آخرين کارم فيلم مستند چرخ و فلک بود که به چرخ در رقص تاجيکی و فلک در موسيقی جنوب تاجيکستان و مشخصا در کار آوازخوانی دولتمند خال می پردازد. از اين عوالم کمتر کسی خبر دارد. تازه ده دوازده سالی است که جهان آنان را باز شناخته و آنها نيز به روی جهان بيرون گشوده شده اند.
اين آخرين کار من اولين کار من در فيلمسازی است. تا پيش از آن فکر نمی کردم روزی کارگردان فيلمی خواهم شد. زندگی هميشه پر از چيزهای غير منتظره است. به قول هرتسن پس هميشه بدعت جايی دارد. هيچوقت هم فکر نمی کردم روزنامه نگار شوم. هميشه خود را در کرسی تدريس می ديدم. از آغاز جوانی تا پايان سالهای تدريس در دانشگاه جز تحقيق و تدريس هدفی را دنبال نمی کردم. اما دانشگاه ديگر شده بود. همانی نبود که من خود را برای تدريس در آن آماده کرده بودم. من قدر و وزن تدريس را می شناختم اما ديگران از راهبران و مديران و چه بسا همکاران و هم دانشجويان نمی شناختند. نه تحقيق معنايی داشت و نه تدريس جايی و مخاطبی. تک و توک دانشجويان باهوش و همکاران همدردی هميشه پيدا می شدند اما فضا با ما نبود . فضا سنگين بود و علم بی خريدار.
ده دوازده سال کار کردم تا به کرسی تدريس دانشگاه برسم ولی تمام دوره تدريسم از پنج سال و شش تجاوز نکرد. روزنامه نگاری برايم تفنن بود . انرژی واقعی من صرف آن نمی شد اما بناگاه به حرفه اصلی من تبديل شد. حالا با حساب سالهايی که درگير مجله خاوران دوره اول چاپ مشهد بودم و همکاریهای پراکنده اما پيوسته ام با مطبوعات ده دوازده سالی است که روزنامه نگار شده ام. هيچ وقت به آن فکر نکرده بودم. هميشه خود را يک معلم ديده ام. کار روزنامه نگاری را هم معلمانه دنبال می کنم. چيزهايی می آموزم تا به ديگران انتقال دهم. و هنوز برای ارجاع و کتاب و سند و شاهد ادعا ارزش قائلم.
خاوران دوره عجيبی بود. آن روزها در باره "دولت و انقلاب" و" آينده ازآن کيست" و "نوشدن مدام" سرمقاله می نوشتم يا از رابطه "روشنفکران و فلسطين" سخن می گفتم. دين و نوانديشی دينی برايم جدی بود. "آسيب شناسی دين" می نوشتم و رابطه "توسعه و امنيت اجتماعی و قضايی" را تحليل می کردم و هم اينکه چرا در جشنواره فجر خبری از سينمای عرب نيست. اوايل دوره رفسنجانی بود. کلک هم تازه در می آمد. علی دهباشی می گفت هميشه 500 صفحه آماده چاپ دارد. روشنفکران از زير ضربه در می آمدند پروبالی باز می کردند...
خاوران دوره عجيبی بود. برای دايره المعارف بزرگ اسلامی کار می کردم. بجنوردی کار مرا قدر می نهاد من هم دلگرم کار می کردم. هم ماهی يک مقاله می نوشتم و هم مقالاتی به دانشوران خراسانی سفارش می دادم که آنها را هر ماهه به تهران می رساندم. دوره فوق ليسانس می خواندم. مقالات دانشگاهی ام را نيز می نوشتم. قلم حرفه من شده بود. و نامه های دراز بيست سی صفحه ای به آرزو می نوشتم. کامپيوتر نبود يا تازه آمده بود و همه گير نبود. چرکنويس می کردم و بعد با چه صرف وقتی از سواد به بياض می آوردم. عاشق بودم. شايد از عشق بود که روزنامه نگار شدم. اگر خاوران نبود و انرژی يی که از من می گرفت چه بسا بحرانهای دوره ای عشق مرا از پای در می آورد. وقتی با خاوران شروع کردم يک بحران تند چهل روزه را می گذراندم. و کسی ندانست.
آرزو بر باد رفت. قصه اش را در دفتر کوچکی از شعرهايم که بد توزيع شد و به دست هيچ کس نرسيد گفته ام. دفتر دوم هم هرگز چاپ نشد. من هم ديگر شعر نگفته بودم. گفته بودم اما پراکنده. شاعر حرفه ای نبودم. يکبار در سيبستان گفته ام: کوتاه مثل آه. اما گاهی فکر کرده ام که شايد اصلا من بايد شاعر می شدم و خود را حرام فضل و تحقيق کرده ام.
به تاريخ ادبيات علاقه بسيار داشتم. بهترين درسهايم بود. بيشترين فکرم را به خود مشغول می داشت و در آن مثل باران بهاری سرريز می شدم. پر از حرف تازه می شدم وقتی به ديوانی و سرگذشتی و دوره ای می رسيدم . هميشه شهودی بوده ام. و در درس و کلاس تاريخ ادبی بيش از همه وقت کشف و شهود داشتم. تاريخ را آنقدر خوب می خواندم که به مثال حکمت امام علی در هر دوره ای همچون يکی از مردمان آن دوره خود را درک کنم. و در تاريخ فرهنگ من مهمترين چيز ادبيات بود و شعر. و اينها همه هويت می ساخت. هويت من و هويت ما.
بدون ادبيات هويت ناتمام بود. و من که ساليان جوانی را شيفته شريعتی بودم بدون انديشه به هويت قدم از قدم نمی توانستم برداشت. هنوز هم. بعد از تدريس چند ساله طرحی را برای يک دوره تاريخ ادبی شروع کردم تا قصه استمرار و تحول هويت ايرانی را گفته باشم. برای کلاس درس. مهمترين جايی که بايد تاريخ ادب را عرضه کرد. که بسيار بد عرضه می شود و هم تاريخ را و هم ادب را و هم البته مخاطب و معلم را حرام می کند. فقط پاره اول از چهارپاره آن نوشته شد: ادب پهلوانی. ولی دوباره آن را دنبال می کنم. اين کاری است که هميشه خواسته ام تمام کنم.
نوشتن برای من همان حکمی را دارد که شعر برای فروغ داشت. اين معشوق مرده من. می گفت شعر گفتن برايش مثل انجام مناسک مذهبی است. هرگز نپسنديده و نمی پسندم کسی را که حرمت قلم و اعتبار سخن را نمی شناسد. نوشته برای من براستی حکم اعتبار و بی اعتباری مردمان است. ولی من در هفت و هشت سالی که مهاجرت کرده ام نوشتن را ترک گفته بودم. سيبستان دوباره مرا با نوشتن آشتی داد.
من نويسنده بودم اما نويسنده آکادمی. نويسنده نخبه گرا. مردم را نمی شناختم. مگر مردم عادی چيز جالبی هم برای شناختن و وقت صرف کردن دارند؟
تا جبهه نرفته بودم مردم عادی را نمی شناختم. هميشه غرق کتاب و انديشه بودم و شعر و عشق. جبهه توفيقی اجباری بود که مرا در گير تجربه بی نظيری ساخت. و دانشی پنهان را به من بازنمود. دريافتم که چقدر مردم عادی دوست داشتنی اند. تنها دو بار ديگر چنين تجربه ای برايم تکرار شده است. يکبار در سفری شگفت به تربت و تايباد و روستاهای دور و نزديک آن تا مرز. و يکبار ديگر هم در آسيای ميانه. در پنجکنت و خجند و سمرقند و تاشکند و قرقان تپه و داغستان و کولاب. به نظرم هيچ چيز به زيبايی طبيعت زندگی و زندگی طبيعی در ميان مردم عادی نيست. روشنفکری بدون تماس با مردم و بدون دوستداری مردم و نشست و خاست با آنان پوچ است. فسانه گفتن است و در خواب شدن. برای بيداری بايد قاطی زندگی مردم شد.
من از هر که مردم را تحقير کند بيزارم. از هر که برای مردم پرونده بسازد بيزارم. از هر که شادی مردم را از ايشان دريغ کند بيزارم. و نيز از هر که بر ايشان سروری بجويد. چه ساعات خوبی داشتيم در سنگر سربازان با راديو مونت کارلو! جبهه به ما آموخته بود که لذت زندگی را با تمام جان بچشيم.
تفسير خود، كامل و بي ريا
Posted by: Toranj at February 24, 2004 6:05 AM