عباس معروفی هستم
سخت ترين کاری که در عمرم با آن مواجه بوده ام نوشتن بيوگرافی يا معرفی خودم است. شايد در اين صفحه در زمان های مختلف چيزهايی بنويسم که اين تکه های پازل بتواند خودم را به خودم نشان دهد. عباس معروفی نويسنده، يا عباس معروفی معلم؟ شايد هم روزنامه نگار، و يا مدير اجراهای صحنه ای تالار رودکی که سه سال شب و روز در موسيقی ايران نقش داشته است. يا...؟
فکر کردم که به جای همه ی اين حرف ها نامه ای را در اينجا نقل کنم که سال هزارو سيصد و هفتادو پنج به دستم رسيد. هشت نه ماهی مي شد که فرار کرده بودم، اول نمی توانستم دلايلم را از اين فرار به کسی توضيح دهم، بعدها با گذشت زمان، زمان خود به بسياری از چراها و پرسش ها پاسخ داد. نامه ای که از آن حرف می زنم شايد از معدود متن هايی باشد که در عمرم بيش از هر متنی آن را خوانده ام. از نويسنده ی نامه هفت سالی است که خبری ندارم، همان موقع که نامه اش به دستم رسيد، جوابی برايش نوشتم و پست کردم و ديگر هيچ خبر از او ندارم.
نامه حرف ها می زند که امروز احساس می کنم با من حضور می يابد، بخشی از من است، بخشی از جايی که حق ندارم در آن زندگی کنم. اين نامه را ايران به من نوشته است، شايد من اينجور خيال می کنم.
و نامه ی ديگری که در برلين دريافت کردم. اين نامه را هم ايران به من نوشته است.
اين دو نامه شايد...
نامه اول
جناب آقای معروفی خيلی بسيار عزيز
سلام، به خدا تمام تنم داره از شدت هيجان می لرزه. حالا نمی دونم، شايد هيچ وقت هم اين نامه به دست شما نرسه. ولی همين که الان دوباره می توانم شما رو جلوی چشمم مجسم کنم از خوشی رو به موت می شم! بنابراين براتون واقعا متاسفم که مجبوريد نامه ای پر از چرت و پرت و پراکنده گويی از شخصی ملتهب و هيجان زده را بخوانيد!
وقتی نامه ی مريم رسيد که آدرس شما رو فرستاده بود، همه ی دوران خوشی را که با شما توی اون اتاق کم نور تنگ داشتيم، جلو چشمم اومد و همه چيز دوباره زنده شد. شما را که برای ما (حداقل برای من) مرده بوديد. خيلی رو دارم نه؟
ولی اين حقيقت است و من هيچ وقت از گفتن حقيقت نمی ترسم. آخه چرا شما رفتين؟ خيلی احمقانه است ولی ما (و يا باز حداقل من) انتظار ديگری از شما داشتيم. نه، قهرمان نمی خواستيم. شما را می خواستيم. نمی خواستيم حتا لحظه ای فکر کنيم تموم اون ماجرا صرفا يه شوخی بوده. چی می شد اگر می موندين؟ شلاق می خوردين؟ گردون رو ازتون می گرفتن؟ می کشتن تون؟ در هر حال، چه فرقی با الان داشتين؟ فکر می کنين اونجا، آلمان، وجود شما اصلا چه ارزشی داره؟ فوقش دو سه تا سخنرانی است و چند تا رمان و داستان کوتاه و ... همين! ولی آخه برای کی؟ تورو خدا از ته دل بگين که الان با يه مرده هيچ فرقی دارين؟ می دونين، دلم می خواست اينجا بودين. برای ما، برای من که دلم لک زده برای دو تا چشم هراسون، ميون اين همه چشم های شيشه ای.
هيچ آدمی باقی نمانده. همه يا مرده اند، يا فرار کرده اند، و يا منزوی شده اند. اونهايِ هم که هستند سراپا عقده اند، از هر نوعی که بخواهيد. اگر می موندين حتا اگر می کشتن تون می تونستم فکر کنم که نه بابا، هنوز هيچی تموم نشده. ولی الان می گم بی خيال بابا، من چرا دلم بسوزه، مگه کسی دلش به حال من سوخت؟ هر کسی فکر زندگی خودشه. بزن از ايران بيرون، از اين خراب شده که همه شون توش عين جغدن.
آخه اونجا شما چيکار دارين می کنين؟ شايد فکر می کنين دارين مبارزه تون رو ادامه ميدين. خوب ادامه بدين اين بازی رو. ولی مي دونين من و امثال من راجع به شما چی فکر می کنيم؟ فکر می کنيم که شما همه ی ما رو و ايران رو فروختين به آسايش و راحتی خودتون و خانواده تون.
نه تو رو خدا حاشا نکنين و نگين که دارين می ميرين از دوری ايران و از اين حرف ها. پاشين بياين اگر غير از اينه. اون اوايل باورم نمی شد که شما رفتين. هر کسی می گفت معروفی رفت آلمان، می گفتم نه بابا، مونده اينجا که شلاق شو بخوره. آخه گفته: شده دستی هم يه چيزی می دم تا اين شلاق رو بخورم. و همون وقت من دردم می گرفت از ضربه هايی که شما بايد می خوردين تا اينکه توی مجله ی نمی دونم چی، خوندم که بله... د برو که رفتی! و همه چيز رو هم با خودتون بردين.
وقتی پاتون روی زمين خودتون نباشه چی می تونيد بگيد؟ نه آقا جون، ما جهان وطنی نيستيم و می دونم شما هم نيستين. و اون هايی هم که الان توی هوای غير دارن شما رو می بينن و می شنون و می خونن، چند نفرن مثلا؟ دويست نفر؟ دو هزار نفر؟ بيست هزار نفر؟ دو ميليون نفر؟ فکر می کنين ارزش شون چقدر بيشتر از اون بيست نفری است که توی اون اتاق کوچيک حرف های شما رو می شنيدن و می مردن برای شنيدن دو کلمه حرف حساب از دهن کسی که فکر می کردن خيلی چيز ها می دونه. شايد خود خواهی است، نمی دونم. شايد همين حالا نامه ام را پاره کنيد و بريزيد توی سطل اتاق تون توی خونه هاينريش بل. ولی من حرفم رو می زنم، چون دارم خفه می شم از اين همه بغضی که هيچ کس نيست که ببينه. دوست تون دارم و دلم می خواد مال ما باشين، نه مال اون هايی که همه چيز دارن و آسوده اند و شما براشون فقط يک ژست روشن فکری و سياسی بازی هستين. آخه چرا نمی فهمين؟ چه می دونم، شايد هم شما می فهميد و من نمی فهمم. آخ که چقدر خرم!
اين ها همه اش درد دل بود، تو رو خدا به دل نگيرين. تقصير منه که چرک نويس پاک نويس ندارم، هر چی از ذهنم بگذره می نويسم و فکر آخر و عاقبتش رو نمی کنم. ولی به روح هاينريش بل قسم که خيلی دلم براتون تنگ شده.
خلاصه، اگر از حال حقير هم خواسته باشيد، ملالی نيست جز دوری شما. گذشته از همه ی اين حرف ها، امسال من فوق ليسانس قبول شدم... از اين جهت کمی وضعم بهتر شده و اميدکی دارم که پس فردا استاد بشم و برم يه مشت از اين گاگول هايی رو که عشق تئاتر زده پس کله شون با پس گردنی از سر کلاس بندازم بيرون!
خوشمزه اينجاست که تئاتر نداريم، اونوقت گر و گر دانشجو و هنرجو هم می گيرن برای دانشگاه های غير انتفاعی و آموزشگاه های تئاتری! (اصلا نمی دونم اين حرف ها چه ربطی به شما داره. اين ها رو هم بذارين به حساب درد دل.)
از بچه های کلاس تقريبا هيچ خبری ندارم. فقط خبر دارم که بچه ها – تعدادی البته – بعد از مدت ها اين در و اون در زدن، تونستن آقای جواد مجابی رو مجاب کنن که يه کلاس براشون تشکيل بده، و خلاصه سر گرم شدن. قرار بود من هم برم، ولی هر چی فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم. مسخره هست ها! ولی فکر می کردم فقط يک معلم داستان نويسی توی دنيا بود و اون هم شما بودين. شايد هم به خاطر اين بوده که اصلا داستان مهم نبود، خود شما مهم بودين. چه می دونم بابا، نرفتم ديگه!
داستان هم يه چند تايی نوشته ام که اگر اين نامه رو جواب بدين و اجازه بدين، توی نامه ی بعدی حتما يکيش رو براتو ن می فرستم تا بخونيد...
وای که چقدر اراجيف به هم بافتم! الان که دوباره نامه رو از اول خوندم فهميدم چه گندی زدم! تورو خدا ببخشيد. اين ها همش به خاطر اينه که دلم می خواد همه چيز رو براتون بگم. راستش رو بخواهيد حتا فکر می کنم اين نامه هيچ وقت به دست تون نمی رسه، فقط الان اين برام مهمه که باز می تونم فکر کنم دارم باهاتون حرف می زنم. نه به عنوان يه آدم، نه به عنوان نويسنده و ژورناليست و چه می دونم هزار چيز ديگه، کاشکی می تو نستين همه ی اين اضافات رو از خودتون دور کنيد و خودتون باشيد. آخ اگر بدونين که اينجا چقدر پشت سر شما حرف می زنن. اينقدر دلم می خواد بزنم تو پک و پوز همه شون ... خلاصه ببخشيد و اگر حال داشتيد جواب نامه ام رو بديد.
نمی دونم چه کاره ی شما – زيبا
نامه ی دوم
تا حالا فکر می کردم به چشم های هر آدمی که نگاه کنم، می توانم بفهمم که کيست، چه کاره است و چه می خواهد بگويد! اما او با ديگران فرق دارد، توی چشم هايش يک دنيا حرف و معما است، يک دنيا راز است ولی حيف که پلک هايش نمی گذارند تا راز چشم هايش را بخوانم.
شايد به همين خاطر است که مثل همه نيست. می گويند هر کجا که بروی آسمان يک رنگ است. اما آسمان بالای سر او رنگ ديگری دارد. اکثر اوقات، موقع فکر کردن دست هايش را به هم می دوزد، با دندان ها لبش را می جود سزش را به سمت چپ می چر خاند و به نقطه ای آن هم معمولا بالای سرش خيره می شود.
انگار وقت هايی که ساکت است و فکر می کند در سمت چپش با کسی حرف می رند يا شايد هم کسی به او چيزی می گويد. هميشه اينجور وقت ها قلم و کاغذ، يا ذهنم را آماده می کنم، چون می دانم حرفی را که حالا خواهد گفت، حتما بايد يک جايی ثبت کنم. کمتر می شود غمگين ديدش، اکثر اوقات لبخندی بر لب دارد و اوقاتی که پيپ می کشد خيلی خوشحال است. هيچ وقت ناراحت نمی شود اما هميشه رنج می برد. خوب می فهمم که کی نگران است، چون صدای تاپ تاپ قلبش را وقتی که تند می زند خوب می شنوم. از وقتی راز های زندگی ام را شناخته دخترم خطابم می کند. گاهی اوقات که می خواهم صدايش کنم مردد می شوم. اسم کوچک، فاميل، اما هر چه تامل می کنم، می بينم جز (پدر جان) چيز ديگری نمی توانم صدايش کنم. هر وقت کتاب های جديدش را ندارم کلی ذوق می کنم، چون می دانم که هر کتاب جديد مساوی است با يک دنيای جديد و البته چند جمله ی زيبا از او در صفحه اولش.
اگر حالا که دارد اين نامه را می خواند، ايستاده باشد حتما با يک دست نامه را گرفته، کمی قوز کرده و دست ديگرش را از پشت به کمرش گذاشته. اگر هم در خانه باشد که حتما نامه ام روی ميزش است، با يک دست پيپ به دهان گرفته و دست ديگرش روی پايش است، طوری که می شود کف دستش را ديد و حالا هم حتما دارد لبخند می زند. حالا که خنديديد بگذاريد بگم : می خواستم ازتون تشکر کنم و بگم از همهی شانس ها، دانش و امکاناتی که در اختيارم گذاشته ايد ممنونم و تمام اين حرف ها به اين خاطر بود که دوست دارم بدونيد، بزرگ ترين آرزوم توی زندگيم اينه که آسمان بالای سر من هم، مثل آسمان بالای سر شما، رنگش روزی با آسمان هميشگی و آبی رنگ آدم ها فرق بکنه...
سپيده آريان
سلام...اميدوارم كه خوب باشين..من كم و بيش با مجله گردون آشنا بودم
و مطالب آن را مي خواندم فقط خواستم بگم زندگي يك قصه ست.....پيروز و موفق باشين....داريوش امپراطور غم
مي خواستم يه چيزي به شوخي بنويسم از سيبيل ات ترسيدم
Posted by: Masoud at September 26, 2003 12:54 PM