نفر؟ دو ميليون نفر؟ فکر می کنين ارزش شون چقدر بيشتر از اون بيست نفری است که توی اون اتاق کوچيک حرف های شما رو می شنيدن و می مردن برای شنيدن دو کلمه حرف حساب از دهن کسی که فکر می کردن خيلی چيز ها می دونه. شايد خود خواهی است، نمی دونم. شايد همين حالا نامه ام را پاره کنيد و بريزيد توی سطل اتاق تون توی خونه هاينريش بل. ولی من حرفم رو می زنم، چون دارم خفه می شم از اين همه بغضی که هيچ کس نيست که ببينه. دوست تون دارم و دلم می خواد مال ما باشين، نه مال اون هايی که همه چيز دارن و آسوده اند و شما براشون فقط يک ژست روشن فکری و سياسی بازی هستين. آخه چرا نمی فهمين؟ چه می دونم، شايد هم شما می فهميد و من نمی فهمم. آخ که چقدر خرم!
اين ها همه اش درد دل بود، تو رو خدا به دل نگيرين. تقصير منه که چرک نويس پاک نويس ندارم، هر چی از ذهنم بگذره می نويسم و فکر آخر و عاقبتش رو نمی کنم. ولی به روح هاينريش بل قسم که خيلی دلم براتون تنگ شده.
خلاصه، اگر از حال حقير هم خواسته باشيد، ملالی نيست جز دوری شما. گذشته از همه ی اين حرف ها، امسال من فوق ليسانس قبول شدم... از اين جهت کمی وضعم بهتر شده و اميدکی دارم که پس فردا استاد بشم و برم يه مشت از اين گاگول هايی رو که عشق تئاتر زده پس کله شون با پس گردنی از سر کلاس بندازم بيرون!
خوشمزه اينجاست که تئاتر نداريم، اونوقت گر و گر دانشجو و هنرجو هم می گيرن برای دانشگاه های غير انتفاعی و آموزشگاه های تئاتری! (اصلا نمی دونم اين حرف ها چه ربطی به شما داره. اين ها رو هم بذارين به حساب درد دل.)
از بچه های کلاس تقريبا هيچ خبری ندارم. فقط خبر دارم که بچه ها – تعدادی البته – بعد از مدت ها اين در و اون در زدن، تونستن آقای جواد مجابی رو مجاب کنن که يه کلاس براشون تشکيل بده، و خلاصه سر گرم شدن. قرار بود من هم برم، ولی هر چی فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم. مسخره هست ها! ولی فکر می کردم فقط يک معلم داستان نويسی توی دنيا بود و اون هم شما بودين. شايد هم به خاطر اين بوده که اصلا داستان مهم نبود، خود شما مهم بودين. چه می دونم بابا، نرفتم ديگه!
داستان هم يه چند تايی نوشته ام که اگر اين نامه رو جواب بدين و اجازه بدين، توی نامه ی بعدی حتما يکيش رو براتو ن می فرستم تا بخونيد...
وای که چقدر اراجيف به هم بافتم! الان که دوباره نامه رو از اول خوندم فهميدم چه گندی زدم! تورو خدا ببخشيد. اين ها همش به خاطر اينه که دلم می خواد همه چيز رو براتون بگم. راستش رو بخواهيد حتا فکر می کنم اين نامه هيچ وقت به دست تون نمی رسه، فقط الان اين برام مهمه که باز می تونم فکر کنم دارم باهاتون حرف می زنم. نه به عنوان يه آدم، نه به عنوان نويسنده و ژورناليست و چه می دونم هزار چيز ديگه، کاشکی می تو نستين همه ی اين اضافات رو از خودتون دور کنيد و خودتون باشيد. آخ اگر بدونين که اينجا چقدر پشت سر شما حرف می زنن. اينقدر دلم می خواد بزنم تو پک و پوز همه شون ... خلاصه ببخشيد و اگر حال داشتيد جواب نامه ام رو بديد.
نمی دونم چه کاره ی شما – زيبا

نامه ی دوم
تا حالا فکر می کردم به چشم های هر آدمی که نگاه کنم، می توانم بفهمم که کيست، چه کاره است و چه می خواهد بگويد! اما او با ديگران فرق دارد، توی چشم هايش يک دنيا حرف و معما است، يک دنيا راز است ولی حيف که پلک هايش نمی گذارند تا راز چشم هايش را بخوانم.
شايد به همين خاطر است که مثل همه نيست. می گويند هر کجا که بروی آسمان يک رنگ است. اما آسمان بالای سر او رنگ ديگری دارد. اکثر اوقات، موقع فکر کردن دست هايش را به هم می دوزد، با دندان ها لبش را می جود سزش را به سمت چپ می چر خاند و به نقطه ای آن هم معمولا بالای سرش خيره می شود.
انگار وقت هايی که ساکت است و فکر می کند در سمت چپش با کسی حرف می رند يا شايد هم کسی به او چيزی می گويد. هميشه اينجور وقت ها قلم و کاغذ، يا ذهنم را آماده می کنم، چون می دانم حرفی را که حالا خواهد گفت، حتما بايد يک جايی ثبت کنم. کمتر می شود غمگين ديدش، اکثر اوقات لبخندی بر لب دارد و اوقاتی که پيپ می کشد خيلی خوشحال است. هيچ وقت ناراحت نمی شود اما هميشه رنج می برد. خوب می فهمم که کی نگران است، چون صدای تاپ تاپ قلبش را وقتی که تند می زند خوب می شنوم. از وقتی راز های زندگی ام را شناخته دخترم خطابم می کند. گاهی اوقات که می خواهم صدايش کنم مردد می شوم. اسم کوچک، فاميل، اما هر چه تامل می کنم، می بينم جز (پدر جان) چيز ديگری نمی توانم صدايش کنم. هر وقت کتاب های جديدش را ندارم کلی ذوق می کنم، چون می دانم که هر کتاب جديد مساوی است با يک دنيای جديد و البته چند جمله ی زيبا از او در صفحه اولش.
اگر حالا که دارد اين نامه را می خواند، ايستاده باشد حتما با يک دست نامه را گرفته، کمی قوز کرده و دست ديگرش را از پشت به کمرش گذاشته. اگر هم در خانه باشد که حتما نامه ام روی ميزش است، با يک دست پيپ به دهان گرفته و دست ديگرش روی پايش است، طوری که می شود کف دستش را ديد و حالا هم حتما دارد لبخند می زند. حالا که خنديديد بگذاريد بگم : می خواستم ازتون تشکر کنم و بگم از همه‌ی شانس ها، دانش و امکاناتی که در اختيارم گذاشته ايد ممنونم و تمام اين حرف ها به اين خاطر بود که دوست دارم بدونيد، بزرگ ترين آرزوم توی زندگيم اينه که آسمان بالای سر من هم، مثل آسمان بالای سر شما، رنگش روزی با آسمان هميشگی و آبی رنگ آدم ها فرق بکنه...
سپيده آريان


Posted by عباس معروفی at 6:40 PM | Comments (2)

نگاه ندا

ندا هستم 24 سالمه.
سيزده ساله که در آلمان زندگی می کنم و حالا هم برای اولين بار بعد از سيزده ساله که دارم حرف های دلمو به زبان مادری برای شما می نويسم. با موسيقی ايرانی زندگی می کنم و حتما تا الان فهميديد که علاقه زيادی به داريوش دارم. هدفم هم از نوشته هام، اکثرا نگاه کردن به مسايل روزمره زندگی با يک ديد متفاوت.
وقتی که دلتنگه، فايدش چيه آزادی؟
زندگی زندونه، وقتی نباشه شادی

Posted by ندا at 2:09 PM | Comments (11)

سپيده آريان

در غربت زندگی می کنم.
می نويسم چون بجز اين نمی تونم. دلتنگم، دلتنگ خاک و هوای پر دود و دل انگيز تهران. درس می خونم و در راهم تا به آرزوهام برسم. خوشحالم که نوشته های منو می خونين. اميدوارم بتونم هر روز بهتر و بهتر بنويسم.

Posted by سپيده آريان at 12:39 PM | Comments (7)

September 21, 2003

من مهرگانم

من مهرگان معروفي 22 سال دارم . هفت سال است اجبارا در آلمان زندگي مي کنم ولي به اميد اينکه دوباره برگردم ايران. در ايران خبرنگار روزنامه ي آفتاب گردان بودم و بايد اعتراف کنم که کار بسيار لذت بخشي بود. در آلمان (برلين)مشغول همکاري با تلوزيون ايرانيان شدم، البته با بهترين دوستم سپيده آريان. که اسم برنامه مان تقديم به سرزمين عشق بود.عاشق نقاشي و رقص و تماشاي فيلمهاي ايراني بعد از انقلاب هستم. اسم صفحه ام هم مهرگان است. ديگه اگه کار خاصي يادم اومد اضافه مي کنم

Posted by مهرگان معروفی at 8:14 PM | Comments (9)

September 18, 2003

بريده سوانح حال مهدی سيبستانی

آخرين کارم فيلم مستند چرخ و فلک بود که به چرخ در رقص تاجيکی و فلک در موسيقی جنوب تاجيکستان و مشخصا در کار آوازخوانی دولتمند خال می پردازد. از اين عوالم کمتر کسی خبر دارد. تازه ده دوازده سالی است که جهان آنان را باز شناخته و آنها نيز به روی جهان بيرون گشوده شده اند.

اين آخرين کار من اولين کار من در فيلمسازی است. تا پيش از آن فکر نمی کردم روزی کارگردان فيلمی خواهم شد. زندگی هميشه پر از چيزهای غير منتظره است. به قول هرتسن پس هميشه بدعت جايی دارد. هيچوقت هم فکر نمی کردم روزنامه نگار شوم. هميشه خود را در کرسی تدريس می ديدم. از آغاز جوانی تا پايان سالهای تدريس در دانشگاه جز تحقيق و تدريس هدفی را دنبال نمی کردم. اما دانشگاه ديگر شده بود. همانی نبود که من خود را برای تدريس در آن آماده کرده بودم. من قدر و وزن تدريس را می شناختم اما ديگران از راهبران و مديران و چه بسا همکاران و هم دانشجويان نمی شناختند. نه تحقيق معنايی داشت و نه تدريس جايی و مخاطبی. تک و توک دانشجويان باهوش و همکاران همدردی هميشه پيدا می شدند اما فضا با ما نبود . فضا سنگين بود و علم بی خريدار.

ده دوازده سال کار کردم تا به کرسی تدريس دانشگاه برسم ولی تمام دوره تدريسم از پنج سال و شش تجاوز نکرد. روزنامه نگاری برايم تفنن بود . انرژی واقعی من صرف آن نمی شد اما بناگاه به حرفه اصلی من تبديل شد. حالا با حساب سالهايی که درگير مجله خاوران دوره اول چاپ مشهد بودم و همکاریهای پراکنده اما پيوسته ام با مطبوعات ده دوازده سالی است که روزنامه نگار شده ام. هيچ وقت به آن فکر نکرده بودم. هميشه خود را يک معلم ديده ام. کار روزنامه نگاری را هم معلمانه دنبال می کنم. چيزهايی می آموزم تا به ديگران انتقال دهم. و هنوز برای ارجاع و کتاب و سند و شاهد ادعا ارزش قائلم.

خاوران دوره عجيبی بود. آن روزها در باره "دولت و انقلاب" و" آينده ازآن کيست" و "نوشدن مدام" سرمقاله می نوشتم يا از رابطه "روشنفکران و فلسطين" سخن می گفتم. دين و نوانديشی دينی برايم جدی بود. "آسيب شناسی دين" می نوشتم و رابطه "توسعه و امنيت اجتماعی و قضايی" را تحليل می کردم و هم اينکه چرا در جشنواره فجر خبری از سينمای عرب نيست. اوايل دوره رفسنجانی بود. کلک هم تازه در می آمد. علی دهباشی می گفت هميشه 500 صفحه آماده چاپ دارد. روشنفکران از زير ضربه در می آمدند پروبالی باز می کردند...

خاوران دوره عجيبی بود. برای دايره المعارف بزرگ اسلامی کار می کردم. بجنوردی کار مرا قدر می نهاد من هم دلگرم کار می کردم. هم ماهی يک مقاله می نوشتم و هم مقالاتی به دانشوران خراسانی سفارش می دادم که آنها را هر ماهه به تهران می رساندم. دوره فوق ليسانس می خواندم. مقالات دانشگاهی ام را نيز می نوشتم. قلم حرفه من شده بود. و نامه های دراز بيست سی صفحه ای به آرزو می نوشتم. کامپيوتر نبود يا تازه آمده بود و همه گير نبود. چرکنويس می کردم و بعد با چه صرف وقتی از سواد به بياض می آوردم. عاشق بودم. شايد از عشق بود که روزنامه نگار شدم. اگر خاوران نبود و انرژی يی که از من می گرفت چه بسا بحرانهای دوره ای عشق مرا از پای در می آورد. وقتی با خاوران شروع کردم يک بحران تند چهل روزه را می گذراندم. و کسی ندانست.

آرزو بر باد رفت. قصه اش را در دفتر کوچکی از شعرهايم که بد توزيع شد و به دست هيچ کس نرسيد گفته ام. دفتر دوم هم هرگز چاپ نشد. من هم ديگر شعر نگفته بودم. گفته بودم اما پراکنده. شاعر حرفه ای نبودم. يکبار در سيبستان گفته ام: کوتاه مثل آه. اما گاهی فکر کرده ام که شايد اصلا من بايد شاعر می شدم و خود را حرام فضل و تحقيق کرده ام.

به تاريخ ادبيات علاقه بسيار داشتم. بهترين درسهايم بود. بيشترين فکرم را به خود مشغول می داشت و در آن مثل باران بهاری سرريز می شدم. پر از حرف تازه می شدم وقتی به ديوانی و سرگذشتی و دوره ای می رسيدم . هميشه شهودی بوده ام. و در درس و کلاس تاريخ ادبی بيش از همه وقت کشف و شهود داشتم. تاريخ را آنقدر خوب می خواندم که به مثال حکمت امام علی در هر دوره ای همچون يکی از مردمان آن دوره خود را درک کنم. و در تاريخ فرهنگ من مهمترين چيز ادبيات بود و شعر. و اينها همه هويت می ساخت. هويت من و هويت ما.

بدون ادبيات هويت ناتمام بود. و من که ساليان جوانی را شيفته شريعتی بودم بدون انديشه به هويت قدم از قدم نمی توانستم برداشت. هنوز هم. بعد از تدريس چند ساله طرحی را برای يک دوره تاريخ ادبی شروع کردم تا قصه استمرار و تحول هويت ايرانی را گفته باشم. برای کلاس درس. مهمترين جايی که بايد تاريخ ادب را عرضه کرد. که بسيار بد عرضه می شود و هم تاريخ را و هم ادب را و هم البته مخاطب و معلم را حرام می کند. فقط پاره اول از چهارپاره آن نوشته شد: ادب پهلوانی. ولی دوباره آن را دنبال می کنم. اين کاری است که هميشه خواسته ام تمام کنم.

نوشتن برای من همان حکمی را دارد که شعر برای فروغ داشت. اين معشوق مرده من. می گفت شعر گفتن برايش مثل انجام مناسک مذهبی است. هرگز نپسنديده و نمی پسندم کسی را که حرمت قلم و اعتبار سخن را نمی شناسد. نوشته برای من براستی حکم اعتبار و بی اعتباری مردمان است. ولی من در هفت و هشت سالی که مهاجرت کرده ام نوشتن را ترک گفته بودم. سيبستان دوباره مرا با نوشتن آشتی داد.

من نويسنده بودم اما نويسنده آکادمی. نويسنده نخبه گرا. مردم را نمی شناختم. مگر مردم عادی چيز جالبی هم برای شناختن و وقت صرف کردن دارند؟

تا جبهه نرفته بودم مردم عادی را نمی شناختم. هميشه غرق کتاب و انديشه بودم و شعر و عشق. جبهه توفيقی اجباری بود که مرا در گير تجربه بی نظيری ساخت. و دانشی پنهان را به من بازنمود. دريافتم که چقدر مردم عادی دوست داشتنی اند. تنها دو بار ديگر چنين تجربه ای برايم تکرار شده است. يکبار در سفری شگفت به تربت و تايباد و روستاهای دور و نزديک آن تا مرز. و يکبار ديگر هم در آسيای ميانه. در پنجکنت و خجند و سمرقند و تاشکند و قرقان تپه و داغستان و کولاب. به نظرم هيچ چيز به زيبايی طبيعت زندگی و زندگی طبيعی در ميان مردم عادی نيست. روشنفکری بدون تماس با مردم و بدون دوستداری مردم و نشست و خاست با آنان پوچ است. فسانه گفتن است و در خواب شدن. برای بيداری بايد قاطی زندگی مردم شد.

من از هر که مردم را تحقير کند بيزارم. از هر که برای مردم پرونده بسازد بيزارم. از هر که شادی مردم را از ايشان دريغ کند بيزارم. و نيز از هر که بر ايشان سروری بجويد. چه ساعات خوبی داشتيم در سنگر سربازان با راديو مونت کارلو! جبهه به ما آموخته بود که لذت زندگی را با تمام جان بچشيم.

Posted by at 3:44 AM | Comments (1)

September 17, 2003

بهشاد

درباره احمد احقري

احمد احقري در بهمن ماه سال ١٣٣٧ در شهر تهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در همان شهر به پايان رساند و در سال ١٣٥٥ در رشته مهندسي مکانيک دانشگاه صنعتي شريف (آريامهر سابق) پذيرفته شد. از سال هاي آخر دبيرستان و پس از ورود به دانشگاه در جريانات سياسي-روشنفکري و دانشجويي و نيز در انتشار نشريات و مجلات دانشجويي و سياسي آن زمان شرکت فعال داشت.
پس از انقلاب فرهنگي و بسته شدن دانشگاه ها به کار تدريس و معلمي در دبيرستان و مدارس راهنمايي منطقه ٣ تهران پرداخت. با بازگشايي مجدد دانشگاه ها از ادامه تحصيل محروم شد و کار معلمي او نيز تنها تا سال ١٣٦٣ ادامه يافت و بناچار از اين شغل کناره گرفت. در سال هاي ١٣٦٣ تا ١٣٦٨ به کار آزاد مشغول بود. در اين دوران ازدواج کرد و صاحب يک فرزند شد. با تنگ شدن هر چه بيشتر فضاي سياسي کشور در سال ١٣٦٨ (١٩٨٩) وطن را ترک کرده و به آلمان آمد و از سال ١٩٩٠ در شهر برلين اقامت گزيد.

پس از فراگيري زبان آلماني و گذراندن دوره يک ساله کالج، از سال ١٩٩٢ به تحصيل در رشته مهندسي ماشين سازي در دانشگاه صنعتي برلين مشغول شد. در سال ١٩٩٥ دوره عمومي تحصيل را به اتمام رساند و دوره تخصصي خود را در رشته مهندسي پزشگي آغاز نمود. در سال ٢٠٠٠ با اتمام تز پايان تحصيلي، به اخذ مدرک در اين رشته نائل آمد.
او در سال هاي ١٩٩٦ تا ٢٠٠٣ به انجام کارهاي علمي و تحقيقاتي و اجراي پروژه هاي مختلف درزمينه هاي تخصصي خود، مشغول بوده است. از آن جمله اند:
• تدريس در رشته «علم مواد» در دانشگاه صنعتي برلين (استخدام ضمن تحصيل).
• طرح و ساخت يک سيستم تنظيم پارامترهاي هندسي در دستگاه هاي کنترل کيفيت براي مفصل هاي مصنوعي زانو طبق استانداردهاي ايزو (استخدام ضمن تحصيل).
• طراحي قطعات مکانيکي مربوط به کابل رساني فشار قوي در پروژه ساخت مترو براي چين در شرکت بمبارديه ترنسپورتيشن.
• مسئوليت بخش طرح و توسعه در شرکت بيو کنسپت براي اجراي کارهاي تحقيقاتي در پروژه عفونت زدايي از سيستم هاي ارتباطي به داخل بدن.

آخرين اشتغال احقري بعنوان مسئول پروژه «ابزارسازي الکترونيکي مفصل هاي مصنوعي شانه» درمرکز پژوهش هاي بيومکانيک وابسته به کلينيک دانشگاهي بنجامين فرانکلين در برلين بوده است.
او در کنار فعاليت هاي علمي-پژوهشي به فعاليت هاي صنفي و فرهنگي نيز مشغول بوده و هست. احقري يکي از بنيان گذاران کانون مهندسين و متخصصين ايراني درآلمان درسال ١٩٩٤ بوده است. اين کانون تا امروز نيز در راه تجمع، تشکل و تشريک مساعي اين صنف از ايرانيان مقيم آلمان به فعاليت مشغول است. در اين راستا او تا کنون به نگارش و ترجمه بسياري از مقالات و گزارش هاي علمي از زبان آلماني به فارسي اقدام کرده است.
احقري در راه غني سازي فعاليت هاي فرهنگي خود اکنون به داستان نويسي نيز رو آورده است. آشنايي و ارتباط با عباس معروفي در شهر برلين براي او از ارزش و اعتبار بالايي برخوردار است و آن را هميشه عزيز مي دارد.

Posted by at 1:28 PM | Comments (4)

September 15, 2003

خيال تشنه

 

Posted by at 4:20 PM | Comments (6)

September 14, 2003

صاحب ارضِ ملکوت

صاحب ارض ملکوت که اخيراً با حضور وليعهد بارگاه، نويسنده‌ی حضور خلوت انس، شوخی شوخی تبديل به قبله‌ی عالم شده است، گمان نمی‌کنم نامش برای مترددين حلقه‌ی ملکوت ناآشنا باشد. «داريوش ميم» خلاصه‌ی داريوش ملکوتی نيست! نام سجلی قبله‌ی عالم البته داريوش محمدپور است. در جای جای صحيفه‌ی ملکوت البته به تفاريق پاره‌هايی از زندگانی خاکی و افلاکی خاقانِ جهاندار ثبت شده است. چنان‌که منجمين و ارباب رمل و اسطرلاب (آدم اسطرلابِ اسرار خداست؟) روايت کرده‌اند، گوييا قريب 28 سالِ پيش ديده‌ی قبله‌ی عالم به اين جهان پر بلا گشوده شد. مسقط‌الرأسش البته ديار طوس بود که چنانکه متواتر است اينک مشهور به مشهد است! روزگار تحصيل را در همان ديار سپری کرديم تا عنفوان شباب که خدای عالم است چگونه سر از دانشگاه فردوسی مشهد در آورديم و شديم متعلمِ علم رياضی و قربِ پنج سال از عمرِ گرامی را در پای عالم ارقام و اعداد و مفاهيم مجرد و پيچيده‌ی رياضی ريختيم و عاقبت باز هم بدون اينکه بدانيم چرا، محصولِ آن همه رنج و محنت را به رسمِ وداع بوسيديم و راهی ميخانه شديم. چهار يا پنج سال پيش سر از تهران در آورديم، ظاهراً به قصدِ هجرت از ديار طوس و عملاً جلای وطن! تا اينک که شده‌ايم محصل رشته‌ی روابط بين‌الملل دانشگاه وست‌مينستر! شايد در وقتی ديگر توضيحکی افزون‌تر داديم، اما نقدِ وقت را همين چند خط برای تشويق و تحريض ساير حلقه‌نشينان کفايت است. لازم می‌بينم يادداشت مهدی سيبستانی را هم اينجا بياورم که از جهتی راهنما باشد:
«من فکر می کنم که هم برای ما و هم برای خوانندگان و مراجعان اين آشنايی ضرور است. من خود کسانی از اين حلقه را می شناسم که همان السابقون آن اند و بيشتر دوستان تازه را نمی شناسم. ولی مشتاقم که بدانم همسايگانم کيانند و فکر می کنم برای آنکه دبيران حلقه با هم تعامل پوياتری داشته باشند اين شناسايی ناگزير است.
توصيه من به دوستانم از ديده و ناديده اين است که بيشتر به سوانح احوال فکری خود و آثار قلمی شان بپردازند و کارهای در دست شان که ما بيشتر به همان محتاج ايم. ولی احوال شخصيه نيز ارزش های خود را دارد گرچه می دانم که شماری از ما بنا به محدوديت های اجتماعی نخواهند توانست نام و نشان خود را آشکار بگويند اما هر آن چيز ديگر که گفتنی است شايسته است که گفته شود. اين سنگ بنای نوع تازه ای از شرح حال نويسی تواند بود. می ارزد که با حوصله برای آن وقت گذاشته شود.
من خود بزودی خواهم نوشت و بی گمانم که نوشته هر يک از ما رنگ خاص خود را خواهد داشت. کنجکاوانه منتظر نوشته های دوستانم در دبيره می مانم.»
ولی:
ز راهِ ميکده ياران عنان بگردانيد / چرا که حافظ از اين راه رفت و مفلس شد!

پی‌نوشت: پيش از اينکه چند ساعتی بخوابم، به خاطرم رسيد که اشاره‌ای به مطالب ملکوت بکنم که به همين حکايت دبيره مربوط است. آخرين مطلبی که به گونه‌ای به فضای اين صفحه مربوط است يادداشت «با ذره تا بی‌نهايتِ مهر» بود که شرحکی از روزگارِ ماست. چنان‌که پيشتر هم گفتيم اين روزگارنوشت‌ها در پاره‌های ديگر ملکوت به اقتضای حال آمده است، از اين رو «شرح اين هجران و اين خونِ جگر» برای قبله‌ی عالم چندان ضروری نمی‌آيد. هنوز البته از ساکنان بارگاه خبری نيست چون آنها هم از تولدِ اين مؤلف‌نامه‌ی ملکوت قاعدتاً بی‌خبرند يا در تدارک نوشتن‌اند هنوز.

Posted by داريوش ميم at 2:00 AM | Comments (7)