November 25, 2003

بيوگرافی اشيای بی‌جان

من هنوز سر درنياورده‌ام که نوشتن شرح حال نويسندگان حلقه ملکوت چه حکمتی ممکن است داشته باشد. دستور داريوش است و به اقتضای سلسله مراتب وب‌لاگی نمی‌شود از آن سرپيچی کرد (بگذريم از اين که اکثريت سرپيچی کرده‌اند).
مهم‌ترين و در عين حال بی‌اهميت‌ترين حادثه زندگی من، تولدم بود در يک سحرگاه پاييزی که البته من خودم به ياد نمی‌آورم، اما مادرم چند بار اين موضوع را به رخم کشيده تا مسأله مهم احترام به والدين را فراموش نکنم. آن‌طور که می‌گويند يکی از روزهای مهرماه سال هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدی بود که ناگهان به دنيا آمدم. اسم من را محمد مهدی گذاشتند چون يک سال پيشش برادرم، محمد مهدی، به دنيا آمده بود، ولی چهل روز از عمرش نگذشته از دار فانی فرار کرد. فکر می‌کنم برادر خيلی باهوشی بود. چون من در حدود پانزده شانزده سالگی بود که تازه به فکر فرار افتادم، آن هم نه از دار فانی که از ديار قم. اسم او را گذاشتند روی من، اصرار داشتند يک جوری اين محمد مهدی را چهار ميخ کنند به زندگی، حالا آن يکی نشد اين يکی. پدر و مادرم من را مهدی صدا می‌کنند، اما زنی به نام ماه منير مرا مسيحا صدا کرد. پس من عناصر مهم يک بيوگرافی خوب را نوشتم: اسم، سال تولد و محل تولد. محل صدور شناسنامه و شماره آن متأسفانه چندان به درد خوانندگان نمی‌خورد و گرنه دريغ نمی‌کردم. در شهرهای پراگ و پاريس و با اقامت‌های يک ساله که هر بار شش ماه بايد دنبالش دويد تا تمديد شود، شناسنامه يک دفترچه بی‌معنايی است، درست مثل کتابچه.
لابد خواننده‌های ملکوت بی‌صبرانه دوست دارند بدانند که من در طول عمر پر برکتم چه می‌کرده‌ام. من داغ اين جور کنجکاوی‌ها را به دلشان می‌گذارم. آدم بايد عقلش را از دست داده باشد درباره کارهايی که کرده برای ديگران بنويسد. من ترجيح می‌دهم از کارهايی که نکرده‌ام حرف بزنم يا کارهايی که هرگز نخواهم کرد.

Posted by صاحب مرحومِ کتابچه at November 25, 2003 8:03 AM
Comments

خوب و جالب است برايم چند متن بفرست به مسافرت مي روم

Posted by: علي at October 22, 2004 7:08 AM

خاصيتش را در کامنت مدخل بالايی نوشته ام!

Posted by: Mehdi at November 25, 2003 8:25 PM

يعني شما 6 سال از خانمتون كوچك تريد؟؟؟؟؟

Posted by: fereshteh at November 25, 2003 4:43 PM