November 25, 2003

مختصری درباره ماه‌منير

ماه منير از آن‌جا که اصولاً کم‌گو و گزيده‌گوست، مسئوليت خطير نوشتن شرح حالش را به من واگذار کرد. راستش اولش خيلی خوش حال شدم. راست ديگر اين که آخرش هم همين طور. در خانه هم که هستيم من اين‌قدر حرف می‌زنم که فرصتی برای او نمی‌گذارم. گاهی بی‌نوا مجبور می‌شود توی خواب حرف‌های دلش را به من بزند. وقتی هم در خواب حرف می‌زند من از خواب بيدار می‌شوم و دوست دارم جوابش را بدهم. اما مشکل اين است که خواب است و اگر بيدارش کنم عصبانی می‌شود.
ممکن است خواننده محترم ملکوت از کوره دربرود که اين چه جور بيوگرافی نوشتن است؟ خوب اين هم يک جورش است. همه که درس جان کين نمی روند که چيز يادگرفته باشند، يا اندازه عباس معروفی معروف نيستند که از اين طرف و آن طرف برايشان نامه برسد و به جای شرح حال چاپ بزنند، يا مثل آقای علامه زاده که فقط ليست فيلم‌هايش هيچکاک را هيچ و پوچ جلوه می‌دهد. خوب چه کار بايد کرد؟ ما هم ماييم. يعنی ماه‌منير ماييم. نه من مسيحا هستم ولی وقتی دارم بيوگرافی ماه منير را می نويسم ماييم. وقتی نمی‌نويسم هم ماييم.
خلاصه ماه‌منير از لحاظ اصول بيوگرافی‌نويسی در تهران به دنيا آمده، آن هم در فروردين سال هزار و سيصد و چهل و شش. قدر اين موضوع را خوب می‌داند چون هر کسی در تهران به دنيا نمی‌آيد، آن هم عدل وسط فروردين سال هزار و سيصد و چهل و شش. اميدوارم خوانندگان محترم هم قدر اين موضوع را بدانند.
از کارهايی که خوب بلد است، ويرايش است. از ويرايش متن فارسی تا فرانسه تا ويرايش اخلاق و رفتار آدم‌ها. يعنی همين جوری که داری راه می‌روی ويرايشت می‌کند، چه جور. خيلی هم مهربان است. ولی خدا نکند غضب کند؛ هر چه قبله در عالم دود می‌شود چه برسد به ما. يک دختر بسيار نازنين دارد که اسمش فرزانه است. تقريباً شانزده سال است که ديوانه‌وار دوستش دارد. من تقريباً پنج سال.
ماه‌منير روزنامه‌نگاری بلد است چه جور. در مجله، روزنامه و راديو کار کرده و می‌کند. حالا پول‌دار که شديم برايش يک تلوزيون هم راه می‌اندازيم که يک کمی درباره من و عباس معروفی برنامه بسازد. رمان هم می‌نويسد. بابت اين رمان نوشتن کی‌برد کامپيوتر خراب شد. اين از ضررهای اوليه بود که زود جلوش را گرفتيم؛ اگرچه ديگر فايده نداشت.
يکی ديگر هم اين که دانشجوی دکترای ارتباطات در دانشگاه سوربن است و وضعش خيلی خوب است. اصولاً ماه منير خيلی خوب است.

Posted by صاحب مرحومِ کتابچه at November 25, 2003 10:18 AM
Comments

سلام مرسي از بلاگ خوب شما-موفق باشين - پويا 3 سوت

Posted by: pooya at August 23, 2004 4:07 PM

نمیدانم چه طور شد آدرس سایتم رو اشتباه نوشتم. گفتم شاید بخوای قدمی رنجه کنی و سری به خانه ام بزنی. دیدم رسم مهمون نوازی نیس اگه نشونی مو دُرُس نکنم. موفق باشی.

Posted by: امیر at February 5, 2004 1:03 PM

سلام. دفعه ی اول است که گذرم به خانه ات میافتد. خانه ی قشنگی داری و حرف های قشنگ تر. به دلم نشست حرف هایت. این بیوگرافی را دنبال خواهم کرد. پیروز باشی.

Posted by: امیر at February 5, 2004 12:57 PM

نمی‌دانستم ظهير درگاه اين قدر دلش از دستِ ما و کلاس جان کين خون است! خوب شايد حق دارد از معروف بودن وليعهد شاکی باشد. هر چه باشد دارند با هم رقابت می‌کنند. به فيلم‌های رضا هم که گير داده است!! از همه مهم‌ترش اين است که حسابی از دست کلاس‌های جان کين مگسی شده است. دليلش را نمی‌دانيم به خدا! مگر کلاس‌های جان کين و تعليماتش، تعليماتِ استادانِ ظهير جان را در ممالک غربيه و شرقيه نقش بر آب کرده است؟! همين امروز فرموده بودند که جان کين کافر است! پس حسابی دلشان پر است از ما و معلم‌مان. باشد، عيبی ندارد. ما که گوش‌مان پر است.

قبله‌ی بی‌خيال

Posted by: قبله‌ی عالم at November 26, 2003 12:44 AM

اين بيوگرافی است. همان چهره ای که در کتابچه ات نمی بينيم. خود خود مهدی! گرچه در باره ماه منير نوشته ای انگار بيوگرافی خودت را نوشته ای يا چيزی از خودت را که در لابلای آن بحث های مدرسی گم است آشکار کرده ای.

ولی تو و ماه منير عجب مثل شير و شکر آميخته ايد!

محمد مهدی غير خلجی

Posted by: Mehdi at November 25, 2003 8:23 PM

متن خيلي قشنگي بود، بيوگرافي با شيوه اي نو و آميخته با اندكي طنز. لذت بردم.

Posted by: vahid at November 25, 2003 7:28 PM