February 29, 2004

مجلس افروز

نخستین ماه سال و یازدهمین آفتاب بهار، لحظه ایست که 34 بار تا به حال برای من تکرار شده. و در تمام این لحظات، به یمن وجود مهر والدین قامت برافراشتم. چهار سال در دامان کوهستان کودکانه دویدم و سپس به سبب انتقال پدرم ، مجاوربزرگانی چون حکیم عمر خیام و عطار نیشابوری شدم. پدرم از عشاق موسیقی سنتی است و از همان ابتدا گویی آهنگ این عشق را در گوش من نیز زمزمه کرد. در دوره ابتدایی با سازهای کلاویه بادی آشنا شدم و پس از گذر دوران محرومیت موسیقی روی به نواختن تار و سه تار، و بعد ساخت و پرداخت آن آوردم. به اساتید دسترسی نداشتم و تنها حضرت عشق روشنگر کوره راه میان من و سازم بود.
باز هم خواهم نوشت
امین

Posted by امين at 4:51 AM | Comments (0)

February 25, 2004

اسپید

شاید بهتر باشد یک فتو کپی از شناسنامه ام را به این صفحه ضمیمه کنم و درد سر را کم کنم. اما به خاطر دل قبله عالم چند سطری بر سینه این صفحه سیاه میکنم.
کودکی: درآذر ماه سال 1350 به دنیا آمدم. به دلایلی اسمم رو گذاشتند کریم. بزرگتر که شدم از آمپول خیلی می ترسیدم! هر وقت شیطونی می کردم منو از آمپول می ترسوندند. وقتی بزرگ شدم فهمیدم چقدر کار غلطی بوده. اما فکر می کنم دیگه نمی ترسم.
نوجوانی: عشق فوتبال داشتم. هیچ وقت توی خونه بند نمی شدم. همیشه به لطایف الحیل مرا در خانه نگه می داشتند. درس به ندرت می خواندم.
جوانی: عاشقیّت داداش حبیب! با دوستم که هم نامم بود همیشه خیابان گز می کردیم. سال اول دبیرستان که با اجازه شما هر دو مردود شدیم پیمان حلف الفضول بستیم که خیابان گردی را به گوشه ای نهیم و کتاب و دفتر را از دست فرو ننهیم.
سال 1370 وارد دانشگاه شدم. دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشکاه فردوسی مشهد حال و هوای خاصی داشت. با رضا یارِ غار بودیم. بعد از ظهرها که از سلف سرویس به دانشکده بر می گشتیم دنبال کلاس خالی می گشتیم. می پرسید برای چه؟ عرض می کنم. در کلاس را از اغیار فراز می کردیم و می زدیم زیر آواز. البته گاهی از کلاس های دیگر که درس داشتند اعتراض می کردند که آقا اینجا کلاس درسه ...!؟ اما ترک عادت دشوار بود. اواخر گاهی قبله عالم (داریوش سابق) هم به کنسرت های دو نفره ی ما می پیوست.
بعد از لیسانس چند ماهی هم در پادگان صفر یک تهران به قول معروف پاچسباندیم. اما از بخت روشن ما فوق لیسانس قبول شدیم و نظام را بدرود گفتیم. بعد از فارغ التحصیلی چند ماهی در حوزه هنری تهران به کاری نه چندان هنری مشغول شدم. اما مثل همه جوانان در وطن، پرنده ی در قفس بودم. در واقعه ای همسرم را ملاقات کردم و بعد ازدواج کردیم. بعد از یک سال در سال 2001 برای ادامه تحصیل به لندن آمدم. حالا هم روزی ما را در کمبریج حواله کرده اند تا مطالعات خاورمیانه را به سرانجامی برسانیم.

Posted by پرند at 8:15 PM | Comments (4)