ماه منير از آنجا که اصولاً کمگو و گزيدهگوست، مسئوليت خطير نوشتن شرح حالش را به من واگذار کرد. راستش اولش خيلی خوش حال شدم. راست ديگر اين که آخرش هم همين طور. در خانه هم که هستيم من اينقدر حرف میزنم که فرصتی برای او نمیگذارم. گاهی بینوا مجبور میشود توی خواب حرفهای دلش را به من بزند. وقتی هم در خواب حرف میزند من از خواب بيدار میشوم و دوست دارم جوابش را بدهم. اما مشکل اين است که خواب است و اگر بيدارش کنم عصبانی میشود.
ممکن است خواننده محترم ملکوت از کوره دربرود که اين چه جور بيوگرافی نوشتن است؟ خوب اين هم يک جورش است. همه که درس جان کين نمی روند که چيز يادگرفته باشند، يا اندازه عباس معروفی معروف نيستند که از اين طرف و آن طرف برايشان نامه برسد و به جای شرح حال چاپ بزنند، يا مثل آقای علامه زاده که فقط ليست فيلمهايش هيچکاک را هيچ و پوچ جلوه میدهد. خوب چه کار بايد کرد؟ ما هم ماييم. يعنی ماهمنير ماييم. نه من مسيحا هستم ولی وقتی دارم بيوگرافی ماه منير را می نويسم ماييم. وقتی نمینويسم هم ماييم.
خلاصه ماهمنير از لحاظ اصول بيوگرافینويسی در تهران به دنيا آمده، آن هم در فروردين سال هزار و سيصد و چهل و شش. قدر اين موضوع را خوب میداند چون هر کسی در تهران به دنيا نمیآيد، آن هم عدل وسط فروردين سال هزار و سيصد و چهل و شش. اميدوارم خوانندگان محترم هم قدر اين موضوع را بدانند.
از کارهايی که خوب بلد است، ويرايش است. از ويرايش متن فارسی تا فرانسه تا ويرايش اخلاق و رفتار آدمها. يعنی همين جوری که داری راه میروی ويرايشت میکند، چه جور. خيلی هم مهربان است. ولی خدا نکند غضب کند؛ هر چه قبله در عالم دود میشود چه برسد به ما. يک دختر بسيار نازنين دارد که اسمش فرزانه است. تقريباً شانزده سال است که ديوانهوار دوستش دارد. من تقريباً پنج سال.
ماهمنير روزنامهنگاری بلد است چه جور. در مجله، روزنامه و راديو کار کرده و میکند. حالا پولدار که شديم برايش يک تلوزيون هم راه میاندازيم که يک کمی درباره من و عباس معروفی برنامه بسازد. رمان هم مینويسد. بابت اين رمان نوشتن کیبرد کامپيوتر خراب شد. اين از ضررهای اوليه بود که زود جلوش را گرفتيم؛ اگرچه ديگر فايده نداشت.
يکی ديگر هم اين که دانشجوی دکترای ارتباطات در دانشگاه سوربن است و وضعش خيلی خوب است. اصولاً ماه منير خيلی خوب است.
من هنوز سر درنياوردهام که نوشتن شرح حال نويسندگان حلقه ملکوت چه حکمتی ممکن است داشته باشد. دستور داريوش است و به اقتضای سلسله مراتب وبلاگی نمیشود از آن سرپيچی کرد (بگذريم از اين که اکثريت سرپيچی کردهاند).
مهمترين و در عين حال بیاهميتترين حادثه زندگی من، تولدم بود در يک سحرگاه پاييزی که البته من خودم به ياد نمیآورم، اما مادرم چند بار اين موضوع را به رخم کشيده تا مسأله مهم احترام به والدين را فراموش نکنم. آنطور که میگويند يکی از روزهای مهرماه سال هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدی بود که ناگهان به دنيا آمدم. اسم من را محمد مهدی گذاشتند چون يک سال پيشش برادرم، محمد مهدی، به دنيا آمده بود، ولی چهل روز از عمرش نگذشته از دار فانی فرار کرد. فکر میکنم برادر خيلی باهوشی بود. چون من در حدود پانزده شانزده سالگی بود که تازه به فکر فرار افتادم، آن هم نه از دار فانی که از ديار قم. اسم او را گذاشتند روی من، اصرار داشتند يک جوری اين محمد مهدی را چهار ميخ کنند به زندگی، حالا آن يکی نشد اين يکی. پدر و مادرم من را مهدی صدا میکنند، اما زنی به نام ماه منير مرا مسيحا صدا کرد. پس من عناصر مهم يک بيوگرافی خوب را نوشتم: اسم، سال تولد و محل تولد. محل صدور شناسنامه و شماره آن متأسفانه چندان به درد خوانندگان نمیخورد و گرنه دريغ نمیکردم. در شهرهای پراگ و پاريس و با اقامتهای يک ساله که هر بار شش ماه بايد دنبالش دويد تا تمديد شود، شناسنامه يک دفترچه بیمعنايی است، درست مثل کتابچه.
لابد خوانندههای ملکوت بیصبرانه دوست دارند بدانند که من در طول عمر پر برکتم چه میکردهام. من داغ اين جور کنجکاویها را به دلشان میگذارم. آدم بايد عقلش را از دست داده باشد درباره کارهايی که کرده برای ديگران بنويسد. من ترجيح میدهم از کارهايی که نکردهام حرف بزنم يا کارهايی که هرگز نخواهم کرد.