من مهرگان معروفي 22 سال دارم . هفت سال است اجبارا در آلمان زندگي مي کنم ولي به اميد اينکه دوباره برگردم ايران. در ايران خبرنگار روزنامه ي آفتاب گردان بودم و بايد اعتراف کنم که کار بسيار لذت بخشي بود. در آلمان (برلين)مشغول همکاري با تلوزيون ايرانيان شدم، البته با بهترين دوستم سپيده آريان. که اسم برنامه مان تقديم به سرزمين عشق بود.عاشق نقاشي و رقص و تماشاي فيلمهاي ايراني بعد از انقلاب هستم. اسم صفحه ام هم مهرگان است. ديگه اگه کار خاصي يادم اومد اضافه مي کنم
وبلاگ جالبیست...
Posted by: مهدی at August 5, 2004 8:30 PMپيش از آن كه در اشك غرقه شوم از عشق چيزي بگوي.....
Posted by: baamdaad at July 19, 2004 11:52 PMمیخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی راه و رسم دگری داشت
اینم ایران ماست دیگه ! فعلا ما اینجا و شما اونجا . باید سالها ماند و خواند و نوشت تا شاید امیدی تازه پیدا بشه .
با آرزوی بهترینها
Posted by: مهدی at April 8, 2004 11:52 AMسلام خانم مهرگان .
من شهرتم مهرگان است . از اينكه با وبلاگ شما آشنا شدم خوشحالم .
هميشه از نوشته و اشعار شما لذت ميبرم . سال خوب و سرشار از موفقييت براي شما آرزو ميكنم .
با عرض سلام و احترام اميدوارم سال خوب و خوشي داشته باشيذ يه سري هم به وبلاگ من بزن يه سايت هنريه كه در مورد يه هنر ايراني مينويسم اميدوارم خوشت بياد
Posted by: ali at March 24, 2004 6:14 AMمن نميرونم همه در آلمان و لندن و فرانسه و..... به زور زندگي ميكنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مگه چه خبر هست آنجا؟ كه اين قدر آه و اوه ميكنيد.
سلام خواهر گلم
غصه نخور ما که به هم قول داديم، خودتم خوب ميدونی که يه روزی با هم بر ميگرديم...يه روزی همون پنجره شکسته اتاقت که هر شب پشتشی، ميشه اون در بزرگ و شيشه ای فرود گاه...من و تو .... بوی خاک نم خورده ... تهران... چراغ نفتی... بوی پرتقال... و درخت های گيلاس خونه مادر بزرگ...
برمی گرديم...
سلام
من كمك ميكنم يادت بياد يه كار ديگه كه مونده...ننوشتيد تو كدام صفحه از اين مجموعه مينويسي.
دست مريزاد! آفرين به اين همت!
Posted by: قبلهی عالم at September 21, 2003 9:22 PM